صدای پای فاشیسم
مجید شیعه علی
چرا خطر ایجاد جنبش فاشیستی ظهور کرده؟
در سالهای اخیر بحرانهای متعددی در عرصههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی کشور ما در نتیجه حکمرانی نامطلوب ایجاد شده است. این بحرانها به همراه مسائل جهانی منتقل شده به کشور ما منجر به رواج ایدههای مختلفی گشته است. بسیاری از این ایدهها با وجود نامطلوب بودن، به تنهایی طبیعی به نظر میرسند و نگرانی خاصی ایجاد نمیکنند، اما مسئله آنجا آغاز میشود که ترکیب این ایدهها در کنار هم تصویری از خطر ظهور یک جنبش فاشیستی در آینده را ایجاد میسازد. این ترکیب نامبارک که بیشک تا حد زیادی نتیجه نوع حکمرانی در دهههای اخیر است بسیاری از دلسوزان ایران را نسبت به آینده نگران ساخته است. اما این ایدهها که غلبه ترکیبی از آنها منجر به نضج گرفتن گفتمان فاشیستی در ایران میشود کدام اند؟
یکم، تعریف ایران فرای مرزهای موجود
مفهوم دولت-ملت در چند سده اخیر با فروپاشی واحد سیاسی کهنتر امپراطوریها به تدریج از اروپا آغاز شده و به سایر مناطق دنیا نیز صادر شد. این واحد سیاسی جدید در عمومیت کشورها با مرزهایی محاط شده که نه منطبق با مرزهای حدودی امپراطوریهای کهن است و نه الزاما دین یا زبان یا فرهنگ خاصی را از سایر مردم جهان تفکیک میکند. به همین جهت بازههای مختلفی از تاریخ در بسیاری از جوامع، مرزهای جدید مورد اختلاف قرار گرفته و ایده بازگشت به امپراطوریهای کهن تبلیغ و ترویج میشود.
اما این امپراطوریها در دورههای مختلف با مرزهای متفاوتی شکل گرفته بودند. احیای کدام امپراطوری در کدام منطقه مسئله بعدی است که مطرح میشود. به طور مثال در بازههایی از زمان مرزهای موجود دولت-ملت جدید ایران، تحت تصرف امپراطوریهای اسلامی اموی و عباسی و در بازههابی دیگر تحت تصرف امپراطوریهای اقوام شمال شرقی مانند سلجوقیان، تیموریان، خوارزمشاهیان و… در بازههایی دیگر نیز تحت تصرف امپراطوری اقوام پارسی مانند هخامنشیان و ساسانیان بوده و علاوه بر اینها بسیاری از گروههای دیگر نیز در این منطقه حکومتهای محلی و امپراطوری شکل دادهاند.
این روایت که امپراطوری ایران در دوران قاجار تخریب شده و بسیاری از کشورهای منطقه پارههای جدا شده از ایران است، روایتی است که در صدد توجیه بازگشت ایده امپراطوریسازی در دوران پس از امپراطوریهاست. ترویج این ایده که مرزهای ایران از جیحون تا فرات است یا نام بردن برخی از واحدهای سیاسی مستقل به عنوان بخشهایی از ایران، بخشی از این روایت است. روایتی که توجه ندارد که هیچکدام از امپراطوریها در روزگار ما تاب نیاوردهاند و دیگر نه در شمال ما امپراطوری روس تزاری است نه در غرب ما امپراطوری اسلامی عثمانی است نه در جنوب و شرق ما امپراطوری بزرگ بریتانیا است. بلکه بسیاری دولت-ملتهای جدید در حال شکلگیری و ملتسازی هستند.
احیای هر کدام از امپراطوریهای مختلفی که در بازهای از تاریخ تصرفاتی داشته میتواند انگیزه هر کدام از دولت-ملتهای منطقه برای گسترش مرزهای موجود آنها باشد. و نظم کنونی مورد تضمین نهادهای بین المللی را به کلی نابود سازد. این همان ایده بازسازی امپراطوری روم مقدس (رایش) بود که تحت عنوان ایجاد رایش سوم مرزهای آلمان را گستردهتر از دولت-ملت جدیدش تعریف میکرد و زمینهساز وقوع جنگ جهانی دوم شد.
دوم، تعریف ملیت بر حسب نژاد
پس از شکلگیری دولت-ملتهای جدید، بر خلاف تجربه امپراطوریها که دولت وابسته به وجود یک ملت مشخص نبود دولتهای جدید نیازمند تعریف ملت خود نیز شدند. تعریف ملت ابتدا بر حسب نژاد خاص، مذهب خاص، زبان خاص و… انجام میشد و یک روایت تاریخی مبنی بر پایداری آن نژاد یا مذهب یا زبان در طول تاریخ نیز ساخته میشد. روایتی که به طور مثال فرانسه را از لحاظ نژادی به گلهای دوران باستان متصل کرده و از لحاظ مذهبی حافظ مذهب کاتولیک در اروپا میدانست. در حالی که روشی دیگر تعریف ملت برمبنای یک قرارداد اجتماعی است. قراردادی که شهروندان یک کشور میپذیرفتند که فارغ از تنوع قومیتی، مذهبی، محل تولد خود و اجداد و… قرارداد مالکیت یک سرزمین را با یکدیگر منعقد ساختهاند. این نگاه جدید هرچند فاقد احساسات و شور ملی در سطح روایت پیشین است اما مبنایی برای حقوق شهروندی تمام شهروندان است چرا که شناسنامههای ایشان را سندهای مالکیت سرزمینشان معرفی میکند.
در سوی دیگر تعریف نژادی، مذهبی، زبانی فرصت سرکوب اقلیتهای مختلف را فراهم میکند. زمانی که هیتلر با تعریف رنگ چشم و موی و پوست آلمانی بودن را تعریف میکند و یهودیان آلمان را نه تنها گروندان مذهب متفاوت بلکه دارای نژاد متفاوت و در نتیجه ملیت متفاوت دانسته و پس از این دیگریسازی تصفیه خونین آنها را نه تنها مشروع بلکه ضروری معرفی میکند. در سالهای اخیر وقوع حوادث مختلف نشان میدهد تهدید تعریف ملیت بر حسب نژاد و زبان به صورت جدی آشکار شده است. در صورتی که اقلیت جدیای از ایرانیان دارای زبان مادری عربی هستند طرح شعار «ما آریایی هستیم، عرب نمیپرستیم» دقیقا در همین چارچوب میگنجد. اینها شعار زبان را به نژاد گره میزند و ایرانی بودن را به نژاد و زبانی خاص گره میزند. از سوی دیگر اخباری که با انتشار تصاویر مشارکتکنندگان در تجمعهای حکومتی به خاطر ظاهر صورت افراد آنها را به ملیتهای غیرایرانی منتسب میکردند دقیقا یادآور تعریف آلمانی بر حسب رنگ مو و پوست و چشم توسط هیتلر است. و این را به ما گوشزد میکند که تقویت این ایدهها ممکن است تلاش برای تصفیه نژادی، زبانی را در آینده ایران برجسته کرده و عواقب آن گریبان ایران و ایرانیان را بگیرد.
سوم، تعریف ملیگرایی با ایده ایران، تافته جدابافته بشریت
بر مبنای دو نوع تعریف ملیت میشود دو نوع از ملیگرایی را نیز تعریف کرد. نوع نخست آن این است که ملت ما برترین ملت تاریخ بشر و تافته جدابافته بشریت است و در نوع دیگر بر این اساس که دارندگان شناسنامه را مالکان سرزمین میدانیم ملیگرایی را به معنای ضرورت تحقق حق تعیین سرنوشت ایشان و رعایت حقوق شهروندی ایشان میتوان فهمید.
نوع نخست ملیگرایی همان نوعی است که هیتلر در تعریف ناسیونالیسم خود از آن مدد جست و زمینهساز وقوع جنگ جهانی دوم شد. اما نوع دوم ملیگرایی یعنی ما در مقابل نقض حق حاکمیت و حقوق شهروندی دارندگان شناسنامه ایرانی حساسیت داریم. این ملیگرایی را میتوان فهم دکتر مصدق از ملیگرایی دانست که در اهداف دولتش اصلاح قانون انتخابات (بهبود حاکمیت ملت در برابر تهدید استبداد داخلی) و ملی شدن صنعت نفت (بهبود حاکمیت ملت در برابر تهدید استیلای خارجی) تشخیص داد. آنجایی که مهندس بازرگان به عنوان پیروی دکتر مصدق در مراسم تشکیل نهضت آزادی اعضای این حزب جدید را ایرانی دانست و در تعریف این اصل مطرح ساخت: «ایرانی هستیم ولی نمیگوییم که هنر نزد ایرانیان است و بس. ایران دوستی و ملی بودن ما ملازم با تعصب نژادی نیست و بالعکس مبتنی بر قبول نواقص و معایب خود و احترام به فضائل و حقوق دیگران است.»، در واقع بر چنین تفکیکی تاکید میکند.
اما در سالهای اخیر این ایده که دستاوردهای بزرگ بشری پیش از همه و نیکتر از همه در ایران و توسط ایرانیان ایجاد شده است تنها منحصر به بخشی از جامعه با اطلاعات ناکافی نیست بلکه چهرههای برجستهای مانند اساتید مطرح دانشگاههای برتر ایران نیز رواج دهنده چنین ایدههایی شدهاند. و در کنار آن نوعی از بازگشت به خویشتن باستانگرایانه که خواستار بازسازی نهادهای منسوخ امپراطوریهای کهن رایج در این منطقه است را میشود شاهد بود. این تاکید بر بازسازی نهادهای پیشین به این جهت است که مطرح میشود ایرانیان تافته جدابافته هستند و در نتیجه نهادهای رایج در سایر دنیا نمیتواند با نیازهای ایشان انطباق یابد و از سوی دیگر از آنجا که بهترین هر دستاورد بشری ابتدا در ایران ساخته شده بهتر است به جای رجوع به تجربههای بشری، به آن گوهر ناب موجود در گذشته خویش رجوع کنیم.
چهارم، اولویت منافع ملی در برابر حقوق بشر
این ایده مجوز هر جنایتی را به نازیسم در آلمان چه در داخل و چه در بیرون مرزها اعطا کرد که آنچه اهمیت دارد منافع ملت آلمانی است و هر نوع جنایتی در داخل و خارج از مرزها که کمک به تامین منافع ملت آلمان میکند نه تنها مجاز است بلکه مشروع و ضروری نیز هست. هر چند نگاههای رئالیستی در سیاست خارجی رواج دهنده چنین ایدههایی هستند اما زمانی که این ایده نه تنها در خارج از مرزها بلکه همچنین در داخل مرزها نیز مطرح و با عناصر پیشین ترکیب میشود منظومهای فاشیستی را میسازد.
رواج این نگاه را میتوان در دو حادثه اخیر مشاهده نمود. اخراج پناهندگان افغانستانی که از حکومت طالبان به ایران پناه آورده بودند یکی از این موارد است. این اخراج با ترویج این نگاه که آنها عامل بحرانهای اقتصادی و اجتماعی ما هستند مطرح شد. هر چند که پژوهشهای مختلف علمی چنین نگاهی را نادرست میدانند و مطرح میکنند که مهاجرت ولو از جنس پناهندگی نه تنها بحران اقتصادی و اجتماعی ایجاد نمیکند بلکه شرایط را در هر دو زمینه بهبود میبخشد. اما مسئله اینجا اساسیتر از این است چرا که نگاه حقوق بشری رایج چنین است که اگر پناهنده از کشوری میآید که ابتداییترین حقوق او در آنجا تهدید میشود باید او را پذیرفت. به همین جهت مردم افغانستان در سراسر جهان به آسانی به عنوان پناهنده پذیرفته میشوند. و اقدام به اخراج افغانستانیها همراه با حمایت بخش بزرگی از جامعه ما، پیام تقویت ایده اولویت منافع خویش بر حقوق بشر را برجسته میسازد.
حادثه دیگر، نوع واکنش مردم ایران به نسلکشی اسرائیل در غزه است. در شرایطی که تجمعات گستردهای در سراسر جهان برای جلوگیری از نسلکشی در غزه برگزار شده، جامعه ما در برابر این واقعه شوم واکنش گستردهای نداشته است. یکی از دلایل آن را در کنار بسیاری دلایل دیگر میتوان رواج این نگاه دانست که اسرائیل میتواند به عنوان متحد ایران میان منطقه عموما عربزبان در آینده دور تعریف شود و ما نباید جنایت جنگی این دولت و حتی نسلکشی آن را محکوم کنیم. این نیز نشان دهنده بیتوجهی گسترده به حقوق بشر در برابر منافع احتمالی و نامشخص در آینده دور است.
پنجم، تعریف دموکراسی به عنوان کالای لوکس
فاشیسم ذاتا یک ایدئولوژی ضد دموکراسی است و در طی تجربه تاریخی خود، جریانهای فاشیستی همیشه تخریبگران دموکراسی بودهاند اما به رشد اقتصادی و صنعتیسازی اهمیت ویژهای میدادند. و در برخی موارد نیز موفق به ایجاد سطحی از صنعتیشدن جوامع به قیمت تخریب دموکراسی شدند. در حالی که نخبگان کشور ما در دهه هشتاد شمسی رواج دهنده ایدههای آزادی بیان، جامعه مدنی، دموکراسی و… بودند اما اکنون برخی از مطرحترین چهرههای روشنفکری نه تنها دموکراسی را مصنوع صنعتیشدن میدانند بلکه دموکراسی را به عنوان یک کالای لوکس معرفی میکنند. به این معنا که مملکت ثروتمندی که تمام مایحتاج ضروری خود را تامین ساخته است، حالا میتواند به سراغ کالاهای لوکس به معنای غیرضروری، تزیینی و گران قیمت مانند دموکراسی نیز برود. بدیهی است خروجی طبیعی رواج این ایده چنین خواهد بود که کشور ما به خاطر بحران اقتصادی نیاز به کالای لوکس ندارد و در شرایط کنونی باید به سراغ تامین نان شب برود.
این ایده به دلایل مختلفی به وضوح بر خلاف نظریات پژوهشگران این حوزه است. نخست آنکه بسیاری از نظریهپردازان دموکراسیسازی، به خصوص نظریهپردازان اواخر قرن بیستم صنعتیشدن و رسیدن به سطحی از رشد اقتصادی را پیشنیاز دموکراسیسازی نمیدانند بلکه دموکراسیسازی را بیش از هر چیز وابسته عملکرد کنشگران سیاسی آن کشور میدانند. در درجه دوم، کسانی که صنعتیشدن را بر دموکراسیسازی بسیار موثر یا برای آن ضروری میدانند متر و معیارهای متفاوتی را مطرح میکنند هانتینگتون سرانه تولید ناخالص داخلی را معیار قرار میدهد، لری دایموند شاخص توسعه انسانی را معیار قرار میدهد و رونالد اینگلهارت سطح ارزشهای ابراز وجود را معیار قرار میدهد. حال آنکه اگر هر کدام از این شاخصها را معیار قرار بدهیم جامعه ایران مدتها است که حداقلها را کسب کرده است. بر اساس اعدادی که هانتینگتون مطرح میسازد ما در طی تحولات انقلاب ۵۷ و دوران اصلاحات باید به دموکراسی گذار میکردیم. شاخص توسعه انسانی در ایران به این جهت که امید به زندگی و سطح تحصیلات در ایران بالا است حتی شرایط بهتری از سرانه تولید ناخالص داخلی دارد و اینگلهارت نیز دو دهه پیش بر حسب محاسباتش ایران را دارای فشار گسترده برای افزایش سطح دموکراسی موثر معرفی میکند. سوم اینکه، حتی حامیان ایده صنعتیشدن به عنوان پیشنیاز دموکراسی، دموکراسی را کالای لوکس نمیدانند. چرا که دموکراسی یک حق ضروری برای شهروندان یک کشور است و نمیشود حق تعیین سرنوشت مردم را غیرضروری، تزئینی و… دانست. ترویج چنین ایدهای کمک میکند تا جریانهای فاشیستی به نفع شعارهای ترویج رشد اقتصادی دموکراسیخواهی در ایران را فاقد اهمیت جلوه داده و تخریب کنند.
ششم، طرح ضدچپگرایی به عنوان ابزار سرکوب ارزشهای لیبرالیسم
فاشیستها همیشه در مقابل دو دشمن به مبارزه میپرداختند. چنان که در تصویر نمادین جنگ جهانی دوم میتوان دید در یک میدان با شوروی به عنوان جریان مارکسیستی در حال مبارزه بودند و در میدان دیگر با بریتانیا، فرانسه و ایالات متحد به عنوان نمادهای لیبرال دموکراسی غربی در حال مبارزه بودند. این مبارزه دوگانه در فضای داخلی کشورها نیز قابل مشاهده بود و هر دو جریان سیاسی را کنار میزدند.
جناحهای سیاسی چپ و راست از ابتدای ابداع آنها در مجلس نمایندگان پس از انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه تا به امروز و در جغرافیاهای مختلف معانی متفاوتی داشته است. به طور مثال در منتهای راست فرانسه پس از انقلاب سلطنتطلبان و در منتهای چپ جریانهایی که حق رای عمومی برای تمامی شهروندان میخواستند قرار داشتند. این جناحبندی طی دهههای بعد به مرور در کشورهای اروپای غربی به نزاع مارکسیسم و لیبرالیسم اشاره داشت. و اما امروز در اروپای غربی و امریکای شمالی محل نزاع حامیان هویت ملی و ارزشهای سنتی در برابر حامیان جهانیسازی و ارزشهای جدید بدل شده است.
این نوسانهای مفهومی چپ و راست در طول تاریخ فرصت یک خلط بحث جدی به تفکرات فاشیستی داده است. در گام نخست با اتصال استالین و مائو با چهرههای مارکسیستی و سوسیالیستی که در انقلاب ۵۷ موثر بودند و حکمرانی چپ مذهبی در دهه شصت شمسی و روایت کردن از تمامی این بخشها به عنوان چپ و علت العلل مشکلات جهان، راه حل را در راستگرایی معرفی میکنند. و زمانی که ایدههای راستگرایی را میخواهند ارائه دهند به سراغ لیبرالیسم نرفته بلکه ایدههای فاشیستی را مطرح میسازند. چرا که لیبرالیسم در دوران روشنگری مبانیای دارد که ایدههای فاشیستی در مخالفت با آنها است.
لیبرالها مطرح کننده حقوق طبیعی بودند که به تبیین مفهوم حقوق بشر منجر شد در حالی که فاشیسم در مقابل حقوق بشر قرار میگیرد. لیبرالها ساخت ملت را بر مبنای قرارداد اجتماعی تبیین میکردند و به دموکراسی ارج مینهادند و در حالی که فاشیستها ملت را بر مبنای نژاد تعریف کرده و مخالف دموکراسی بودند. لیبرالها به بازار آزاد جهانی تاکید داشتند و حق مهاجرت را علاوه بر اینکه بخشی از حقوق بشر میدانستند همچنین به عنوان آزادی انتقال یک کالا (نیروی کار) ضروری میدیدند. اما فاشیستها در مقابل آن میایستند. در حقیقت مراد آنها از راست نه لیبرالیسم بلکه فاشیست است و به بهانه مبارزه با چپ، هر غیرفاشیستی را سرکوب میکنند از لیبرالهای کلاسیک و سوسیال دموکراتها تا مارکسیستها همه برای آنها چپ محسوب میشود. ترویج شعارهایی مانند «چپ هرگز نفهمید» که به تیتر یک روزنامههای داخلی نیز تبدیل شد تا رواج اصطلاحاتی مانند «چپول» در تخریب دیگران همه ابزار همین تهاجم است.
ممکن است تصور شود اولویت دادن به توسعه اقتصادی در برابر دموکراسیسازی یا نگاه رئالیستی به سیاست خارجی یا ایجاد یک روایت مذهبی و زبانی میتوان در سایر نقاط دنیا و سایر نگاههای سیاسی نیز رایج باشد. اما مسئله تجمیع این اندیشهها و شدت آنها است. به طور مثال چرچیل در سیاست خارجی کاملا رئال نگاه میکرد اما دموکراسی در داخل را یک ارزش بزرگ میدید و همین مسئله او را با هیتلر متفاوت میسازد. روایج تمام این ایدهها به طور افراطی است که خطر ایجاد یک جنبش فاشیستی در آینده ایران را تقویت میکند.