I Adore You.

I Adore You.

h

1931 میلادی، بانکوک.

عشق؟ چیزی بود که برای پووین معنایی نداشت؛ علاقه؟ یک چیز بی‌خود.

دوست داشتن؟ بی‌فایده.

اما همه‌ی این‌ها، برای وقتی بود که هنوز اون پسر وارد زندگی‌اش نشده بود.

ناخواسته، صورتش جون گرفت. لبخندی زد و کتاب توی دستش رو بست.

اولین صفحه‌اش رو نوشته بود، بیست و نه برگه باقی مونده بود.

درمورد مرد موردعلاقه‌اش نوشته بود.

درمورد کسی که باور‌هاش رو عوض کرد و حالا تمام زندگی‌اش شده بود.

پوند.

پسر خاندان ناراویت، خاندانی که ربط مستقیمی با سلطنت داشتن. پوند وزیر کشور بود. و خودش؟ شیفته‌ی اون وزیر.

اما البته که خودش هم مقام بالایی داشت. پووین پزشک دربار بود.

لبخند دیگه‌ای زد. انگار نمی‌تونست خودش رو مقابل اون فرد جمع و جور کنه.

اولین بار، پوند بود که به سمت پووین اومده بود. هنوز هم به خاطر داشت؛ پوند خیلی ترسیده به نظر می‌رسید.

ترس از طرد شدن، از نخواستن، از رد شدن.

اما پووین نه قبولش کرده بود و نه ردش کرده بود. نیاز داشت تا احساساتش رو درک کنه، تا بفهمه همه‌اش حسی الکی نیست...

اما حالا، حدودا دو سال گذشته بود. دو سالی که پووین مطمئن بود.

اون‌ها نه تنها حس‌هاشون واقعی بود، بلکه برای هم جونشون رو فدا می‌کردن.

«دلم براش تنگ شده» زیر لب غر زد.

خیلی وقت بود که پوند رو ندیده بود.

حدودا یک روز.

تقریبا نیمه شب بود، باید پیداش می‌شد.

اما انگار نه انگار.

باید نگران می‌شد؟

یا زیاده روی می‌کرد.

صدای خش‌خش از بیرون که اومد، پووین سریع از جا بلند شد.

اومده بود؟

در خونه رو باز کرد و پشت خونه رفت، نگاهی به اطراف انداخت، پس کجا مونده بود؟

یهویی دستی دور کمرش حلقه شد و به سمتش کشیده شد. بوی آشنایی، به مشامش رسید. پوند برگشته بود.

«پوند...»

پوند جلو رفت و بوسه‌ای روی چشم پسر زد.

«می‌خوای بگی دیر کردم؟»

پووین با مشت به شونه‌اش زد.

«آره»

پوند خندید و با پشت دستش، گونه نرم و لطیف پسر رو لمس کرد.

«خانواده‌ام رفتن مسافرت»

پوند هومی گفت. منتظر ادامه حرفش بود.

«تنهام»

نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد:

«البته جز نگهبانا»

«پس...»

پووین جلو رفت و بوسه خیلی کوتاهی به لب‌های پوند زد.

«این کافی نیست» پوند با شیطنت گفت.

پووین مچ دست پوند رو گرفت، مثل همیشه، جوری که دیگه حفظ بودن از در پشتی وارد خونه شدن.

بار‌ها و بار‌ها شده بود که با وجود خانواده‌ی پووین، پوند قایمکی به اتاقش رفته باشه، اما برای الان مسئله‌ای نبود.

وقتی داخل رفتن پوند، کمر مرد کوچک‌تر رو گرفت و بلافاصله بوسه‌‌ای روی لب‌هاش کاشت. بعد دوباره.

این‌دفعه طولانی‌تر.

یک روز بود که همو ندیده بودن، پس چرا انقدر دلتنگ بودن؟

آروم عقب کشیدن.

«تو خیلی...زیبایی، من می‌پرستمت.» پوند در حالی که با چشم‌هاش کل اجزای صورت پووین رو نگاه می‌کرد، گفت.

«چشم‌هات، خوشیِ منه»

«نگاه‌هات، آرامشِ منه»

دوباره خواست حرف بزنه که پووین به عقب هلش داد.

«هی بس کن»

«خجالت کشیدی؟»

پووین انکار کرد ولی پوند خوب میشناختش. با وجود اینکه دو سال گذشته بود، باز هم خجالت می‌کشید.

پوند روی مبل طلایی رنگ نشست و نفسش رو با صدا بیرون داد.

«امروز خسته شدی نه؟» پووین در حالی که سمتش می‌اومد پرسید.

پوند فقط سرش رو بالا و پایین کرد.

بعد دستش رو روی پای خودش کشید، پووین که منظورش رو فهمید، لجبازی کرد.

«فکر کردی من روی پاهات می‌شینم؟»

اما ثانیه‌ای بعد؛ چهره‌ی پوند مظلوم‌تر شد. شاید از دید پووین.

دلش نیومد.

با چشم غره روی پاهای پوند نشست.

پووین، تمام خستگی پوند رو از بین می‌برد. پوند هم برای اون همین بود.

«خیلی وقت بود اینطوری راحت نبودیم»

«آره...»

انگشت‌هاش پوند لای موهای پووین رفت، ابریشمی بودن. مثل یه پنبه.

مرد کوچک‌تر برای لحظه‌ای، چهره‌اش درهم رفت. پوند متوجه‌اش شد.

«چیشده پووینِ من؟»

آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو از پوند گرفت. هربار که به نبود پوند فکر می‌کرد، اینطوری می‌ترسید.

اصلا چرا جدایی باید وجود داشته باشه؟

نمیشه دو نفر، تا ابد، برای هم باشن؟

زندگی‌اش قبل پوند رو فراموش کرده بود. چطور بدون پوند زندگی‌ می‌کرد؟

«هیچی فقط...کنارم بمون» در آخر، افکارش رو نگفت، فقط بخشی رو به زبون آورد که باید.

پوند جلو رفت و پیشونی‌اش رو بوسید، نرم.

«چرا برم؟ تمامِ من تویی»

حرف‌های پوند، هیچوقت قرار نبود عادی بشه، درست مثل روز اول، باعث می‌شد قلبش بلرزه.

اون شب، با آرامشی که هر دو نیاز داشتن، روی تخت پووین دراز کشیده بودن.

چنین موقعیتی، خیلی کم پیش می‌اومد، این آرامشی بود که باید قدردانش می‌بودن.

پووین سرش رو روی سینه‌ی برهنه پوند گذاشته بود و به بالا و پایین شدن سینه‌ی پوند دقت می‌کرد.

و پوند، در حالی که به پووین خیره بود، به فردا فکر می‌کرد. فردایی که دوباره مجبور بودن از هم دور باشن.

«تاحالا شده به این فکر کنی که راجع بهمون بفهمن؟»

سوال پوند یهویی بود.

پووین سرش رو بلند کرد و رو به شکم، دراز کشید.

آرنج‌هاش روی تخت بودن و آروم سر تکون داد.

«معلومه که آره...»

«فکر می‌کنی ما رو می‌پذیرن؟»

انگشت پووین، روی خط فک پوند رفت، آروم نوازشش کرد و بعد گفت:

«نه، قرار نیست درک بشیم.»

«هیچکس نمی‌تونه درک کنه که چقدر این احساسات بینمون می‌تونه قشنگ باشه»

مرد بزرگ‌تر، لبخند محوی زد. پووین نسبت به دو سال پیش جرئت بیشتری پیدا کرده بود. احساسات بینشون رو جدی‌تر گرفته بود.

این نشونه‌ی خوبی بود؟

انگار که بود.

«یه روزی باهات ازدواج می‌کنم»

«دیوونه شدی؟» پووین با لبخند گفت.

«یه روز ازدواج بین دو مرد قانونی می‌شه، اون‌موقع ازدواج می‌کنیم»

مرد کوچک‌تر دوباره دراز کشید، سر پوند رو گرفت روی سینه‌ی خودش گذاشت، شروع به نوازش کردن موهاش کرد.

نمی‌خواست پوند متوجه بغضی که داشت بشه.

«اگه پیر باشیم چی؟»

قطره‌ اشکی از گوشه چشمش افتاد اما سریع پاکش کرد.

«هی تو فکر می‌کنی پیر بشی زشت می‌شی؟ باز هم زیبایی»

پووین فقط خندید، مثل همیشه باعث خنده‌اش شده بود. این مرد، دلیل خنده‌اش بود.

صبح، پووین زودتر بیدار شده بود. به پوند نگاهی انداخت، مثل همیشه خیلی تکون خورده بود‌. یکی از غر‌هایی که پووین می‌زد، این بود که پوند جا‌به‌جا می‌شه و در آخر از تخت پایین میوفته‌.

سرش رو به چپ و راست تکون داد و پوند رو کمی جا‌به‌جا کرد.

«چقدر سنگینی..»

انگار که چیزی یادش افتاده باشه، سریع بلند شد. مدتی می‌شد که دوربین کوچکی خریده بود و باهاش عکاسی می‌کرد، به نظرش این یکی از بهترین اختراعات بشر بود‌.

دوباره روی تخت رفت، آروم، بدون اینکه مرد رو بیدار کنه‌.

عکسی گرفت، فعلا نمی‌تونست نتیجه عکس رو ببینه اما، مطمئن بود زیبا بود.

وقتی خواست بلند شه، توسط پوند کشیده شد و روی پوند افتاد.

«صبح بخیر» پوند با صدای خوابالو‌ گفت‌.

«صبح بخیر...بذار صبحانه درست کنم برات»

پوند زیر لب غر زد و حالا دو دستش رو روی کمر پووین گذاشته بود، انگار قصد خفه کردنش رو داشت.

سرش رو توی گردن پووین برد و آروم بویید، بهترین کار انرژی‌ بخشی که می‌تونست سرحالش کنه، همین بود.

«پوند دیرمون می‌شه»

پوند بعد از اینکه گردنش رو بوسید عقب کشید، دست‌هاش هنوز دور کمر پووین بودن، در همین حالت بلند شد، به سمت آشپزخونه رفت و پووین رو روی میز گذاشت.

همون لحظه صدای یکی از نگهبانا به گوش رسید.

«اقای پووین شمایید؟»

پوند با بالاتنه‌ای برهنه، مجبور شد پشت یکی از وسایل‌ها جا بگیره و قایم شه.

پووین خودش رو به بیرون آشپزخونه رسوند و سمت نگهبان رفت.

«آره، دیگه نیازی نیست اینجا باشی» گفت و وقتی مطمئن شد مرد بیرون رفت، به آشپزخونه برگشت.

پوند با اشاره پرسید:

«رفت؟»

پووین برای اینکه سر‌به‌سرش بذاره، با اشاره سرش، گفت نه.

پوند همونطور مونده بود و هنوز قایم شده بود تا وقتی که دید پووین بهش می‌خنده.

«صبر کن...دروغ گفتی؟» بلند شد.

«پوند نمی‌دونی با این هیکلت قایم شدنت خنده داره»

مرد بزرگ‌تر اخم ساختگی‌ای کرد و آروم به شونه‌ی پووین زد اما ثانیه‌ای بعد، همون‌جا رو بوسید.

یکی دیگه از عادت‌هایی که پووین دوستش داشت، همین بود. پوند هر‌موقع به شوخی می‌زدش، سریع می‌بوسیدش.

لبخندی زد و مشغول آماده کردن صبحانه شد، زود باید می‌رفتن، پنج صبح بیدار شده بودن و الان، پنج و نیم بود

حدودا ساعت شیش صبحانه‌اشون تمام شده بود و حالا موقع رفتن بود.

پوند قبل رفتن دفتری رو دست پووین دید که توجهش رو جلب کرد.

«چی می‌نویسی؟»

«نگاه نکن الان نمی‌تونی بخونی»

«پس کِی؟»

پووین لبخندی زد و دفتر رو بست.

«بیست و هشت روز دیگه»

این خیلی زیاد بود. پوند از همین الان کنجکاو شده بود این چه دفتری بود که اجازه خوندنش رو نداشت.

اما پووین لجباز تر از این حرف‌ها بود پس کوتاه اومد، جلو رفت و لب‌های پووین رو کوتاه بوسید.

«اگه کارم طول کشید فردا می‌بینمت، پَرِ ابریشمِ من.»

پووین کوتاه خندید، در جوابش خودش هم کوتاه پوند رو بوسید.

بعد از اینکه هر دو، راهشون از هم جدا شده بود، پووین پشت میزش نشسته بود، توی اتاق بخش درمان کاخ.

شاهدخت، روز قبل یکی از پاهاش پیچ خورده بود و آسیب دیده بود، الان دوباره باید معاینه می‌شد.

پووین خم شده بود و پای شاهدخت رو خواست بگیره.

«اجازه هست؟»

دختر جوان سر تکون داد.

«جناب پزشک، امروز توی کاخ جلسه‌ای برگزار می‌شه بعدش به صرف ناهار مهمان‌ها می‌مونن»

پووین در حالی که بانداژ دختر رو عوض می‌کرد گوش می‌داد.

«به نظرم شماهم بیایید»

«ممنون اما ترجیح می‌دم اینجا باشم، شاید موردی پیش اومد»

دختر سری تکون داد.

«فرمانده ارشد و وزیر و صدراعظم اینجان»

پووین یک لحظه مکث کرد، پوند به قصر اومده بود؟

«آم من...نظرم همونه، می‌مونم» زبونش برای یک لحظه گرفت بعد سریع درستش کرد.

پوند بهش نگفته بود که قراره به اینجا بیاد.

وقتی پای شاهدخت رو درمان کرد، رفته بود.

پووین توی اتاق مونده بود. حدودا دو ساعت گذشته بود.

دفتر رو درآورد و بازش کرد، به صفحه اولش خیره شد.

چندبار پلک زد و روزی رو تصور کرد که پوند این دفتر رو بخونه...

توی همین حس و حال بود که صدای قدم‌هایی به گوشش رسید، احتمالا شاهدخت برگشته بود.

سرش رو که بالا گرفت پوند رو دید.

«پوند...اینجا چی کار می‌کنی؟»

نگاهی به دستش انداخت، زخمی روی کف دستش بود که خونی ازش می‌ریخت.

نگران، از جا بلند شد سمت پوند رفت و دستش رو گرفت.

«چیشده؟»

«راستش...بهانه‌ی دیگه‌ای نداشتم»

«نمی‌فهمم چی داری می‌گی پوند»

سریع پارچه‌ای پیدا کرد و روی زخم پوند گذاشت و فشارش داد.

«برای دیدنت»

پووین نمی‌دونست بخنده یا عصبی بشه.

«تو احمقی پوند؟ بار دومته همچین کاری می‌کنی»

مرد بزرگ‌تر خندید و سرش رو خم کرد روی شونه‌ی پسر گذاشت.

«تو نمی‌خواستی منو ببینی؟»

«تو دروغگویی»

«گفتی فردا می‌بینیم همو»

پوند سرش رو بلند کرد و اخم‌ پووین رو بوسید.

«می‌خواستم غافلگیر شی»

«با زخمی کردن خودت؟» فشار دستش رو بیشتر کرد.

«آخ پووین»

«ببخشید» پووین سریع گفت و پارچه رو برداشت.

«عمیق نیست»

«آره خب هیچی عمیق نیست، جز احساسات من به تو»

پووین اخمی کرد و به پوند نگاهی انداخت.

«باشه تسلیمم»

روی صندلی نشست و پووین مشغول بستن دستش شد.

«راستش حاضرم هر روز به قصر بیام و خودمو زخمی کنم»

«اونوقت نمی‌گن وزیر کشور احمقه؟»

پوند شونه‌ای بالا انداخت.

«برام مهم نیست پر ابریشمم»

پووین می‌دونست که شوخی می‌کرد، هرازگاهی می‌شد که پوند به قصر بیاد و هربار هم منجر به دیدارشون نمی‌شد، مگه اینکه پوند درست مثل الان به خودش آسیب بزنه.

شاید این یکی از معایب پزشک دربار بودن بود.

اون‌روز، بدون دیدار دیگه‌ای، گذشته بود.

و روز‌ها بعد هم، همینطور.

خانواده‌ی پووین برگشته بودن، دیدار مثل قبلا سخت‌‌تر هم شده بود، حتی شده بود که با لباس‌های غیر رسمی، با کلاه‌هایی که زیاد چهره‌رو نشون ندن، توی جمعیت رفته باشن. چنین کاری رو زیاد انجام داده بودن قبلا.

حالا، توی اتاقی پر از پیانو بودن، پیانو‌هایی برای فروش.

پووین در حال پیانو زدن بود و پوند، در حال تماشای او.

«اینطوری بهم خیره نشو»

بدون اینکه به پوند نگاه کنه گفت و به نواختن پیانو ادامه داد.

اما فایده‌ای نداشت، پوند هنوز هم بهش خیره مونده بود.

«بعد از این، بیا ببرمت یه جایی» پوند زمزمه کرد.

بعد از نیم ساعت، به باغی رسیده بودن که تاریک بود‌.

توی چمن‌ها نشستن و بدون هیچ حرفی، با همون سکوت؛ مرد بزرگ‌تر لب‌هاش رو روی لب‌های مرد کوچک‌تر گذاشت و بوسید، عمیق و با صدا.

بوسه ادامه دار شد، دست پوند زیر پیراهن پووین خزید و شکمش رو لمس کرد.

«پوند...کسی نمی‌بینه؟» پووین در حالی که کمی عقب می‌کشید پرسید.

«نه پووین من» دوباره شروع به بوسیدنش کرد.

انقدر ادامه دادن که، در آخر پوند با چشیدن مزه‌ی عجیبی عقب کشید.

شور بود.

«پووین تو گریه کردی؟»

«نه فقط...نمی‌دونم»

دستش رو روی صورت پسر کشید و خیسی زیر چشمش رو لمس کرد و پاک کرد.

بوسه‌ی نرمی روی گونه‌اش گذاشت.

«چشم‌های مورد علاقه‌ام، وقتی خیس می‌شن انگار یه جون ازم کم می‌شه»

قلب پووین ناآروم بود. دلش می‌خواست به پوند بگه، بگه که چه چیزایی رو با خودش به دوش می‌کشه اما نه، نمی‌تونست.

فقط سرش رو روی شونه‌ی پوند گذاشت و نفس آرومی کشید.

«چهارده روز دیگه بهت اون دفتر رو می‌دم»

پوند هومی گفت و دستش رو توی دست پووین قفل کرد، بوسه‌ی طولانی‌ای روی دست نرم و لطیف مرد زد.

«حداقل می‌گی راجع به چیه؟»

«راجع به...تو...ما»

«چیز بدیه؟»

پووین خندید و به دست‌هاشون نگاه کرد.

«چیز بدی راجع به ما وجود داره، پوندِ من؟»

حق با پووین بود، چیز بدی وجود نداشت. خیال پوند کمی راحت شده بود. اما نه زیاد.

«پس چرا گریه کردی؟»

پووین برای اینکه از جواب دادن فرار کنه، بوسه‌ای روی لب‌های مرد گذاشت.

«هیچی فقط احساساتی شدم. همین.»

پوند قبول کرد، اما نگرانی‌اش برطرف نشده بود.

می‌دونست پووین به همین راحتی راجع به موضوعی صحبت نمی‌کنه اما امیدوار بود که مسئله‌‌ای نباشه.

فردا صبح، توی جلسه‌ای مهم، وزیر، گزارش چندین فرماندار محلی رو بررسی می‌کرد. چند مناطق کمبود غله داشتن که شخصا باید بهشون رسیدگی می‌شد.

اگه به تصمیم پوند بود، دلش می‌خواست دوباره خودش رو زخمی کنه اما سری پیش اینطور شده بود پس، نمی‌تونست.

پووین هم با اینکه می‌دونست پوند توی قصره، مجبور بود توی اتاق بمونه.

دفترش رو درآورد و شروع به نوشتن کرد.

«روز هفده‌ام...» زیر لب زمزمه کرد و به اتفاقات چند مدت پیش فکر کرد، قبل از مسافرت رفتن خانواده‌اش.

اتفاقی که عواقبی رو به همراهش داشت، عواقبی که دلش می‌خواست بیان کنه، راجع بهش با پوند حرف بزنه اما، نمی‌خواست، نمی‌تونست. نباید.

نباید پوند رو به این موضوع دخالت می‌داد.

و همین‌کار رو هم کرد، تا روز بیست و نهم.

به پوند چیزی نگفته بود.

فقط کنارش بود.

این دفعه، خودش به اتاق پوند رفته بود.

پوند روی تخت دراز کشیده بود، بدن پووین روی مرد بزرگ‌تر بود.

روی عضوش، بدنش رو بالا و پایین می‌کرد، و هر ثانیه بی‌جون تر از قبل می‌شد.

«آه...»

موهای عرق کرده‌اش روی پیشونی‌اش ریخته شده بودن، و این زیباترین صحنه‌ای بود که پوند می‌تونست ببینه.

«تورو می‌پرستم.»

«آه...می‌...‌می‌دونم» پووین نالید، سرش رو روی سینه‌ی پوند گذاشت و با یه حرکت یهویی پوند که درونش ضربه زد، به اوج رسید، کمی بعد، پوند هم همینطور.

کنارش دراز کشید و دستش رو روی بدن ورزیده‌ی پوند کشید.

«پوند...»

«اگه یه روز مجبور شی بدون من زندگی کنی، از پسش برمیای؟»

پوند اصلا از این لحنش خوشش نیومده بود.

«قبلا هم گفته بودم چنین حرفی نزنی»

«می‌دونم...ببخشید»

پوند چرخید و به چشم‌های پووین نگاه کرد.

«ولی نه، از پسش برنمیام»

پووین صورت نرم پوند رو لمس کرد.

«منم همینطور...»

«حتی نمی‌دونم بدون تو چیکار می‌کردم پوند»

پوند خندید و پیشونی‌ پووین رو بوسید.

«من بدون تو، نمی‌خندیدم، تو خوشبختی منی»

اون شب، تا صبح توی بغل هم بودن.

پوند هیچوقت نفهمید اما، اون شب آخرین شب بود.

پووین واقعا بدون پوند نمی‌تونست، برای اینکه بدون اون نباشه مجبور به چنین تصمیمی شده بود.

تصمیمی‌ که گرفتنش به همین سادگی نبود.

هر روز وقتی به چشم‌های پوند نگاه می‌کرد، قلبش درد می‌گرفت. نمی‌‌خواست که اینطور بشه، می‌خواست باقی عمرش رو با این مرد بگذرونه، چیز سختی بود؟

انگار که بود...

پوند وقتی از خواب بیدار شد، اولین کاری که کرد این بود که با دستش، دنبال پووین بگرده اما جاش خالی بود.

به اطرافش نگاه کرد و آروم صداش زد.

«پووین؟»

نگاهش به سمت دفتری که روز‌ها دست پووین بود، رفت.

روی جای پووین بود.

دفتر رو گرفت و بهش نگاه کرد.

باید بازش می‌کرد؟

امروز سی روز می‌شد. دقیقا روزی که پووین گفت اجازه‌ی خوندنش رو داره...

قلبش بی‌قرار شده بود. نتونست.

صفحه اول رو باز کرد.

"روز اول.

برای پوند.

احتمالا وقتی این روز می‌خونی، من نیستم. قرار نیست بگم که نترس، چون می‌دونم می‌ترسی.

اما می‌گم که، این تصمیم برای هردومون بهتر بود، پوندِ من."

"روز دوم.

دیشب کنارم خوابیدی، خیلی سخت بود که همه‌چیز رو بهت نگم، اما تحمل کردم. نباید خرابش می‌کردم.

بهت گفتم کنارم بمون، اما خودم کسی بودم که کنارت نموندم، می‌دونم. اما من بدقول نیستم. می‌دونی اینو؟"

پوند اشکی ریخت و دوباره پووین رو صدا زد.

این یه شوخی بود؟

چندین نوار عکس ازش افتاد، عکس‌های خودشون بود.

"روز سوم.

فکر کنم وقتشه که الان بدونی...

یه شب که کنار هم بودیم، بابام مارو دید پوند، ازم توضیح خواست، بهش گفتم.

اما درک نکرد، گفت ادامه ندیم، گفت به عنوان دو خاندان مهم، باید هرچه زودتر این رابطه تمام شه.

من قبول نکردم پوند.

اما گفت اگه قبول نکنم، یا از کشور جای دیگه‌ای می‌فرستتم یا مجبور می‌شم با یه نفر دیگه ازدواج کنم.

پوند، متوجه‌ای؟

با یه نفر دیگه، جز تو..."

"روز چهارم.

دوستت دارم.

پر ابریشمیت هم تورو می‌پرسته پوند."

پوند دفتر رو ول کرد و شروع به گریه کردن کرد. پووین کجا رفته بود؟

سریع داخل بالکن اتاقش رفت و بیرون رو نگاه کرد.

نبود...

دوباره دفتر رو برداشت و به خوندنش ادامه داد. روز‌ها رو می‌گذروند.

"روز شانزده‌ام.

بهم گفتی چرا گریه کردم...

چون سخت بود به چشم‌‌هات نگاه کنم.

چون احساس کردم دارم با یه دروغ زندگی می‌کنم، چون این تصمیم، زندگیم رو ازم گرفت. تورو ازم گرفت.

از خانواده‌ام فرصت خواستم، گفتم اخرین چیزی که می‌خوام، گذروندن اخرین لحظاتم کنار توعه پوند..."

"روز بیست و یکم.

وقتی رفتم، دیگه نیاز نیست خودتو الکی زخمی کنی تا به اتاق بخش درمانی قصر بیای می‌دونستی؟

شاید یه نفر دیگه قرار باشه زخماتو درمان کنه اما یادت نره، من همیشه کسی بودم که نگرانت بودم.

کسی بودم که نمی‌خواست کوچک‌ترین آسیبی ببینی."

"روز بیست و پنجم.

پنج روز باقی مونده، تا خاموشی زندگیم.

تا تموم کردن همه‌چیز.

می‌تونم اعتراف کنم این یک ماه، بهترین لحظات من بودن پوند. حتی با وجود اینکه می‌دونستم قراره چی بشه، بازم کنار تو می‌خندیدم.

تظاهر نمی‌کردم. تو من رو می‌خندونی. همیشه."

"روز بیست و نهم.

یک روز باقی مونده.

می‌خوام بدونی که چرا بهت نگفتم...

نمی‌خوام ازم متنفر باشی، پوند.

بهت نگفتم چون نمی‌خواستم یاداور رابطمون، چنین چیزی باشه، می‌خواستم آخرین لحظاتمون، خوشی باشه پوند. اگر بهت می‌گفتم، به این خوبی نمی‌گذشت‌، نه؟"

"روز سی‌ام.

الان خوابیدی.

نمی‌دونی چقدر تماشات کردم. برای آخرین بار...از گفتن کلمه‌ی آخرین بار متنفرم.

اما برای آخرین بار، توی بغلت خوابیدم و به صدای نفس کشیدنت گوش می‌کردم...

سه و نیم صبحه، قراره برم دریا پوند.

یه بار بهم گفتی اندازه‌ی دریا زیبام، یادته؟

الان دیگه با دریا یکی شدم پوند...

اما به این دریا نیا.

این دریا، یادآور خوبی نیست، به زندگی‌ات ادامه بده، به وزیر بودنت، سرپا شو و زندگی کن.

دوستت دارم.

پرِ ابریشمیت."

پوند نفسش بالا نمی‌اومد...

چطور متوجه نشده بود؟

پووینش اینهمه درد رو تحمل می‌کرد؟

دستش رو روی قلبش گذاشت، با صدا نفس می‌کشید.

نمی‌تونست. نمی‌تونست هضم کنه...

صدای هق هق‌هاش کم کم بلندتر می‌شد، نمی‌تونست باور کنه پووینش، دیگه پیشش نبود.

قرار نبود چشم‌هاش رو ببوسه؟

قرار نبود قایمکی به خونه‌ی هم برن و کنار هم باشن؟

قرار نبود باقی زندگی‌شون رو...

باقی زندگی؟

زندگی‌ای نمونده بود...

«پووینم...»

زیر لب با گریه گفت و به جای خالیش روی تخت نگاه کرد.

تا همین دیشب...ازش پرسیده بود بدون اون از پس زندگی برمیاد یا نه؟ چطور متوجه نشده بود.

چطور نفهمیده بود پووین انقدر درد می‌کشه...چطور...

دفتر رو گرفت و روی دست‌خط پووین رو بوسید.

الان باید گونه‌ی نرمش رو می‌بوسید نه کاغذ رو...

نفهمید چطوری، بدون اهمیت دادن به صدا‌هایی که از طرف خانواده‌اش می‌شنید، خودش رو به ماشین رسوند.

و بعد دقیقا به دریایی که حالا پووین زیرش بود.

زیر آب...

پووین نفس نمی‌کشید.

پووین...زیر آب بود.

طوری که هنوز باورش نمی‌شد، بار‌ها و بار‌ها این افکار رو با خودش تکرار می‌کرد. انقدر تکرار کرد که به دریا رسید.

قدم به قدم، جلو رفت و پاهاش رو توی آب گذاشت.

کم‌کم جلو می‌رفت.

«پووین...چطور فکر کردی من بدون تو می‌تونم؟»

«تنها کسی که...»

برای لحظه‌ای توی دریا افتاد و بعد بلند شد، ادامه داد:

«تنها کسی که خودمو براش زخمی می‌کنم...تویی»

دفتر هنوز دستش بود. این چیزی بود که آخرین یادگار پووین بود.

قدری جلو رفته بود که آب به بازو‌هاش رسیده بود.

و کم‌کم...

به لب‌هاش...

و حالا اثری از پوند نبود.

نمی‌دونست پووین کجای این دریا دراز کشیده، اما این همون دریا بود. همین کافی بود نه؟ پیش پووینش بود.

هنوز چشم‌هاش باز بودن. دفتر توی دستش بود.

توی دلش گفت.

«من‌ هم دوستت دارم، پر ابریشمیِ من.»

Report Page