Illusion

Illusion


صدای پیر اما همچنان پرصلابت یوسانا، پسری که درحال بحث شدیدی با نوران بود رو از جا پروند.

- کیم سونگمین اون کلاغ بیچاره رو به حال خودش بذار و بیا ورد جدیدت رو تمرین کن! تو که نمی‌خوای تنبیه بشی و دیگ‌های معجون رو تنهایی بشوری؟

شستن دیگ‌های پر از لجن و کثافت، تنها چیزی بود که می‌تونست سونگمین رو مجبور کنه تا به ناتوانیش اقرار کنه. اون پسر ادعا داشت که توی همه‌چیز بهترینه و کسی نابغه‌ای مثل اون‌ رو نزاییده! سونگمین بعد از چشم غره‌ی غلیظی که به نوران نشون داد، به سمت دخمه‌ی پر از تزئین و شلوغ یوسانا رفت و روی بالشتک مخصوص خودش نشست تا ورد جدیدی که امروز یاد گرفته بود رو تمرین کنه. ایجاد توهم‌های شیرین برای افرادی که درحال درد کشیدن بودن، درس امروز جادوگر کوچولو بود.

یوسانا درحالی که پشت ظرف آب نقره‌ای مخصوص نشسته بود و آینده‌ی موجودات رو با چشم‌هاش می‌دید، هر از گاهی به پسر تذکر می‌داد تا کلمات رو درست تلفظ کنه.

امروز روز یادگیری طلسم نبود اما یوسانا اصرار داشت که سونگمین طلسم سخت ایجاد توهم رو یاد بگیره و چون بار اول موفق نشد، اون کلاغ سیاه زشت، نوران، مسخره‌اش کرد و پسرک جادوگر هم تصمیم گرفت تا بال‌هاش رو بکنه و باهاشون طلسم دفع شرارت درست کنه!

سونگمین چندین ساعت بدون استراحت طلسم رو تمرین کرد تا تونست اون رو به خوبی اجرا کنه. توهمی که درست کرد، یه ترکیب شیرین از رویا و واقعیت بود.

یه خونه‌ی کوچولو وسط مزرعه‌ای از گندم که خودش توی اون خونه درحال پختن نوران برای ناهار بود و چانگبین هم درحالی که بیرون نشسته بود، کتاب مقدس رو می‌خوند. البته که سونگمین زیاد از کتاب مقدس خوشش نمی‌اومد اما به‌خاطر چانگبین مشکلی باهاش نداشت.

با سرفه‌ی یوسانا، سونگمین‌ توهم رو از بین برد و به پیرزن جادوگر خیره شد.

- دیگه یاد گرفتمش... می‌تونم برم؟ چانگبین منتظره.

یوسانایی که دست‌هاش احتمالا زیر اون میز درحال نوازش یانا، گربه‌ی سفید و چشم آبیش بودن، لبخند گرمی زد و گفت:

- برو فرزندم... قبل از رفتن، کمی از گرد استخوان اژدها رو روی خودت بریز تا برات شانس بیاره.

جادوگر کوچولو با لبخند سر تکون داد و بعد از زیر بغل زدن کتاب مربوط به گیاهان دارویی، با عجله از دخمه‌ی یوسانا بیرون دوید.

حتی صدای پیر و لرزون زن رو نشنید که برای آخرين بار می‌گفت:

- خدایان حافظت باشن، پسرک عزیز من.

کاش سونگمین می‌تونست اون صدا رو بشنوه... خواهش و تقلایی توی صدای جادوگر پیر وجود داشت که محال بود پسرک باهوش اون رو نفهمه.

همه می‌دونستن که ظرف نقره‌ای آینده، به جادوگرها اجازه‌ی بازگو کردن آینده‌ای که درونش دیده بودن رو نمی‌ده و یوسانا امروز آینده‌ی یه نفر رو دیده بود.

سونگمین وقتی که به محل قرارش با چانگبین رسید، معشوقه‌ی دوست داشتنی و مهربونش رو ندید. جنگل مثل همیشه ساکت بود اما بوی خطر به مشام جادوگر جوون می‌رسید؛ بوی غریبه‌ها و آتیش.

خیلی زود حلقه‌ای از مردم عصبانی با رهبری کشیش دهکده، جادوگر بیچاره رو محاصره کردن و سونگمین هرچقدر هم که تلاش می‌کرد، چانگبین رو نمی‌دید. پسر کشیش اعظم اون‌جا نبود که پسرک جادوگر به سمتش پناه ببره و خودش رو از نگاه‌های خشمگینی که بی‌دلیل به جسم ترسیده‌اش خیره شده بودن، پنهون کنه.

اجازه نداشت طلسم‌هایی که یاد گرفته رو روی مردم عادی اجرا کنه و بهشون آسیب بزنه، وگرنه ارواح و خدایان مجازاتش می‌کردن.

قلبش به‌ شدت می‌تپید و نگاه مستاصلش به دنبال راهی برای فرار می‌گشت. مشعل‌ها و صدای فریاد خشمگین کشیش، حواسش رو پرت می‌کردن و پسرک جادوگر نمی‌تونست درست فکر کنه.

- اون جادوگر لعنتی رو بکشین!

- باید بسوزونیمش!

- تیکه‌تیکه‌اش کنین!

سونگمین نمی‌دونست چرا باید کشته یا تیکه‌تیکه بشه... مگه اشتباهی کرده بود؟

اون هرسال برای زیاد شدن رشد محصولات کشاورزی، طلسم می‌خوند و کمک می‌کرد بارون بباره؛ این که اشتباه نبود. با تمام این‌ها، هنوز هم‌ به دنبال چانگبین می‌گشت. مطمئن بود که سالمه چون طلسم محافظی که روش گذاشته بود، سونگمین رو صدا نزده بود که بگه جون معشوق عزیزش در خطره پس حال پسر کشیش خوب بود و سونگمین باید نگران خودش می‌بود.

صدای فریاد‌ها از یه جایی به بعد نامفهوم و گنگ شدن و چشم‌های جادوگر جوون روی یه شخص خاص متمرکز شد. دیدنش بین اون‌‌ همه شلوغی و موج نفرت و خشم، مثل دیدن کشتی نجاتی بود که موقع غرق شدن و وسط دریای طوفانی‌ می‌بینی.

چانگبین مثل همیشه دست‌هاش رو باز کرد تا سونگمین به آغوشش پناه ببره و از دید بقیه مخفی بشه.

پسرک توی اون لحظه موفق شد تا یه جمله رو به زبون بیاره.

- یوسانا... ممنون که این طلسم‌ رو بهم یاد دادی... الان دیگه از تیر چوبی و آتیش نمی‌ترسم.


YugenFiction

Report Page