"I told sunset about you"

"I told sunset about you"

Mr.Choi

تقویم رو ورق می‌زنم و به ۱۴ ژوئن می‌رسم.

نفسم می‌گیره وقتی فکر می‌کنم قراره چند روز رو به بطالت بگذرونم چون قراره تعطیلات رو با خانوادش باشه.

امروز دو سه بار سعی می‌کنم بهش بگم دلم براش تنگ شده اما در نهایت جمله هام به سق دهنم می‌چسبه و با بزاقم پایین میره.

سیب زمینی های سرخ کرده رو توی بشقاب می‌ریزم و از اون سس پنیری که چند روز پیش بعد از کلاسمون از فروشگاه خریدیم روی محتواش خالی می‌کنم.

سرش رو بالا میاره و من یه حس بدی دارم.

دلم نمی‌خواد برم اما چند ساعت دیگه پدرش می‌رسه و مجبورم که اون رو توی جمع سنتی و بسته‌ی همیشگی تنها بذارم.

نگاهش رو از تلفنش می‌گیره و با همون چین های همیشگی روی پیشونیش بهم خیره می‌شه.

دنبال سوالِ پشت چشمام می‌گرده و من به سختی دل از جواب گرفتن می‌کنم و انگشتم رو روی خط ابروهاش می‌کشم تا از هم بازشون کنه.

سریال مورد علاقش بالاخره تموم می‌شه و من هم چشم از صورت مورد علاقم می‌گیرم تا وسایلم رو جمع کنم ببرم پایین و بذارم توی باکس موتورم‌.

وارد پاگرد که می‌شم، توی چهارچوب در خم می‌شه و ابروهاش رو بالا میندازه و با نیشخند نگاهم می‌کنه.

یه تیشرت گشاد سبز رنگ پوشیده، با اون پیژامه‌ی چهارخونه‌ای که من عاشقشم و کش کمرش به طرز بامزه ای روی پوستش سر می‌خوره.

بوی دلتنگی و مهربونی پشت اون شیطنتش گلوم رو سنگین می‌کنه.

تند تند پلک می‌زنم و آب دهنمو قورت می‌دم تا باز بهم برچسب «بچه‌ی ننر» نزنه و مجبورم نکنه خیره به صورتش روی مبل بشینم.

بند آویزون کفش هام رو توی راه پله می‌بندم و صدای چرخش لاستیک های ماشین رو می‌شنوم.

سریع در رو باز می‌کنم و می‌دوم توی کوچه تا پدرش رو نبینم. تا اون نبینه که وقتی نبود من باز هم اینجا بودم.

نمی‌خوام با تنفرش از من آدمی رو اذیت کنه که دوست ندارم مدام اخم بین ابروهاش رو باز کنم.

اما وقتی دارم استارت می‌زنم، اون سایه ی سنگین رو پشت کمرم حس می‌کنم.

سرم رو برنمی‌گردونم اما فقط آرزو می‌کنم که اون هیچوقت صورتم رو ندیده باشه‌.

نمی‌خوام دوباره در مورد حضور من توی زندگیش دعوا کنن، کاش اصلا نمی‌اومدم.

انگشتامو توی موهام می‌‌کشم و به دوشنبه‌ای فکر میکنم که توی دانشگاه می‌بینمش و همه‌ی این زجر و خودخوری ها تموم می‌شه.

آخرشب هزاربار توی لحاف وول می‌خورم و به هر دست می‌چرخم تا مزاحم تعطیلات خانوادگیش نشم.

صفحه‌ی تلفنم که بالاخره روشن می‌شه، جوری از جا می‌پرم که رگ پشت گردنم می‌گیره و چند لحظه به اجبار توی همون حالت خشک می‌شم.

بهم پیام داده «کجا فرار کردی بچه‌ی ننر؟»

و من از این طعنه های آزار دهنده‌ی مخصوصش بغض‌ می‌کنم.

عادت ندارم که این همه مدت باهاش حرف نزنم و جوری رفتار کنم که انگار یه روز عادی رو گذروندم.

می‌نویسم «فهمیدم بابات داره میاد، برو اونجا پسره‌ی احمق. سه روز دیگه می‌بینمت»

می‌دونم که از شنیدن واژه ی «احمق» متنفره و در عین حال چشیدنش از زبون من یه حس دیگه ای بهش می‌ده، همون‌قدر که من از شنیدن «بچه» کلافه می‌شم اما جوری که اون من رو کلافه می‌کنه متفاوته؛ پس از تاکید کردن روی چیزهایی که اذیتش می‌‌کنن خودداری نمی‌کنم.

تلفنم رو خاموش می‌کنم تا وسوسه نشم باز بهش پیام بدم. می‌دونم اوضاع برای اون چجوریه‌‌.

می‌دونم زندگی توی یک خانواده‌ی کنترل گر سخت گیر‌ وقتی یه جوون بالغی و اجازه نداری به جز روزهای تشکیل کلاس، از دایره ی مسکونی دورت خارج بشی یعنی چی.

برای همین بیشتر بغض می‌کنم که کاش می‌تونستم تنهایی برای پس گرفتن زندگیش بجنگم.

دوشنبه صبح، زودتر از هر جنبنده ای جلوی ورودی محوطه ایستادم.

انقدر زود رسیدم که فقط من و مسئول بخش ها و مدیر دانشکده اون ساعت از روز توی حیاط پرسه می‌زنیم.

کلافه با موهام ور میرم و فکر می‌کنم خودم رو به کتاب خوندن سرگرم کنم تا برسه.

دلم براش یه ذره شده و می‌خوام بچسبم بهش با اینکه می‌دونم چقدر از اینجور جو های احساسی مستقیم متنفره، اما اون نگاهی که من رو بدرقه می‌کرد پر از عصبانیت بود. خشمی که از فشار فاصله‌ی بی موقع نشأت می‌گرفت و من یقین دارم چشمام اشتباه نمی‌کنه.

صفحه ی سی رو تموم می‌کنم، محوطه تقریبا پر شده‌.

صفحه ی پنجاه— استادها هر کدوم به طرف کلاس های خودشون می‌رن.

دیر کرده. آدمی نیست که دیر کنه و خواب بمونه.

دوباره دلم داره به هم می‌پیچه.

صفحه‌ی شصت رو تموم می‌کنم و کتابو می‌بندم تا برگردم سمت کارگاه.

دیگه پشت کلمات هم می‌بینمش، توی راهرو‌ها صدای کفش هاشو می‌شنوم و دور ساعدم کش مشکی رنگش رو حس می‌کنم وقتی که منتظرم صدام کنه و خم شم تا چند سانت اضافه ی موهاش رو پشت سرش ببندم.

صداش رو می‌شنوم که داره می‌خنده و به گونه هام که از حرص مثل گوجه قرمز شدن نگاه می‌کنه اما وقتی سرمو برمی‌گردونم فقط منم که دارم تو راهروهای خالی از هر عنصری دنبالش می‌گردم.

سه شنبه میرم سرکلاس و باز هم نیومده.

بهش زنگ می‌زنم، یکی از شماره هاش در دسترس نیست و اون یکی خاموشه.

هرچقدر با مسئول حرف می‌زنم میگه نمی‌تونه درمورد پرونده های دانشجوها اطلاعات بده.

پنج روز دیگه از اون دوشنبه‌ی جهنمی می‌گذره.

بالاخره عزمم رو جزم می‌کنم و با موتورم می‌رم جلوی آپارتمانی که همیشه یواشکی و دور از چشم آشناها می‌‌رفتم.

هرچقدر آیفون رو می‌زنم هیچکس جواب نمی‌ده.

چند قدم عقب می‌رم و دستم رو سایه بون چشمام می‌کنم تا پنجره ی اتاقش رو ببینم.

پنجره قفله و پرده ها کشیده شده.

پرده هایی که هیچوقت بازشون نمی‌کرد تا مبادا نور آفتاب موقع عکاسی از روی گونه های سفیدش کنار بره.

دلشوره دیگه تبدیل به حالت تهوع و بی اشتهایی مزمن شده.

در آپارتمان باز می‌شه و یکی از همسایه هاشون بلافاصله با دیدنم من رو می‌شناسه و لبخند می‌زنه.

من هم به زحمت لبخند می‌زنم و امیدوارم که چند لحظه بعد برگرده توی پله ها تا صداش کنه.

اما لبخندش این بار فرق داره، یه جور دلداری و ترحم حال بهم زن که اعصابم رو خرد می‌کنه.

توی کوتاه ترین و مختصر ترین کلمات جهان بهم میگه از اینجا رفتن. میگه هیچکس تو اون واحد زندگی نمی‌کنه و چندروزه که خالیه.

بعدش دستی به شونه هام می‌زنه و سوییچ ماشین گرون قیمتش رو توی انگشتاش میچرخونه و درو باز می‌کنه.

من اما هنوز با بهت و وحشت سر جام خشک شدم.

یک دفعه می‌دوم سمت ماشین و کف دستامو به شیشه می‌کوبم.

هرچی ازش می‌پرسم کجا رفتن؟ چرا رفتن؟ نمی‌دونه.

فقط با ناراحتی سر تکون می‌ده و میگه برای همیشه رفتن.

شیشه های دودی رنگش دوباره بالا می‌رن، ماشین دور و دورتر می‌شه و زانوهام سمت زمین خالی می‌کنه.

همونجا می‌چسبم به موتور رنگ و رو رفته ی قدیمیم و سرمو به زین می‌کوبم

«از اینجا رفتن، از اینجا رفتن، از اینجا رفتن»

عین مته تو سرم فرو می‌ره، بارها و بارها پشت هم می‌کوبه و مغزمو سوراخ می‌کنه.

باور نمی‌کنم!

نمی‌تونم باور کنم بدون هیچ حرف و کلمه ای منو ترک کنه.

ساعتارو چک می‌کنم، روزها هفته ها ماه ها انتظار می‌کشم.

اعداد تقویم رو انقدر می‌شمارم که دیگه تمام جزئیات هر صفحه و مناسبتش رو حفظم.

با هزارجور التماس و پا درمیونی های استاد مشترکمون، مدیر حاضر می‌شه پروفایل تحصیلیش رو نشونم بده.

هر کلمه‌اش مثل دستی از غیب، پارچه های لباسم رو چنگ می‌زنه و منو از خلأ تصوراتم بیرون می‌کشه. می‌فهمم که از خیلی وقت پیش داشته برای انتقالی حاضر می‌شده. ماه ها قبل از ژوئن.

نامه هاش تایید خورده و برگشته کره‌ی جنوبی— سئول، شهر خودش.

به هر سطر جدیدی که می‌رسم یه قطره اشک دیگه از چشمم پایین می‌ریزه.

تمام روزهایی که دقیقه به دقیقه باهاش می‌گذروندم از دستش داده بودم.

همه چیز انقدر احمقانه و بی معنیه که فقط می‌تونه خواب باشه. آره. خوابم.

روی زمین می‌شینم و سرمو انقدر به میز می‌کوبم که گوشه‌ی شقیقه‌م پاره می‌شه و پرونده‌ی زیر دستمو با خونش رنگی می‌کنه. چرا بیدار نمی‌شم؟

معاون و مدیر دانشکده با ناراحتی سر تکون می‌دن.

دست های استادم رو حس می‌کنم که شونه هام رو محکم فشار میده تا آروم باشم.

چشم هاش یه چیزی شبیه شرمندگی و ناراحتی داره. اما هیچکس تو این دنیا نمی‌تونه حس کنه من چقدر ناراحتم.

حالا تو یه کشور غریب تنها کسی که هم زبون و هم درد من بود رو از دست دادم بدون اینکه براش آماده باشم.

دلم نمی‌خواد این ها رو ببینم. دلم نمی‌خواد این ها رو بخونم.کاش همه چیز ادامه‌ی خواب های پنجشنبه باشه.

یک لحظه مدیر به حرف میاد.

به خیال آروم کردن من، چیزی میگه که اینبار تا مغز استخونم آتیش می‌گیره.

میگه اصلا راضی نبود بره. میگه پدر و مادرش کارهای انتقالش رو انجام دادن تا برگرده پیش پدربزرگش و خانواده‌ای که هیچوقت نذاشتن برای خودش زندگی کنه.

انقدر درد دارم که نمی‌تونم روی زانوهام بلند بشم.

به سختی و با کمک معاون می‌رم اتاق بهیاری.

زخمام رو ضدعفونی می‌کنه و باند می‌زنه اما درد قلبم با این چیزها آروم نمی‌شه.

همونجا روی صندلی و میز بهیاری خوابم می‌بره.


فکر می‌کنم از آخرین بار که محکم بغلش کردم و اون هم سرم رو ناز کرد چند ماه گذشته؟

تقویم رو باز میکنم.

۱۴ ژوئن ۲۰۲۴ آخرین باری بود که تو چشم هاش نگاه کردم و به طرف پله ها دویدم.

شبیه یه موجود عصبی و بداخلاق دوست داشتنی بود که مثل یه خواب کوتاه اومد قلبمو ناز کرد و رفت.

می‌دونم شاید دیگه فراموشم کرده.

شاید هیچوقت یادش نیاد اینجا هم یه زندگی و یه وابستگی هرچند کوتاه داشته که برای مدتی من جزوی از اون بودم.

به خودم میگم شاید این بهتره. حالا بدون اینکه یه دردسر مثل من رو مخش باشه راحت زندگیشو می‌کنه.

الان بزرگ تر شده و دیگه مدرکش رو گرفته. همونی که قرار بود با هم بگیریم و بعدش از این خونه و از این دانشگاه و از این شهر فرار کنیم.

ولی اون بدون من انجامش داده‌.

فکر می‌کنم چقدر توی تنهایی بغضش رو قورت داده و سعی کرده جلوی اون آدم های حرومزاده‌ی خودخواه قوی باشه و کنار من لبخند بزنه تا متوجه نشم که چقدر بهش سخت گذشته.

دوسال گذشته و هنوز غم خاطراتش داره دیوونم می‌کنه.

عکس های سلفی و اردوهای مشترکمون رو چاپ کردم و آلبومش رو هر روز ورق می‌زنم.

عکس‌هایی که صبح ها از خودش می‌گرفت و برام می‌فرستاد رو مثل پستال کارت بین صفحه های دفتر خاطراتمون گذاشتم.

نمی‌دونم بازم موهاش رو با کش هایی که براش می‌خریدم می‌بنده یا دیگه گذاشته کاملا کوتاه و پسرونه باشن. اما من هنوز آخرین کش مویی که از غرفه‌ی بازارچه براش خریده بودم و هیچوقت نتونستم بهش بدم رو لای آلبوم عکسامون نگه داشتم.

یه عالمه خوراکی خریده بودیم و از هرکدومشون چندتا دونه خورده بود. بسته های نصفه نیمه‌اش رو توی صندوق کنار تختم گذاشتم، ماه روی ماه اومد و هفتصد روز شد که بهشون دست نزدم تا دهن زده‌ی اون باقی بمونن.

از آخرین بار که بهم گفته «بچه‌ی ننر» هزارسال گذشته و من شب ها سیگار کشیدم و شیشه های نوشیدنی مختلف رو امتحان کردم تا ببینم کدومشون جایگزین بهتری برای ننر بودن هستن.

به نامه های بلند و ایمیل های بدون پاسخی که ماه ها پشت هم فرستادم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم پدرش واقعا موفق شد و من رو از زندگیش پاک کرد.

بعضی وقت ها تصور می‌کنم صداش چه شکلی بود وقتی اسمم رو زمزمه می‌کرد؟

صداها و مسیج های صوتی زیادی ازش دارم اما هیچوقت اسمم رو پشت تلفن نمی‌گفت.

همیشه موقع هجی کردن آواهاش توی چشمام زل می‌زد.

سعی می‌کنم جزئیات چشم هاش رو ‌وقتی پلک می‌زد به یاد بیارم.

هنوزم مثل تیله های بلوطی برق می‌زنه و توی نور خورشید روشن تر می‌شه؟

موهاش الان چه رنگیه؟

تونست از اون قرمزهایی که همیشه دوست داشت روی ریشه هاش بزنه یا هنوزم پابند واکنش های مادرشه؟

خنده هاش یادم رفته، وقت هایی که بی حوصله سرش رو بهم تکیه می‌داد تا موهاش روی انگشتام بریزه، دست کشیدن بین موهاش یادم رفته.

بعضی وقت ها خوابش نمی‌برد و با حس های بهم ریخته و افکار مختلفش برام شعر می‌ساخت، کلمه هاش یادم رفته.

هر روز ساعت های دلتنگیم رو با دود و قرص های اعصاب پر می‌کنم تا شاید ذهنم به این غریبگی عادت کنه.

تا فقط برم پانسیون و توی تختم دراز بکشم و به این فکر نکنم که جهان بعد از رفتنش چقدر خفه کننده و کوچیکه.

دلم نمی‌خواد هم خوابگاهی جدیدم رو ناراحت کنم.

دلم نمی‌خواد مردم من رو مثل یه آدم افسرده‌ی وابسته دیوونه ببینن که فقط درمورد غم و ناراحت بودن حرف می‌زنه.

وقت هایی که با بچه های طبقه ی بالا دور هم جمع می‌شیم سعی می‌کنم لبخند بزنم و گوش بدم که توی زندگی هرکدومشون چی‌ می‌گذره.

اگه بحث به سمت من کشیده بشه با چیزهای مختلف تغییرش می‌دم، دوست ندارم برام دل بسوزونن و بهم ترحم کنن که بعد از دوسال به این تنهایی عادت نکردم.

دوست ندارم فکر کنم رفته. با اینکه دیگه هیچوقت برنگشت تا بتونم یه بار دیگه تو چشماش نگاه کنم.


Report Page