Hyung pt1
Willow" مامان و هیسونگ هیونگ همیشه بهم میگن مردِ بزرگ، من یه مرد بزرگم اشکال نداره اگه قدم کوتاهه یا سنم کمه، در هر صورت من بزرگم.
با پولهایی که تموم مدت جمع کرده بودم تنهایی به داروخانه رفتم، انقدر اون قرصهارو تو دست مامان دیده بودم که میدونستم به کدوم نیاز داره.
قرص هارو به زور از اون خانوم بد اخلاقی که اصرار داشت خطرناکه که اون قرصهارو دست من بده، خریدم.
قرصهایی چندگانه که هر کدوم چندین قرص رو درون خودشون جا داده بودن، حتی مطمئن نبودم خریدنشون کار درستی بود یا اونها فقط به بدتر شدن حال مامان کمک میکردن.
بدو بدو خودم رو به خونه رسوندم تا مامان متوجه اینکه من تنهایی از خونه بیرون رفته بودم نشه.
شروع کردم با ریسههایی که از سالهای قبل به جا مونده بود دیوار خالی و سفید رنگِ خونه رو تزئین کردن.
هر چقدر روی پنجههای پاهام وایمیسادم دستم به جایی که میخواستم ریسههارو آویزون کنم نمیرسید، درسته که مامان و هیونگ بهم میگن مرد بزرگ ولی من بازم هر بار بخاطر قد کوتاه و سن کمم از جیکی کوچولو بدم میاد...
چرا بزرگ نیستم تا بتونم از مامان مراقبت کنم؟ کار کنم و هر چیزی که دل بزرگش میخواد رو براش بخرم، کل قرصهای دنیا- نه... کل غذاهای دنیارو براش میخریدم تا مامان بعد از کلی کار کردن شبها با خستگی مجبور نباشه غذا درست کنه. "
با لبهای پوت شده و اخمی که روی چهرهاش نشسته بود نفسش رو با حرص بیرون داد، چهار پایه رو مثل فردی از یقههاش گرفت و به دنبال خودش کشید.
ازش بالا رفت و به سختی ریسههارو کج و کوله روی دیوار آویزون کرد.
بعد از تموم شدن کارش و برداشتن عروسک پاپیش، با قدم های کوچیکش خودش رو به نزدیک در ورودی رسوند.
مقابل در روی چهار زانوش نشست، در حالی که پاپی رو تو آغوشش گرفته بود، منتظر مامانش موند و پاپی رو مخاطب قرار داد.
"ساعت از نیمه شب هم گذشته. مامان هنوز نیومده، ولی بالاخره که میاد! حتما دوباره اضافه کاری وایساده تا بتونه برا من چیزای بیشتری بخره ولی بالاخره که میاد."
انقدری زمان سپری شد که متوجه نشد که درحال شیفت انتظار کشیدنش، همونجا روی زمین لخت و سرد راهرو به خواب رفت.
از سرما توی خودش جمع شده بود، بیشتر پاپی رو تو آغوشش فشرد تا شاید اون بتونه گرمش کنه ولی نتونست.
مادرش هنوز هم نیومده بود تا از روی زمین سرد بلندش کنه، روی تخت بخوابوندش و روی بدن ظریفش پتو بکشه.
"وقتی از خواب بیدار شدم مامان هنوز هم نیومده بود، تاحالا نشده بود که مامان تموم شب رو خونه نیاد، من میترسم... نه! مردای بزرگ که نمیترسن مگه نه؟ "
به سمت تلفن روی میز قدم برداشت بعد از برداشتنش با مامانش تماس گرفت، نه یک بار، بلکه بارها تماس گرفت و هر بار صدای کر کنندهی بوق ممتد تلفن گوشهاش رو شکنجه میدادند.
تنها راه مطلع شدن از حال مامانش، زنگ زدن به هیونگی بود که به ناچار قرار بود به زودی پدر صداش کنه.
تلفن رو برداشت و از دفترچهای که شمارهها رو درون خودش حبس کرده بود شمارهی هیسونگ رو پیدا کرد، بعد از چند بوق صدای گرفتهی هیونگش پشت تلفن پیچید.
_ جیک؟
_ سلام... هیونگ.
_ اوه عزیزم... معذرت میخوام که خودم زودتر بهت زنگ نزدم، حالت خوبه؟
_ من خوبم هیونگ... مامان دیشب نیومد خونه.
هیسونگ با بغضی که پشت تلفن سعی در فرو بردنش داشت سکوت کرد و با فاصله دادن گوشی از گوشش نفس لرزونش رو رها کرد.
دوباره گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و صدای پر آرامشش رو به گوشهای کوچک جیک هدیه داد.
_ جیک... میشه همونجا بمونی تا هیونگ بیاد پیشت؟
جیک با قلب کوچکی که لرزههاش بزرگ تر از آشیانهش بود و ترسی که برای از دست دادن مادرش بعد از پدرش به وجود کوچیکش چنگ انداخته بود صدای پر بغضش رو به گوش هیسونگ رسوند.
_ جیک... همینجا... میمونه.
هیسونگ با اشکی که از چشمهایش گریخت لبخندی زد و صدای امیدوارانهش رو به گوش پسر شش سالهی پشت تلفن رسوند.
_ جیکی... گریه نکنیا! هیونگ زودی خودش رو میرسونه، هیونگ قول میده...
جیک لبخندی زد و انگار که هیونگش از پشت تلفن اون رو میدید سرش رو به علامت تایید بالا پایین کرد.
نباید گریه میکرد، باید مرد قویِ مامان و هیسونگ هیونگش میموند.
" من نمیخواستم هیونگ با مامان ازدواج کنه ولی هیونگو دوست دارم.
مامان هر بار میگفت من مرد کوچیکشم و با وجود من نیازی به یه مرد دیگه نداره ولی من میدونم که اون به یه مرد بزرگ نیاز داره، اما باز هم دلم نمیخواد اون ازدواج کنه.
من میخواستم هیسونگ هیونگ، هیونگم بمونه، هنوز باهام بازی کنه و منو ببره شهر بازی.
چون از دوستام شنیده بودم ک هیونگا فقط تا قبل از اینکه با مامان آدم ازدواج کنن مهربونن، اما من فکر میکنم اون حتی بعدش هم قراره مهربون باشه.
در هر صورت اون قراره بیاد اینجا، ممکنه مامان هم با خودش بیاره... ممکنه خودش نقشهی دزدیدن مامان برای شب تولدش رو کشیده باشه و الان مامان پیش خودش باشه.
با اینکه دوست ندارم اونها پیش هم باشن ولی امیدوارم همینطور باشه چون مامان پیش هیسونگ هیونگ خوشحاله..."
با انگیزهای که توی وجود کوچکش شکل گرفت چهار پایه کوتاهی رو به دنبال خودش توی آشپزخونه کشید، و مقابل ظرفشویی متوقفش کرد.
ازش بالا رفت و روش ایستاد، دستکشهای بزرگ مامان رو توی دستهای کوچکش فرو برد؛ هر دو دستش توی یک دستکش جا میشد ولی باید مثل مامان هر کدوم رو توی یه دستش فرو میبرد. اسکاج رو برداشت و با دستهای کوچکش که توی دستکشهای بزرگ گم شده بود شروع کرد به شستن لیوانها و ظرفها...
اگه مامان میومد و میدید ظرفها شسته شدن حتما کلی خوشحال میشد، به مردِ بزرگش افتخار میکرد و دیگه نیازی نبود با خستگی ناشی از کار کردنش ظرفهای روهم انباشته شده رو بشوره...
هیسونگ هنوز هم اتفاق دیشب رو باور نکرده بود، لحظهای که از محل کار مادر جیک باهاش تماس گرفتند و گفتند که حالش بد شده و بردنش بیمارستان، با تمام سرعتی که ماشینش داشت خودش رو به بیمارستان رسونده بود، اما تنها تونست آخرین حرفهاش رو در خاطرش بسپاره " هیسونگ، لطفا... مراقب... جیک باش، بزرگش کن و براش پدری کن، نزار... جای خالی پدر و مادرش رو... حس کنـ- "
و صدای بوق ممتد و بی پایان دستگاهی که حقیقت رو همچو سطل آبی روی سرش آوار میکرد.
صبح وقتی جیک باهاش تماس گرفت بعد از اتمام مراسم خاکسپاریِ عشق زندگیش، به تنهایی سر قبرش نشسته بود و اشک هاش رو فرو میریخت تا قبرِ تازهش تشنه نمونه.
اما بعد از تماس جیک انگار که جانی دوباره یافته باشد، امید ادامه دادنش بهش یادآور شد.
او باید به قولی که به مادر جیک داده بود عمل میکرد، باید قوی میموند، باید عشق یه پدر و مادر واقعی رو درون وجودش پرورش میداد و به جیک تقدیم میکرد.
باید شبها بجای خونهی خودش به خونهی کوچکی که فرد کوچکی رو درونش حبس کرده بود میرفت تا جیک شبها تنها به خواب نره.
باید براش پدر خوبی میشد.
با قدرتی که نمیدونست از کجا سرچشمه میگرفت خودش رو مقابل در ورودی خانهای پیدا کرد که مدتی بود زیاد بهش رفت و آمد داشت.
سرش رو پایین انداخته بود و نمیدونست با چه رویی باید مقابل پسر کوچکتر ظاهر میشد.
با شنیدن صدای شکسته شدن چیزی از پشت در با نگرانی سرش رو بالا کشید.
تا دستش رو برای زدن به در بالا اورد در باز شد و قامت کوچک جیک از گوشهی در نمایان شد.
لبخندی زد و مقابلش زانو زد، به دستکشهای بزرگ ظرفشوییای که در دستانش بود نگاه کرد و با خنده جسم ظریف پسر رو درون آغوشش کشید.
_ هیونگ...
_ میدونم، بازم یکی از سرویسهای لیوان مامان رو ناقص کردی.
با لبخند دستش رو نوازش وار پشت موهای پسر کوچکتر کشید و با آرامش بوسهای روی موهای نرمش که بوی شامپو بچه میداد، گذاشت.
_ ولی فدای سر جیکی... هیونگی کلی سرویس لیوان دیگه میخره خوبه؟
با یادآوری چیزی با نگرانی سرش رو عقب اورد و به چشمهای پر اشک و لبهای پوت شدهی جیک داد.
_ جاییت رو که نبریدی؟
جیک با همان قیافهای که به خودش گرفته بود تا اشکهای مزاحمش فرار نکنند، سرش رو تند تند به چپ و راست تکون داد.
هیسونگ با راحت شدن خیالش از آغوش کوچک و پر آرامش جیک بیرون اومد، حتی فکرش رو هم نمیکرد که چقد به اون آغوش کوچک نیاز داشت. با فرو بردن انگشتهاش درون موهای ابریشمی جیک اونهارو به هم ریخت، درحالی که شانههای کوچک جیک رو میگرفت و به داخل هدایت میکرد خودش هم وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست.
نگاهش سمت آشپزخانه و لیوان خرد شدهی روی زمین چرخید.
به سمت آشپزخانه قدم برداشت و با برداشتن جارو و خاک انداز برای جمع کردن تکه های ریز و درشت لیوانی که خودکشی کرده بود، به تقلا افتاد.
جیک در حالی که به دیوار آشپزخونه تکیه داده بود و با نگاهش حرکات هیسونگ رو دنبال میکرد سعی در فرو بردن بغضِ بی تربیتی که گلوش رو محکم چسبیده بود کرد.
_ هیونگ... جیک... معذرت میخواد.
هیسونگ با شنیدن صدای پر بغض جیک سمت جسم کوچکش برگشت.
جارو و خاک انداز رو رها کرد و باعث شد جارو با صدای تقریبا بلندی روی زمین بیوفته.
به سرعت سمت جیک قدم برداشت و با زانو زدن مقابلش، جسم کوچیکش رو درون آغوشش کشید.
_ جیکی جیکی، هیونگ میدونه چرا این قیافه رو به خودت گرفتی.
_ ماما-
_ هیشش، پسرِ خوب من... مردای بزرگ که گریه نمیکنن.
هیسونگ دستش رو نوازش وار پشت موهای جیک کشید و باعث شد جیک پیراهن هیونگش رو میون مشتش بگیره و هیسونگ به اشکهایی که پشت پلکهاش حبس کرده بود بالاخره اجازهی رهایی بده.
جیک درحالی که سرش رو بیشتر توی گردن هیسونگ فرو میبرد تا چهرهی خیس از اشکش مشخص نشه و هیسونگ از مردِ بزرگ بودنش صرف نظر نکنه، صدای پر بغضش رو به گوش هیونگش رسوند.
_ خودتم... ستارههای چشمهات رو فراری دادی هیونگ، از چشمهات معلومه.
_ میدونی که، ستارههام پسر بدیان و بی اجازه فرار میکنن...
هیسونگ با حس خیسی اشکهای جیک روی شانهاش بیشتر جسم کوچیک جیک رو میون آغوشش فشرد و قطره اشکی از چشمهاش فرو ریخت.
_ جیک... مامان برمیگرده باشه؟ مامان از هیونگی قول گرفت نزارم جیکی گریه کنه. مامان گفت ممکنه خیلی طول بکشه تا برگرده ولی من اینجام جیکی، من تا همیشه همینجا پیشتم تا وقتی که مامان برگرده و سهتایی کنار هم باشیم من کنارت میمونم جیک. من کنار مردِ بزرگمون... میمونم.
و به اشکهای بزرگونهاش در آغوش کوچک جیک اجازهی رهایی داد.
اون آغوش چی داشت که آغوشهای دیگه نداشت؟ هیسونگ حتی در آغوش انسانهای بزرگ هم به خودش اجازهی گریه کردن و شکستن نمیداد و حالا... مقابل جیکی که باید براش قوی میموند شکسته بود.
.
.
.
ستارههاش فرو ریخته بودند، ستارههاش از تمام ستارههای آسمان هم بیشتر فرو ریخته بودند. منظورش اشکهاش بودند ولی جیک بهشون میگفت ستاره... انگار دایره لغات اون بچه توی این مدت کوتاه روش تاثیر گذاشته بود.
قلبش رو حس نمیکرد، درد از دست دادن کسی که حتی فرصتی برای داشتنش و زندگی کردن باهاش رو نداشت بیشتر از وزن دنیا، روی قلبش سنگینی میکرد، اما وزن غمی که توی نگاه جیک پشت لبخندها و خندههای شیرینش خاک شده بود از اون هم سنگین تر بود.
اگه میتونست جون بی ارزشش رو برای خوشحالی پسری که روی تخت درون آغوشش به خواب رفته بود بده این کار رو میکرد.
اما دادن جونش به خوشحالی جیک کمکی نمیکرد.
نگاهش رو به پسر بچهای داد که مثل یک توله پاپی معصوم سرش روی بازوش بود و درون آرامش آغوش تنها فرد زندگیش به خواب رفته بود.
جیک همیشه بزرگتر از سنش میفهمید، بزرگتر از سنش رفتار میکرد و زخم هایی رو درک میکرد و التیام میداد که انسانهای بزرگ قادر به درکشون نبودند.
جیک خیلی بزرگتر از سنش بود و لقب مردِ بزرگی که بهش داده بود کاملا برازندهش بود، اما جیک برای همهی اینها زیادی کوچیک بود، کاش میتونست دردها و زخم های بزرگِ روی جسمِ کوچیکش رو به وجود خودش پیوند بزنه تا ردی از زخم روی روح و جسم پسر کوچکتر باقی نمونه، اما شدنی نبود.
به آرامی دستِ به خواب رفتهاش رو از زیر سر جیک بیرون کشید، طوری که جیک رو بیدار نکنه از روی تخت بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت تا برای پسرکش صبحونه حاضر کنه.
با حاضر کردن صبحونه و چیدنشون روی میز به سمت اتاقی که جیک درونش خواب بود قدم برداشت.
با ندیدنش روی تخت نگاهش پایین کشیده شد و روی جیکی که در آغوشِ سرد زمین نشسته بود و نقاشی میکرد متوقف شد.
جیک سرش رو بالا گرفت و با ذوق کودکانهای به هیسونگ که بالاسرش ایستاده بود نگاه کرد.
_ نقاشیم قشنگ شده هیونگ؟
هیسونگ لبخندی به شیرینیِ پسر زد و روی زانوهاش کنار پسری که روی پارکت سرد اتاق، چهار زانو نشسته بود و نقاشی میکشید، نشست. به نقاشی رنگی و کودکانهش چشم دوخت.
خم شد، موهای پسر کوچکتر را بوسید و آروم کنارش زمزمه کرد.
_ خیلی قشنگ شده جیکی... درست مثل خودت.
جیک با خجالت سرش رو پایین انداخت و نگاهش رو به نقاشیش داد.
_ هیونگ، یادته اون روز که ستارههات بد اخلاق شده بودن و تند تند فرار میکردن، بهم گفتی قلبت رو از دست دادی؟ یادته گفتی قلبت مرده؟
هیسونگ با حرفهای جیک چیزی درونش فرو ریخت، اون کی همچین حرفهایی رو زده بود؟ اون هم مقابل پسر بچهی شش سالهای که باید در نبود مادرش آرومش میکرد؛ اما تمام این مدت انگار این جیک بود که هیسونگ رو آروم کرده بود و به هیسونگ اجازه داده بود توی آغوش کوچیکش اشک بریزه و از دلتنگیش حرف بزنه، و هیسونگ متوجه نبود اون کلمات چقدر قرار بود درون ذهن کوچک جیک نفوذ کنه و توی ذهنش موندگار بمونه.
جیک انگشت ظریفش رو روی نقاشیش گذاشت.
_جیکی روی بوم برا هیونگی یه قلب نقاشی کرده... خیلی کوچولوعه ولی میتونه بجای قلب مردهت تاپ تاپ کنه مگه نه هیونگ؟
هیسونگ با غم خاصی لبخند زد، نگاهش رو از چهرهی ذوق زدهی جیک گرفت و به نقاشیِ عجیب جهیون چشم دوخت، اون بچه تمام این مدت بیشتر از هر کسی برای اینکه حالش رو توی مسیر بهبودی قرار بده تلاش کرده بود، در حالی که دل کوچیک خودش بیشتر بیقراری میکرد، ولی سعی میکرد بروز نده و کنار هیونگش قوی بمونه تا بتونه ازش مراقبت کنه؛ انگار جیک فقط میخواست از آدمای مهم زندگیش مراقبت کنه و به غمِ وجود خودش اهمیتی نمیداد.
اون بچه براش مثل یه امید کوچیک بود، یه ماه پر نور وسط یه شب بدون هیچ ماهی، اون ماه دلیلی بود که باید بخاطرش زنده میموند.
جیک توی جاش سمت هیسونگ چرخید و به موهاش که شلخته روی صورتش ریخته بود چشم دوخت.
دست کوچیکش رو سمت موهاش برد و با انگشت اشارهش تار موهای مزاحم رو از جلوی صورتش کنار زد، با کنار رفتن موهاش، چشمهای قرمز و پر از اشک هیونگش نمایان شد و موجب شد قلب کوچیک جیک خونریزی کنه.
جهیون با بغضی که بخاطر چشمهای خیس هیونگش گلوش رو میفشارد دستش رو نوازش وار روی موهای هیسونگ کشید.
_هیونگ... اگه قلب روی بوم نمیتونه قلبتو زنده کنه، قلب خودمو بهت میدم...
با یادآوری چیزی دستش رو پایین اورد و روی قلب خودش گذاشت.
_ولی قلب من برای اینکه تو خونهی قلب هیونگی بشینه خیلی کوچولوعه مگه نه هیونگ؟
هیسونگ با نگرانی سرش رو بلند کرد و به چشمهای پاپی طور جیک که رو به خیسی میرفت چشم دوخت.
باید بهش میگفت کوچیک نیست جیکی، قلب تو بزرگترین قلب دنیاس، باید بهش میگفت به قلب بزرگش نیاز داره تا بتونه زنده بمونه، باید قلب فرشتهی کوچیکش رو برای خودش میخواست اما این درست نبود...
جیک با وجود سن کمی که داشت، به خوبی متوجه احساسات دیگران میشد و چشمهای پاپی طورش دوست داشتن همه رو خوشحال ببینن، با دیدن ناراحتی هر کسی قلبش به درد میاومد اما هیسونگ براش هر کسی نبود.
هیونگی که نوزده سال ازش بزرگتر بود و معشوقهی مادرش بود طوری برای قلبش خاص بود که مرگ قلبش، برا مردن قلب کوچکش کافی بود، باید به هیسونگ میگفت که قلب کوچیکش به امید زنده کردن قلبِ مردهی هیونگش میتپه.
جیک دستش رو از روی قلبش برداشت و پایین انداخت، هیسونگ همچنان به چشمهایی که بی شباهت به چشم های مادرش نبودند چشم دوخته بود.
درون چشمهای درشت پسر غرق بود که دستی پشت گردنش نشست و سرش رو جلو کشید، جیک پلکهاش رو روی هم فشار داد، پیشونیش رو به پیشونی هیسونگ تکیه داد و پسر بزرگتر رو توی شوک فرو برد، هیسونگ حتی نفس هم نمیکشید. بعد از چند ثانیه از شوکی که بهش وارد شده بود بیرون اومد، دستش رو با تردید بالا اورد و پشت سر پسر کوچکتر برد و موهای ابریشمیش که رو به بلندی میرفت رو به بادِ نوازش گرفت، که صدای گرفتهی پسر کوچکتر رو شنید.
_ می.. میدونی، این چیه هیونگ؟
هیسونگ از اون فاصله نگاهش رو مژههای بلند و لرزون پسر کوچکتر داد.
_ میدونم... تو جایی که توش بزرگ شدی، بهش میگن بوسهی استرالیایی.
جهیون سرش رو عقب کشید و با خجالت سرش رو پایین انداخت، دست کوچکش رو روی قلب هیسونگ گذاشت تا از وجود تپشهای قلبش مطمئن بشه.
_ مامان همیشه میگفت بوسهها قلبهای مرده رو زنده میکنن...
نگاهش رو بالا اورد و به چهرهی بی نقص هیونگش داد.
_ من بلد نیستم زندهش کنم هیونگ.
با احساساتی که در لحظه به قلبش هجوم اورده بود، پلک هاش رو روی هم فشرد، با اشکی که از زندان چشمهایش گریخت و فرو ریخت دست نرم جهیون روی گونهش نشست تا رد خیس اشکهایی که شوریش گونهش رو میسوزوند پاک کنه.
چشمهاش رو باز کرد و لبخندی به پسر کوچکتر زد، با یادآوری چیزی با تعجب ساختگیش دستش رو روی قلبش گذاشت.
_ اوه، جیکی...
جیک با صدای هیسونگ با ترس نگاهش رو به چهرهی هیسونگ داد.
هیسونگ با تک خندهای دست جیک رو گرفت و روی قلبش گذاشت.
_ ببینش جیک، داره میتپه، درست مثل وقتایی که هنوز زنده بود... دیگه تپشهاش بوی مرگ نمیده... تو... تو زندهش کردی پسرِ من.
جهیون با بهت به هیسونگ خیره بود و در تلاش بود حرفهاش رو تحلیل کنه...
او واقعا احیاگر قلبِ مردهی هیونگش شده بود؟
.
.
.
بعد از نشستن جیک روی صندلی کنار راننده، سمتش خم شد و بعد از بستن کمربندش و راه انداختن ماشین، مسیر طولانیای رو در سکوت به سمت شهر بازی طی کردند.
جیک دکمه پنجره رو پایین داده بود و باد میون امواج موهای ابریشمیش میرقصید و امواج رو به رقص وامیداشت.
هیسونگ با حس سوز سردی که توی ماشین پیچید پنجره رو بالا داد.
_ سرما میخوری عزیزم.
جیک عروسک پاپیش رو بیشتر توی آغوشش فشار داد و با لبهای پوت شدهش صدای ناراضیش رو به گوش هیسونگ رسوند.
_ نمیخورم.
هیسونگ لبخندی بخاطر لجبازی پسر کوچکتر روی لبهاش نقش بست، نیم نگاهی به جیک کرد و دوباره نگاهش رو به جاده داد.
_ شاید تو نخوری ولی سرما تورو میخوره انقدر شیرینی.
جیک صورتش رو توی سر عروسک پولیشیش فشرد تا لبخندش رو از نگاه شکارچیِ هیونگش مخفی کنه.
_ سرما خودتو میخوره.
هیسونگ با حرف جیک متعجب با صدای بلندی خندید.
_ چرا من؟
جیک درحالی که صورتش رو توی عروسک نرمش فشار میداد صدای خفه شدهش رو به گوش هیسونگ رسوند.
_ چون هیونگ شیرین تره...
هیسونگ لحظهای نفس کشیدنش رو از یاد برد، ته دلش برای کیوتی پسر کوچکتر ضعف کرد و اگه پشت فرمون نبود انقدر توی بغلش میچلوندش تا صدای اعتراض پسر کوچکتر بلند شه، اما حالا چارهای جز تحمل تا رسیدنشون به شهربازی و به آغوش کشیدنش موقع ترسیدنش از ارتفاع چرخ و فلک رو نداشت.
با لبخند نیم نگاهی به جیک کرد که گونههای پر و سرخ شدهش رو توی عروسکش میفشارد.
_ لاس نزن جیکی.
جیک کمی صورتش رو از عروسکش فاصله داد و نگاهش رو یواشکی به هیونگش دوخت.
_ لاس چیه؟
هیسونگ لحظهای به خودش اومد و با تعجب نگاهش رو به چشمهای درشت و پر از علامت سوال جیک داد، از کلمه اشتباهی استفاده کرده بود... اما دیگه راه فراری از اون چشمهای پر از علامت سوال نبود.
کمی فکر کرد تا جواب جیک رو از میون کلمات دایره لغات جیک پیدا کنه.
_ وقتی حرفامو طوری جواب میدی که باعث میشه قلبم تند بزنه... بهش میگن لاس زدن.
جیک چند ثانیه به نیم رخ جذاب هیسونگ چشم دوخت و با ندیدن عکسالعملی ازش، نگاهش رو گرفت و به جاده داد.
با ذوق پاهای کوچیکش که به کف ماشین نمیرسید رو تاب داد.
اون روز شهربازی قرار بود حسابی باهاش لاس بزنه و باعث بشه قلبش از هیجان تند بزنه.
.
.
.
متشکرم که با جیکی جیکی و هیونگیش همراه شدید، منتظر نظرات ارزشمندتون هستم لیدیـز♡
پارت دوم "هیونگ" با جیک 17 ساله، هفتهی دیگه همین تایم آپ میشه:)