In The Name Of Your Eyes...

In The Name Of Your Eyes...

~,

About: -FairyTale-


سلام به همراهای عزیز و دوست داشتنیم! تو این تلگراف می‌خوایم با اضافه کردن یه سری مطالب به اطلاعاتمون و همچنین دیدن چندتا تصاویر و عکس از محیط و اشخاص شبیه کرکترهای داستان، کمی بیشتر با افسانه همزادپنداری کنیم و بهتر بتونیم حس و حال فضاش رو درک کنیم..پس لطفا تا آخر مطلب همراهی کنید و لذت ببرید!


اولین مطلبی که قراره راجبش صحبت بشه، درمورد خاندان و دودمان پلانتاژنه‌ست اینکه آیا نکته ای در خصوص این خاندان و افرادش وجود داره یا نه و سایر...


• اولین مطلبی که میخوام راجبش اشاره کنم، مربوط به خانواده دو خواهرِ داستانمونه! "ماتیلدا و الیزابت":

«هنری اول» که داخل داستان بهش اشاره شد، دو فرزند داشته و "ماتیلدا" که بهش در داستان اشاره میشود، دختر بزرگتر و ارشدش و شاهدخت ارشد بوده همچنین تک دختر وی بوده ولی "الیزابت" که در داستان اضافه شده، واقعا دختر هنری اول نبوده.

• حالا سوال اصلی اینجاست، چرا ماتیلدا بعد از پدرش به سلطتنت رسیده؟

جواب: ولیعهد پادشاه، قبل از به قدرت رسیدن در دریا غرق میشه و به همین دلیل شایسته ترین دختر پادشاه به دستور و خواست خود هنری، به تخت میشینه اما با مخالفت های پسر عمه‌ اش "استفان"، درگیر درگیری ها و موانع زیادی بر صدر گرفتن تاج و تخت میشه ولی سرانجام با هرمشقتی بر تخت سلطتنت مینشینه سپس بعد از گذر مدتی، با حمله‌ی دوباره ی لشگر استفان وی تسلیم پسرعموی خود شده و تاج و تخت رو به او میسپاره و همراه به همسرش و فرزندش، آلفرد پلانتاژنه، حاکم استانی از انگلیس میشود و تمام آنچه فعلا شما میخونید، [تا موقع به دنیا اومدن ته‌هیونگ، ماتیلدا ملکه انگلیس و جانشین پدرش شده و بر تخت نشسته و پس از تولد بیست و پنج سالگیِ ته‌هیونگ، استفان سلطتنت رو از دست ماتیلدا دزدیده! پس دلیل افسردگی و مشکلات روحیِ ماتیلدا اینجا هم به خوبی مشخص شد.]


• نکته‌ی بعدی: شاهدخت فراری، الیزابت و همسرش ژنرال ژوزف به همراه ژولی، کاملا از خیالات من نشات گرفتن و حضور واقعی در تاریخ نداشتن.

نام آلفرد پلانتاژنه، در تاریخ انگلیس، درواقع "جفری پلانتاژنه" بوده و من تغییری اندک به اسمش ایجاد کردم وگرنه اسم و لقب فرانسویِ وی واقعا در تاریخ "کُنت آنژو" بوده و صحت تمام داره.

ته‌هیونگ، در تاریخ انگلیس، حاصل عشق بین جفری و ماتیلدا بوده و نام اصلیش هنری دوم بوده در اینجا باز هم تغییراتی‌ست که من به داستان وارد کردم.

شاهزاده ماه هم کلا حتی از نظریه افسانه ها تایید شده نیست و تماما از خیالات من نشات میگیره پس انتظار یه افسانه‌ی واقعی رو نداشته باشید.

• دومین مطلب راجب دودمان پلانتاژنه‌ست که در شات اول، توضیح مقدمه مانندی از زبون الیزابت شنیدید!

جالبه بدونین خاندان یا دودمان پلانتاژنه ها (Plantagenet) واقعی هستن. همینطور بنیانگذار این سلسله در تاریخ، به دست جفری پلانتاژنه بوده و به دو ملیت رسمیت داشته: "انگلیسی و فرانسوی".

اگه علاقه‌مند به مطلب بیشتر هستین، میتونین با جست و جو در اینترنت جویا بشین.

همچنین میتونین به هرچیزی که داخل داستان راجب این دودمان از زبون کرکترها گفته شده، اعتماد کنید و بدونین که از منابع معتبر گفته شده.

• در آخر بدونید که: (هر قسمتی که خیالی بوده باشه رو من بهتون اطلاع میدم تا دچار تردید نشید.)

اینها عکس هایی از نما و تصویر سالنها و یا راه پله های فضای قصر بود که اگه دقت کنید اخرین تصویر داخل یکی از پوسترهای افسانه ادیت شده بود!


چند تا عکسی که وایب شخصیت ژوزفین و الیزابت رو میدن باهاتون شِیر می‌کنم:

دقیقا خود ژوزفین اهل رزم در میدون نبرده! درست همون وایب رو منتقل می کنه...
تصورم از چهره بانو همچین چیزیه! حالا از گل و سنبلایی که روی موهاشن فاکتور بگیرید...ولی فیس و چهره‌ش دقیقا همون چیزی ان که من از ژوزفین تصور می‌کردم.
مادر سکسی بانو رو مشاهده می‌فرمایید! البته این چهره‌ی الیزابت بیشتر به درد تصور شات اول افسانه می‌خوره زمانی که جوان بود و سن چندانی نداشت...حالا برای اواخر داستان چهره‌ی کمی چروکیده و پیر شده ی همچین فیسی رو تصور کنید.
کمی ام از سکسی کاپل دوممون تصور کنیم:) این صحنه رو هنگام تمرینات رزمشون تصور کنید..دقیقا همچین چیزی رو...
یعنی میگید از ژنرال و سوپروایزرمون چیزی نبینیم؟...

حالا که بحث از لیدیای جذابمون داغه... کمی ام از مادر سکسیِ شاهزاده ی پلانتاژنه ها ببینیم!

:) دقیقا یه چیزی تو مایه های همین چهره؛ مسن و سالخورده‌ش رو تصور کنید.
کمی ام با عکسای نوستالژیک و وایب قدیمی طور اتک بزنیم🤝 این دقیقا وایبیه که کویین ماتیلدا میده... خودِ لعنتیشه!
استایل سوپراویزر الیزابت و وایبی که تو شات اول داستان می‌داد.
یعنی از اولین عاشقانه های پدر و مادر تهیونگ چیزی نبینیم؟ :)
تصور آلفردی که برای کویینش پیانو بنوازه:
عاشقانه های نوستالژی الیزابت و ژنرالش؟ :]
اینم همون وایبیه که پرنسس الیزابت سر به هوا و ماجراجوی داستان میده🤝

برسیم سراغ نوه کوچولوی الیزابت! دزیره...

تصورم دقیقا یه همچین دخترک ملوس و ساده ایه :")


اینجای کار دلم می‌خواد از یه دیالوگ حذف شده و پابلیش نشده از پدر و مادر بیبیمون براتون به اشتراک بزارم.

دیالوگی از ژوزفین و بم‌بم...

ک البته تمامیش حس و حالیه که وصف شده از زبون بم‌بم راجب ژوزفینه.

_«دود آتش، قرمزیِ خون، حسن شرارت، حس شجاعت... توهم رهایی...»

برق اشتیاق چشمانش برای یادگیری،

من آن برق را با برق عشق اشتباه گرفتم...

اشتباه گرفتم و سقوط کردم، من در مرداب بی‌انتهای چشمهانش؛ دچار سقوط شدم و همین سقوط، دلیلی شد تا دل بهش ببندم.

در ابتدا برق چشمهاش بود که دلم را به دلش پیوند داد، اما کاش میدانستم من تنها در دیدش یک اولویت دوم بودم...

اما دیر فهمیدم، من به دام برق چشمهانش افتادم و پس از چندی عاشقی، عشق برایم معنای یک انتخاب دوم بودن پیدا کرد و تمامی انگیزه‌ام رو از وجودم دزدید و با خودش برد...


بحث پاور کاپل دوممون شد، پس یکمم به اون ضیافت دردسرساز و پرماجرا اشاره کنیم.

چندتا تصویر از جو و فضاش ببینیم تا بهتر درکش کنیم.

گروه نوازنده و رقاصان، همون تصور من از صحنه ی آخر شات سوم بودند.
جمعی از بزرگوارانِ ضیافت...
به سقف بلند و گنبدی مانندش هم با توجه به توصیفات من توجه کنید که چقدر مچ شده.


راجب ضیافت بحث شد، یعنی کسی علاقه‌مند نیست دفترکار پرتجهیزات و کتابخونه شاه آلفردمون رو ببینه؟

دلم می‌خواد با وایب کلاسیکش خون بگریم...
دقیقا همینقدر کتاب داره... یه همچین کتابخانه بزرگی داخل دفتر‌کارشه.
میزی که آلفرد مشغول مطالعه کتاب های قدیمی مختلف روش بود رو قشنگ تصور کنید... دقیقا همون مکانی بودن که آلفرد درخوابش با الیزابت دید.

حالا که از همه بحث کردیم و به همه کس اشاره های ریز و درشتی زدیم چرا از کرکتر اصلی و زیبارومون بحث نکنیم؟

برسیم به داستان بک گراند گذشته‌ی شاهزاده ی ماهمون...


اول از همه میخوام براتون توضیح بدم که... اگرچه جونگکوک توی افسانه یک شاهزاده روایت شده، پس چرا جزو شاهزاده هایی نبوده که در مقام والای یک شاهزاده بودن، به ضیافت تولد ولیعهد خاندان پلانتاژنه ها بیاد؟

جواب: «دوستان نحوه‌ی تولد و به دنیا اومدن جونگکوک واقعا افسانه‌ایه! جونگکوک زاده‌ی عشق بین یک خدا و یک انسان معمولیه!

مادر جونگکوک، سلنه بوده... "نمیدونم سلنه رو میشناسید یا نه، اما یک خدای یونایی بوده و قدرت ماه رو داشته... یعنی ایزدبانوی طلوع و غروب ماه بوده". سلنه دلباخته‌ی فرمانده‌ی یک گارد سلطتنی ژاپنی میشه، اما از اونجایی که فرمانده توجهی به عشقش نشون نمیداده، از آفرودیت "خدای عشق و شهوت" طلب کمک می‌کنه، آفرودیت از طریق تمایلات جنسی وارد عمل میشه و پنهانی معجونی به خورد فرمانده میده که باعث میشه فرمانده شهوانی بشه و با الهه وارد رابطه بشه...

البته که در اضای این محبت، آفرودیت برای سلنه شرطی قرار میده، اون از سلنه میخواد تا در اضای کمک کردنش، مقام و منصب خودش رو به آرتمیس "خواهر ناتنیِ آفرودیت، الهه ماه و شکار" بده؛ سلنه هم که خودش رو غرق شده در عشق میدید، درخواست آفرودیت رو قبول کرد و با دادن تمام قدرت و جایگاهش به آرتمیس، به یک خدای معمولی که تنها جاودانگی داشت؛ تبدیل شد.

حاصل رابطه‌ی یک شبه‌ی اون دو، جونگکوک بود.

جونگکوکی که چشمهای آبی رنگ شفافش و رنگ موهاش رو از سلنه به ارث برده بود و چهره‌ی آسیاییش رو از پدرش.

اغلبا، فرزندان خدایانی که خدا نبودند و قدرتی نداشتند، به شاهزاده بر زمین بدل میشدن، لذا جونگکوک هم مثل سایر شاهزاده های زمینی، بر روی بازوی چپش یک نقش داشت.

نقش ماهی که بر بالایش تاج قرار گرفته بود و همون نقش؛ نشون دهنده‌ی شاهزاده بودنش بود.

جونگکوک زیبایی خیره کننده‌ش رو از مادرش به ارث گرفته بود و از گذشته‌ی دور از تولدش، حضورش در داخل افسانه‌ای، با تهیونگ رقم خورده بود.

حتما الان براتون سوال پیش اومده که سرانجام رابطه‌ی فرمانده و سلنه به کجا رسید؟

معجون جادوی آفرودیت اثر کرد و پس از اون رابطه، فرمانده دیوانه‌وار عاشق خدای ماه پیشین شد.

اما سلنه که پس از از دست دادن قدرت و جایگاهش افسرده و ضعیف شده بود، به عشق خالصانه مرد و پسرش پشت کرد و برای همیشه ناپدید شد... هرچی نباشه، نیمه‌خدا شدن برای هرکسی مدیده‌ی آسونی نیست و هضم کردنش سخته.

سالهای سال است که این مرد در پی پیدا کردن زنی که بی‌نهایت دلباخته‌ش شده، تمام دنیا رو گشته به امید پیدا کردن خبری، و یا کوچکترین چیزی...

فرمانده که از بدو تولد جونگکوک حس پدری شدیدی نسبت بهش داشت و اون رو تنها یادگار معشوقه‌ش میدید، رفته‌رفته مهر شدید پدری بهش پیدا کرد و اون رو بزرگ کرد و روز به روز نسبت به عشقش به پسرکش، بیشتر و بیشتر میشد.

فرمانده، درست مثل پلانتاژنه ها و عده ای دیگر، از داستان افسانه با خبر بود و برای محافظت کردن از تک فرزندش، شاهزاده بودنش و هویت پسرش رو پنهان کرد و اون رو به گارد سلطتنی راه داد و بهش فنون رزمی رو تعلیم داد.

رفته‌رفته، پدرش خسته از پیدا نکردن معشوقش، پیر و افسرده شد و در پی ضعف شدید عاطفیش، در سپیده دم یک روز زمستونی، جانش رو از دست داد.

جونگکوک که نه دیگر زیر سایه‌ی پدر و مادری بود، تصمیم به ترک لشگر و کشور ژاپن گرفت و پنهانی از اونجا، به انگلستان مهاجرت کرد و به ارتش اونجا پیوست و تمامی اینها سرگذشت زندگانیه جونگکوک تا قبل از ملاقاتش با تهیونگ بود...

گفته شده؛ هر زمان که سلنه دلش برای پسرش تنگ میشه، هر جا که باشه به دنبال ماه توی آسمون میگرده و با زل زدن بهش، لبخند میزنه... به ماه نگاه میکنه چون تصویری که آخرین‌بار از چشمهای پسرش دیده بود، اون رو بی‌نهایت به یاد ماه مینداخت!

احتمالا الان دیگه متوجه دلیل زیبایی بیش از حد جونگکوک شدید.

پی‌نوشت: اینهم بگم که، نام تمام خداهای یونانی ای که در پی تفسیر گذشته ی جونگکوک به میون آوردم، واقعی بودن و در تاریخ افسانه های یونان قرار دارند؛ اما داستانی که روایت کردم، سندیت نداره و ساخته‌ی ذهن منه.

جونگکوک به این دلیل یک خدا و یا نیمه خدا نیست و نامیرا نشده چون همونطور که گفته شد، سلنه تمام قدرت و جایگاهش رو در پی عشقش از دست داد.

فرمانده چون توسط آفرودیت جادو شده بوده، مجبور بوده تا آخرین لحظات عمرش دلباخته بمیره!

چون قدرت و جادوی یک خدا از بین نمیره مگر اینکه خودش از بین ببرتش!

از دست دادن قدرت و جایگاه برای یه خدا، مثل از دست دادن عزت نفسشون میمونه و باعث میشه رفته‌رفته ضعیف بشن...

از دست دادن قدرتی که هزارن سال یک خدا باهاش زندگی کرده، آسون نیست و به همین دلیل بود که سلنه یک شبه از همه‌چیز برید و افسرده شد، درواقع اون در طول زندگیِ جاودانی که سپری می کنه، تنها باید چوب عشقی رو بخوره که بخاطرش، عزت نفسش رو از دست داده!»


اینجا هم دوست دارم به پدیده‌ی نفرینِ شاهزاده‌ی ماهمون اشاره کنم.

من روی این موضوع نفرین، خیلی فکر کردم و تلاش کردم که یه نتیجه کلی ازش خدمتتون ارائه بدم.

خب پدر جونگکوک تمام واقعیت هارو راجب فرزندش بهش نگفته، و قصه ی پشت نفرین پسر هم از این قضیه مستثنی نیست.

همونطور که خودتون حدس میزنید، نفرین حتما باید ربط به خدایان داشته باشه... پس درسته، نفرینِ بوسه ی جونگکوک هم برآمده از نفرینِ حاکم تمام ایزدانِ یونان، زئوسه!

طبق عقیده ی من، یه خدا هرگز اجازه ی عاشق شدن یه انسان فانی رو نداره و این از جمله قانون هایی هست که زئوس برای خدایان دیگه وضع کرده.

و حالا که سلنه عاشق یک انسان فانی شد، زئوس از سرپیچیِ اون از قانونش عصبی شد و خودش و معشوقش رو نه، بلکه با کمک پیشگویی فرزندنش آپولو، "آپولو قابلیت پیشگویی هم داشته"، آینده ی عشقشون رو فهمید و فرزندش رو به نفرینی سخت دچار کرد...

نفرینش هم که واضحه، به عشق مرتبط میشه... برخلاف سلنه، زئوس با این عملش خواست به فرزند سلنه یه درس بزرگ بده... اینکه به سادگی دل به کسی نبنده و اول از احساساتش مطلع بشه و بعد اقدام کنه... عشقی که سلنه رو طمع رو به جون مادرش انداخت و با خودخواهی تمام، مرد بیچاره ای رو که قدری بهش فکر نمیکرد رو عاشق کرد؛ زئوس خواست با این عملش، فردی دیگری نخواد با فریبکاری و نیرنگ خودش رو به فردی دیگه تحمیل کنه!

و این قصه ی شفاف و واضح پشت نفرینِ جونگکوک بود.


پسرکم :")
دقیقا با همین رنگ چشمها :]
از سلطان و مستر آپولون چیزی نبینیم؟ :]
دوستان ازتون میخوام بم‌بمی رو با همین استایل ساده منتها با یه ردای بلند و سلطنتی طور تصور کنید :]


خب دوستان این بود از پایان مطالب و تصاویر مرتبط با فضا و جو کرکترای داستانیمون و محیط؛ امیدوارم نهایت لذت رو برده باشید.

در اینجای کار، می‌خوام توضیح بدم که چیشد که افسانه رو نوشتم؟ یا ایده ی اولیش از کِی و کجا استارت خورد؟

راستش همه چیز از یه ویدیو ادیت معمولی ساده از تیک تاک شروع شد...

اون ویدیو رو صبحا ده ها بار تماشا می کردم از وایبی که بهم می‌داد لذت میبردم تصور تهیونگی که ویدیو نشون میداد، واقعا برام لذت بخش بود پس علاقه‌مند به ادامه دادنِ داستان پشت محتوای ویدیو شدم و ترجیح دادم ژانر تاریخی رو واسه ی نوشته ام انتخاب کنم، با کلی تفکر و تحقیق، بالاخره زمینه های اون داستانی که تو سرم بود رسم شد و شروع به نوشتنش کردم که کلی ام زمان برد...

پی نوشت: اون ویدیویی که دلیل الهام من بود، همین بود :] پیشنهاد می‌کنم تماشاش کنید مطمئن باشید ازش وایب افسانه می‌گیرید.


و در آخر می‌خوام چند تا تصویر کم و کوچولو که وایب دوست داشتنی و جالب تاریخی می‌دن که بسیار هم با فضای افسانه مشترک هستن رو باهاتون به اشتراک بزارم مچکرم که همراهی کردید!

•FairyTale•


Report Page