I Never Forgot You
Ayanمن بالاخره دارم فراموشت میکنم، نامپینگ.
البته نه اونجوری که فکر میکردم.
نه اینکه یه روز از خواب بیدار بشم و دیگه هیچچیزی یادم نیاد. نه اینکه اسم تو دیگه چیزی توی دلم تکون نده یا وقتی یکی شبیه تو میخنده، ناخودآگاه برنگردم نگاه کنم.
فقط دارم یاد میگیرم کمتر بهت فکر کنم.
دارم یاد میگیرم وقتی اتفاق خوبی میافته، اولین آدمی نباشی که دلم بخواد براش تعریف کنم.
وقتی حالم بده، دنبال صدات نگردم.
وقتی یه چیزی میبینم که میدونم دوستش داشتی، چند ثانیه بیشتر نگهش ندارم و بعد از کنارش رد بشم.
سخته.
خیلی بیشتر از چیزی که به کسی میگم.
بعضی روزها فکر میکنم واقعا دارم بهتر میشم، بعد یه چیز کوچیک کافیـه تا بفهمم نه... فقط چند ساعت حواسم جای دیگه بوده.
گاهی حتی خودم هم نمیفهمم دلم برای چی تنگ شده.
برای خودت؟
برای روزهایی که داشتیم؟
یا برای اون آدمی که وقتی کنار تو بودم، خودم بودم؟
شاید همهش.
شاید هم هیچکدوم.
فقط میدونم یه زمانی بود که هر اتفاقی توی زندگی من، یه جوری به تو ختم میشد.
اگه خوشحال بودم، دلم میخواست تو هم بدونی.
اگه ناراحت بودم، دلم میخواست تو بفهمی.
اگه چیزی میترسوندَم، فقط کافی بود بدونم هستی.
حالا دیگه نیستی.
و عجیب اینه که دنیا هم به خاطرش نایستاد.
آدمها هنوز میخندن.
خیابونها همون شلوغی قبلی رو دارن.
صبح میشه، شب میشه، روزها یکییکی رد میشن و من هنوز دارم زندگی میکنم.
فقط یه جای کوچیک از زندگیم خالی مونده که هیچکس قرار نیست بفهمه دقیقا چی توش بوده.
اوایل فکر میکردم باید ازت متنفر بشم تا بتونم راحتتر برم.
بعد فهمیدم نمیتونم.
چون برای متنفر شدن از تو، باید تمام چیزهای خوبی که بینمون بود رو هم انکار کنم.
و من نمیخوام اونها رو انکار کنم.
دوستت داشتم.
واقعا داشتم.
شاید هنوز هم یه جایی از وجودم دوستت داشته باشه.
فقط دیگه نمیخوام این دوست داشتن، دلیلِ عقب موندنم باشه.
این شاید تنها کاریه که از دستم برمیاد.
اینکه هر بار دلم خواست برگردم، برنگردم.
هر بار دلم خواست اسم تو رو توی ذهنم صدا بزنم، بذارم همونجا بمونه.
هر بار چیزی خواستم با تو قسمت کنم، اول به خودم فکر کنم.
نه چون دیگه مهم نیستی.
اتفاقا شاید مشکل همین باشه.
تو هنوز مهمی.
فقط دیگه نباید مهمترین آدم زندگی من باشی.
و فکر کنم تازه دارم اینو میفهمم.
فراموش کردن تو؟
نه.
فکر کنم فراموش کردن، از اول هم یه حرف مسخره بود.
آدم بعضیها رو فراموش نمیکنه.
فقط یه روز میفهمه میتونه با یادشون زندگی کنه، بدون اینکه هر بار بخواد برگرده سمتشون.
من هنوز ممکنه دلم برات تنگ بشه.
هنوز ممکنه بعضی شبها اسم تو بیاد توی ذهنم و چند ثانیه هیچ کاری ازم برنیاد.
هنوز ممکنه با خودم فکر کنم...
اگه اون روز یه جور دیگه رفتار میکردیم چی؟
اگه یک بار بیشتر حرف میزدیم؟
اگه زودتر میفهمیدیم؟
اگه...
ولی دیگه نمیخوام برای جواب این سؤالها زندگی کنم.
اون روزها تموم شدن، نامپینگ.
و شاید غمگینترین قسمت ماجرا همین باشه.
اینکه هنوز دلم میخواد کاش تموم نشده بودن.
ولی دارم میرم.
نه چون فراموشت کردم.
چون بالاخره فهمیدم نمیتونم تمام زندگیم رو جایی نگه دارم که دیگه توش نیستی.
شاید یه روز، وقتی به گذشته نگاه کنم، هنوز یادت بیفتم.
شاید حتی دلم هم برات تنگ بشه.
فقط امیدوارم اون روز، قبل از اینکه به تو فکر کنم، یادم بیاد که خودمم توی این زندگی هستم.
و این بار...
اول خودم رو انتخاب کنم.