Hyung pt2
Willowسالهای گذشته براش یادآور خیلی چیزها بود، دلتنگی بی اندازهش برای مادرش و حس تنهاییای که بعد از ندیدن مادرش وجودش رو فرا گرفته بود از روحش یه افسرده ساخته بود.
تلاشش برای التیام دادن قلب هیونگش و مراقبت کردن ازش برای قلب کوچیکش زیادی بود ولی اون از پسش بر اومده بود.
کم کم با بزرگتر شدنش متوجه حرفهای آشناهای هیسونگ شده بود که بهش میگفتند "میخوای کل زندگیت رو وقف بزرگ کردن بچهای کنی که حتی از خون خودت نیست؟ تو یه پسر جوونی و میتونی با ازدواج کردن یه زندگی خوب برای خودت بسازی و بچهی خودت رو بزرگ کنی " اما حرف هیسونگ یکی بود؛ اون نه تنها فقط برای عمل به قولش بلکه برای احیا شدن قلب مردهی خودش و وابستگی شدیدی که به جیک داشت میخواست باقی زندگیش رو صرف بزرگ کردن جیک کنه و هیچوقت از تصمیمی که گرفت پشیمون نشد.
جیک بعد از سالها تونسته بود با نبود مادرش کنار بیاد و هیونگش رو به عنوان تنها فرد زندگیش پذیرفته بود.
هیسونگ براش به یک پدر، مادر، برادر یا هر چیز دیگری که بهش نیاز داشت تبدیل شده بود. هیسونگ همه چیزش بود.
حتی حالا که تونسته بود توی هنرستان رشتهی مورد علاقهش رو بخونه هم همه رو مدیون هیونگی بود که بیشتر از هر کسی توی دنیای کوچیکش میپرستید.
با ذوق خاصی بوم بزرگی که جلوی دیدش رو گرفته بود را از پلهها بالا اورد و با پاهاش به در زد.
با باز شدن در هیسونگ از جلو در کنار رفت و جیک بوم بزرگش رو وارد خونه کرد.
_ سلام هیونگ.
هیسونگ که با تعجب به جیک و بوم بزرگش نگاه میکرد بدون اینکه نگاهش رو ازشون بگیره در رو بست و به سمتش قدم برداشت.
_ صبر کن ببینم... این اولین اثر هنریِ جیک توی مدرسشه که چشمهای من قراره ببینه؟
جیک به نگاه متعجب هیونگش خندید.
_ درسته... و دیدن آثار هنری شیم جیک فقط برای شما رایگانه آقای لی.
با چشمکی که به هیسونگ زد صدای بلند خندههاشون توی سالن پیچید و جیک با برگردوندن بومش به سمت هیسونگ اثر هنریش رو رایگان براش به نمایش گذاشت.
هیسونگ با بهت به بومی که چهرهی خودش به زیبایی روش به تصویر کشیده شده بود چشم دوخت، با بالا اوردن نگاهش، چشمهاش به لبخند شیرین جیک گره خورد.
_ اونجوری نگاهم نکن هیونگ... استاد بهمون گفته بود برای اولین طرحمون باید مهم ترین فرد زندگیمون رو به تصویر بکشیم، گفت اینجوری امکان نداره زشت بکشیدش.
هیسونگ با تک خندهای سرش رو به علامت تاسف تکون داد.
_ جیک... تا کی میخوای به کشیدن من ادامه بدی؟
_ تا وقتی دنیا به پایان برسه.
با برداشتن بوم بزرگش سمت اتاقش رفت و هیسونگ هم پشت سرش وارد اتاق شد.
_ من کاملا جدی ام جیک.
_ منم کاملا جدی ام هیونگ.
با تکیه دادن بومش به دیوار سمت کمدش رفت و بی توجه به نگاه خیرهی هیسونگ، پیراهنش رو از تنش خارج کرد.
_ اگه اینجوری ادامه بدی ممکنه استادت فکرای دیگهای درموردت بکن-
با گره خوردن نگاهش به بالاتنهی برهنهی جیک نفسش رو حبس کرد و به سرعت نگاهش رو از بالاتنهی برهنهی جیک گرفت و پایین انداخت.
اون بارها بدن برهنهی جیک رو دیده بود اما حالا چرا از نگاه کردن بهش خجالت میکشید؟
_ مثلا چه فکرایی؟
پیراهنش رو با تیشرت سیاهی جایگزین کرد و هیسونگ دوباره نگاهش رو به جیک داد که حتی با تیشرت سادهش هم زیبا و پرستیدنی به نظر میرسید.
_ آه جیک خودت میدونی، مجبورم نکن بازم بگمشون.
با نا امیدی نگاهش رو از هیسونگ گرفت و از اتاقش بیرون رفت.
_ برام مهم نیست اگه استاد و تموم هم کلاسیهام فکر کنن من گی ام و معشوقهمو به تصویر میکشم.
هیسونگ همونطور که دنبال جیک میرفت کلافه چشمهاش رو بست و نفسش رو بیرون داد؛ هیچوقت نمیتونست منظورش رو بهش بفهمونه، نمیتونست بهش بگه این کارها فقط به بیقرار تر شدن قلبش کمک میکنه و جیک هم قرار نبود از کشیدن هیونگش و یادآوری اینکه اون مهم ترین فرد زندگیشه دست بکشه.
جیک هنوز هم همون بچهای بود که باهاش لاس میزد اما به نحوی دیگر.
جیک از وقتی که باهاش زندگی میکرد فقط چهرهی اون رو میون صفحههای سفیدش جای داده بود، از همون بچگی و زمانی که هنوز نمیتونست چهرههارو درست طراحی کنه، هیسونگ تنها فرد به جز خودش و مادرش توی نقاشیهای کودکانهش بود.
جیک هنوز هم بعد از یازده سال نتونسته بود خودش رو به کشیدن چهرههای دیگه عادت بده، تمام نقاشیهای دفترها، بومها و تابلوهاش لبریز از هیسونگ بود، چهرهی هیسونگ، چشمهای هیسونگ، پرترهی هیسونگ و هر چیز مربوط به هیسونگ.
همهی اینها باعث نگرانی هیسونگ میشد.
جیک خیلی بهش وابسته بود، طوری که هر سال توی مدرسه در ارتباط برقرار کردن با همکلاسیهاش به مشکل میخورد و نه تنها با این سن مثل هم سن و سالهاش دوست دختر نداشت بلکه هیچ دوستی هم نداشت.
جیک با خواست خودش هنوز هم هیسونگ رو تنها فرد زندگیش باقی نگه داشته بود.
با نشستنش روی کاناپه جیک با ظرف پف فیلش کنارش نشست، هیسونگ تلویزیون رو روشن کرد.
_ میخوای چه فیلمی ببینی؟
جیک شانههاش رو بالا انداخت و چند تا از پف فیلهاش رو جلوی دهان هیسونگ گرفت که باعث شد هیسونگ سرش رو عقب بکشه.
جیک دستش رو عقب کشید و خودش اون هارو خورد.
_ اصلا همشو خودم میخورم.
هیسونگ با بستن چشم هاش کلافه نفسش رو بیرون داد.
جیک واقعا متوجه نبود یا نمیخواست متوجه بشه؟ رفتارهای جیک از همون بچگی خیلی عجیب بود اما این مدت عجیب تر از قبل شده بود، طوری رفتار میکرد که هیسونگ توان تحلیل رفتارهای جیک و احساسات ناشناختهی خودش رو نداشت.
با بیرون کشیده شدن کنترل از دستهاش چشمهاش رو باز کرد و نگاهش رو به جیکی داد که توی تلوزیون دنبال فیلم مورد نظرش میگشت، با پلی کردنش درحالی که ظرف پف فیلش توی دستش بود پاهاش رو روی کاناپه جمع کرد و برای شروع فیلم " call me by your name " که خیلی تعریفش رو شنیده بود انتظار کشید.
با گذشتن مقداری از فیلم هر دو متوجه محتوای فیلم و حس شکل گرفتهی بین دو پسر شدند. جیک با حس خستگی، سرش رو روی رون پای هیسونگ گذاشت و باعث شد هیسونگ در حالی که نفسش رو حبس کرده بود نگاهش رو از دو پسری که درحال بوسیدن یکدیگر بودند بگیره و به چهرهی بی نقص جیک که روی پاش بود بده.
لبخند محوی روی لبهاش نشست، این تپش قلب شدید تنها بخاطر نزدیکی به جیک برای چی بود؟ با تردید دستش رو بالا اورد و درون موهای حالت گرفتهی پسر کوچکتر فرو برد.
_ کم کم دارم فکر میکنم شاید اینکه تا الان هیچ دوست دختری نداشتی دلیلی داشته باشه...
جیک ریز خندید و بیشتر سرش رو روی پای هیسونگ فشار داد.
_ نه هیونگ... من تاحالا دوست پسرم نداشتم.
انگشتهاش رو بیشتر درون موهای جیک فرو برد.
_ جیک... این رفتارهات واقعا منو نگران میکنه.
_ چرا؟
_ تو اصلا مثل هم سن و سالات نیستی و این منو نگران میکنه... باعث میشه فکر کنم کجا کم کاری کردم که باعث شده اینجوری باشی... درسته که من هیچوقت نتونستم برات یه خانوادهی واقعی باشم، من نمیدونستم چجوری باید یه بچه رو بزرگ کنم که مثل بقیه بچهها بزرگ بشه... من...
سرش رو پایین انداخت و چشمهاش رو بست، بعد از اون سالهایی که بعد از مرگ مادر جیک فروپاشیده ترین ورژن خودش بود، جلوی جیک به خودش اجازهی شکستن نداده بود.
شاید نباید اونقدرا برای روابط جیک نگران میشد اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره، منطقش میگفت جیک توی این سن نیاز به یه دوست هم سن خودش، یه پارتنر یا عشق نوجوونی داره، درست مثل همهی هفده سالههای دیگه؛ اما ته دلش میخواست جیک به همین روند ادامه بده و هیسونگ رو تنها آدم مهم زندگیش نگه داره، انگار از اینکه توجههای جیک رو با کسی سهیم بشه میترسید، از اینکه جیک اون رو از یاد ببره و به اولویت دومش تبدیل بشه میترسید، اما در نهایت چی؟ در نهایت چیزی بالا تر از عشق وجود نداشت و جیک عشق زندگیش رو پیدا میکرد، اما چرا دلش با منطقش ساز مخالف میزد؟ چرا همنوازی زیباشون شکل نمیگرفت؟
درحالی که برای فرو نریختن اشکهاش پلکهاش رو روی هم میفشارد صدای جیک بر تمام سازهای وجودش غلبه کرد.
_ هیونگ؟ میخوای ستارههاتو فراری بدی؟
سرش رو بالا گرفت تا به چهرهی هیسونگ دید داشته باشه، قبل از فرو ریختن اولین اشکش دستش رو بلند کرد و انگشت شصتش رو روی ستارهای که بی اجازه فرار کرده بود کشید تا رد خیسش رو پاک کنه.
_هیونگ... میدونی تو واقعی ترین خانوادهای هستی که یه آدم میتونه داشته باشه؟ میدونی تو بهترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم؟ شاید تو انقدر خوبی که خوبی دخترا و پسرای دیگه به چشمم نمیان.
دست سر کشش رو پایین تر برد و روی گردن هیسونگ کشید.
_ هیونگ میخوای بدونی چرا من توی روابطم به مشکل خوردم؟ آره؟
هیسونگ همچنان پلکهای لرزونش رو روی هم فشار میداد و سعی میکرد حواسش رو از حرفها و لمسهای سرکشانهی جیک پرت کنه.
با رد دستی که تا پشت گردنش کشیده شد و ناگهان جلو کشیده شدن سرش و لبهایی که روی لبهاش نشست، چشمهاش تا حد ممکن درشت شد.
خواب میدید؟ یا زندگی داشت باهاش شوخی میکرد؟
ذهنش تهی بود و توان هیچ تحلیلی نداشت.
تنها متوجه شده بود که دلیل همهی این رفتارهای جیک، خودشه.
توان عقب کشیدن نداشت اما توان همراهی هم نداشت.
با برداشته شدن لبهای جیک از روی لبهاش، جیک به سرعت خودش رو عقب کشید، با گونههای سرخ شده و صدای تپشهای قلبی که به گوش هیسونگ هم رسیده بود سرش رو پایین انداخت.
_ معـ... معذرت میخوام.
با سرعت از روی کاناپه بلند شد و با تمام سرعتی که داشت از خونهی هیسونگ، خونهای که سالها محل زندگی خودش هم بود بیرون زد و گوشهاش برای شنیدن صدای هیسونگ که بارها صداش زد، کر بود.
با سرعت میدوید و حتی نمیدانست پاهایش به کدام مقصد چنین بیقرار میدویدند تنها میدوید تا هر چه بیشتر از دلیل تپشهای قلبش دور بشه.
مدتها بود که عشق هیسونگ رو درون قلبش پرورش میداد و با اینکه این حس رو اشتباه ترین اشتباهِ زندگیش نام گذاری کرده بود اما توانی برای پس زدن احساسات ناخواندهی قلبش نداشت.
مدتی بود که سعی در پنهان کردن حسش داشت اما میدونست رفتارهاش با هیسونگ خیلی عجیب شده بود و هیسونگ قطعا متوجهش شده بود.
از خودش انتظار چنین کاری رو نداشت، بوسیدن هیسونگ؟ بوسیدن مردی که روزی قرار بود جای پدرش باشه؟ بوسیدن مردی که سالها از خودش بزرگتر بود و اون رو مثل یه پدر واقعی بزرگ کرده بود؟ غیر ممکن بود...
ستارههاش رو با صدور مجوز فرو میریخت، با اینکار تنها فرد زندگیش رو هم از دست داده بود. حالا دیگه به هیچ وجه روی روبرو شدن با هیسونگ رو نداشت.
باید تا آخر عمرش ازش فرار میکرد و امیدوار میشد که هیسونگ اون کار غیر منتظرهش رو به دستای بادِ فراموشی بسپاره تا باد اون رو به دور ترین نقطهی جهان ببره...
به پاهای از توان افتادهش اجازه تنفس داد. درحالی که روی زانوهاش خم شده بود نفس نفس میزد.
سرش را بالا گرفت و با دیدن خونهی آشنایی که شاید تنها جا برای پناه بردن بود، به سمتش قدم برداشت.
مقابلش متوقف شد.
مقابل خونهی کودکیهایش که مطمئن بود هنوز هم بوی مادرش رو میداد.
خونهای که روزی مادرش با جون کندن اجارهش رو جور میکرد و همون سال که مادرش برای همیشه از حضورش توی اون خونه محو شد، هیسونگ اون خونه رو خرید و برای تولد جیک به نام پسری زد که اون خونه از عطر مادرش پر شده بود.
با فرو بردن بزاق دهانش گردنبندی که زیر پیراهنش پنهان شده بود رو از گردنش خارج کرد به کلید تقریبا زنگ زدهی آویزان شده بهش نگاه انداخت و سپس درون قفل در فرو برد.
با باز شدنش نفسش رو بیرون داد و وارد خونهای که خاطراتش رو درونش دفن کرده بود پا گذاشت. احتمالا باید باقی عمرش رو اونجا میگذروند.
از همین حالا با فکر ندیدن هیسونگ دلش تنگ شده بود و قلبش بیقراری میکرد اما اون محکوم بود به این دلتنگی، او متهم بود به بوسهای که اجازهش رو نداشت.
او متهم بود به عشقی ممنوعه به فردی ممنوعه و باید انتظار هر حکمی برای به دار آویختن قلب و احساساتش رو میکشید.
نفس عمیقی کشید تا شاید بوی عطر مادرش اون رو از افکارش نجات بده اما آن خانه چیزی جز عطر خاک و گرد و غبار برای هدیه دادن بهش نداشت...
حتی خودش هم عطر مادرش رو از یاد برده بود، از اون خونه چه توقعی داشت؟
سرش رو پایین انداخت و قدمهای خستهش رو سمت اتاق خواب بچگیش کشید.
با دیدن تخت خواب کوچکش لبخندی میان ستاره بارانِ وجودش نشست.
روی تخت خاک گرفتهاش نشست، دستش را روی تشک کشید و درحالی که پاهاش رو توی شکمش جمع میکرد تا توی تخت کوچیکش جا بشه روی تخت کوچیکش دراز کشید.
چشمهاش رو بست و همچنان مجوزی برای آتش بس به ستاره بارونِ چشمهاش صادر نکرد.
اجازه داد ستارهها تا آخرینشون فرو بریزند تا به پایان برسند.
هنوز روی کاناپه نشسته بود و فیلم درحال پخش شدن برای بینندهی نابینایش بود.
هیسونگی که چشمهاش رو بسته بود و درون جنگِ ذهنش که از جنگ جهانی اول هم بزرگ تر بود درحال کشته شدن بود.
باید پسش میزد، باید عقب میکشید. نه! اینطوری فقط بیشتر قلب کوچیکش رو به بازی میگرفت.
باید همراهیش میکرد، باید میبوسیدش، باید به قلبی که توی آشیانهی کوچیکش خودش رو به در و دیوار میکوبوند که ببوسش توجه میکرد.
باید عمیق میبوسیدش تا شاید دلیل زندگیش میون زندگیِ خالیش ترکش نمیکرد.
حالا کجا بود؟ کجارو داشت که بره؟ لباس گرمی نپوشیده بود نکنه سرما بخوره؟ کارتش همراهش بود؟ نکنه از گرسنگی ضعف کنه؟ نکنه همون مرد قوی و بزرگی که گریه نمیکرد و اشکهای هیونگش رو پاک میکرد حالا تموم ستارههاش رو یکجا فرو بریزه؟
میدونست اون چشمها آسمون هیونگشه و اون ستارهها ارزشمند ترین داراییش؟ نمیدونست... هیسونگ هیچکدوم رو بهش نگفته بود و اجازه داده بود در سکوت ترک بشه.
خم شد و گوشیش رو از روی میز برداشت.
با رفتن توی پیامکهاش وارد صفحه چت جیک شد، نمیدونست چی باید بگه، بعد از کلی فکر کردن پیام " جیک سرما میخوری، خواهش میکنم زودتر برگرد خونه " رو براش فرستاد.
ناگهان با یادآوری چیزی امید مثل جریان برق درون تنش جریان یافت.
از جاش بلند شد به سمت اتاق جیک قدم برداشت و با برداشتن ساکی تمام لباسهایی که فکر میکرد ممکنه لازمش بشه رو برداشت، با برداشتن پیراهن سیاه رنگ روی تخت اون رو به بینش نزدیک کرد و عطر تن پسر کوچکتر رو به اعصاب بویاییش رساند.
عطر مادرش رو میداد.
هیچوقت بهش نگفته بود ولی اون تمام مدت بوی عطر مادرش رو میداد و هیسونگ به همان عطر کمیاب اعتیاد پیدا کرده بود.
لباسش رو به آرومی از بینیش فاصله داد و تا خواست اون رو هم درون ساک جا بده لباس از دستهای لرزونش روی زمین افتاد، با خم شدن برای برداشتن لباس، نگاهش به اسباب بازی زیر تخت جیک گره خورد.
دستش رو زیر تخت کشید و با بیرون کشیدن عروسک پولیشی پاپی مورد علاقهی جیک لبخندی روی لبهاش نقش بست، تولد شش سالگیش رو به یاد اورد که خودش با وسواس خاصی براش یه پاپی خرید چون از مادرش شنیده بود که جیک خیلی به سگها علاقه داره.
دستش رو نوازش وار روی عروسک کشید تا گرد و خاکِ به خواب رفته روی عروسک رو بیدار کنه و از روش فراری بده.
با ریختن هر چی مواد غذایی که توی یخچال داشت توی کیسههای بزرگ اونها رو به همراه ساک لباسها و عروسک پاپی در دست گرفت و از خانه بیرون زد.
با گذاشتن وسایل ها توی ماشینش به سمت خونهای که سالها از یاد برده بود رانندگی کرد.
با تردید وارد خونه شد، نمیدونست وقتی با جیک روبرو شد چی باید بهش میگفت اما نمیتونست با نگرانی برای وضعیت جیک، شبش رو به صبح برسونه.
با دیدن کفشهای جیک جلوی در ورودی لبخندی روی لبهاش نقش بست؛ درست حدس زده بود.
وارد خانهی مدفونِ زیر خاک شد.
با پیچیدن عطر جیک درون اعصاب بویاییش تپشهای قلب بیقرارش شدت گرفت؛ حتی خودش هم دلیل اون بیقراری رو نمیدونست.
با ندیدن جیک توی سالن کوچک خونه، قدم هاش رو به سمت آشپزخونه کشید، با زدن پریز یخچال به برق، مواد غذایی رو درون یخچال جا داد.
درحالی که ساک و عروسک جیک رو در دست داشت به سمت اتاق خواب کودکی جیک قدم برداشت.
با دیدن جسم جمع شدهی روی تخت کوچیکش لبخندی روی لبهاش نقش بست اما با برخورد نگاهش با بالشت زیر سر جیک کم کم محو شد.
بالشت کوچیکش خیس بود.
خیس از اشکهایی که سالها برای فرو نریختن مبارزه کرده بودند.
بغضش رو فرو برد.
با گذاشتن ساک لباسهاش درون کمدش در کمد رو به آرومی بست و قدمهاش رو سمت جسم به خواب رفتهی جیک کشید، نگاهش سمت پا تختیش کشیده شد و به صفحهی باز گوشیش که روی صفحه چت خودش بود چشم دوخت، نگاهش پایین کشیده شد و روی پیامی که ارسال نشده بود قفل شد " هیونگ متاسـ " با پاک کردن نوشتهی ارسال نشدهی کیبوردش متن " متاسف نباش قلبِ هیونگی " رو تایپ کرد.
نگاهش رو به چهرهی بی نقص جیک دوخت و مطمئن شد کوک هاش محکم باشه.
خم شد و عروسک پاپیِ مورد علاقهش رو به آرامی درون آغوش پسرِ خفته جای داد.
اما عقب نکشید، از همان فاصله نگاهش روی تک تک جزئیات بی نقص چهرهی به خواب رفتهی جیک چرخید، بی اختیار سرش رو جلو کشید و با گذاشتن لبهاش روی شقیقهی جیک بوسهی کوتاهی به جا گذاشت.
و با دلی که همونجا میان تارهای آشفتهی موهای پسرِ خفته به جا گذاشت با سرعت اونجا رو ترک کرد.
با نوری که چشمهاش رو مخاطب تابیدنش قرار داده بود پلکهاش رو باز کرد و با اخم به زاویه تابش نور بی رحمانهی خورشید چشم دوخت.
خواست از جاش بلند بشه و از آفتاب فرار کنه که با دیدن عروسک پاپیِ مورد علاقش درون آغوشش متوقف شد.
با چشمهای گرد شده دستش رو بالا اورد و جسم نرم عروسک پولیشیش رو نوازش کرد تا از واقعی بودنش مطمئن بشه.
بلند شد و روی تخت نشست.
ناگهان با یادآوری اینکه مطمئن بود عروسکش رو از این خونه به خونهی هیسونگ برده بود از جاش پرید.
از اتاقش بیرون زد و همه جای خونه رو گشت و چند بار هیونگش رو صدا زد.
اما اون اونجا نبود.
با دیدن یخچال به کار افتاده قدمهاش رو سمتش کشید و با باز کردنش و دیدن یخچال پر شدهش از مواد غذایی چیزی درونش فرو ریخت، با برگشتنش به اتاقش نگاهش رو دور تا دور اتاقش چرخواند و روی کمد نیمه بازش متوقف شد با باز کردنش و دیدن ساک پر از لباس بغضی که سعی در فرو بردنش داشت لانهاش را محکم تر ساخت.
برگشت و با بستن در کمد بهش تکیه داد، باورش نمیشد، نگاهش سمت گوشیش چرخید.
به سمت پا تختی قدم برداشت با برداشتن گوشیش به امید دیدن پیام جدید هیسونگ صفحه گوشیش رو روشن کرد، نگاهش روی متن تایپ شدهی کیبوردش قفل شد " متاسف نباش قلبِ هیونگی " با چشمهایی که تا حد ممکن درشت شده بود گوشیش رو پایین اورد.
قلبِ هیونگی، قلبِ هیونگی، قلبِ هیونگی... بارها اون کلمه رو توی ذهنش مرور کرد مطمئن بود صدای تپشهای قلبش تا خونهی هیسونگ هم میرسید.
با بهت، به لبهی تختش تکیه داد و روی زمین سردِ خاک گرفته سر خورد.
زانوهاش رو توی خودش جمع کرد و سرش رو میون دستهاش پنهان کرد.
اون داشت باهاش چیکار میکرد؟ میدونست عاشقشه؟ میدونست دیوونهشه و باز این کار رو میکرد؟ میدونست اون بوسه اشتباهی نبوده و باز این کارهارو میکرد؟ هیسونگ هر بار با همین رفتارهاش دیوونهش میکرد و به مرز جنون میکشیدش، رفتارهای هیسونگ برای قلب هفده سالهش زیادی بود.
قلبش برای سوراخ کردن سینهش و فرار از تنها آشیانهش تلاش میکرد.
آن هم میخواست از تنها آشیانهش بگریزه؟ نمیدونست به جز سینهای ک آشیانهی خودش بود هیچ آشیانهی دیگری انتظارش رو نمیکشید؟ قلبش درد میکرد حتی بیشتر از قبل، حتی اگه هیسونگ اون بوسه رو پای بچگیش میزاشت و ازش میگذشت جیک حاضر بود تموم عمرش، از شعلههای عشقِ قلبش ستاره بسازه و فرو بریزه و از شعلههایی که وجودش رو به آتش میکشید دم نزنه تا فقط بتونه کنار هیونگی که همه چیزش بود نفس بکشه.
.
.
.
روزهاش رو به اجبار درون خونهی تهیای که کم کم بوی تن جیک رو از یاد میبرد گذرونده بود. قلبش رو توی اون خونهی کوچیک، درست کنار تن ظریف و جمع شدهی جیک به جا گذاشته بود.
وزن تمام دنیا رو روی قلبش حس میکرد و قلبش زیر وزن سنگینش درحال له شدن بود.
حس انسانهای بیخانمان رو داشت، انگار که تمام خانه و آشیانه و زندگیش رفته بود.
نه توی زلزله، نه توی آتش سوزی و نه توی جنگ، بلکه با یک بوسه رفته بود و قلب له شدهش رو درحال خونریزی ترک کرده بود.
بعد از برداشتن کت بلندش از خونهای که با وجود جیک معنا پیدا میکرد و حالا تنها نام خونه رو یدک میکشید، بیرون زد.
نمیدونست کجا باید بره، تقریبا هر روز به جیک پیام میداد و ازش میخواست برگرده خونه، اما پیامهاش بی جواب میموند.
توی این مدت همهی احساساتش رو تحلیل کرده بود، اون نمیتونست بدون جیک زندگی کنه، نمیتونست اون رو با کسی سهیم بشه، نمیتونست علاقهای که بهش داره رو به فرد دیگهای داشته باشه و نمیتونست با همون رنگ نگاهش به جیک، به کس دیگهای نگاه کنه.
احساسات ناشناختهش تنها یک معنی داشت، معنیِ خطا، معنیِ اشتباه، مفهومی که کاش بهش نمیرسید.
تموم شبهایی که در بیداری به صبح میرسوند درون جنگ منطق و احساساتش مثل یک اسبِ بی هدف که نمیدونه باید به سوارِ کدوم لشکر سواری بده معلق میموند.
چی باید میگفت؟ باید اعتراف میکرد عاشق پسری شده که قول داده بود براش یه پدر خوب باشه؟
باید اعتراف میکرد نفسهای بی نفسش گره خورده به نفسهای پسری که سالها بزرگش کرده بود؟
باید اعتراف میکرد به قلبی که بدون آشیانهش آشفته به خونریزی افتاده بود؟ نه... این اشتباه بود، دیگران قرار بود چی درموردش فکر کنن؟ یه پدوفیل که تموم این سالها به قصدهای دیگهای جیک رو توی خونهش بزرگ کرده بود؟
سردردش از درد گذشته بود سرش مثل یک اسبِ میان جنگ شیهه میکشید.
هر قسمتی از وجودش چیزی برای گفتن داشت که تنها به گیج تر شدنش کمک میکرد.
هیچکدوم از اون حرفها مهم نبود اون فقط میخواست تن ظریف جیک رو یه جایی توی این دنیا پیدا کنه و به آغوش بکشه فقط میخواست نفسهای گرمش رو کنار خودش حس کنه و نفسهاش تنفس کنه.
اصلا هر چیزی که جیک میخواست!
میخواست هیونگش معشوقهی نوجوونیش باشه؟ هیسونگ این رو میپذیرفت، هر چیزی که جیک میخواست رو میپذیرفت و در عوض فقط ازش میخواست کنارش بمونه، اون فقط به وجود جیک نیاز داشت و هیچ عوامل دیگهای مهم نبود.
با بالا اوردن سرش نگاهش به گورستان مدفونِ زیر خاک گره خورد.
مکانی که سالها میزبانیِ مهمانیِ هر روزش رو میکرد.
قدم هاش رو به سمت سنگ قبری کشید که یازده سال پیش احساساتش رو کنار جسمِ خفتهی معشوقهش درونش خاک کرد.
با چشمهای سرخ شدهش جسمِ بیجونش رو کنار سنگ قبر رها کرد و روی زمینِ هم آغوش با خاک، نشست.
_ داری همه چیزو میبینی نه؟ داری میبینی پسرت باهام چیکار کرده؟
با فرو ریختن اشکش دستش رو نوازش وار روی سنگِ خفتهی زیر خاک کشید و رد انگشتهاش رو روی سنگ قبر به جا گذاشت.
_ کی فکرش رو میکرد بعد از تو دلم برای کس دیگهای بیقرار بشه؟ قلبم برای کس دیگهای تند بزنه، نگاهام برای فرد دیگهای برق بزنه، ستارههام برای فرد دیگهای فرو بریزه... و اون فرد... پسرِ تو باشه...
سرش رو پایین انداخت تا چشمهای خیسش رو از چشمهایی که نمیدیدشون پنهان کنه.
_ با چه رویی باهات حرف میزنم؟ با چه رویی اومدم اینجا و بهت میگم عاشق پسرت شدم؟ آه لعنت به من...
با شنیدن صدایی در نزدیکیش سرش رو سمتش برگردوند و تا نگاهش به اون چشمها گره خورد جیک گره رو شکافت و پا به فرار گذاشت، فرار از چی؟ از نگاهی که برای هم آغوشی با نگاهش دنیا رو به آتش میکشید؟
هیسونگ اینبار نمیتونست بزاره بره... اون اینجا چیکار میکرد؟
با نهایت سرعتش خودش رو به جیک رسوند و مچ دستش رو میون انگشتهاش به اسارت کشید.
با برگردوندنش سمت خودش نگاهش روی تار موهای شلختهای که روی چشمهاش ریخته شده بود قفل شد.
چشمهای به خون نشستهش حتی از زیر تارهای سیاه رنگ موهاش مشخص بودند.
تنش برای هم آغوشی با تن ظریف پسر کوچکتر به التماس افتاده بود اما قبلش باید چیزهایی رو روشن میکرد.
نگاهش رو سمت دستهای به هم پیوند خوردهشون کشید.
روش رو برگردوند و درحالی که به سمت سنگ قبر آشنا قدم برمیداشت جیک رو همراه خودش کشید و مجبورش کرد کنار خودش روی زمینِ خاک گرفته بنشینه.
_ تعقیبم میکردی؟ تموم مدت میدونستی نه؟ چرا وقتی اسم مادرت رو روی سنگ قبر دیدی نیومدی سرم داد بزنی و ازم توضیح بخوای که چرا یازده سال بهت دروغ گفتم؟
جیک همونطور که سرش رو پایین انداخته بود و از نگاه کردن به چشمهای قرمز هیونگش که مطمئن بود تمام اون شبها رنگ خواب رو به خود ندیده بودند، طفره رفت.
_ روزی که به مادرت قول دادم ازت مراقبت کنم رو یادمه. من بهش قول دادم برات پدر خوبی باشم و حالا... شدم کسی که دلشو به پسری که قرار بود براش پدر خوبی باشه باخته...
جیک با تحلیل حرفهای هیسونگ با چشمهای درشت شدهش سرش رو بالا اورد.
_ چی؟
با لبهایی که روی لبهاش نشست ذهنش توان تجزیه و تحلیل رو از دست داد و تنها با بهت به هیسونگی که کنار قبر مادرش در حال بوسیدش بود چشم دوخت.
انگار قلبهاشون برای التیام یافتن به اون بوسه نیاز داشت و تا اون لحظه برای احیا شدن انتظار رو در قالب اشکهای ریخته نشده حمل کرده بود.
هیسونگ تصمیمی برای عقب کشیدن نداشت، تنها لبهای سرد و رنگ پریدهش رو بی حرکت روی لبهای جیک گذاشته بود و در همان نقطه متوقف شده بود، انگار پایان جهان همانجا بود.
دستش رو نوازش وار روی موهای آشفتهی جیک کشید و به آرامی عقب کشید.
نگاهش رو از فاصلهی نزدیک به چشمهای به خون نشستهش داد.
انگشت اشارهش رو جلو برد و طرههای مزاحم موهاش رو از جلوی چشمهاش کنار زد، سرش رو به راست خم کرد و با چشمهایی که رو به خیسی میرفت به پسری که تموم زندگیش بود چشم دوخت.
_ میدونم این اشتباهه جیک... منطقم همه چیز رو میدونه، اما قلبم قرار نیست قبول کنه.
با ستارهای که از آسمون خونینش فرو ریخت سر جیک جلو اومد و پیشونیش رو به سینهی هیسونگ تکیه داد.
هیسونگ دستهاش رو دور تنِ یخ بستهی جیک پیچید تا شاید موفق بشه کمی گرمش کنه اما تن خودش هم یخ بسته بود.
اجازه داد جیک اشکهاش رو درون آغوش سردش فرو بریزه.
_ میدونی با فرار کردن ستارههات قلب هیونگی بدون ستاره میشه؟
اونقدری نوازشهاش پشت کمر و شونهی پسر کوچکتر رو ادامه داد تا با گذر دقایق، لرزشهای تن لرزون پسرش رو کمتر کنه.
_ چرا چیزی نپوشیدی عزیزم، ممکنه سرما بخوردت.
لبخندی روی لبهاش نشست و تونست صدای خندههای ریز جیک رو بشنوه.
با قطرههای ریز و سردی که روی صورتش نشست سرش رو بالا گرفت و نگاهش به آسمونی گره خورد که برف رو میون احساساتشون فرو میریخت.
لبخندی زد و با پایین اوردن نگاهش، چشمهاش روی چهرهی بی نقص پسری نشست که حالا او هم نگاهش رو به آسمونی که دونههای سفید رنگ احساساتش رو فرو میریخت داده بود.
هیسونگ با لبخند تن یخ بستهی جیک رو جلو کشید و عمیق تر از قبل تموم وجودش رو به آغوش کشید.
سرش رو خم کرد و بوسههاش رو یکی پس از دیگری روی شقیقه، پیشونی، پلکهای لرزونش، گونهی رنگ گرفتهش و با پایین تر اومدن، روی خط فک پسر کوچکتر گذاشت و نفسهای گرمش رو در همون نقطه رها کرد.
دستش رو پشت موهای پسر کوچکتر کشید و سرش رو توی گردنش فرو برد تا بتونه عطر کم یابش رو درون حافظهی بویاییش به حبس بکشه، انگار اکسیژنِ مورد نیازِ ریههاش تنها عطر تن پسرکش بود.
_ میخوام با برفی که متعلق به خودته، برات آدم برفی درست کنم.
جیک تک خندهای کرد، کمی سرش رو عقب کشید و درحالی که نگاه شیفتهش جایی میون چشمهای هیونگش غرق میشد، دستش رو از روی کت هیسونگ روی شونهش کشید.
_ مثل بچگیم؟
_ مثل بچگیت...