I Am Yours

I Am Yours

@Sun_August

شنل خواهرش را از روی آویز کنار در برداشت و پس از پوشیدن آن، پیش از آنکه کسی متوجه‌ی نبودش شود، از در پشتیِ خانه بیرون زد.

دگر کافیست هرچقدر که صبوری کرده، اگر این وضعیت همین‌طور ادامه پیدا کند در مدت کوتاهی دگر پری‌ای باقی نمی‌ماند که بخواهد سرزمین پری‌هایی وجود داشته باشد.

شاید از نظر خواهر و پدرش، کاری که می‌کند خودکشیِ محض باشد، اما او حاضر است برای مردمش بمیرد تا آنکه بنشیند و تماشا کند که عزیزانش به دست گرگینه‌ها تکه‌تکه می‌شوند.

او پری‌ای ساده، از یک خانواده‌ی معمولی است، زندگی‌اش آنقدر‌ها هم اهمیت ندارد که نخواهد آن را در ازای آزادی مردمش فدا‌ کند.

آرتیوم، زمانی زیباست که در خیابان‌هایش صدای سم اسب بیاید و در هوایش گرد جادو پخش باشد، نه حالا که جز بوی خون و صدای جیغ زنان، چیزی به گوش نمی‌رسد.

...

با سری پایین و مرور حرف‌هایی که قرار بود بزند، با احتیاط از دروازه‌ی شهر خارج شد و پس از پیمودن راه جنگلی، بلاخره به نزدیکیِ جایی که خون‌آشام‌ها چادرهایشان را برپا کرده‌ بودند رسید.

و با دیدن نور ضعیف آتش برپا شده، کلاه شنلش را بیشتر روی صورتش کشید و به سمت بزرگ‌ترین چادری که حدس می‌زد محل استقرار پادشاه باشد به راه افتاد.

درست است که اول در برابر پوشیدن این شنل زنانه مقاومت می‌کرد، اما حالا که صحیح و سلامت تا به اینجا رسیده‌ است، می‌تواند بعد از بازگشتش به خاطر این ایده‌ی احمقانه، از پسرک دست‌فروش لب ساحل تشکر کند؛ البته اگر آن پسرک بازی‌گوش تا به حال، موفق به زنده ماندن شده باشد.

همچنان در افکارش غرق بود که درست در چند متریِ چادر شاه، با سد شدن راهش توسط نگهبانان مخصوص گارد سلطنتی، در جایش متوقف شد و سرش را پایین انداخت.

_تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟

نگهبانی که دقیقا مقابلش ایستاده بود، این را گفت و سپس لحظه‌ای در انتظار جواب سکوت کرد، اما با بی‌پاسخ ماندن سوالش، چند قدمی جلوتر آمد و خواست لمسش کند که بلافاصله عقب کشید، که نگهبان متوقف شد و غرید:

_باید صورتتو ببینیم.

در جواب تشر نگهبان، تنها نفسش را آرام رها کرد و چند قدم دیگر هم از آنها فاصله گرفت، که دوره‌اش کردند و مانع از آن شدند که بیش از این، به چادر شاه نزدیک شود.

انگار که چاره‌ای ندارد، راه برگشتی که نیست... تا به آنها هم نگوید که کیست، محال است به او اجازه‌ی ورود بدهند.

برای همین، همان‌طور که کلاه شنلش را برمی‌داشت، سرش را بالا آورد که نگهبان بلافاصله با دیدن چهره‌اش، سرخم کرد و همان‌طور که شتابزده از سر راهش کنار می‌رفت گفت:

_پادشاه خیلی وقته منتظر شمان سرورم.

خواست بگوید که سرور کسی نیست، اما تنها سکوت کرد.که نگهبان با اشاره به چادر مجلل روبه‌رویش ادامه داد:

_شما نیاز به اجازه برای ورود ندارید.

اجازه‌ی ورود!، او با پای خودش آمده تا پیشکش شاه شود.

این نیاز به اجازه ندارد.

در سرش کلمات جنگ دارند و پوزخند روی لبش شاهد خوبی است برای این قضیه، اما مانع به زبان آمدن افکارش شد و در جوابِ راهنمایی‌های نگهبان، تنها سری به نشان تایید و تشکر تکان داد، فاصله‌ی باقی مانده تا چادر شاه را با چند قدم بلند پر کرد و بی‌مکث وارد شد که بلافاصله پس از ورودش، در آغوش گرمی فرو رفت.

_دلبر دل آزار من.

شوکه از این اتفاق، کمی خودش را در آن آغوش اجباری جابه‌جا کرد، آب دهانش را به سختی قورت داد و خواست لب به اعتراض باز کند که پیش از آن... مردِ مقابلش، او را کمی از خودش دور کرد و خواست چیزی بگوید که با دیدن صورتش، اخم درهم کشید و دستش را با هدف لمس گونه‌اش جلو آورد، که بلافاصله سر کج کرد و مانع از تحقق آن لمس اجباری شد.

همین آغوش هم زیادیست!

مرد بزرگتر هم وقتی عکس‌العملش را دید، دستش را عقب کشید و غرید:

_کی باهات این کارو کرده؟ کی به خودش اجازه داده که لمست کنه؟

در جواب اخم‌های درهم و سوالات ناتمام مرد، تنها چند قدم از او فاصله گرفت و سکوت کرد.

چیزی ندارد که بگوید، هرچقدر این مرد بیشتر ابراز مالکیت می‌کند، بیشتر مضطرب می‌شود و حتی ذره‌ای احساس عشق در وجودش نمی‌کند.

انگار فرد مقابلش هم به خوبی متوجه‌ی احساساتش شد که بی‌میل عقب کشید و این بار با لحن‌ جدی‌تری ادامه داد:

_باشه نگو... خودم بعدا متوجه‌اِش می‌شم، الان بهم بگو برای چی اینجایی؟ می‌خوای برات کاری انجام بدم؟

در جواب سوالات قطار شده‌ی مرد بزرگتر، لحظه‌ای مکث کرد و تنها به چشم‌های روشن و براقش خیره‌ شد.

شک دارد کاری که قرار است انجام دهد درست است یا نه!، اما با به یادآوردن کودکان بی‌گناهِ کشته شده زیر پای گرگینه‌ها، غمگین‌ و ملتمس، مقابل فرد رو‌به‌رویش زانو زد.

خود این مرد گفت که برایش هر کاری می‌کند، اگر تنها... :

_لطفا مردممو از دست گرگینه‌ها نجات بدین سرورم.

شاه با دیدن این کارش، لحظه‌ای متعجب تنها نگاهش کرد و بعد، بلافاصله مقابلش زانو زد و با درماندگی گفت:

_من باید جلوت زانو بزنم چرا با این کارات خون به دلم می‌کنی؟ می‌خوای دلدادتو بکشی؟... فقط کافیه یک باره دیگه به جای اسمم، با این عناوین مسخره صدام کنی.

بعد از پایان حرف‌های شاه، سرش را بالا آورد و نگاه نمناکش را به او داد، ای کاش این مرد بداند که هرچقدر بیشتر ابراز عشق کند، او را بیشتر آزار می‌دهد.

آخر کجای قصه‌ها وصلت پری و خون آشام شده؟ کجای دنیا رعیت همسر شاه می‌شود؟ :

_مردمم دارن قتل‌عام میشن.

شاه، لبخند غمگینی زد و دلخور نگاهش کرد:

_در ازای نجات مردمت، به من چی میرسه جانگ هوسوک؟

رو گرفت، بحث به این موضوع رسیده و دگر توان ارتباط چشمی را ندارد، زیر نگاه عاشق این مرد آب می‌شود.

کمی این پا و آن پا کرد، نمی‌داند پرسیدن چیزی که هردوی آنها خیلی خوب از آن خبر دارند کار درستی است یا نه، اما بلاخره باید یک جایی این بحث تمام شود...

برای همین دوباره نگاهش را به نگاه منتظر و شیفته‌ی شاه داد:

_از من چی می‌خواین سرور...؟

اما پیش از تمام شدن جمله‌اش، با دیدن اخم‌های درهم او، ادامه‌ی حرفش را خورد و تنها منتظر جواب سوالش ماند.

شاه هم با دیدن آنکه دوباره آن عنوان را به زبان نیاورد، نگاهش نرم شد، چندتار آشفته‌ی موهایش را کنار زد و کنار رد پنجه‌ی گرگِ روی گونه‌اش را نوازش کرد:

_درد می‌کنه؟

کاش بتواند در جواب بگوید که رد انگشت‌های تب‌دار تو که گونه‌ام را آتش زد، بیشتر درد می‌کند تا رد زخم گرگینه‌ها، اما ترجیح می‌دهد سکوت کند، مثل همیشه.

شاه هم با دیدن اعتراض نکردنش، همچنان به نوازش کردن گونه‌اش ادامه داد:

_خودت بهتر از هر کس دیگه‌ای میدونی که من چی می‌خوام سان.

آره می‌داند... می‌داند و حالا این بحث، نبرد مستقیم چشم‌ها را نیاز دارد، برای همین اخم در هم کشید و مستقیم نگاهش را به مردمک چشم‌های وحشی شاه داد:

_می‌خوای با پای خودم بیام توی تختت...مین یونگی؟

با این حرفش، لب‌های شاه آگوست به خنده کش آمد و چشم‌هایش درخشید.

چه چیزی برای او آنقدر لذت‌بخش است!

_من حاضرم تا ابد تورو از خودم عصبانی کنم، اگه قرار باشه هربار موقع عصبانیت اسممو صدا کنی... سان. ولی تو انقدر بی‌رحمی که اگه بهم نیاز نداشتی حاضر بودی همین الان خنجر پنهان شده تو آستین لباستو توی قلبم فرو کنی و من انقدر احمقم که مطمئنم اون لحظه حتی قراره بیشتر عاشقت بشم.

با شنیدن این حرف از زبان آگوست و آگاهیش از خنجری که با خودش آورده‌ است. نگاهش رنگ باخت و کمی ترسید، اما به روی خودش نیاورد که شاه ادامه داد:

_من میمیرم برات سان. حاضرم دنیارو برات به آتیش بکشم‌... هزارسال دیگم بگذره باز ازت نمی‌خوام با پای خودت بیای توی تختم! می‌خوام منو دعوت کنی به تختت، می‌خوام اجازه بدی بپرستمت، یه چیزی فراتر از یه عشق معمولی.

به نگاه تب‌دار آگوست چشم دوخت. این چشم‌های سر ریز از نیاز، محال است که دروغ بگویند و حالا او در برابر این حجم از عشق و کلماتی که به خوبی کنار هم چیده‌ شده‌اند... چه می‌تواند بگوید جز آنکه:

_من مال توعم مین‌ یونگی.

آگوست لبخند مهربانی به این حرفش زد، صورتش را قاب گرفت و گفت:

_نه خورشیدم، نه پریِ من، این منم که مال توعم.

و بعد فاصله‌ی میانشان را به صفر رساند و پر زِ نیاز ادامه داد:

_اجازه میدی ببوسمت؟ شاید از ماموریتی که بهم دادی زنده برنگشتم.

با این حرف آگوست، ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. نه بخاطر بوسه‌ای که اولین بارش است، بلکه تصور نبود این مرد، وجودش را لرزاند.

دقیقا از کی شروع کرده به ترسیدن از، از دست دادن این مرد؟ مگر تا قبل از ورودش به این چادر، انواع راه‌های قتل را در سرش مرور نمی‌کرد تا برای خلاصی از دست شکنجه‌گرش روی او اعمالشان کند؟ حالا چه شده که کم مانده است از فکر نبود او، اشک‌هایش جاری شود!

در افکارش غرق بود که با نشستن لب‌های داغ و نمناک آگوست روی پیشانی‌اش، ناخودآگاه چشم بست و نفس حبس شده‌اش را آرام رها کرد.

آگوست... بعد از بوسه‌ی کوتاه و پراحساسی که مهمان پیشانی‌اش کرد، از او فاصله گرفت و با لبخند مهربانی لب زد:

_جانِ آگوست، نترس... فعلا بوسمو اینجا می‌ذارم.

و بعد پیش از آنکه فرصت عکس‌العملی به او بدهد. بلند شد، از چادر بیرون زد و فقط لحظه‌ی آخر صدای دادش را شنید که خطاب به نگهبانش گفت:

_برای پریِ من طبیب خبر کن و مطمئن شو که رد زخم روی صورتش نمونه، اَرتشو هم آماده کن و تا زمانی که نفهمیدی کی این بلارو سر صورت معشوقه‌ی من آورده...  از دست‌های جدا شده‌ی گرگینه‌ها برام کوه بساز.

لحظاتی از رفتن آگوست گذشته، اما او همچنان در همان‌ حالت در جایش نشسته و گوش می‌دهد که چطور صدای شاه میان همهمه گم ‌می‌شود و دارد به این فکر می‌کند که حتی فرصت نکرد که از او بپرسد از کجا متوجه‌ی خنجر در آستینش شده و چطور با وجود دانستن این موضوع، او را بی‌ترس و تعلل در آغوش کشیده است.

یا حتی فرصت نکرد که بگوید... ترسش از بوسه نبود، او در حقیقت می‌ترسد که این دیدار کوتاه، آخرین دیدارش با این مرد عاشقِ وحشی باشد.


نویسنده: تینا

Report Page