I Want You Here
Rioساعت از نیمه شب گذشته بود و خیابان ها خلوت و تاریک شده بود، تنها نوری که خیابان رو روشن میکرد چراغ های زرد ماشین یونگی بود. هوسوک سرش رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بود و باز هم مثل همیشه بیشتر از حدش خورده بود و خمار و بدمست شده بود، و هر چند دقیقه یک بار خمیازه میکشید و تنها چیزی که دلش میخواست یک تخت گرم و بغل آرامش بخش اون پسر بود.
در حالی که سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود به نیم رخ پسره روبروش که در حال رانندگی بود خیره شد و غرق صورت زیبای اون شد، هر وقت که میدیدش بازم قلبش مثل همون روز اولی که دیدش به تپش میوفتاد، اما باید تپش قلبش رو کنترل میکرد چون دیگه نمیتونست به یونگی اونجور که دلش میخواست محبت کنه.
یونگی مدتی بعد از آشناییشون وارد رابطه شد، رابطه با دختر همکار پدرش، اون هم دقیقا تو روزی که هوسوک میخواست به یونگی اعتراف کنه. خوشحال بود که هیچوقت نتونست اعترافش رو بگه، چون شاید ممکن بود یونگی تنها عشق زندگیش رو از دست بده و هوسوک رو رد کنه. همین که بازم میتونست یونگی رو ببینه و پیشش باشه، بدون اینکه یونگی از چیزی خبردار باشه، بازم دلش رو گرم میکرد.
یونگی که نگاه خیره ی پسر رو روی خودش دید، نگاه کوتاهی بهش انداخت.
— خوابت میاد؟
هوسوک از دنیای خودش و یونگی بیرون اومد و خودش رو جمع و جور کرد و با بی حالی گفت:
+هوم، دارم میمیرم.
یونگی چشم غره ای رفت و آروم گفت:
— چند بار بهت بگم آخه؟ کم بخور، انقدر زیاد مست نکن.
هوسوک فقط لبخند کمرنگی زد و دوباره سرش رو به شیشه تکیه داد و حرفی نزد.
یونگی دوباره نگاه کوتاهی به هوسوک انداخت. این بار اما چیزی نگفت، دستش رو محکم تر دور فرمون جمع کرد چون نمیتونست خودش رو در برابر هوسوک کنترل کنه. هیچوقت نمیفهمید هوسوک چطور میتونه اینقدر راحت کنارش بشینه و لبخند بزنه، با اینکه میدونست هوسوکم مثل خودش چه احساساتی داره.
یونگی هم از همون روزهای اول دوستش داشت و این دوست داشتن به مرور زمان بیشتر و بیشتر شده بود که پای اون رابطه ی مزخرف وسط اومد، رابطه ای که پدرش مجبورش کرده بود واردش بشه. نه میتونست به هوسوک چیزی بگه، نه میتونست رابطه اش رو به این راحتی تموم کنه.
شب های زیادی بعد از کار با هوسوک به بار میرفت و تا میتونستن مست میکردن، اما حتی تو حالت مستی هم چیزی رو بروز نمیدادن.
تا اینکه امشب یونگی تصمیم گرفت لب به نوشیدنی نزنه. فقط میخواست خودش هوشیار بمونه و این بار، وقتی هوسوک دیگه نمیتونست مثل همیشه احساساتش رو پنهان کنه، بفهمه که تمام این مدت فقط خودش بوده که اینطور احساس میکرده یا نه.
یونگی که دید هوسوک حتی این بار هم چیزی نگفت، کاملا ناامید شد.
بالاخره ماشین جلوی خونه ی هوسوک متوقف شد. یونگی ماشین رو خاموش کرد و نگاهی به هوسوک که خوابش برده بود انداخت، لبخندی زد و دستش رو روی دست هوسوک گذاشت و آروم تکونش داد.
— هوسوک بیدار شو.
هوسوک تکونی خورد و چشم هاش رو با بی حالی باز کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست. بعد نگاهش رو به یونگی دوخت.
+یونگی؟
یونگی که توی تاریکی چیزی جز دو تا چشم آهویی که با مظلومیت بهش خیره شده بودن نمی دید، آروم گفت:
— بله؟
هوسوک چند ثانیه نگاهش کرد، بعد با صدای خواب آلود و گرفته ای گفت:
+خیلی خوابم میاد... ولی از اینکه تنها بخوابم متنفرم. چرا باهام نمیای؟
یونگی چند ثانیه چیزی نگفت. همین جمله ای بود که تمام شب منتظر شنیدنش بود، اما حالا که بالاخره از دهن هوسوک شنیده بودش، بیشتر از اینکه خوشحالش کنه، میترسوندش. میترسید اگه قبول کنه هوسوک رو از دست بده، پس برخلاف دلش باهاش مخالفت کرد.
— نمیتونم هوسوک... سورا خونه منتظرمه، احتمالا تا الان هم نگران شده، باید برگردم.
هوسوک تک خنده ای کرد و سرش رو تکون داد.
+اگه اینقدر نگرانشی، پس چرا هنوز اینجا نشستی و به لبای من نگاه میکنی؟
یونگی برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت و در تاریکی زل زده بود به صورت بی نقص هوسوک و اون لبای خوش فرم لعنتیش که خدا میدونه تا الان چند بار دلش خواسته طعم اون هارو بچشه بالاخره لو رفته بود، دیگه نتونسته بود خودش رو در برابر هوسوک کنترل کنه.
هوسوک لبخند کمرنگی زد و کمی به سمتش خم شد.
+دیدی؟ حتی خودتم نمیتونی انکارش کنی.
یونگی که فهمیده بود دیگه کار از کار گذشته و به چیزی که مدت ها منتظرش بوده داره میرسه وقت رو تلف نکرد و از ماشین پیاده شد و دور زد و در سمت هوسوک رو باز کرد. آروم دستش رو برد زیر پای هوسوک و اون رو براید استایل بغل کرد و به سمت خونه راه افتاد.
— فقط امیدوارم فردا که بیدار شدی، نذاری فکر کنم امشب همهش خواب بوده.
هوسوک که دستش رو دور گردن یونگی حلقه کرده بود تک خنده ایی زد و اروم گفت:
+قول میدم نزارم حتی تصور کنی که فقط یه خواب بوده..
یونگی که عاشق این شیطونک بازیای هوسوک بود سرش رو به بینی هوسوک مالید و پا به خونه گذاشت.
دم صبح شده بود و صدای ناله های هوسوک بعد از هر ضربه یونگی به سوراخ تنگش بلند و بلند تر میشد و یونگی که با شنیدن صدای ناله های هوسوک بیشتر تحریک میشد و باعث میشد سرعت ضربه هاشو بیشتر کنه.
+آهه، آههه.. همون-همونجا دقیقا یونگی.. محکمتر آه فاک
یونگی که پوزخندی به لب داشت ضرباتش رو عمیق تر و سریعتر کرد، همزمان دستش رو برد به سمت عضو پسر و شروع کرد به لمس کردنش، هوسوک با لمس دست سرد یونگی با عضو داغش باعث شد سرش رو به عقب پرت کنه
یونگی با اخرین ضربه تمام عضوش رو داخل اون سوراخ و تنگ و قرمز رنگه هوسوک فرو کرد و با شدت زیاد کام شد.هوسوک با اخرین ضربه ناله ایی پر از لذت کشید و خودش رو روی تخت انداخت و چند لحظه فقط سعی کرد نفسش رو منظم کنه و یونگی هم بعد از دو راند که خسته شده بود کنار هوسوک دراز کشید، دستش رو زیر سر پسر گذاشت و اون رو توی بغل خودش کشوند. چند لحظه موهاش رو نوازش کرد و بعد بوسهای روی پیشونیش زد.
هوسوک خودش رو بیشتر توی بغل یونگی جا کرد و دستش رو محکم دور کمرش حلقه کرد. یونگی چند لحظه فقط بهش نگاه کرد و موهاش رو آروم نوازش کرد.
-هوسوک
+هوم؟
-دوستت دارم.
هوسوک چند ثانیه ساکت موند و بعد لبخندی زد سرش رو از روی سینهی یونگی بلند کرد و بهش نگاه کرد.
+منم دوستت دارم یونگی
یونگی لبخند آرومی زد و دستش رو روی گونه ی هوسوک کشید.
-خیلی وقته منتظر بودم یه روز بتونم اینو بهت بگم.
هوسوک لبخندش بیشتر و دوباره خودش رو توی بغلش جا کرد.
+منم خیلی وقته منتظر شنیدنش بودم.
یونگی پیشونیش رو بوسید و آروم گفت:
-دیگه نمیخوام هیچوقت مجبور باشم دوست داشتنت رو ازت پنهون کنم.
هوسوک دستش رو محکمتر دور یونگی حلقه کرد.
+پس دیگه هیچوقت ازم قایمش نکن
و هوسوک بالاخره تونست بدون هیچ ترسی پا پیش بذاره و لبهای یونگیِ عزیزش رو ببوسه؛ بوسهای که سالها فقط توی رویاهاش جرئت انجام دادنش رو داشت.