In Between Ashes
@HereticTionسطل فلزی رو روی زمین کشید و صدای ناهنجار کشیده شدن فلز روی سنگ، مثل تیغ روی مغزش خط انداخت. تصمیمش رو گرفته بود؛ اینبار واقعا میخواست قدمهای محکمی رو برای شروع زندگی جدیدش برداره و این یعنی باید از شر اون زخمهای سر باز خلاص میشد. چه با بخیه زدنشون، و چه با سوزوندنشون.
نامهها و عکسهایی که هنوز هم نگاه کردن بهشون باعث پیچیدن درد شدیدی توی قفسه سینهش میشدن رو توی سطل انداخت. تصویر شاد دونفره بین اونهمه نامهی عاشقانه بهش دهن کجی میکرد و مثل دستهای خشنی که به گلو پیچیده میشدن، جلوی نفس کشیدنش رو میگرفت. شاید با آتش زدن اون برگهها، این دستها هم گریبانش رو رها میکردن. اما این واقعا چیزی بود که میخواست؟
سرش رو تکون داد تا از شر افکارش خلاص بشه. دور و برش رو نگاه کرد تا چیزی شبیه به آتشزنه پیدا کنه اما جز چند تکه چوب و یه صندلی پوسیده، چیزی اون اطراف به چشمش نخورد. نفس کلافهش رو بیرون داد و کبریت رو از جیبش در اورد. بالاخره میخواست تمومش کنه. مهم نبود که صداهای توی سرش جیغ میکشیدن و برای انجام ندادن این کار بهش التماس میکردن. مهم نبود که قلبش هر ثانیه کندتر از ثانیهی قبل توی سینهش میتپید. حتی اینکه چقدر یهویی تصمیم به نابودی خاطراتش گرفته هم مهم نبود. فقط میخواست از شر زخمهاش خلاص بشه و این تنها راه به نظر میرسید.
کبریت رو روشن کرد و با نفسی حبس شده توی سطل انداخت. صبر کرد، اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. کبریت قبل از برخورد به اون کاغذهای سنگین خاموش شده بود. دوباره امتحان کرد، اما باز هم کبریت قبل از رسیدن به سطل خاموش شد. چندبار دیگه هم اینکار رو امتحان کرد اما نتیجه تغییر نکرد. جعبهی سبک شدهی کبریت رو گوشهای پرت کرد که مسیر کوتاهی رو با باد همراه شد و در آخر جایی کنار اون صندلی پوسیده افتاد. میدونست که باد اجازهی روشن کردن کبریت رو بهش نداده. چه احمقانه... حتی باد هم توی تیم اون نبود.
پاکت سیگارش رو از توی جیبش در اورد و نخی ازش بیرون کشید. به اسم حک شدهی روی نخ نگاه کرد. برند مزخرفی بود. نه طعمش رو دوست داشت و نه سوزشی که ته گلوش حس میکرد. سیگار مورد علاقهش رو همراه با اون مرد خودخواه به خاطرات سپرده بود و دلش نمیخواست دیگه هیچوقت بهش لب بزنه.
سیگار خاموش گوشهی لبهاش جا گرفت و سراغ جعبه کبریت رها شده رفت. اینبار درست انجامش میداد. از پسش برمیومد. باید از پس اینکار برمیومد...
دیگه کبریت روشن رو رها نکرد. خم شد و شعله رو به گوشهی یکی از نامهها نزدیک کرد. سعی کرد کلمات سنگین و دردناک توی نامه رو نخونه. دلش نمیخواست دوباره یاد حماقتهاش بیوفته. نامه سوخت و آتش با سرعتی که به طرز عجیبی کند بود، پذیرای برگههای بعدی شد.
نفس نمیکشید. حتی شک داشت که قلبش میتپه یا نه. فقط به خاطرات در حال سوختنش زل زد و جیغ صداهای توی سرش رو نشنیده گرفت. صداهایی که میگفتن هنوز برای برگشتن دیر نشده، که هنوز هم میشه آتیش رو خاموش کرد. اما جیسونگ این رو نمیخواست. اگه میشد حتی خودش رو هم توی این آتیش میسوزوند، چون خودش هم یادگاریای از اون مرد بود. نمیخواست هیچ چیزی جز خاکستر از اون خاطرات و جیسونگ قبلی باقی بمونه.
با چشمهای خالی از حس به آتش خیره شد. نامهای که حالا داشت میسوخت ردی از اشک روش بود. احمق... موقع نوشتن این نامهها گاهی گریه میکرد تا شاید مینهو متوجه دردی که داره تحمل میکنه بشه. چقدر اون آدم قبلی احمق و منزجرکننده بود.
سیگار گوشهی لبش رو به اون شعلههای سوزان رسوند و روشنش کرد. کامی گرفت که گلوش رو سوزوند. همین رو میخواست. همین سوختن رو. خودش هم باید میسوخت و بخاطر احمق بودنش توی گذشته تنبیه میشد.
باد شدیدتر شد و جیسونگ با نگرانی به شعلههای کمجون توی سطل نگاه کرد. اون آتش نباید خاموش میشد چون مطمئن نبود بار دیگه جرئت انجام این کار رو داشته باشه. آتش روشن موند اما باد برای نشون داد نارضایتیش از اتفاقی که در حال افتادن بود، سیگارش رو خاموش کرد. جیسونگ حرصی سیگارش رو توی همون سطل پرت کرد و به موهاش چنگ زد. حتی موهاش رو هم کامل کوتاه کرده بود چون تنها دلیلی که گردنش قبلا توسط موهاش لمس میشد، همون مردی بود که ترکش کرده بود.
صدای خندههاشون هنوز توی گوشش بود. اون روز لعنتیِ زمستونی که با دستهای یخزدهش لیوان قهوهشو گرفته بود و به شوخی غر میزد که چرا همیشه دیر میرسه.
"+تو همیشه منو منتظر میذاری."
مینهو فقط لبخند زده بود، همون لبخندی که حالا بیشتر از هرچیزی ازش متنفر بود.
"-چون دوست دارم بدونم چقدر منتظرم میمونی."
و جیسونگ سادهلوح فکر کرده بود این جمله چقدر عاشقانهست. اون به مینهو گفته بود تا ابد منتظرش میمونه. اما حالا در حالی که طاقتش به سر رسیده بود، داشت تمام رد پاهای اون مرد لعنتی رو از زندگیش محو میکرد. دیگه قرار نبود مثل احمقها منتظر کسی بمونه که هیچوقت قرار نیست بیاد.
با گرفته شدن چیزی جلوش از عالم خاطرات جدا شد و نگاه گیجش رو به سیگاری که بهش تعارف شده بود داد. نفسش توی سینه حبس شد. همون سیگار کوفتی... همون سیگار خوش طعمی که دو سال بود خودش رو ازش دریغ کرده بود...نگاهش حالا رنگ شوک گرفته بود. چشمهاش به دستی که سیگار رو تعارف کرده بود افتاد. اون تتوی جذاب روی انگشتش رو دوباره دید. همون تتویی که بارها هدف بوسههای نرمش شده بود. قلبش تندتر از هر زمان دیگهای توی سینه کوبید. انگار داشت برای برگشت به زندگی تقلا میکرد.
نگاه خیسش رو به اون صورت آشنا داد. دو سال گذشته بود اما همچنان نفسگیر بود. قدمی به عقب رفت. شوکه شده بود. شاید هم کمی ترسیده بود. ترسیده بود که اتفاقات گذشته باز تکرار بشن. ترسیده بود که اون جیسونگ احمق و وابسته باز هم سر و کلهش پیدا بشه.
مرد روبهروش چیزی نگفت، فقط با اون نگاه نافذی که تا عمق روح پسر نفوذ میکرد، بهش خیره شده بود. وقتی که دید قرار نیست سیگار از لای انگشتهاش جدا بشه، دستش رو عقب کشید و برای خودش روشنش کرد. باد با مینهو لجبازی نکرد. باد توی تیم اون بود.
جیسونگ تکون نمیخورد. پاهاش سنگین شده بود و حتی نمیتونست فرار کنه. فکش قفل کرده بود و نمیتونست حرف بزنه. انگار اون دستها دور گلوش تنگتر شده بودن و قصد کشتنش رو داشتن. شکایت نکرد. فقط امیدوار بود مرگ زودتر به سراغش بیاد تا از این وضعیت نجات پیدا کنه.
-موهاتو کوتاه کردی.
لحنش سوالی نبود. انگار داشت دربارهی وضعیت آب و هوا حرف میزد.
جیسونگ ناخودآگاه دستی به موهاش کشید. اون زبون لعنتیش کجا رفته بود؟ الان که باید تمام فحشهای دنیا رو راهی فرد روبهروش میکرد چرا زبونش بند اومده بود و گلوش خشک شده بود؟
مینهو یه قدم به جلو برداشت و جیسونگ قدمی به عقب رفت. به لبهی پشت بوم رسیده بود. مینهو کام عمیقی از سیگارش گرفت و سر جاش ایستاد. با آرامش به موهای کوتاه شدهی معشوق شوکه شدهش نگاه کرد. جیسونگ میتونست قسم بخوره برای لحظهای رد غم رو توی چشمهای اون مرد عوضی دید.
صدای سوختن نامهها و عکسها توی گوشهای هر دو پیچید و بوی سوختن خاطرات تارهای بینیشون رو سوزوند. پسر کوچکتر حالا کمی از شوک خارج شده بود و احساسی شبیه به عصبانیت داشت. سردرگم بود. تا چند دقیقهی پیش مصمم بود تا مینهو رو برای همیشه فراموش کنه و حالا روبهروش ایستاده بود. زندگی تصمیم گرفته بود به بیرحمانهترین روش باهاش شوخی کنه.
+چرا؟
تنها تونست یه کلمه رو به زبون بیاره و نفسش رو بیرون بده. سوالهای زیادی توی مغزش بود اما قدرت پرسیدن هیچکدوم رو نداشت.
-چرا بعد از دو سال برگشتم؟ یا چرا اونموقع رهات کردم؟
مینهو با آرامش پرسید. میدونست توی سر اون پسر لجباز چی میگذره. تمام روح جیسونگ رو از بر بود.
+چرا الان که داشتم فراموشت میکردم برگشتی؟ چرا تا میخوام از زندگیم پاکت کنم یه اثری ازت پیدا میشه و گند میزنی به همه چی؟!
بغضش توی گلو شکست اما به اشکهاش اجازهی سقوط نداد. پاهاش از لبهی پشت بوم فاصله گرفت و ندید که مینهو نامحسوس نفس آسودهای کشید.
-من هیچوقت نرفته بودم که بخوام برگردم، جیسونگ. من همهجا همراهت بودم. فقط دلیلی نمیدیدم که تو اینو بفهمی.
صداهای توی سر پسر وحشیتر شدن. تمام اون زمانهایی که سنگینی نگاههای کسی رو حس میکرد، تمام زمانهایی که عطر تلخ آشنایی توی بینیش میپیچید، همهشون واقعی بودن؟ یعنی هیچوقت توهم نزده بود؟
+تو… توی عوضی منو ول کردی. توی لعنتی دو سال تمام تنهام گذاشتی و الان اومدی میگی که شاهد ذره ذره مردنم بودی و عقب وایسادی؟
صداش میلرزید، نه فقط از خشم، بلکه از وجود تمام احساسات پیچیدهای که اسمی براشون نداشت میلرزید. چشمهاش بخاطر اشک تار میدید اما سعی کرد با پلک زدن جلوی ریختنشون رو بگیره. قرار نبود خودش رو بیشتر از این کوچیک کنه.
مینهو خاکستر سیگارش رو تکوند. چیزی به تموم شدن سیگارش نمونده بود.
-من نیومدم اینجا تا دلیل کارام رو برات توضیح بدم. اومدم تا بهت ثابت کنم که هیچوقت قرار نیست از زندگیت پاک بشم. حتی اگه خودت رو هم همراه این عکسها و خاطرات بسوزونی، باز هم مهر وجود من روی کل روحت حک شده. سعی نکن از سرنوشتت فرار کنی جیسونگا. هرچقدر هم که بگذره، هر کاری هم که بکنی، قرار نیست از شر من خلاص شی.
گفت و اهمیت نداد که چجوری داره به سمت قلب زخمی پسر روبهروش خنجر پرتاب میکنه. بیرحمانه واقعیتی که جیسونگ دو سال تمام در حال فرار کردن ازش بود رو توی صورتش کوبیده بود.
+ازت... ازت متنفرم...
بیجون زمزمه کرد و بالاخره اشکهاش رو از زندان چشمهاش خلاص کرد. دیگه غروری نمونده بود که بخواد حفظ کنه. اون مرد هرچیزی که داشت رو زیر پا له کرده بود.
-هر دومون میدونیم که واقعا همچین حسی نداری. دروغ گفتن به خودت رو تموم کن. فکر میکردم بعد از دو سال خسته بشی، اما انگار هنوز هم رگههایی از اون پسر احمق توی وجودته.
سیگارش رو مثل روح جیسونگ زیر پا له کرد و به پسر شکسته و کلافه پشت کرد. انگار مهلت موندنش با همون نخ سیگار تموم شده بود و باید میرفت. جیسونگ پلک زد و لحظهی بعد، هیچ اثری از مینهو نبود. تنها چیزی که میدید، یه نخ سیگار دیویدوف روی صندلیِ پوسیده بود. نمیدونست لرزی که به بدنش افتاد بخاطر چی بود. باد، یا حس اینکه این آخرین ملاقاتشون نبود…
نامهها و عکسها کاملا سوختن و چیزی جز خاکستر ازشون باقی نموند. اما جیسونگ احمقانه سر جاش ایستاده بود و امیدوار بود تا مینهو برای گرفتن سیگارش دوباره برگرده. مثل اینکه قرار بود تا آخر عمرش احساس تلخ انتظار رو به دوش بکشه.