𝑫𝑬𝑨𝑫 𝑳𝑬𝑻𝑻𝑬𝑹

𝑫𝑬𝑨𝑫 𝑳𝑬𝑻𝑻𝑬𝑹

Arsam


PART ONE _ 17.08.2016


بعضی خاطره‌ها قرار نیست فراموش شوند.


نه به این دلیل که آن‌قدر زیبا بوده‌اند که ذهن آدم حاضر نیست از دستشان بدهد، و نه به این دلیل که آن‌قدر دردناک بوده‌اند که هر شب دوباره به سراغت بیایند؛ بعضی خاطره‌ها فقط منتظر می‌مانند. سال‌ها در گوشه‌ای تاریک از ذهن دفن می‌شوند، زیر خاکستر چیزهایی که بعد از آن‌ها اتفاق افتاده، و درست زمانی که فکر می‌کنی بالاخره از گذشته عبور کرده‌ای، دوباره برمی‌گردند و به تو یادآوری می‌کنند که بعضی اتفاق‌ها هیچ‌وقت واقعاً تمام نشده‌اند.


فلیکس همیشه فکر می‌کرد اتفاقی که در هفدهم آگوست ۲۰۱۶ افتاد، یکی از همان چیزهایی است که باید برای همیشه دفن شود.


او آن روز را به خاطر نمی‌آورد.


یا بهتر بود بگوییم، اجازه نداشت آن روز را به خاطر بیاورد.


سال‌ها بود که هر بار کسی درباره‌ی کودکی‌اش سؤال می‌کرد، درباره‌ی خانه‌ی قدیمی‌شان در استرالیا، درباره‌ی تابستان‌هایی که کنار خانواده‌اش گذرانده بود یا حتی درباره‌ی آدم‌هایی که قبل از مهاجرت می‌شناخت، جواب‌های ساده‌ای می‌داد. جواب‌هایی که آن‌قدر تکرار شده بودند که حتی خودش هم کم‌کم باورشان کرده بود.


اما یک چیز همیشه عجیب بود.


فلیکس هیچ‌وقت نمی‌توانست هفدهم آگوست را به یاد بیاورد.


نه اینکه فراموشش کرده باشد؛ فراموشی با یک جای خالی در ذهن فرق داشت. انگار کسی عمداً بخشی از حافظه‌اش را برداشته بود و بعد همه‌چیز را طوری سر جایش گذاشته بود که متوجه نشود.


با این حال، بعضی شب‌ها درست قبل از خواب، چیزهایی می‌دید.


یک راهروی تاریک.


صدای باران.


بوی چوب خیس.


چراغی که پشت سر هم خاموش و روشن می‌شد.


و صدای پسری که از جایی بسیار دور، اسمش را صدا می‌زد.


هر بار که از خواب می‌پرید، قلبش آن‌قدر محکم می‌زد که چند ثانیه طول می‌کشید بفهمد کجاست.


و هر بار، فقط یک کلمه در ذهنش باقی می‌ماند.


هیونجین.


فلیکس هیچ‌وقت نمی‌دانست این اسم متعلق به چه کسی است.


تا آن شب.


---


سئول، پاییز ۲۰۲۶.


ساعت از دو بامداد گذشته بود و باران برای سومین شب متوالی روی شیشه‌های آپارتمان جدید فلیکس می‌کوبید. شهر از طبقه‌ی بیست‌ویکم تقریباً غیرواقعی به نظر می‌رسید؛ چراغ‌های ساختمان‌های روبه‌رو در مه گم شده بودند و خیابان‌های پایین، زیر نور تابلوهای نئون، مثل رگه‌هایی از نور روی یک تکه شیشه‌ی خیس کشیده می‌شدند.


فلیکس هنوز به این شهر عادت نکرده بود.


سه روز از زمانی که به سئول آمده بود می‌گذشت و با اینکه تمام این مدت سعی کرده بود خودش را با محیط جدید سرگرم کند، هنوز احساس می‌کرد چیزی در این آپارتمان درست نیست.


شاید به خاطر سکوتش بود.


یا شاید به خاطر این حقیقت که هر شب، دقیقاً در ساعت دو و سیزده دقیقه، صدای قدم‌هایی از راهروی بیرون خانه شنیده می‌شد.


فلیکس ابتدا فکر کرده بود همسایه‌ها هستند.


بعد متوجه شد طبقه‌ی او تقریباً خالی است.


بعدتر، وقتی برای اولین بار در را باز کرده و راهرو را بررسی کرده بود، متوجه چیز دیگری شده بود.


هیچ‌کس آنجا نبود.


با این حال، امشب هم همان صدا شروع شد.


قدم‌هایی آرام و منظم که از انتهای راهرو می‌آمدند و هر چند ثانیه نزدیک‌تر می‌شدند.


فلیکس کنار پنجره ایستاده بود و لیوان قهوه‌ی سردش را در دست گرفته بود. چند لحظه به صدای باران گوش داد و سعی کرد خودش را قانع کند که این بار هم چیزی نیست.


اما وقتی قدم‌ها درست پشت در آپارتمانش متوقف شدند، دیگر نتوانست خودش را قانع کند.


چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.


بعد سه ضربه به در خورد.


آرام.


نه آن‌قدر محکم که شبیه کسی باشد که عجله دارد، و نه آن‌قدر ضعیف که اتفاقی به نظر برسد.


فلیکس تکان نخورد.


سه ضربه‌ی دیگر.


این بار کمی آهسته‌تر.


نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد.


۲:۱۳


قلبش فرو ریخت.


چون این اولین بار نبود.


او این ساعت را می‌شناخت.


حتی قبل از اینکه به سئول بیاید، بارها آن را در خواب دیده بود.


۲:۱۳.


فلیکس لیوان را روی میز گذاشت و به سمت در رفت. دستش چند سانتی‌متر با دستگیره فاصله داشت که صدای زنگ تلفنش بلند شد.


شماره ناشناس بود.


چند لحظه فقط به صفحه نگاه کرد.


تماس قطع شد.


تقریباً بلافاصله یک پیام دریافت کرد.


«در را باز نکن.»


فلیکس ابروهایش را در هم کشید.


پیام دوم آمد.


«هر اتفاقی افتاد، به صدای پشت در جواب نده.»


برای چند ثانیه به صفحه خیره ماند.


بعد صدایی از پشت در شنید.


صدای یک مرد.


آرام و گرفته.


«فلیکس؟»


تمام بدنش منقبض شد.


آن صدا را نمی‌شناخت.


اما چیزی در آن وجود داشت که باعث شد دستش را از روی دستگیره عقب بکشد.


چیزی آشنا.


چیزی که سال‌ها بود در خواب‌هایش می‌شنید.


مرد دوباره اسمش را صدا زد.


این بار نزدیک‌تر.


«فلیکس... می‌دونم اونجایی.»


فلیکس نفسش را حبس کرد.


گوشی هنوز در دستش بود و صفحه‌ی پیام روشن بود.


یک پیام جدید ظاهر شد.


این یکی فقط چهار کلمه داشت.


«اون نباید پیدات می‌کرد.»


صدای پشت در قطع شد.


فلیکس چند ثانیه منتظر ماند.


هیچ اتفاقی نیفتاد.


بعد صدای قدم‌ها دوباره شروع شد.


اما این بار دور نمی‌شدند.


به نظر می‌رسید کسی پشت در ایستاده و فقط منتظر است.


فلیکس به آرامی به سمت پنجره برگشت.


و همان لحظه چیزی روی میز توجهش را جلب کرد.


یک پاکت سیاه.


او مطمئن بود آن پاکت چند دقیقه قبل آنجا نبود.


آرام جلو رفت.


پاکت کاملاً ساده بود؛ بدون تمبر، بدون آدرس و بدون هیچ نشانی از فرستنده.


فقط نام او روی آن نوشته شده بود.


LEE FELIX


دست‌خط را نمی‌شناخت.


اما وقتی انگشتش را روی حروف کشید، سرمای عجیبی از نوک انگشتانش بالا رفت.


چون زیر نامش، با همان جوهر سفید، یک تاریخ نوشته شده بود.


17.08.2016


فلیکس برای اولین بار در آن شب واقعاً ترسید.


نه به خاطر کسی که پشت در بود.


نه به خاطر پیام‌های ناشناس.


بلکه به خاطر تاریخی که سال‌ها سعی کرده بود فراموشش کند.


چون حالا، برای اولین بار، گذشته‌اش داشت او را پیدا می‌کرد.


و چیزی داخل آن پاکت بود که قرار بود تمام چیزهایی را که درباره‌ی آن روز باور کرده بود، از بین ببرد.


فلیکس پاکت را برداشت.


و درست قبل از اینکه آن را باز کند، تلفنش دوباره لرزید.


پیام جدیدی آمده بود.


این بار شماره ناشناس نبود.


نام فرستنده روی صفحه ظاهر شد.


Hwang Hyunjin


و تنها چیزی که نوشته بود این بود:


«فلیکس، اگر نامه رو باز کردی، دیگه هیچ راه برگشتی نداری.»

Report Page