I Saw You There

I Saw You There

By JoongDunk Hub


اولین بار که دیدمش، داشتم پرده‌ی اتاقم رو می‌کشیدم‌، صبح زود بود.‌ اون‌قدر زود که خیابون هنوز خلوت بود و نور آفتاب تازه داشت روی دیوارهای روبه‌رو می‌افتاد ، همون موقع دیدمش ... پسر خونه‌ی روبه‌رویی.

کنار پنجره وایساده بود و موهاش رو با دست مرتب می‌کرد ، چند ثانیه بیشتر طول نکشید ... ولی همون چند ثانیه کافی بود تا دستم روی پرده خشک بشه.

چون...

شبیه دانک بود‌، نه.

«شبیه» کلمه‌ی درستی نبود.

یه چیزی توی صورتش بود که منو یاد دانک مینداخت.

چشم‌هاش ...

حالت صورتش وقتی هنوز خواب‌آلود بود‌.حتی اون عادت مسخره‌ای که موهاش رو از روی پیشونیش کنار می‌زد.

پرده رو بستم ، به خودم گفتم اتفاقیه.

آدم‌ها بالاخره شبیه هم می‌شن همین.

اما صبح روز بعد دوباره دیدمش.

و روز بعدش.

و روز بعدتر.

کم‌کم ساعت بیدار شدنم با ساعت بیدار شدن اون یکی شد ... هشت صبح پرده‌ی سفید کنار می‌رفت ، اول موهاش پیدا می‌شد بعد صورتش ، گاهی با یه لیوان چای می‌اومد کنار پنجره همون‌طور که لیوان رو با دو دست گرفته بود، بیرون رو نگاه می‌کرد.

دقیقاً مثل دانک‌...

هر بار که می‌دیدمش، یه چیزی ته دلم جمع می‌شد.

بعد از مدتی، چیزهای بیشتری ازش فهمیدم ، مثلاً اینکه زیاد با تلفن حرف نمی‌زد ، اگر کسی بهش زنگ می‌زد، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید بعد گوشی رو کنار می‌گذاشت و با یه حالت خسته روی مبل می‌افتاد.

گاهی می‌دیدمش که وسط آشپزیه ، پنجره‌ی آشپزخونه معمولاً باز بود و بوی غذا تا خیابون می‌اومد بعضی شب‌ها بوی غذاش آن‌قدر توی کوچه می‌پیچید که حتی همسایه‌ها هم درباره‌اش حرف می‌زدن.

ولی خودش هیچ‌وقت کسی رو دعوت نمی‌کرد ، حداقل من ندیدم‌ ، تقریباً همیشه تنها بود.

صبح‌ها تنها.

ظهرها تنها.

شب‌ها هم تنها.

یه بار دیدم توی بالکن نشسته و برای گلدون‌هاش آب می‌ریزه با دقت تک‌تک‌شون رو آب می‌داد‌ ، بعد یکی از برگ‌ها رو با انگشت لمس کرد و لبخند کوچیکی زد.

لبخندش...

بازم شبیه دانک بود.

همون لحظه فهمیدم دارم به چیزی وابسته می‌شم که حتی اسمش رو نمی‌دونم.

شب‌ها بیشتر می‌دیدمش.

وقتی هوا تاریک می‌شد، چراغ اتاقش روشن می‌موند.

گاهی کنار پنجره میشست و کتاب می‌خوند ، گاهی با هدفون موسیقی گوش می‌داد.

یک شب، ساعت نزدیک دو بود که دیدم هنوز بیداره ، سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود ، بعد دستش رو روی صورتش کشید.

و چند دقیقه بعد...گریه کرد بی‌صدا‌ ، فقط شونه‌هاش تکون می‌خورد. من پشت پنجره‌ی خودم وایساده بودم و نمی‌دونستم چرا دیدن گریه‌ی یه غریبه این‌قدر درد داره ، فقط می‌دونستم دلم می‌خواست برم اون طرف خیابون‌ ، در بزنم ، بگم: هی... خوبی؟

ولی نمی‌رفتم‌ ، چون هیچ حقی نداشتم ، اون منو نمی‌شناخت ، من هم اون رو نمی‌شناختم.

فقط...هر روز نگاهش می‌کردم.

فرداش دوباره منتظرش بودم ، اما این بار وقتی پرده کنار رفت، موهاش کوتاه‌تر شده بود.

جلوی موهاش رو زده بود ، چند لحظه جلوی آینه وایساد و خودش رو نگاه کرد بعد خندید ... من هم ناخودآگاه خندیدم.با خودم گفتم:

«دانک هم وقتی موهاشو کوتاه می‌کرد همین شکلی می‌شد.»

بعد ساکت شدم ، چرا هنوز داشتم همه‌چیز رو با دانک مقایسه می‌کردم؟

چرا هر حرکت این آدم منو یاد اون می‌انداخت؟

یه روز دیدم پیشونیش رو ماساژ می‌ده‌ ، بعد رفت آشپزخونه‌ ، یه لیوان آب خورد دوباره برگشت و روی مبل نشست ، دستش رفت سمت گردنبندش و چند دقیقه با زنجیرش بازی کرد.

لبخندم محو شد ... این هم یکی از عادت‌های دانک بود ، وقتی استرس داشت، با گردنبندش بازی می‌کرد. وقتی خسته بود، پیشونیش رو می‌مالید ، وقتی ناراحت بود، موسیقی غمگین می‌ذاشت.

و این پسر...همه‌ی این کارها رو می‌کرد ، انگار یکی داشت خاطرات دانک رو جلوی چشمم تکرار می‌کرد.

بعد یک روز نیومد ، صبح منتظر موندم ، پرده کنار نرفت ، گفتم شاید خواب مونده ، ظهر شد باز هم خبری نبود ، شب، چراغ اتاقش روشن نشد ...روز بعد هم همین‌طور.

روز سوم، دیگه نتونستم بی‌خیال بشم ، تمام مدت به بالکن نگاه می‌کردم ، گل هاش بی‌آب مونده بودن برگ‌هاشون افتاده بود ، پنجره بسته بود ، پرده‌ها تکون نمی‌خوردن ... هیچ صدایی از خونه نمی‌اومد ، نه موسیقی‌، نه صدای ظرف‌ها ، نه بوی غذا ... هیچ‌چیز.

انگار یک‌دفعه محو شده بود‌، از خونه زدم بیرون ، چند تا از همسایه‌ها رو می‌شناختم ، پیرمردی که همیشه صبح‌ها جلوی خونه‌ش مینشست رو دیدم‌ ، نزدیکش رفتم‌ ، گفتم: ببخشید... یه سؤال.

سرش رو بلند کرد ، بله؟

به خونه‌ی روبه‌رو اشاره کردم ، صاحب اون خونه رو می‌شناسید؟ چند لحظه نگام کرد ، بعد برگشت سمت خونه ، کدوم خونه ؟ گفتم: همین.

لبخند کوچیکی زد ، پسرم، اون خونه که کسی توش نیست ... قلبم ریخت.

چی؟

پیرمرد دوباره نگاهش کرد ، سال‌هاست خالیه.

من فقط به پنجره خیره موندم.

به همون پنجره‌ای که هر صبح منتظر کنار رفتن پرده‌هاش بودم.

به همون بالکنی که هر روز پسری رو می‌دیدم که موهاش، چشم‌هاش، خنده‌هاش و حتی عادت‌های کوچیکش منو یاد دانک مینداخت ، لبام تکون خورد.

ولی هیچ صدایی بیرون نیومد.

پیرمرد داشت چیزی می‌گفت، اما دیگه نمی‌شنیدم.

فقط یک جمله توی سرم می‌چرخید:

این خونه سال‌هاست خالیه.

Report Page