I hope this is a mistake
NegarNovember 14, 2025-کیم سونو؟ هوا سرده، چرا روی بالکن وایستادی؟
هیسونگ گفت و توجه پسر رو به خودش جلب کرد. حوالی غروب بود اما خورشید هنوز توی آسمون برق میزد.
-داشتم به سونگهون هیونگ فکر میکردم.
ابروی هیسونگ بالا پرید. قدمی به جلو برداشت و سویشرتی که برای سونو آورده بود رو روی دوش پسر انداخت. سونو لبخند زد و سویشرت رو توی تنش مرتب کرد.
-اتفاقی افتاده، درسته؟
سونو لبش رو گزید و هیسونگ پسر کوچیکتر رو توی آغوشش کشید.
-میخوای چیکار کنی؟
سرش رو به شونه ی هیونگش تکیه داد و آهی کشید.
-باید خوشحال باشم، ولی یه چیزی جلوی خوشحال بودنم رو میگیره هیونگ. یه جور نگرانی.
-نگرانی؟
سونو چشم هاش رو بالا آورد و به هیسونگ خیره شد.
-به نظرم سونگهون هیونگ داشت حسادت میکرد. اون دوست نداشت که بهش کمتر توجه کنم. ولی..
صحبت سونو رو قطع کرد و دستش رو از دور بدن سونو آزاد کرد.
-ولی فکر میکنی که دلیل حسادتش چیز بزرگتری بوده. مثل یه فرد. مثلا نیکی.
دهان سونو باز موند و خواست چیزی بگه که هیسونگ ادامه داد.
-فکر میکنم که درست حدس زده باشی، سونو. این چیزی بود که من و جی هم دربارش صحبت کردیم.. شب تولدت؛ قبل از اینکه..
هیسونگ حرفش رو خورد. قبل از اینکه پارک جی تصمیم بگیره با بوسیدنش همه چیز رو به هم بریزه. سونو دست هاش رو توی بغلش گرفت و به خورشیدی که حالا کم سو تر از همیشه می تابید نگاه کرد.
-کاش اشتباه میکردم.
جونگوون روی کاناپه لم داده بود و یه کتاب شعر رو ورق میزد. نیکی با بی حوصلگی پاشو بالا برد و کف کفشش رو به لباس پسر زد. صدای جونگوون بلند شد و طلبکار نگاهش کرد.
-هی.. هی عوضی! داری چیکار میکنی؟!
پسر کوچیکتر چشماش رو بالا فرستاد و لب هاش رو کج و کوله کرد.
-تو داری چیکار میکنی جونگوون؟ خسته نشدی؟ نباید بهش زنگ بزنیم؟
جونگوون کتابش رو بست و روی میز گذاشت. توی یکی از اتاق های انتظار نشسته بودن. فردا قرار بود نتایج پذیرش دانشگاهشون بیاد و به راهنمایی های جیک احتیاج داشتن. دفتر مشاوره تقریبا شلوغ بود و همه سر کارشون حاضر بودن. همه به جز شیم جیک.
-خب، بهش زنگ بزن.
جونگوون گفت و مستقیم به نیکی خیره شد. پسر کوچیکتر چند باری پلک زد و در نهایت گوشیش رو توی جیبش فرو کرد.
-چرا ما باید بهش زنگ بزنیم؟ چرا از دفتر بهش زنگ نمیزنن؟ این کارش درسته؟ اگه کس دیگه ای اینجا بود و اون رو نمیش-
پسر بزرگتر دستش رو روی گوشاش گذاشت و حالت گریونی رو به خودش گرفت.
-ازت خواهش میکنم نیکی! این سومین باریه که داری این حرفارو تکرار میکنی..
نیکی پاش رو روی پاش انداخت و به کاناپه ی مقابل تکیه داد.
-چون مهمه. من ازش سوال دارم و حتی جواب پیام هام رو نداده. میتونم همین الان بیخیال کل این مدت بشم و برم توی یکی از اتاق های بغلی. مشاور جدید میگیرم.
جونگوون چشم هاش رو ریز کرد. چند ثانیه ای رو موشکافانه به نیکی خیره شد و بعد، دستش رو روی میز کوبوند و با اعتماد به نفس جواب داد.
-بخاطر سونو داری اینطوری میکنی!
نیکی تکیه اش رو از کاناپه گرفت و دستش رو زیر چونه اش گذاشت.
-تو واقعا یه نابغه ای، نه؟ چطوری متوجهش شدی یانگ جونگوون؟
جونگوون با حرص از سر جاش بلند شد تا به طرف پسر هجوم ببره. هنوز قدم دومش رو برنداشته بود که در با صدای قیژ مانندی باز شد و متوقفش کرد.
-جیک هیونگ!
-کجا بودی هیونگ!
همزمان صداشون بلند شد و به پسر بزرگتر زل زدن. زیر چشم های جیک گود افتاده به نظر میرسید؛ انگار که خوب نخوابیده بود.
-متاسفم بچه ها. سوئیچم رو پیدا نمیکردم.
نیکی خواست بلند بشه و غر بزنه اما جونگوون نذاشت. لبخند زد و از جیک خواست تا هر چه زودتر جلسه ی اون روزشون رو شروع کنه.
یک ساعتی گذشته بود و حالا برعکس قبل، نیکی کاملا ساکت روی کاناپه جمع شده بود و به پارکت های روی زمین نگاه میکرد. هر از چند گاهی آه میکشید و دست هاش رو توی بغلش جا به جا میکرد.
وضعیت جونگوون کمی فرق داشت. رو به روی جیک نشسته بود و سعی داشت تا پسر مقابلش رو تحلیل کنه. زبونش دووم نیاورد و خودش رو روی کاناپه جلو کشید.
-اتفاقی افتاده هیونگ؟ هیچوقت انقدر خسته ندیده بودمت.
آه جیک با نیکی همزمان شد و هر سه پسر به هم نگاه کردن. جو آروم اتاق با خندشون در هم شکست. مرد نفسی گرفت و شروع کرد.
-با هیسونگ صحبت کردم. حق با من بود. یه جورایی، احتمالا دیگه اون رو نمیبینم.
کوتاه خندید و ادامه داد.
-خداحافظی نکردم. شاید باید انجامش میدادم؟
جونگوون لب هاش رو جمع کرد. برای پس گرفتن سوالش دیر شده بود.
-باورم نمیشه که شیم جیک بزرگ جواب رد شنیده باشه. از زندگیم ناامید میشم هیونگ. لطفا اینطوری نباش.
جیک به چهره ی درمونده نیکی نگاه کرد و خندید.
-فکر نمیکنم که برای روابط عاطفی الگوی خوبی باشم پسر.
لبش رو به دندون کشید و سرش رو پایین انداخت.
نیکی سنگینی نگاهی رو روی خودش حس میکرد. برای لحظه ای سرش رو چرخوند و با چشم های داغ چونگوون رو به رو شد. شعله هایی از آتیش توی اون چشم ها برق میزدن و نیکی از خودش پرسید: "باز چه اشتباهی کردم؟!".
سونو مطابق معمول روی تختش دراز کشیده بود که صدای اعلان گوشیش رو شنید. با بی میلی خودش رو کش داد، گوشی رو برداشت و به صفحهاش نگاه کرد.
-حالت چطوره هیونگ؟
نیکی بود. تنش ناخواسته ای رو توی بدنش احساس کرد.
+خوبم، تو چی؟
مدتی طول کشید. نیکی هیچوقت دیر جوابش رو نمیداد. سونو به میزش نگاه کرد. شیء نقره ای برق میزد.
-خوبم هیونگ. دیروز همه چیز خوب پیش رفت؟
لبش رو گزید. توی جاش جمع شد و گوشیش رو توی دست هاش جا به جا کرد. از اینکه حدسش درست باشه میترسید. چند کلمه ای رو تایپ کرد و بعد با پشیمونی، حرف ها رو پاک کرد. این روند دو یا سه بار تکرار شد. سونو با کلافگی گوشی رو روی تخت انداخت و سرش رو بین دست هاش فشرد.
"پیام جدید"
-اتفاقی افتاده هیونگ؟!
"پیام جدید"
-هیونگ، باید یه چیزی رو بهت بگم.
موهاش رو از بین دست هاش آزاد کرد و نفسی گرفت. دوباره گوشیش رو برداشت.
+مشکلی نیست. همه چیز اوکیه.
+چه چیزی؟
-فردا. فردا بهت میگمش. برای من روز مهمیه.
سونو سردرگم بود. چشم هاش برای بار دوم روی زنجیر نقره ای رنگ متوقف شد.
"تا جایی که میتونی، درش نیار."
و بعد، جمله ای که توی کارائوکه شنیده بود.
"تو زیبا ترین چیزی هستی که توی زندگیم دیدم؛ کیم سونو."
هوا رو توی لپ هاش حبس کرد و پلک هاش رو بست. چطور زودتر نفهمیده بود؟!