I know what you are.
Negarصدای تلویزیون خونه رو پر کرده بود و هیسونگ دم در، مشغول صحبت کردن با کسی بود. جیک تازه از حموم برگشته بود و همونطور که قدم میزد حولهش رو بین موهاش حرکت میداد و اونا رو خشک میکرد.
-کیه هیسونگ؟
-ها؟ هیچکس.
هیسونگ بلندتر گفت و بعد دوباره تن صداش رو پایین برد. حرف های هیسونگ زیر صدای تلویزون گم میشد و جیک هر لحظه کنجکاوتر از قبلش میشد. به نظر میرسید که همسایه دم در باشه. پارک سونگهون بود یا کیم سونو؟ کنترل رو برداشت و صدای تلویزیون رو کمی پایین آورد. همزمان با پایین گذاشتن کنترل، صدای بسته شدن در اومد و هیسونگ به داخل برگشت.
-کی بود؟
جیک دوباره سوالش رو پرسید و پلک زد.
-چیه؟ دلت میخواست که کی باشه جیک؟
جیک اخم کرد و دست هاش رو توی جیب شلوارش فرو برد. هنوز پیراهن نپوشیده بود.
-میدونم که اونا یه زوجن.
هیسونگ خندید و چشم هاش رو توی حدقه چرخوند. به طرف کاناپه ها قدم برداشت.
-خوبه که میدونی و باز اسمشون از روی زبونت نمیافته. نمیدونم که از کدومشون خوشت اومده؟
جیک دنبال پسر بزرگتر راه افتاد؛ موهای خیسش به حالت پریشونی روی پیشونیش پخش شده بود و صورت شیو شدهش سفیدی پوستش رو بیشتر از همیشه نشون میداد.
-راجع به من چی فکر میکنی لی هیسونگ؟
پسر بزرگتر ناگهانی ایستاد و چرخشش باعث توقف اجباری جیک شد. اون یک قدم با هیسونگ فاصله داشت. هیسونگ سرش رو جلوتر برد و کنار گوش جیک زمزمه کرد.
-گِی.
بازدم نفسش روی لالهی گوش جیک پخش شد و جیک جوشش خون رو توی رگ هاش احساس کرد. گونه های سفیدش طعمی از سرخی گرفته بود. هیسونگ که صورتش رو عقب کشیده بود با دیدن چهرهی دستپاچه شدهی جیک لبش رو گزید و به سختی لبخندش رو خورد. کم پیش میاومد که جیک رو با همچین صورتی ببینه و این موضوع قلقلکش میداد.
-ایرادی نداره اگه گی باشی. فقط دارم یادآوری میکنم که اون دو نفر باهمن.
پسر کوچیکتر لب هاش رو باز و بسته کرد اما چیزی نگفت. «لعنتی». این کلمهای بود که پشت هم توی سر جیک تکرار میشد.
-نمیخوام انکارش کنم ولی.. از کی اینو فهمیدی؟
جیک سعی کرد که خونسردیش رو برگردونه و خیلی نامحسوس نفس جدیدی رو توی سینهش کشید.
-مطمئن نبودم. الان تاییدش کردی.
چشم های جیک گرد شد و اینبار صدای خندهی هیسونگ توی خونه پیچید.
-یه دستی زدی!
-مشخص بود. زیاد دیدم که از موکل های خانوم فاصله بگیری جیک. این چه چیز دیگهای رو نشون میده؟ یا یه کراش پنهانی داری و نمیخوای که وقتت رو برای کسی هدر بدی، یا اینکه گیای. آها، یه حالت سوم هم بود. میتونستی یه قدیس باشی.
جیک صورتش رو کج و کوله کرد و از هیسونگ فاصله گرفت. دوباره حولهش رو روی موهاش کشید و سعی کرد تا آخرین قطرات آب رو ازشون جدا کنه – موهاش هر لحظه شلخته تر از لحظهی قبلی میشد و اون رو بانمک میکرد.
-میتونه هم ترکیبی ازشون باشه.
جیک گفت و هیسونگ تایی از ابروش رو بالا انداخت.
-قدیس گِی؟!
این بار هردونفرشون خندیدن. چند لحظه ای طول کشید تا صدای هیسونگ دوباره بلند بشه و این بار جیک مشغول صاف کردن سیم سشوار بود.
-در هر صورت، اون سونو بود. ازم پرسید که دلم چه میوه هایی رو میخواد؛ میخواست سونگهون رو بفرسته خرید.
-برای تو هم خرید میکنه؟
-آره. منم گاهی وقتا برای اونا.
جیک سرش رو تکون داد و سشوار رو به پریز زد.
-پس باید صمیمی باشید.
هیسونگ لبخند زد و به طرف جیک قدم برداشت. سشوار رو از توی دستش کشید و پشت سرش ایستاد.
-حسودی میکنی؟
جیک نشنیده گرفت. لحظهای مکث کرد و سرتاپای هیسونگ رو از چشماش گذروند. «میخواد موهامو خشک کنه؟» ابرویی بالا انداخت و بعد پشت به پسر، روی کاناپهی مقابلش نشست. هیسونگ سشوار رو روشن کرد و همونطور که بین موهای پسر کوچیکتر دست میکشید سرش رو خم کرد.
-تو هم میتونی برام میوه بخری. مثلا توت فرنگی.
جیک شونهش رو صاف کرد. خریدن توت فرنگی برای هیسونگ.. دربارهش فکر میکرد. سرش رو پایین انداخت و گوشهای از لبش کج شد. «تو واقعا یه سودجویی».
-پروندهی چوی چیشد؟
-اون؟ قراره که فایل هاشون رو تا چند روز آینده بفرستن. بعد از اون جونگوون برای جلسهی حضوری برنامه ریزی میکنه.
جیک سرش رو تکون داد و هیسونگ غرغر کرد.
-تکون نخور. کارمو خراب میکنی.
جیک به بینیش چین انداخت و این حرکتش پوشیده موند. هیسونگ به نرمی موهاش رو نوازش میکرد و گرمای سشوار روی پوستش پخش میشد. انگشت هاش با لطافت دسته هایی از موهای پسر رو از هم جدا میکرد و به دقت مشغول بود. جیک چشمهاش رو بست و لبخندی ناخواسته صورتش رو پوشوند.
---
اینجور بازی ها پارک جی رو عصبی و کلافه میکرد. صدای قدم های محکمش سرتاسر خونه رو پر کرده بود و هر چند لحظه یک بار فریاد میزد.
«اون بچه بازیچهی دست تو نیست!»
«این چیزیه که دنبالشی؟ تهدید کردن من با بچهی خودم؟»
«هرگز سوها.»
«هرگز نمیتونی حضانتش رو بگیری. نمیذارم که اینطور شه. تو یه آدم اشتباهی.»
صورت جی سرخ بود و صدای بوق پشت خط فقط به هم ریخته ترش کرد. با عصبانیت چند بار دیگه دکمهی تماس رو لمس کرد اما جوابی نگرفت. جویون، پسر چهار سالهش، هنوز به مادرش احتیاج داشت ولی اون زن فقط دنبال باج گرفتن بود. انتخاب کردن سوها، بزرگترین گناهِ روی گردن جی بود.
در حالی که با انگشت شقیقهش رو میفشرد، روی یکی از مبل های چوبی و سلطنتی سالنش نشست و نفس عمیقی گرفت. اتاق تاریک بود اما چشمهای جی به این تاریکی عادت داشت. اون برای دقایقی بی حرکت باقی موند تا ذهنش رو آروم تر کنه و این تلاش به نظر موفقیت آمیز میاومد چون حالا سرما دوباره به پوستش برگشته بود و اثری از داغی کمی قبل تر نبود. موبایلش رو باز کرد و این بار مخاطب دیگهای رو انتخاب کرد. صدای نرم و خواب آلود جونگوون بهش یادآوری میکرد که شب از نیمه عبور کرده. ذهن خستهش متوجه این موضوع نشده بود.
-پارک جی؟ چیزی شده؟
جی لبش رو به دندون کشید و خیره به ساعت دیواری بلند روی دیوار، آه کشید.
-بدموقع زنگ زدم، نه؟ متاسفم جونگوون..
جونگوون هنوز نیمه هوشیار بود و گره محکمی بین ابروهاش قرار داشت اما سر جاش صاف نشست و برای جمع کردن ذهنش تلاش کرد.
-ایرادی نداره. خوبی هیونگ؟ اتفاقی افتاده؟
-سوها.. اوه. نمیدونم. اون گفت که فردا نمیتونم جویون رو ببینم و..
صدای جونگوون این بار بیدار و بلند بود، به حدی که جی برای لحظهای جا خورد و واسهی نجات دادن گوشش، تلفن رو کمی دور کرد.
-دوباره تکرارش کرده؟ برای سومین هفتهی متوالی؟ جی! صداش رو ضبط کردی؟
-آره، آره. یادم بود که تو و جیک بهم چی گفتید، همشون رو انجام دادم.
بازدم جونگوون توی گوشی پیچید.
-خوبه، خوبه. فردا بیا شرکت. باهم حرف میزنیم.
سکوت کوتاهی پشت خط برقرار شد و بعد، این صدای جی بود که پیچ خورد.
-میگم.. خوابیده بودی، آره؟
جونگوون چنگی به موهاش انداخت و تکونشون داد.
-الان چشمام بازه. بیشتر از هر وقت دیگهای، به لطف اون.
خندهی جی به گوش رسید و باعث خزیدن یه لبخند کوچیک روی لب های نارنجی و باریک جونگوون شد.
-ممنونم جونگوون. توی این چند ماه سرت رو به درد آوردم.
-اینطوری نیست جی. فردا همو میبینیم. اوضاعت بهتر میشه، قول میدم.
جونگوون از شرکت و کارای حقوقی صحبت میکرد، ولی ته دل جی، احساس لغزنده و وسوسهکنندهای موج میزد. «همو میبینیم و اوضاعم بهتر میشه، موافقم جونگوون»
جونگوون پیچکی بود که توی تاریک ترین روزها دور مچش پیچیده بود و اون رو به سختی و آویزون، از افتادن توی یه پرتگاه عمیق نجات داده بود. جی هنوز هم معلق بود؛ اما تا ابد معلق باقی نمیموند.