I Want U
Asalبعضی آدمها بدون اینکه متوجه بشن، کمکم از زندگی خودشون فاصله میگیرن.
نه اتفاق بزرگی میافته، نه چیزی ناگهان فرو میریزه.
فقط یه روز، موسیقیای که همیشه دوستش داشتن دیگر اون حس قبلی رو نداره.
صبحها کمی دیرتر از خواب بیدار میشون.
شبها کمی بیشتر به سقف خیره میمونن.
و جواب سؤالهای سادهای مثل «خوبی؟» هر روز کوتاهتر میشن.
هیچکس دقیقاً نمیفهمه از چه زمانی تغییر کردهان.
شاید خودشون هم نفهمیده باشن.
فقط اطرافیانشون کمکم به سکوتهاشون عادت میکنن. به نگاههایی که جایی دورتر از آدمهای روبهرو رو دنبال میکنه و لبخندهایی که چند ثانیه بیشتر دوام نمیارن.
بعضی فاصلهها هم همینطور شکل میگیرن.
آروم.
بیصدا.
انقدر آهسته که وقتی بالاخره متوجهشون میشی، دیگه نمیدونی از کجا شروع شدهان.
و گاهی، درست وسط همین فاصله، یه نفر پیدا میشه.
نه با جواب.
نه با راهحل.
فقط با حضوری که عجیبه؛
انقدر آروم که ابتدا حتی به چشم نمیآد.
دو آدم، تو جایی از زندگی که هیچکدوم انتظارش رو نداشتن، روبهروی هم قرار میگیرن.
برای هونگ، افسردگی یه انتخاب نبود.
اجبار بود. اجباری که مثل ساقهی گیاه دور تنش پیچیده بود از ریشهی تنش تغذیه میکرد.
نات، رزیدنت رواشناسی سال اخر که یکی از پرونده هاش ، پروندهی نات بود روبه روش نشست.
-امروز حالت چطوره؟
هونگ نگاهش نمیکرد. مستقیم نه!
گوشه لب هاش کمی بالا رفت.
به گوشه اتاق اشاره زد:
-اون گلها رو میبینی چقدر خوشگلن؟ تازه کاشتمشون..
نات بی حواس رد انگشت هونگ رو دنبال کرد.
اما گوشه اتاق ، جایی که هونگ اشاره کرده بود چیزی جز سرامیک و کاشی سفید رنگ و بی روحِ اتاقِ تیمارستان نبود.
لب هاش رو روی فشرد:
-اما...اما اونجا هیچ گلی نیست هونگ.
مردمک لرزون چشمهای هونگ روی نات نشست. با چونهی لرزون زمزمه کرد:
-تو نمیبینیش! من خودم کاشتمشون.
نات نفس عمیقی کشید. سعی کرد لبخند بزنه:
-خیلی خب. باشه هر چی تو میگی.
اون روز نات زودتر از همیشه اتاق هونگ رو ترک کرد. روی صندلی اتاقش نشست و پرونده هونگ رو باز کرد.
با دست خط خوانایی یادداشت کرد " توهم "
روز بعد نات کنجکاوتر و مشتاق تر به اتاق هونگ رفت.
اما هونگ خواب بود. نات جلوتر رفت. پروندهای که دستش بود رو روی میز کنار گذاشت و صندلی گوشه اتاق رو کنار تخت هونگ کشید.
آروم و بی صدا نشست. دستش و زیر چونش تکیه داد و خیره، هونگ رو نگاه کرد.
هونگ وقتی خواب بود ، مثل یه آدم معمولی بود.
آدمی که توهم نمیزد، نگاهش یه گوشه گیر نمیکرد و وقتایی که حواس کسی بهش بود گریه نمیکرد.
گوشه لب های نات ، بی اختیار بالا رفت.
لبخند محوی زد. این پسر برای اینجا موندن زیادی حیف بود.
پوست سفیدش با موهای نقره ای که زیر نور فلورسنت اتاق برق میزد.
چشمای ریز و بادومیش که سایه مژه های بلندش روش افتاده بود.
نات نمیدونست چرا نگاهش از صورت هونگ جدا نمیشد.
شاید چون برای اولین بار، هیچ چیزی از اون پسر نمیخواست. نه جواب، نه همکاری، نه لبخند.
هونگ فقط خوابیده بود و نات برای چند دقیقه اجازه داشت اونو همونطور که بود ببینه بدون پروندهای که اسمش روش نوشته شده باشه، بدون تشخیصی که بینشون فاصله بیندازه.
ثانیه ها بی مکث میگذشتن و نات نمیفهمید چند دقیقه اس که بدون پلک زدن به صورت غرقِ خوابِ هونگ خیره شده.
با صدای گوش خراشی که حیاط تیمارستان میومد پلک های هونگ تکون خورد.
نات دستپاچه صندلی رو عقب کشید و قبل از بیدار شدن هونگ ، اتاق رو ترک کرد.
چند روز بعد نات پشت صندلی اتاق نشسته بود. پرونده هونگ روی میزش باز بود و نات به گوشه ای خیره بود.
چیزی که برای نات جالب بود، تغییر گل هایی بود که هونگ میدید.
مثلا شنبه که وارد اتاقش شده بود هونگ رو درحال شمردن گل ها دیده بود. تو سکوت به گوشه ای از دیوار تکیه داد .
وقتی شمردن هونگ تموم شد ، پرسید:
-چندتا بودن؟
هونگ زمزمه کرد:
-هفده تا.
اما دیروز که نات بهش سرزده بود هونگ گفت:
-دوازده تا.
نات پرسید:
-پس بقیش چی شدن؟
هونگ با نگاه غمگین و هاله ای از اشک به گوشه اتاق نگاه کرد. جایی که گل ها بودن.
شونه هاشو بالا انداخت و کوتاه گفت:
-مردن!
نات تمامِ جزئیاتی که تو معاینه ها میدید رو یادداشت میکرد.
درنهایت به نتیجهای رسید.
دوز دارو ها طبق نتیجهی نات کمتر شدن و هونگ از قبل هم اروم تر شد.
ساعت ها بی صدا روی تختش مینشست و بدون کلمه ای حرف زدن روزش رو شب میکرد.
روزها پشت هم گذشت و هفتهی بعد رسید.
نات ساعت ۷ صبح ، بدون اینکه با کس دیگه ای حرف بزنه وارد اتاق هونگ شد.
لبخند کوچیکی زد و کنار هونگ نشست.
-امروز چندتا گل داری؟
و سرشو پایین انداخت تا تعداد گل هارو یادداشت کنه.
-هیچی!
نات جوری سرشو بالااورد که صدای روی هم رفتن مهره های گردنش مثل ناقوسی تو اتاق پیچید.
-چی؟
هونگ بی توجه به سوال نات ، از پنجره به بیرون نگاه کرد.
-اما این گل هایی که اینجان خیلی قشنگن.
نگاه نات مات موند.
تو نگاهش رگه هایی از امید شعله کشید و لبخندی روی لبش نشست.
پس روز های بعد بیشتر کنار هونگ نشست و بیشتر راجبه گل های باغچهی بیرون صحبت کردن.
-تو کدوم گل رو دوست داری؟
هونگ فقط لب هاشو کج کرد و شونه هاشو بالا انداخت.
جوابی نداد.
-میخوای حدس بزنم؟
هونگ چند لحظه ای ساکت موند.
درنهایت خندید و گفت:
-رز سفید.
نات بی اراده محو خندیدن هونگ شد. فرو رفتگی ریز روی گونه هونگ که موقع خندیدن مشخص میشد ، از نظر نات قشنگ ترین چیزی بود که تا حالا دیده بود.
روز بعد نات درحالی که نفس نفس میزد وارد اتاق شد.
سر هونگ به سمت در چرخید:
-امروز دیر کردی!
نات خندید و دستی به موهای پریشونش کشید:
-فقط ۱۰ دقیقه. ترافیک بود.
هونگ نگاهش کرد.
ــ برای من زیاد بود.
لبخند نات آرومآروم محو شد.
برای چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن.
هونگ نگاهش رو دزدید و به باغچه خیره شد؛ انگار خودش هم نمیدونست چرا اون جمله رو گفته.
اما نات میدانست.
و همین، قلبش رو کمی تندتر کرد.
هونگ اروم خودش و کنار کشید تا جا برای نشستن نات باز بشه.
روزها یکی بعد از یکی گذشتن.
هفتهها آروم و بیصدا پشت سر هم اومدن و رفتن؛ انقدر معمولی که هیچکدومشون ارزش شمرده شدن نداشتن.
گلهای گوشهی اتاق، کمکم کمتر شدن.
گاهی هونگ دیگه چیزی نمیدید.
گاهی فقط چند گل کوچک کنار پنجره ظاهر میشدن و بعضی روزها، ساعتها به همون گلدون واقعی روی طاقچه اتاق خیره میموند.
اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود، خودش بود.
دیگه صبحها منتظر نمیموند تا کسی از او سؤال کنه.
گاهی خودش حرف میزد.
گاهی حتی قبل از اینکه نات چیزی بپرسه از روز قبلش تعریف میکرد.
و نات هم کمکم یاد گرفته بود بعضی سکوتها رو با سؤال پر نکنه.
بینشون چیزی شکل گرفته بود که هیچکدوم اسمی براش نداشتن.
چند دقیقه بیشتر موندن کنار پنجره.
لبخندهایی که فقط برای همدیگه بودن.
نگاههایی که کمی بیشتر از حد معمول طول میکشیدن.
نات کمکم اسم گلها رو یاد گرفت.
رز سفید، مورد علاقهی هونگ بود.
لاله رو دوست نداشت.
از گلهای زرد خوشش میومد، اما هیچوقت دلیلش رو نگفت.
و نات، بدون اینکه متوجه بشه، تمام این جزئیات رو حفظ کرد.
همون طور که هونگ هم زمان رسیدن نات رو حفظ کرده بود.
هفت صبح.
نه هفت و ده دقیقه.
نه هفت و نیم.
هفت.
تا اینکه یه صبح، نات پروندهی هونگ رو بست و برای اولین بار مطمئن شد وقت رفتن رسیده.
هونگ قرار بود امروز از اونجا بیرون بره.
درمانش پایان یافته بود و حال هونگ نسبت زیادی بهتر بود. جوری که دیگه احتیاجی نداشت روز هاش رو گوشهی تیمارستان صرف کنه.
لبخندِ امروزِ نات فرق داشت. انگار مشخص بود یه لبخندِ تلخ خدافظیه.
لبخندِ پایان...
-امروز دیگه از اینجا میری.
هونگ سرشو تکون داد.
-باید ازت تشکر کنم.
نات مخالفت کرد:
-از من نه، از خودت تشکر کن.
هونگ نگاهی از پنجره به بیرون انداخت .
-بریم بیرون قدم بزنیم؟
نات مردد موند. کمی فکر کرد و دراخر با هونگ همراه شد.
تو حیاط تیمارستان قدم میزدن . بوی عطر گل ها مشامشون رو پر کرده بود.
بوی خاک بارون خورده ، برگ های خیس و گل های رز فضا رو پرکرده بود.
-منم اوایل مثل بقیهی دکترا فکر میکردم مشکل تو افسردگیه ، اما بعد دیدم...اینجوری نیست. مغزِ تو برای فرار از تروماهاش یه دنیای خیالی رو ساخته بود.
برای فرار از زندگی عادی دنیایی رو ساخته بود که کاملا با دنیای واقعی تمایز داشت.
هونگ با صدای لرزونی گفت:
-من چیزای خوبی رو پشت سر نزاشتم. تو منو درمان نکردی ، کاری کردی دوباره زنده بشم.
نات لبخند زد:
-چرا. پشت سر گذاشتی. ازش رد شدی که الان اینجایی.
-باورم نمیشه که دیگه همو نمیبینیم.
نات با تردید پرسید:
-میخوای این اتفاق بیوفته؟ بازم ببینیم همو...
هونگ سرجاش ایستاد. نات هم همینطور. هونگ به چشمای نات خیره شد تا معنای حرفشو از توی چشماش بفهمه.
زمزمه کرد:
-میخوام.
این بار صداش نلرزید.
نات برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ انگار هنوز باورش نمیشد این همون پسریه که چند هفته قبل، گوشهی یه اتاق سفید ایستاده بود و گلهایی رو میدید که هیچکس جز خودش نمیتونست ببینه.
حالا اما خودش روبهروش ایستاده بود.
انتخاب کرده بود.
و نات، برای اولین بار، نمیخواست راهنماش باشه.
فقط میخواست کنارش بمونه.
سیبک گلوی نات تکون خورد. اروم خم شد تا هم قد هونگ بشه.
با تعلل ، تردید ، احساسی از ته دلش که هنوز براش معنی نداشت لب هاشو نرم روی لب های هونگ گذاشت.
این پایانشون نبود ، شروعی بود برای یه زندگی تازه.