I'm scared
Flynnیقه کتش رو کمی بالا تر داد و اب بینیش رو بالا کشید ، پاهاش به سختی توی اون هوای سرد حرکت میکردن.
دستش رو روی بینی تپلِقرمز و یخ زدش کشید و با قدم های کج و کوله اش به شخصی که منتظرش بود نزدیک تر شد.
- اومدی
با شنیدن صدای گرفتهی لیام به سمتش رفت و اخم هاش رو توی هم کشید ، قدم های محکمش رو به سمت اون برداشت و کنار لیام وایستاد و به تقلید ازش به جایی وسط دریاچه نگاه کرد.
-جوابمو نمیدی ها؟
زین فقط منتظر یه تلنگر ساده برای انفجار و خالی کردن خشمش بود پس به شدت به سمت لیام چرخید و بلند داد زد.
+فک میکنم مشخص باشه که اومدم
لیام در جوابش سرشو به نشونه تایید تکون داد و لبخند دندون نمایی زد ، دست هاشو که پوستشون خشک و یخ زده بود رو بهم مالید و نفس داغش رو بیرون فرستاد.
-شبیه جنازها شدی
بیشتر اخم کرد و دندون هاشو روی هم میسابید و سعی میکرد ریلکس بودن و لبخند های احمقانه لیامِ رو به روش اونقدری که براش ناراحت کنندس تابلو نباشه ، اما نتونست پس یقه لیام رو توی دستش گرفت و به شدت جلو کشیدش.
خواست بلند داد بکشه و رگبار حرف های ناراحت کننده ای که اماده کرده بود رو به اون بزنه اما با دیدن صورت خندونش بی حرکت موند.
لیام زیر دستش به سبکی کاه بود و سیاهی زیر چشم ها و رنگ پریدش با لبخند مزخرف روی لب هاش همخونی جالبی داشت.
-منم همینطور
یقه لیام رو ول کرد و باعث شد کمی تلوتلو خوران چند قدم به عقب پرت بشه.
+چرا خواستی بیام اینجا
نفسش رو بیرون داد و چند بار پشت گردنش دست کشید.
+جفتمون میدونیم میخواییم چی بگیم
لیام چرخید و به جایی اول جاده پیچ در پیچ که ازین بالا شکل یک نقطه بنظر میومد ، اشاره کرد.
-مسیر زیادی رو باهم تا اینجا اومدیم
نیشخندی زد.
+جالبه که هرچی بالا تر اومدم سرد تر شد عجیبه ها ولی انتظار داشتم این بالا یه خورشید طلایی و اونور دریاچه یه قصر بزرگ منتظرم باشه
به اطرافش نگاه کرد و شروع کرد به خندیدن ، میخواست شیطانی به نظر برسه اما جفتشون میدونستن که صدای خنده ی تلخی رو دارن میشنون.
+اما نگاش کن پسر.. قصری در کار نیست و تاریکه
-سرد
+چیزی گفتی؟
-تاریکه و سرد..بدنم داره از سرما میسوزه
سرشو به نشونه تایید تکون داد و به لبه سقف ساختمون نزدیک تر شد و به پایین نگاه کرد.
+قرار نبود اینجوری باشه..گولم زدی
لیام ابرویی بالا انداخت و با نوک کفشش چند بار اروم به اب ضربه زد و یکم شالاپ شلوپ کرد.
-من گولت نزدم تو گول خوردی
+اره خوردم
-چون احمقی
دوباره یقهی لیام و توی دستش کشید و قیافه ترسناکی به خودش گرفت.
+تلاش نکن امتحانم کنی..قابلیتشو دارم همین الان همین جا جنازتو خاک کنم که اوه خرس کوچولوی باهوش بفهمه احساسات بد کسی رو به بازی گرفته
لیام بی حال سرشو کج کرد.
-فقط خواستم بهت نشون بدم
+چیو
-اگه فقط شرایط متفاوت بود از اینک بهت گفتم احمق ناراحت نمی شدی میخندیدی و میگفتی : اره اره من گولتو خوردم تدی کوچولو
پوزخندی زد و چندبار پسر رو زیر دستش بالا و پایین کرد ، از این بی حالتی و شل و ول بودنش بدش میومد.
+انتظار داشتی باهات اونجوری رفتار کنم؟اونی که احمقه تویی..من دیگه نمیتونم تو وجودت تدیبرمو ببینم
دستاش رو روی مچ دست های پسر بزرگ تر گذاشت و به عقب هولش داد.
-من همون ادم سابقم تو تغییرم دادی میدونی تمام این مدت چه حسی داشتم؟ من برات همون عروسکی بودم که وقتی حوصلت سر رفته بود دیدیش و با هیجان خواستیش تا برات بخرنش اما بعد یه مدت ازش خسته شدی و یه شب بجای اینکه کنار خودت بخوابونیش پرتش کردی توی جعبه تاریک و درشو بستی انتظار داشتی وقتی دوباره در جعبه رو باز میکنی دوباره خوشحال باشم؟ متاسفم من اینجا نیستم چون خیلی وقته که مُردم زین
به چشم های پسر که بخاطر اشک برق میزدن نگاه کرد و درکی نداشت چرا بغض کرده بود ؛ اون کار اشتباهی نکرده بود و این حرف ها حقیقت نداشتن به جای احمقانه بغض کردن باید از خودش دفاع میکرد نباید اینجا ، اینجوری و به اون پسر میباخت.
+من جایی پرتت نکردم تو منو جایگزین کردی
-چیمیگی زین، با کی؟ من کی انجامش دادم؟
+با چشمای خودم دیدم اون روز بجای اینکه مثل همیشه بیایی پیش من رفتی پیش اون
نفس عمیقی کشید و دوباره به دریاچه خیره شد.
-اون روزی کسی پیش من نبود
+خودم با چشمای خودم دیدمش اون اونجا بود
به اسمون نگاه کرد و پالتوی سنگینش رو در اورد و روی زمین انداختش.
-نیومدم بهت ثابت کنم بیگناهم یا تو مقصری
همونطور که داشت دونه به دونه دکمه های پیرهنش رو هم باز میکرد گفت.
-اومدم بگم خدافظ
+تو جا زدی..اون روز ، اولین بار که همو دیدیم بهم گفتی برای همیشه پیشم میمونی و باهم روزای خوب میسازیم ولی جا زدی و حالا کسی که میگفت نگهم میداره قراره بره
نفس لرزونی کشید و پیرهنش رو هم روی زمین انداخت.
'-همون روز هم بهت گفتم..من نمیمونم تا همیشه باهم بخندیم من گریه کردن باهات رو هم دوست دارم اما الان دیگه به اندازه کافی گریه کردم
دست زین رو توی دستش گرفت و روی گونش گذاشت.
-بیشتر از اونی که خندیدم باهات گریه کردم و الان دیگه نمیتونم ادامه بدم
+همه اون لحظه ها رو منم گذروندم ولی تو اونیی جازدی
دست زین رو ول کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
-تو خوب نگهش داشتی؟
+داری ازم میگیریش..همه چیزایی که تا الان بهم دادی رو قراره بعد من به کی بدیشون؟ یکی که بهتره؟ چیزایی که از بقیه پس گرفته بودی و به من میدادی دیگه تموم شدن ، حالا نوبت نفر بعدیه تا امتحانشون کنه؟
لبخند دردناکی زد
-مشکل اینجاست زین که دیگه نه میتونم مال تو باشم نه میتونم مال یکی دیگه، یه علامت بزرگ رو سینم دارم که نوشته مال توام و اگه کسی بهم بیش از حد نزدیک بشه میتونه ببینتش و کسی نمیتونه اموال یکی دیگه رو انتخاب کنه ؛ من قبلا انتخاب شدم
+منم همینم..ولی مشکل اینه که دیگه اون ما وجود نداره هر بار سالم مونده اما اینبار خورد شده و هرچی زور میزنم که جمعش کنم همه خورده شکسته هاش توی دستم فرو میره و میبره
همونطور که حرف میزد به حرکات پسر رو به روش نگاه میکرد ، لیام به لبه دریاچه نزدیک تر و نزدیک تر میشد.
+هر موقع که میام بهت نزدیک تر بشم و دوباره درستش کنم بعد هر یه قدمی که بهم نزدیک میشی دوباره ده قدم به عقب برمیداری و ازم فاصله میگیری ، چون نمیخایی درست بشه اما چرا ؟ چرا نمیخوای؟
لیام خم شد و قایق کوچک روی اب رو به خودش نزدیک تر کرد و داخلش نشست و تا اواسط دریاچه پارو زد و بعد بی حرکت ایستاد و به زین که روی خشکی گیج بهش نگاه میکرد خیره شد.
-شایدم مشکل از منه که اونقدری که باید نتونستم کافی باشم
وقتی متوجه نگاه احمقانه لیام به دریاچه شد متوجه قصدی که داشت شد و بلند داد زد.
+تا ابد تو بغلم نگهت میدارم..اینم یادت رفته؟
اشک های لیام تند تند رو به پایین سُر میخوردن و لیام شروع کرد به بلند بلند گریه کردن.
-نمیخوام منو بغل کنی..من میترسم
اشک های احمقانه روی صورتش رو پاک کردو به لبه دریاچه نزدیک شد و شروع کرد به در اوردن لباس هاش.
+چی باعث شده فکر کنی اگه بپری بعد تو نمیپرم تو اب؟
-من شنا بلد نیستم
امیدوارم تو زندگی بعدی دیگه نتونم ببینمت زین..چون نمیتونم قول بدم دفعه بعد بازم عاشقت نشم و اذیتت نکنم
نفس عمیقی کشید و از لبه قایق داخل اب پرید.
لب هاش که روی هم چفت شده بودن رو از هم باز کرد
حباب های ریز و درشته اکسیژن از دهنش خارج شد و به سطح اب پرواز کردن و هر چی بیشتر به اعماق اب کشیده میشد سوزش ریه هاش هم بیشتر میشدو فکرش رو نمیکرد یه روز از دریاچه و ابش نترسه ، برای نجات پیدا کردن دست و پا نمیزد و داشت از غرق شدن استقبال میکرد.
بلند دادی از روی عصبانیت کشید و داخل اب پرید.
موفق شد بدن پر از اب پسر احمقی که فکر میکرد اینجوری قراره همه چیز بهتر بشه رو همراه خودش از اب بیرون کشید و روی زمین پرت کرد.
چند بار با کف دست هاش روی سینه لیام کوبید و بعد چسبوندن لب هاش روی لب های پسرو مسدود کردن راه بینیش اکسیژن رو توی دهنش میفرستاد.
اما دیگه دیر بود تمام بدن پسر از اب پر شده بود و حالا همه چیز تموم شده بود.
"این ینی چی..تو نمیتونی این غلطو بکنی"
----
بلند داد کشید و به شدت توی جاش پرید عرق سرد روی پیشونیش پایین میریخت و بلند بلند نفس میکشید.
به اطراف نگاه کرد ، اون فقط یه کابوس بود ؛ اما لبخند بی جون روی لبش با به یاد اوردن دیشب و پیدا نکردن پسرش توی تخت متوجه شد که به حال برگشته.
پاهاشو جم کرد و بدن یخ زدشو بغل کرد.
با حس کردن دستی که روی کمرش قرار گرفت شکه بالا پرید.
-چیه؟ مگه جن دیدی؟
با ناباوری به پسری که کنارش نشسته بود نگاه کرد.
-امشب و کارای احمقانه امون..من بابت همشون هنوزم
ازت عصبانیم
لیام اب بینیش رو بخاطر گریه کردن مدام بالا میکشید و با باد کردن لپاش ادامه داد.
-و خب میدونم باهات قهرم اما میترسم تنها بخوابم
خواست ادامه بده که بدنش به شدت به سمت جلو و توی بغل پسر بزرگ تر کشیده شد ، سعی کرد با وول خوردن از خودش نارضایتی نشون بده اما با فشار وارد شده به بدنش که قابلیت ترکوندنش رو داشت ترجیح داد بی حرکت بمونه و فقط از بغل گرمی که برای یه شب کامل ازش دریغ شده بود لذت ببره.
The End.