I love him

I love him

EWAN

چند دقیقه کامل به چشمای هم زل زدن تا اینکه هیسونگ با بوسیدن نیکی، ارتباط چشمیشون‌رو، قطع کرد

اروم لب های پسر رو، دونه‌به‌دونه مک میزد و می بوسید.

بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن.

-واقعا... باورم نمیشه... بچه کوچولومون... الان تقریبا چند وقتشه؟

-سه روز. از همون وقتی که ناتم کردی.

امروز همش میخواستم بالا بیارم و هیچی نمیتونستم بخورم واسه همین با بومگیو رفتیم سونوگرافی.

-چرا به خودم نگفتی بیان دنبالت؟

-چون میدونستم سرت شلوغه تازشم مطمئن نبودم واقعا حاملم یا نه اگه چیز جدی‌ای نبود فقط وقتت‌رو، هدر میدادم.

-قبلا هم که بهت گفته بودم عزیزم، من وقتم هر وقت که بخوای برای توعه. هر چقدر که بخوای حتی اگه مسئله جدی‌ای نباشه.

هیسونگ با نگاه کردن توش چشمای شفاف نیکی، پاسخش‌رو، داد.

نیکی هم با تکون دادن سرش تایید کرد. نیکی همونطور که کج روی پاهای هیسونگ نشسته بود، توی آغوشِ گرمش فرو رفت.

هیسونگ هم متقابل نیکی‌رو، بغل کرد.

چند دقیقه توی بغل هم بودن تا اینکه با زنگ خوردن تلفن اتاق هیسونگ، مجبور شدن از هم جدا بشن.

هیسونگ برخلاف میل باطنیش، از بغل نیکی در اومد و همونطور که پسر روی پاهاش بود، دست دراز کرد و تلفن‌رو، برداشت.

-بگو.

-چه ساعتی؟

-اوکی قبول کن.

با گذاشتن تلفن سرجاش، دوباره سمت نیکی برگشت.

-منشیت بود؟

-اره یه شرکت المانیه به تازگی باهامون قرارداد بسته ساعت داده واسه جلسه که اگه اوکی بودیم برگذار کنیم.

هوجین با ساعت اوکی بود برای همین به من زنگ زد. برای شام امشبه.

-هوجین؟

-برادر بزرگترم.

-اها

-ببخشید خیلی میخواستم امشب بریم بیرون اما چون قرار دادمون هنوز کامل نشده باید سریع تر بهش رسیدگی کنم.

-فردا ظهر کلاس داری؟

-اره یه کلاس قبل تایم نهار و یه کلاس بعدش.

-پس... برای شام فردا شب میام دنبالت اوکی؟

نیکی با لبخند سرش‌رو، تکون داد.

هیسونگ بوسه‌ای تقریبا طولانی روی پیشونی پسر گذاشت همزمان، دستش رو نوازش وار روی شکم تخت نیکی کشید.

با جدا زدن ازش، نیکی اروم از روی پای هیسونگ بلند شد.

-از سونوگرافی اومدم دیگه میرم خونه.

فردا میبینمت هیونگ.

با تکون دادن دستش از هیسونگ خدافظی کرد و از اتاق خارج شد.

وقتی درو بست با فردی روبه‌رو شد که به سمت در اومده بود تا بازش کنه.

-اوه... نمیدونستم هیسونگ مهمون داره.

با تکون دادن سرش، از کنار فرد رد شد و به راه افتاد.

هوجین با انداختن نیم نگاهی به پسر از پشت، وارد دفتر هیسونگ شد.

-میبینم مهمون داشتی؟

-کاری داری هیونگ؟

-اومده بودم اینا رو برای جلسه امشب بهت بدم.

-اها مرسی.

هوجین با نزدیک شدن به میز هیسونگ، کاغذ هارو روی میزش گذاشت و دستش رو به میز تکیه داد.

-ببینم یکی دیگه از ادمای بدبختی بود که باهاشون خوابیدی؟

هیسونگ با شنیدن این جمله، سرش‌رو، از کاغذها بالا اورد و نگاه عصبی به برادرش انداخت.

-اولاً، اون یکی ازونا نیست دوماً، به تو مربوط نیست.

هوجین با شنیدن لحن تند برادرش تعجب کرد.

تاحالا بخاطر یه امگا ندیده بود برادرش اینجوری صحبت کنه.

-باشه اروم باش... اوکی.

با ندیدن واکنش دیگه‌ای از هیسونگ، سمت در رفت.

-برای امشب میبینمت.

و از اتاق خارج شد.

هیسونگ با رفتن برادرش، نفس عصبیش‌رو، بیرون فرستاد و با برداشتن لیوان ابی، کامل و با یک نفس سر کشید.

اگه نیکی نبود، براش مهم نبود برادرش درمورد امگاهایی که باهاشون میخوابه چی بگه اما نیکی فرق داشت.

هیسونگ هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی بیاد که یه امگایی که خیلی اتفاقی دیدتش، اینجوری براش مهم بشه و عاشقش بشه.

الان هم که فهمیده بود نیکی حامله‌ست، خیلی خوشحال شد.

با اینکه میخواست هر لحظه پیش نیکی باشه ولی باید جلوی خودش‌رو، میگرفت. ممکن بود کار دست نیکی یا بچه بده. نیکی خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر از اونی بود که هیسونگ بتونه در برابرش مقاومت کنه. هر چند حتی اگه جلوی خودش هم میگرفت، کارای شرکت بهش این اجازه رو، نمیدادن. توی هفته سه روز کلاس داشت بقیه روز ها هم توی شرکت بود.

توی همین یه مدت کم، تمام وجودش، بند بند سلول هاش عاشق اون پسر شده بود.

حاضر بود بخاطرش هر کاری بکنه. نمیزاشت کسی پسرش رو اذیت کنه یا چیزی بهش بگه.

نیکی با خارج شدن از شرکت هیسونگ، با اتوبوس به خوابگاه برگشت.

با وارد شدن به اتاق، بوی کیک و شیرینی زیر بینیش پیچید.

-اوه نیکی اومدی.

-سلام هیونگ. چه بو های خوبی میاد.

-بومگیو کیک پخته اورده تو هم بیا.

-اومدم.

با گذاشتن کیفش روی میزش و با همون لباس ها سمت هم اتاقی هاش رفت. الان که حامله بود نمیتونست به هیچ وجه مقاوت کنه که چیزی نخوره.

-هیونگ اومدی

-اره.

-بهش گفتی؟

بومگیو سوالش‌رو، توی گوش نیکی پرسید تا بقیه نفهمن.

نیکی همونطور که تیکه‌ای کیک برای خودش برمیداشت، با سر تایید کرد که با جیغی که بومگیو کشید، لحظه کم مونده بود بشقاب از دستش بیوفته.

-یا چوی بومگیو چته؟

جونگوون که تازه از دستشویی اومده بود با شنیدن جیغ بومگیو ترسیده ازش پرسید.

-هیونگ بهشون بگم؟

-تو که اخرم کار خودت‌رو، میکنی پس بگو.

-نیکی هیونگ حامله‌ستتتتتت.

لحظه ای سکوت توی اتاق حکم فرما شد.

-وایسا ببینم... تو حامله ای؟ از کی؟ تو اصلا کی با کسی رفتی تو رابطه؟

-از هیسونگ هیونگه؟

جونگین که گیج شده بود پرسید که با شنیدن سوال جونگوون، ساکت شد. نیکی با تکون دادن سرش تایید کرد.

میدونست جونگوون از بچگی با هیسونگ دوست بوده و هنوز نظرش معلوم نیست پس جلوی خودش رو برای لبخند زدن گرفت.

جونگوون با گرفتن تایید نیکی، سوت بلندی زد.

-بالاخرههههههه!

-تو میدونستی؟؟؟؟

نیکی با تعجب پرسید.

-هیسونگ هیونگ اولش نگفت که باهات رابطه داشته.

تازه فهمیدم فکر میکردم فقط بهت اعتراف کرده.

-وایسین... من هنوز عقبم... یعنی هیسونگ... اون مرتیکه مغرورِ سرد بهت اعتراف کرده؟ توی هیتت باهات رابطه داشته؟ و تو الان حامله ای؟؟؟؟

-اره هیونگ. ظهر فهمیدم. رفته بودم پیش هیسونگ هیونگ تا بهش بگم.

-حدس میزنم هیسونگ هیونگ بغلت کرده و کلی خوشحال شده.

با شنیدن حرف جونگوون، بیشتر به این پی برد که چقدر این دو نفر همو خوب میشناسن. با لبخندی که زد حرفش رو تایید کرد.

-بسه دیگه بیاین کیک بخوریم بدجوری بوش داره وسوسم میکنه.

همشون دور هم جمع شدن و مشغول خوردن شدن.

نیکی همونطور که داشت کیک میخورد احساس کرد گوشیش توی جیبش لرزید. بشقاب رو پایین گذاشت و گوشیش رو از توی جیبش بیرون کشید. هیسونگ بهش پیام داده بود.

«رسیدی خوابگاه عزیزم؟»

«اره هیونگ رسیدم»

بعد از ارسال پیامش عکسی از بشقاب و کیک گرفت و برای هیسونگ فرستاد.

«بومگیو کیک درست کرده داریم کیک میخوریم. »

«باشه عزیزم. اگه چیزی خواستی یا اتفاقی افتاد هر وقت خواستی میتونی پیام بدی. اگرم توی خوابگاه راحت نبودی، میتونی بیای پیش خودم توی خونم»

«باشه هیونگ نگرانم نباش مراقب خودم هستم»

«عاشقتم نیکی.»

«منم عاشقتم هیسونگی»

بعد از ارسال پیامش، گوشیش‌رو، کنار گذاشت و مشغول خوردن کیکش شد.

غافل از اینکه هیسونگ با دیدن پیامی که اونو هیسونگی خطاب کرده بود، پروانه های دلش شروع به پرواز کردن. داشت با خودش تصور می کرد شنیدنش از زبون نیکی چطور میتونه باشه. با کنار گذاشتن گوشیش، نماینده های المانی از راه رسیدن.

Report Page