I know you.

I know you.

Eli

صفحه گوشیش با نوتیف یک پیام روشن شد.همزمان که لباس هاش رو از روی رگال بر می داشت بازش کرد. بعد از دیدن پیام منیجرش اخم ریزی روی صورتش نشست.با کلافگی گوشیش رو روی مبل کنارش پرت کرد و به سمت رختکن رفت.لباس هاش رو از تنش در اورد و بعد صدای باز شدن در، توی اتاق پیچید.باید منیجرش میبود که برای بار هزارم اومده بود تا تایم شروع مراسم فشن رو بهش بگه.

«لاو،باید بهت بگم خیلی زود اومدی برای غر زدن»

و بعد سکوت.هیچ صدا و پاسخی دریافت نکرد.کمی مکث کرد و جمله بعدیش رو با لحن جدی به زبون اورد.

«تونستی پیداش کنی؟»

و باز هم پاسخی دریافت نکرد . بی توجه به بدن نیمه لختش با عصبانیت پرده رو کنار زد و گفت:

« اصن میشنوی چی..»

چهره آشنا ولی گمشده ای جلوش ظاهر شده بود.چند بار پشت سر هم پلک زد تا بتونه تصویر جلوی چشم هاش رو باور کنه .مطمئن بود که خودشه.همون پسر ریز نقشی که همیشه دوربین عکاسیش دور گردنش بود و کلاه روی سرش نصف زیبایی صورتش رو پنهان میکرد.بی اختیار بهش نزدیک شد.

«انتظار نداشتم خودت بیای»

جمله ای که به زبون آورد باعث شد تغییر حالت صورت پسر رو به وضوح ببینه.

«تو منو میشناسی؟»

با شنیدن جمله ی پسر خنده ای از روی تمسخر زد و ادامه داد.

«اره چرا نشناسم؟کسی که از همون اولین باری که شروع کردم همیشه همراهمه،پسری که با چشم های آهوییش همیشه نگاهم میکنه و باعث میشه کنترلمو از دست بدم»

فاصله بین شون رو کمتر کرد و پسر کوچکتر برای نگاه کردن به صورتش باید سرش رو کمی بلندتر میکرد.

«این حسو راجب همه فن هات داری؟»

دستش رو بالا آورد و کلاه پسر رو از روی سرش برداشت تا بتونه چهره‌ش رو کامل ببینه.بعد از دیدن صورت سفید و زیبای پسر لبخندی زد و گفت:

«تو هیچ وقت جزو همه نبودی»

«چرا؟»

«چون از وقتی که یادم میاد تو همیشه بودی ،بین جمعیت برق میزدی،و چشم هام فقط دنبال تو میگشت بین هزاران فنی که برای دیدنم میومدن»

دستش رو روی صورت پسر گذاشت و نوازش کرد.

«اما تو اصلا منو نمیشناسی، حتی اسم منم نمیدونی»

فاصله بین شون رو به صفر رسوند.

«برام مهم نیست اسمتو نمیدونم،اینو میدونم که میخوامت»

فرصت حرف زدن به پسر نداد و لب هاش رو روی لب های پسر چسبوند .نه خشن بود و نه حرکتی کرد.فقط گذاشت لب های دلتنگش،نرمی و گرمای لب هاش رو لمس کنه.بعد خیلی اروم از پسر فاصله گرفت.

«بگو تو هم میخوای»

سکوت کل اتاق رو پر کرد.ترس وجودش رو گرفت و نگاهش بین چشم های بسته و لب های پسر می چرخید.هیچ صدایی نشنید و فقط لب های پسر رو که محکم روی لب هاش کوبیده شد رو حس کرد.لبخند ریزی از کیوتی پسر رو به روش زد .با عطشی که تمام وجودش رو گرفته بود لب هایی که در اختیارش بود رو مک میزد.با ولع تمام زبونش رو داخل دهنش میبرد و طعم شیرین پسر رو میچشید.

دست هاش رو از روی گردن پور به سمت کمرش برد و آروم نوازش کرد.چشم هاش رو کمی از هم فاصله داد و به پسر رو به روش نگاه انداخت.گونه ها و گوش های سرخ شده اش ودست هایی که روی سینه‌ ی تیتی مشت شده بود واکنش هایی بود که براش به شدت کیوت و در عین حال جذاب بود.

لب هاش رو با صدای پاپی از پسر جدا کرد و توی یک حرکت پسر رو بلند کرد و توی آغوشش جا داد. و باعث شد دست های پور دور گردنش حلقه بشه.

«آقای وانپیچیت»

«تیتی..»

«بهم بگو... تیتی»

با صدایی که حالا از اشتیاق زیاد بم شده بود به زبون آورد.

«تیتی..آرو..»

بدون توجه به ادامه ی حرف پور به سمت اتاق رختکن حرکت کرد و کمر پسر رو به دیوار تکیه داد.

«دیگه نمیتونم تحمل کنم ..لباس هاتو در بیار»

با شنیدن این حرف، پور بدون توجه به لرزش دست هاش شروع کرد به در اوردن لباس های تنش.تمام مدت تیتی به اثر هنری رو به روش خیره شده بود.بعد از نمایان شدن پوست سفید و برهنه پسر داخل بغلش ،لبخند حریسانه ای روی لب هاش شکل گرفت.

«چرا زودتر سراغم نیومدی؟»

سراغ گردن پسر رفت و هیکی های خودش رو اونجا به جا گذاشت .به سمت ترقوه های پسر حمله ور شد و گاز ریزی از ترقوه اش گرفت.

«چرا منو از طعم خودت محروم کردی؟»

دوباره شروع به بوسیدن لب های متورم و صورتیش کرد و ناله هاش رو توی دهن خودش خفه کرد.حس برخورد پوست دست های پور با بدن گرم اش کافی بود تا هجوم خون داخل رگ هاش به سمت پایین تنه اش رو بیشتر حس کنه.

«اجازشو بهم میدی؟»

با نگاه مظلومانه ای به پسری که توی آغوشش بود از پایین نگاه کرد و گفت.تا جای مقاومتی برای پور باقی نمونه.پسر کوچکتر سرش رو به نشونه تایید تکون داد و بعد از خجالت سرش رو پایین انداخت. تیتی آروم پسر رو روی زمین گذاشت و با دستش چونه پسر رو بالا آورد تا بتونه به چشم های براقش نگاه کنه.

«اسمت»

«چی؟»

«اسمت رو بهم بگو»

«پ..پور»

«پور خجالتیِ من»

دستش سمت کمربند پور رفت و اون رو باز کرد و به یک گوشه ای انداخت.بوسه کوتاهی روی لب هاش زد و بدون قطع کردن نگاه قفل شده به چشم های پور،جلوش زانو زد.شلوار و باکسر پسر رو تا زانو هاش پایین کشید و به دیک صورتی و هارد شده رو به روش نگاه انداخت.با نگاهش پسر کوچکتر رو برانداز کرد.به رد هیکی هایی که روی بدنش هک کرده بود،به صورتش که از خجالت و عطش قرمز شده بود، و لب های متورم و صورتی که ازشون سیر نمیشد نگاه انداخت.

با دستش شروع کرد به بازی کردن با دیک خیس شده از پریکام پور.با زبونش خیسی سر دیک پور رو مزه کرد.پور رسما داشت عقلش رو از دست میداد.سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد و با دست هاش نرمی موهای تیتی رو لمس کرد و چنگ کوچیکی بهش زد.تیتی فرصت فکر کردن به پور نداد و با اشتیاق تمام ، کل حجم دیک پور رو وارد دهنش کرد و شروع به حرکت دادن سرش کرد.حس برخورد دیک پور با گلوی گرم تیتی حسی وصف ناپذیر رو براش ایجاد کرده بود.

با هر فشاری که پور به موهای تیتی وارد میکرد، تیتی حرکت سرش رو تند تر میکرد.برق لذت بخشی سراسر بدن پور پیچید و بالاخره فشار دیوونه کننده پایین تنه ش از بین رفت و خودش رو داخل دهن تیتی خالی کرد.قفسه سینه ش در اثر نفس نفس زدنش تند تند بالا و پایین میشد.تیتی که حالا دهنش با طعم گرم و بی نقص پسر پر شده بود بلند شد.پور به حرکت سیبک گلوی تیتی که نتیجه قورت دادن کام خودش بود نگاه کرد و دوباره اون فشار رو توی پایین تنه ش حس کرد.

تیتی بی درنگ شروع به بوسیدن پور کرد و همزمان باکسر و شلوارش رو از تنش خارج کرد.توی اون بوسه عمیق ،پور طعم لذت بخش دهن تیتی که آمیخته با طعم خودش بود رو می چشید که باعث میشد اون رو به مرز جنون ببره.توی یک حرکت تیتی،پور رو چرخوند . حالا میتونست به وضوح بازتاب بدن برهنه پسر رو توی آینه ببینه.

«تیتی ... این ...آه»

جمله اش با وارد شدن اولین انگشت تیتی داخلش نا تموم موند.انگشت تیتی شروع به حرکت کرد . پور سرش رو به عقب پرتاب کرد و شونه ی تیتی تکیه گاه اون شد.انگشت دوم تیتی هم واردش شد و پور سست شدن زانو هاش رو حس کرد پس به جلو خم شد و به آینه رو به روش تکیه داد تا از افتادنش جلوگیری کنه.

تیتی دیک خودش رو روی ورودی پور تنظیم کرد و با یک فشار کل حجم دیکش رو وارد پور کرد.صدای جیغ پور با اسپنکی که تیتی به باسنش زد بیشتر شد.تیتی شروع به حرکت کردن کرد و صورت پسر رو بالا آورد تا انعکاسشو توی آینه ببینه.

«وقتی دارم به فاکت میدم صورتتو ازم ندزد»

با دست هاش با دیک پور بازی میکرد و سرعتشو بیشتر میکرد.

«به خودت نگاه کن وقتی برام ناله میکنی چقدر خوشگل میشی»

پور جوری توی لذت غرق شده بود که اصلا متوجه صدای تیتی که در گوشش زمزمه میکرد نمیشد.

«برام ناله کن پور»

صدای ناله های پور بلندتر از قبل شد.

«اسممو ... آه ...اسممو بگو»

پور دیگه کنترلی روی ناله های خودش نداشت . با هر ضربه عمیقی که تیتی توش میکوبید بیشتر از قبل توی شور و اشتیاقش گم میشد و ناله هاش بلندتر توی اتاق اکو میشد.صدای برخورد بدن هاشون سمفونی جنون آمیزی رو شکل داده بود که هر دو نفر رو داخل خودش میکشید.

«تیتی ...آه»

«جانم»

«همونجا...آه...بیشتر»

و بعد لب هاش رو روی لب های تیتی گذاشت. لذت و حس خواستنی توی اون لحظه و بوسه وجود داشت که هردو با تمام وجود حاضر بودن زمان همونجا براشون متوقف بشه.تیتی ،پور رو محکم تر در آغوش گرفت و بعد از چند ضربه محکم داخل پور خودش رو خالی کرد.پور با حس گرمای جنون آوری که داخلش رو پر کرد کام شد و خودش رو داخل آغوش تیتی رها کرد.تیتی پذیرای بدن بیجون اما زیبای پسرش شد و اون رو روی مبل کنار رختکن برد و کنارش دراز کشید.به پسری که حالا فارغ از هر مشکل و ترسی با آرامش تمام مثل یک بچه کوچیک توی بغلش خوابیده بود نگاه کرد.بهش نزدیک شد و با بو کردن موهاش گفت:

«من تورو میشناسم پورِ من ،حتی بهتر از خودت»

بوسه ای روی پیشونی پور کاشت و جواب پور بیشتر گم شدن توی بغلش بود.

«دوستت دارم فن بوی کوچولویِِ من»

Report Page