Imprisoned
Emmaآهی از سر تأسف کشید و به رفیق احمقش چشم دوخت:
-بهت گفتم این گوه خوری رو انجام نده چرا باسنت برای فضولی درد میکنه بومگیو؟؟؟؟
شخصی که بومگیو خطاب شده بود درحالی که لباساش رو از توی کمد بر میداشت جواب داد:
-چرا اینقدر دراماتیکش میکنی همش چند روزه
سرش رو از پشت درِ کمد بیرون آورد و به پسر قد بلند که روی تختش دراز کشیده بود نگاه کرد:
-تازه شاید بدون اینکه لو برم جدی جدی استخدام شدم
سوبین عروسکی رو سمتش پرت کرد:
-اره برو کُلفَتِ خونه ی کانگ شو خاک بر سر آشغال تو انگار سگ پی پی کرده تو اتاقت میخوای بری خونه کانگ رو تمیز کنی؟!
بومگیو لباساش رو روی تخت ریخت و کنارشون نشست:
-من قراره تو آشپزخونه کار کنم!تازشم میخوام از مهمونیاشون سر در بیارم ببینم کیا به اونجا رفت و آمد دارن همین!!!چرا اینقدر بزرگش میکنی؟
سوبین کلافه نفسش رو بیرون فرستاد:
-خودتو به کشتن میدی بومگیو اونا دلشون برات نمیسوزه اگه بفهمن جاسوسی سر به نیستت میکنن اینو بفهم
پسر دستی به موهای مشکی بلندش کشید:
-اینو بهت نگفته بودم ولی چون خیلی با رفتنم مخالفی بهت میگم
سوبین کنجکاو نگاهی بهش انداخت
-افسر چوی یونجون ازم خواسته که به این مأموریت برم...
انگار برقی از تنِ پسر قد بلند گذشت،بدنش خشک شد و نفسش برای یک لحظه داخل گلوش گیر کرد،پس همه اینا زیر سر اون خودخواه عوضی بود.
-میدونی وقتی اون بگه من نمیتونم نه بیارم چون سرگروهِ و مخالفت باهاش توبیخ رو به همراه داره
سوبین کلافه از تخت پایین اومد و قدمی توی اتاق زد:
-پس...چرا ازش نخواستی منم همراهت بفرسته؟؟؟اون که از جفتمون متنفره پس چرا فقط تو؟؟؟؟
بومگیو لباس های تا شده رو توی ساک چید و برای برداشتن مسواک و خمیر دندونش سمت حمومِ گوشه ی اتاق رفت:
-اتفاقا برنامش همین بود ولی من نذاشتم،یه نفرمون بمیره بهتره اینکه دو نفرمون بمیره
سوبین آب دهانش رو پایین فرستاد و عصبی مشتش رو به میز مطالعه کوبید:
-خودم با دستای خودم چوی یونجون رو محو میکنم!
....
قبل از اینکه سوار کشتی بشه چندبار تفتیش بدنی شد،اجازه ی ورود وسیله های خارجی رو بهش ندادن و مجبور شد ساکش رو یه گوشه بذاره و سوبین رو مطلع کنه که بیاد اونو برداره.
وارد فضای داخلی کشتی تفریحی شد،به طرز وحشتناکی شیک و باکلاس و صد البته بزرگ به نظر میومد.
-عمارتی رویِ آب خوشگله نه؟
سریع واکنش نشون داد و به دلیل ناگهانی بودن تکونی خورد،سمت کسی که این حرف و زد برگشت،خودش بود!مدیرعاملِ شرکت«استورم»همون آدمی که با سن کم بیشترین درآمد سالیانه ی شرکت های برند کره ی جنوبی رو داره!
بومگیو نفسی کشید و دستش رو روی قلبش گذاشت،باید وانمود میکرد ترسیده و اصلا کانگ تهیون رو نمیشناسه:
-اوه خدای من واقعا جا خوردم!شوکه شدم چون شما انگار ذهن من رو خوندید.
مرد جوان لبخند جذابی به لب نشوند:
-مهمون های مهمی به اینجا میان نباید کم و کاستی پیش بیاد یا از دید اونها من آدم ضعیفی باشم میدونی پس تلاش میکنم با پولم برای خودم اعتبار بخرم و برای بدست آوردن اون پول زحمت میکشم
دستش رو پشت کمر بومگیو گذاشت:
-اوه یادم رفت بپرسم تو اینجا چیکار میکنی؟
همین که میخواست دهان باز کنه صدای فریاد یکی از پشت سرشون بلند شد که اسمشو داد میزد:
-یااااااا چوی بومیون کدوم گوری رفتی؟!!!!مگه نیومدی برای کار زود باش!!!!
تهیون عصبی زبونی روی دندونش کشید و شقیقش رو ماساژ داد در تلاش بود خون و خون ریزی راه نندازه ولی اون آدم کشتی تفریحیش رو با تویله اشتباه گرفته بود.
سرش رو سمت بومگیو چرخوند و بهش گفت:
-گوشاتو بگیر و چشمت رو ببند خب؟ با شماره ی من یک،دو...
هنوز سه رو به زبون نیاورده،مردی که سر بومگیو فریاد کشیده بود روی زمین افتاد و خونِ قرمز رنگش کفِ مرمری کشتی رو رنگ میکرد.
-جمعش کنید
به محافظ های داخلی گفت و دستش رو روی دست بومگیو که چشماش رو محکم روی هم فشار میداد گذاشت،وقتی چشم های قهوه ای پسر باز شد یک صورت خندون رو جلوش دید،کسی که انگار نه انگار توی سه ثانیه جون یک نفر رو کرفته:
-اسمت بومیونه آره؟اون آشغالِ کفِ زمین گفت برای کار اومدی...کارت چیه؟
بومگیو نفسش رو سعی کرد کنترل کنه،هرچند دیدن همچین چیزهایی برای یک جاسوس و مأمور مخفی عادی بود ولی فشار و سنگینی خودش رو داشت:
-خب من قراره توی آشپزخونهی کشتی باشم...
تهیون قدمی به عقب برداشت و نگاهی سر تا پا به پسر انداخت:
-نیاز نیست!اونجا کلی آدم هست کار انجام بده تو کنار دست من باش و هرکاری ازت خواستم بی چون و چرا انجام میدی متوجه شدی آره؟
-شما سرپرستِ ما خدمه هستید؟
تهیون خندید و اسلحهش رو به کمرش زد:
-هممممممم اگه تو دلت میخواد میتونم اینی که میخوای بشم
«مردکِ خطرناک نکنه از من خوشت اومده؟حالا میخوای از رئیس کل شرکت بشی سرپرست خدمه، بچه گول میزنی ضایع؟»
-جنابِ کانگ آقای سئو اومدن
«اوه اوه اولین مهمونش رسید و عجب آدمی،معاون رییس جمهور»
همینکه منتظر بود تهیون با اون شخص بره نگاه مرد سمتش برگشت:
-هی منتظر چی هستی؟باید دست بندازم دور کمرت مثل پارتنرم این طرف و اون طرف ببرمت یا خودت میایی؟
-اما...
-مگه بهت نگفتم قراره کنار دست من باشی؟
«لعنتی میخواستم گوشه و کنار این کشتی لعنتی رو سرک بکشم بلکم یه چیزای غیرقانونی دستگیرم شد ولی این عوضی که خوشگل بودنش رو اعصابمه پامو بست»
نگاهی به خودش انداخت:
-آخه لباسام...
تهیون کلافه دستی به موهای پر کلاغیش کشید و نیم قدمی بومگیو ایستاد،دستش رو زیر چونش گذاشت و چپ و راستش کرد:
-خوشگل بودنت کافیه!
«فکر میکنی چون بهم گفتی خوشگل آدم خوبی هستی؟کور خوندی لاشی»
تهیون به پیشواز مهمون هاش رفت و بومگیو درست کنارش ایستاده بود،چیزی که حتی فکرش رو نمیکرد داره اتفاق میفته و زیادی همه چیز براش عجیب بود.
یک ساعت و نیمی میشد که مهمون های مختلفش جمع شده بودن و داشتن قمار بازی میکردن... همه اون آدم ها یکی از اجزای مهم دولت بودن و این نزدیکی تهیون به اونا یعنی چه ریشه ی قوی ای داشت تهیون.
میزبان لحظه ای مهمان هاش رو ترک کرد و بومگیو رو بین اون گرگ های وحشی تنها گذاشت هرچند پسر فکرش رو نمیکرد زن و مردشون هردو اینقدر ترسناک باشن:
-صورتت خیلی خوشگله واقعاً بهت حسودیم میشه
+ من به یه خوشگل مثل تو نیاز دارم که شب و روز زیرم باشه/باهام بخواب کوچولو/دوست دارم درسته قورتت بدم/چه پوست سفیدی،کاش بتونم گردنت رو گاز بگیرم...
«عوق... حالم داره از این وضعیت چندش بهم میخوره اینا فکر کردن من هرزه ی تهیونم که اینجوری باهام رفتار میکنن؟؟نکنه واقعاً قصد اون عوضی این بوده باشه که منو گیر بندازه؟»
توی فکر بود که دست مشاور کیم روی رونش نشست و فشاری بهش وارد کرد.
در یک لحظه مشتش رو جمع کرد که توی صورت مرد بخوابونه ولی اینجوری ممکن بود خوش به خواب مرگ بره،اون باید حرف ها و مهمون هارو به وزارت اطلاعات میرسوند،مدارکی که از گندکاریشون و خرید فروش های غیرقانونیشون بدست آورده بود،باید رابط هاشون با خارج از کشور رو پیدا میکرد هنوز نمیشد واکنش نشون داد:
پاهاش رو بهم چسبوند و جمع تر نشست ولی اون گرگ های گرسنه ول کن نبودن.
«تهیون عوضیِ آشغال با اینکه توهم یکی لنگه ی اینا صد البته بدتری بازم نباید منو ول میکردی میرفتی اینا میخوان منو بخورن بیا لطفاً»
پنج شیش نفر از کله گند ها دورش رو گرفته بودن و داشتن بهش آزار میرسوندن که تهیون وارد سالن شد،همه یک آن خشکشون زد،اخمی که بین ابروهای مرد داشت جا خوش میکرد تن و بدن همه ی افراد حاضر توی سالن رو به رعشه انداخته بود.
عصبانی شدن مرد رو هیچ کسی دلش نمیخواست ببینه چون قطعاً پایانش قرمز شدنِ زمینِ سفیدِ زیرِ پاشون بود.
بومگیو ملتمسانه بهش نگاه کرد و وقتی تهیون به میز وسط سالن رسید همه سرجاشون نشسته بودن و سعی داشتن خودشونو جوری جلوه بدن که انگار کاری به دستیار کانگ نداشتن ولی امان از دهانی که بد موقع باز بشه:
-اوه حالا چی شده مگه؟این دستیار توهم مثل هرزه کوچولو های اطرف ما
تهیون پوزخندی زد و پشت گردن بومگیو رو گرفت:
-اره دیگه خودت که یه حرومزاده باشی و اطرافیانت هرزه فک میکنی بقیه هم مثل خودتن درصوتی که
سمت بومگیو سرش رو چرخوند:
-بومیون حتی اگه جاسوس هم باشه از شما نفله ها ارزشش بیشتره!
«...»
«شت شت شت شت لو که نرفتم نه؟کسی که نمیدونه من جاسوسم نه؟چندماهه دارم برای اینکه اینجا باشم تلاش میکنم امکان نداره کسی اطلاعات منو درآورده باشه چون من توی تمام اطلاعات و اسناد یه پسر یتیمم که توی یه رستوران کار میکرده و از طریق اونا به عنوان دستیار آشپز دعوت شده»
خانم یانگ اگه میتونست و از عواقبش نمیترسید ماشه رو روی تهیون میکشید ولی قدرت برتر بی شک دست تهیون بود.
-وقتی رفتی من مثل یه تکه گوشت قربونی دست یه گله گرگ بودم... چطور تونستی تنهام بذاری؟
تهیون چشمای کشیده و مشکیش رو از فاصله نزدیک بهش دوخت:
-میخواستم اونارو محک بزنم ببینم چقدر ازم ترس دارن ولی ظاهراً هنوز دل و جرأت کاری رو دارن که بدون اجازه ی من انجامش بدن باید این اجازه رو ازشون بگیرم!
«آشغاالللللللل ازت متنفرمممممم متنفرم البته قبلاً هم بودم ولی چطور تونستی از من سو استفاده کنی مردک امیدوارم بمیری»
-اگه برام اتفاقی میفتاد چی؟
تهیون پوزخندی زد و دهانش رو به گوش بومگیو چسبوند:
-برای مأمور مخفیا اونم یکی به خفن بودن چوی بومگیو اتفاقی نمیفته...
ازش فاصله گرفت و خندید،از اون خنده ها که کل وجودت رو به آتیش میکشه اون از اول میدونست برای همین اونو پیش خودش نگه داشت.
-خوب بلدی ناز کنی دلبر...اگه اتفاقی برات میفتاد همه آدم های این سالن بی شک سلاخی میشدن چون تو تحت نظارت من و مالِ منی!
تمام مهمان هاش که دور میز قرار داشتن صاف توی جاشون نشستن همشون وحشتناک از تهیون حساب میبردن و حالا اون توی دست آدمی گیر افتاده بود که مهم ترین اشخاص دولت مثل سگ های قلاده دارش بودن چه برسه به اون که یه مأمور مخفی و جاسوس بود.
(یک هفته بعد)
درِ اتاق رو با شدت کوبید،با صورتی رنگ پریده و چشمایی که از شدت بی خوابی زیرشون گود رفته بود رو به روی میز افسر چوی ایستاد:
-تو...تو...
شکست،فرو ریخت و روی زمین افتاد:
-چطور تونستی هیچ کاری نکنی؟!!!! همش تقصیر تو بود که بومگیو مُرد
زجه ی بلندی زد وفریاد کشید:
-اون...گفت...یه نفر بمیره بهتر از اینه که جفتمون بمیریم
همش تقصیر توئه...
مرد هیچی نگفت چون از دست دادن رفیق سخت بود پس گذاشت خودش رو خالی کنه
طبق نامه ای که به دستشون رسید،ماموریت بومگیو توسط یه جاسوس داخلی لو رفته بود و این موضوع باعث مرگش شد.اون نیروی خوبی بود که از دنیا رفت.
...
چسب روی دهانش رو کند و به چشم کبود شدش نگاه کرد:
-حالا که مرگت جعل شده و همه ی همکارات تو فکرن برات مراسم تدفین برگزار کنن تو دیگه
مالِ من شدی!
با لبخند دستی به صورت رنگ و رو رفته ی بومگیو کشید:
میگم بیان و خوشگلت کنن...برای عروسی آماده شو!