Ice blood

Ice blood

By KUTA part 14

یونجون مدام توی راه بومگیورو نگاه میکرد ، اون ساکت و عصبی و ناراحت بنظر میرسید یونجون با رسیدن به پل شکسته به بومگیو نگاه کرد

+ عالی شد حالا چطوری بریم اونور؟؟

بومگیو به ارتفاع نگاه کرد و دست به سینه عقب اومد

- سوال خوبیه من نمیدونم

+ نمیدونی؟؟ این تله ایه که ومپایرا گذاشتن بفرمایید شاهزاده سایه ها بگید چطوری باید دقیقا بپریم اونور؟؟

بومگیو گیج به پل شکسته نگاه کرد و دستی به موهاش کشید و روی چونش بالا آورد و اخم کرد

- واقعا ایده ای ندارم

+ شاید باید از روش بپری

بومگیو با تعجب سمت یونجون برگشت و به خودش اشاره کرد

- لعنتی بهم نگاه کن من ومپم نه اژدها چطوری میتونم این فاصله بیش از ۶۰ متر رو بپرم؟!

یونجون کنار تخته سنگ نشست و از خستگی بدنشو کش داد

+ پس نیاکان گور به گور شدت چطوری رد میشدن دقیقا ؟؟

بومگیو کنار یونجون نشست و اخم کرد و دستشو مشت کرد سرشو پایین آورد و تو فکر فرو رفت

- خب فکر میکنم اونا تبدیل میشدن

+ عالیه تبدیل شو پس

- بلد نیستم

یونجون با تعجب سرشو بالا آورد و تو چشم بومگیو زل زد و بعد چند دقیقه لبخند زد و لبخندش تبدیل به قهقهه شد و عصبی دستشو روی موهاش کشید

+ چی؟؟؟ شوخی میکنی دیگه؟

- نه

+ نه؟؟ تو یه شاهزاده ای چطوری بلد نیستی تبدیل شی؟؟؟

- چون تاحالا تبدیل نشدم؟؟ اصلا خود تو تاحالا تبدیل شدی؟

یونجون چونشو با انگشت خاروند و سری تکون داد و دستشو روی شونه بومگیو گذاشت و فشارش داد

+ پاشو باید تبدیل شی این مسخره بازیارم تموم کن باید رد شیم دیر شد

بومگیو از جاش بلند شد و بلند داد کشید دستشو تو سینه یونجون کوبید

- احمق بفهم دارم میگم نمیدونم چطوری باید تبدیل شم میفهمی؟؟؟

یونجون دست بومگیو رو گرفت و سمت خودش کشید و دستشو آروم سمت پایین تنه بومگیو گرفت و آروم فشارش داد ، بومگیو با تعجب به یونجون نگاه کرد و سیلی محکمی تو صورتش کوبید و خودشو عقب کشید

- تو ..

+ دلت نمیخواد باهام بخوابی؟؟

- هی ..

یونجون نزدیک بومگیو رفت و بومگیو‌ با برخورد بدنش به درخت پشت سرش سر جاش قفل موند و آب دهنشو با صدا قورت داد

- نیا جلو

+ ازم میترسی؟ بخاطر کاری که باهات کردم؟؟ بخاطر اون اتفاق تو تونل ؟ بومگیو واقعا می‌خوام بدنتو ببینم

- خفه شو..

+ چه حسی داری دیگه نمیتونی بچه دار بشی؟؟ دوست داشتی بچه یه ولف رو داشته باشی؟ بقیه چی میگفتن؟ شاهزاده ومپا از یه الفای ولف حاملس؟ ها؟ حرف بزن به من نگاه کن

بومگیو از عصبانیت دندونشو روی هم فشار داد و دستشو مشت کرده بود ، حرفای یونجون عصبیش میکرد اون از اینکه ضعیف خطاب بشه متنفر بود و یونجون پا فشاری شدیدی میکرد

+ دیگه مارک من شدی ، ماله من شدی وقتی بری تو هیت خودتو بهم میمالی؟ ازم خواهش میکنی تا چیزی که میخوای رو بهت بدم؟ با توام تو به پام میفتی؟ و فقط اون بوت کوچولوتو رو پایین تنم فشار میدی؟؟؟

بومگیو از خجالت و عصبانیت یونجون رو به عقب هول داد و قدمای محکمشو نزدیکش برداشت دندونشو به هم فشار داد و زیر لب غرید

- من ! هیچ وقت ! التماس نمیکنم !!!! من قدرتمند ، با شکوه و بی نیازم عوضی ! تو برده منی توی کوفتی هستی که ماله منی من ارباب توام فهمیدی؟ فهمیدی ؟؟؟؟؟؟

بومگیو بلند داد میکشید ، یونجون پوزخندی زد اون برای اوج عصبانیت بومگیو‌ کافی نبود ، بر خلاف ولفا که با عصبانیت تبدیل میشدن ومپا فقط شاخ و شونه میکشیدن یونجون فهمید اینم راهش نیست نگاهشو به ارتفاع داد و نزدیکش ایستاد‌

+ پس نجاتم بده

- چی؟

+ منو نجات بده بومگیو

یونجون خودشو به عقب هول داد و از لبه پرتگاه خودشو به سمت پایین هول داد ، با تو ارتفاع قرار گرفتنش چشماشو بست واقعا کار احمقانه ای بود ولی یا بومگیو میتونست نجاتش بده یا برای همیشه میمرد ، بومگیو با سرعت خودشو از پرتگاه به سمت پایین پرت کرد و به یونجون نزدیک شد و اونو تو اغوشش گرفت و نعره ای کشید با حس سوزنش اندامش ، ناگهان به خفاشی غول پیکر تبدیل شد ، یونجون چشماشو باز کرد با دیدن بومگیو با تعجب چند بار پلک زد

بومگیو با دو‌ بال خفاش به رنگ سیاه و بدنی کشیده و صورتی عجیب به سمت بالا پرواز کرد و مسیری که پل شکسته شده بود طی کرد و با رسیدنش به لبه پرتگاه اون سمت روی زمین افتاد و بدنش به حالت قبل برگشت و تند تند نفس کشید

یونجون با برخورد بدنش به زمین و سنگ اخی زیر لب گفت با دیدن بومگیو که یه گوشه افتاده بود سمتش دوید و زیر سرشو گرفت و بلندش کرد

+ بومگیو ... تو تونستی تبدیل شی

- خیلی احمقی ، چرا؟؟ چرا پریدی چرا اینکارو کردی؟

+ میدونستم میای نجاتم بدی

بومگیو نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و سیلی محکمی تو صورت یونجون زد و از جاش بلند شد و لباسشو مرتب کرد

- دیگه هیچ وقت اون حرفارو بهم نزن


بلک رو به گوی شیشه ایش ایستاد و مشتشو به میز چوبیش کوبید و بلند فریاد کشید

: پس تو کجایی

.

.

با رسیدن به جنگل و طنابای آویزون بومگیو‌ به یونجون نگاه کرد سعی کرد جلوی خندشو بگیره ، یونجون گیج به طنابا نگاه کرد به کف پوشیده از برگ خیره موند

+ خب فکر کنم این تله ست

بومگیو یه چوب کنار پاهاشو وسط روی زمین پرت کرد و با پرش تله های خرس توی هوا جفتشون با تعجب به هم نگاه کردن

- عالی شد

+ حالا چطوری باید بریم اونور؟؟

بومگیو به طنابا نگاه کرد و بهشون اشاره کرد

- فکر کنم باید از بالاشون بریم ، ولی اینا خیلی زیادن نیاکان تو فکر کنم میمون بودن تا ولف

یونجون اخمی کرد و کنار درخت نشست دستشو با پوشوندنش از لباس پاره برای بالا رفتن آماده کرد

+ ومپایرا نمیتونن اینکارو کنن ، فقط بیا روی کولم

- ها؟؟

یونجون بومگیورو روی کولش سوار کرد و بومگیو سریع دستشو دور گردنش حلقه کرد تا نیفته ، یونجون لباسشو درآورد و دور کمر خودشو بومگیو بست

+ فقط ثابت بمون

- هی میخوای با من از رو طنابا رد شی؟؟

+ دستای باریک تو زورشو داره؟ نه پس ساکت شو

یونجون دستشو بالا برد و اولین طناب رو گرفت و خودشو به سمت بعدی هول داد و یکی پس از دیگری رو گرفت ، با حس درد دستش یکی از دستاش لیزر خورد و از طناب فاصله گرفت که باعث شد بدنش تو حالت مورب از درخت آویزون شه و پاهای بومگیو به تله نزدیک شه

- لعنتی برگرد برگرد بالا دارم لیزر میخورم

یونجون چشماشو بست و با همه زوری که داشت بدنشو بالا کشید و با فاصله گرفتنشون از زمین و باز گشتشون بالای درخت نفس عمیقی کشیدن و یونجون با سرعت بین طنابا جا به جا میشد با پایان طناب بومگیو و خودشو به سمت پایین پرتاب کرد و با برخورد شونش به زمین آخ بلندی گفت

بومگیو لباسشو تکون داد و دستشو سمت یونجون برای بلند کردنش دراز کرد ، یونجون دست بومگیورو گرفت و از جا بلند شد و به اطراف نگاه کرد

+ خودشه

- الان تو قلمرو اصلیم؟

+ نه کامل

- ها؟؟

یونجون نقشه رو روی زمین گذاشت و دو انگشتشو روی نقطه های معین شده قرار داد

+ ببینم وایت گفت باید چی بگیم؟

بومگیو دست یونجون رو پس زد و دو انگشتشو دو طرف نقشه گذاشت

- آلینور سالا بی دا .

با ظاهر شدن نور آبی رنگ جفتشون سرشونو توی نقشه خم کردن و به وایت نگاه کردن ، وایت تعظیمی کرد و خونسرد شروع به حرف زدن کرد

: سرورم خوشحالم دوباره همو میبینیم تنها چیزی که شما لازم دارین فقط به دست آوردن تونل نیست ! نقشه اصلی تو اتاق بلکه ، شما باید از غار سمی با دودای توهم زا رد شید ، از جنگل گوشت خوار و بعد از به دست آوردن طلسم شب رو توی جنگل سپری کنید و در روز بعد به تونل برین و طلسم رو‌ به پایان برسونید

یونجون و بومگیو سری تکون دادن و با خاموش شدن نور آبی به هم نگاه کردن و هوفی کشیدن

+ خب حالا باید بریم غار سمی

بومگیو سری تکون داد و از جاش بلند شد و به راه افتادن

.

.

: چی؟؟ اونا تو جنگلم نبودن ؟؟

راش تعظیمی کرد و با ترس و لرز جواب داد

+ متأسفم.. ما همه جارو دنبال اونا گش-

با لگد محکمی که توی شکمش برخورد کرد از درد جملشو نصف رها کرد و روی زمین افتاد ، بلک پاهاشو بالا آورد و چند بار توی پهلوهاش کوبید و بلند داد زد

: فرق توی کوفتی با بقیه چیه؟ بهت گفتم اونارو میخوام !! فردا صبح ! باید اینجا باشن فردا صبح دهمین روز از دهمین ماهه!

+ ب..بله

.

.

بومگیو نگاهی به دهنه غار کرد و سرشو سمت یونجون برگردوند

- خودشه

+ شنیدم هر کس این گازای سمی رو استشمام کنه تا آخر از توهم اینجا گیر می‌کنه

- درسته با این حال چاره ای نداریم

بومگیو دستشو سمت کیفش برد و دوتا پارچه بیرون کشید و سمت یونجون گرفت ، یونجون پارچه رو دور دهنش بست و با تایید هم وارد غار شدن.

بومگیو دستشو به اطراف غار کشید و با بسته شدن دهنه غار جفتشون سمت دهنه دویدن و مشتی به تخته سنگ بزرگ کوبیدن

+ لعنتی دیگه نمیتونیم برگردیم

- پس به راهمون ادامه میدیم.

یونجون با دقت به اطراف نگاه میکرد و با حس پخش دود به بومگیو اشاره کرد که نفسشو‌ حبس کنه ، گاز سمی کل غار رو احاطه کرده بود بومگیو به سمت نور اشاره کرد و سرعت پاهاشونو بیشتر کردن با نزدیکی های روزنه نور ، بومگیو سرفه ای کرد و یونجون سریع کف دستشو روی دهنش گذاشت و سری به نشونه منفی تکون داد ، بومگیو‌ روی زمین افتاد و مدام سرفه میکرد با سفید شدن چشماش یونجون قدمی به عقب برداشت

بومگیو با دیدن اطرافش لبخندی زد و با دیدن مامانش به سمتش دوید ، یونجون سعی کرد با گرفتن دستش کنترلش کنه چون رسما بومگیو سمت پرتگاه قدم برداشته بود .

- مامان ..

یونجون سعی کرد بدن بومگیورو با خودش به دهنه غار بکشه ، بومگیو مدام میخندید و با پرت شدنشون از دهنه غار بیرون یونجون نفسی کشید و بومگیورو تکون داد و با دیدن صورتش که در حال خندیدن بود لبخندی زد

+ داری رویا میبینی؟؟ کاش میتونستم این گازو با خودم ببرم.

Report Page