Hotel Trouble (Part ¹)

Hotel Trouble (Part ¹)

Chanel : FirstKhaoDiary


عصر بود و باد کمی گرمای طاقت فرسا رو قابل تحمل تر میکرد


این وقت، ساعت شلوغی و اوج ترافیک کاری بود و کلی پروژه بود که موعد تحویلشون نفس‌ بورس رو بریده بود و کارمند ها هم مدام این طرف و اون طرف می‌دویدن هرکس دنبال یک کاری بود، تلفن هارو جواب می‌دادن، قرار داد می‌بستن پرینت میگرفتن و همهمه توی سالن پیچیده بود


فرست توی دفتر کاریش نشسته بود و تازه تماسش با یکی از مشتری‌های vip یعنی خون جیمز به پایان رسیده بود، جیمز یکی از بزرگ‌ترین و کله گنده‌ترین تاجر های تایلند بود… فرست کاملا حواسش جمع بود که به جیمز توجه ویژه‌ای رو اختصاص بده چون توی دنیای دیگه‌اش هم آدم فوق‌العاده نفوذ‌پذیر و همه‌کاره‌ای به حساب می‌اومد


فرست خواست از حا بلند بشه که تلفن مجدد زنگ خورد؛ منشی‌اش اقای هان پشت خط بود، بی حوصله جواب داد هیچوقت هیچ کلمه ای نمیگفت و منتظر میموند تا اون کارش رو بگه و قطع کنه


_جناب یه تاجری به اسم خاتانگ تاناوات اومده که و می‌خواد شما رو ببینه!


فرست درحالی که پرونده‌ی رو به روش رو امضا میزد گفت


_بفرستش داخل


تلفن رو قطع کرد و لحظه‌ای بعد در باز شد و خاتانگ قدم به داخل گذاشت، طرز برخورد و ابهتش تمام توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کرد او جذاب و خیره‌کننده بود و همین که نگاه‌هاشون به هم گره خورد، انگار زمان بینشون متوقف شده بود

هردو محو ظاهر هم شده بودن و فضای بینشون ناگهان سنگین‌تر و غلیظ‌تر شد


فرست درحالی که پوزخند میزد زیر لب گفت


_چقدر خیره کننده


و از طرف دیگه خاتانگ با خودش میگفت


_واو، اون واقعا جذابترین مردیه که تا حالا دیدم!


نزدیک هم شدن و باهم دست کوتاهی دادن، فرست بسیار جدی رفتار میکرد و رک حرف میزد، از اون خواست روی مبل بشینه، لب هاش رو تر کرد و خودش هم مجدد نشست


_خب، تاناوات چطور می‌تونم کمکتون کنم؟


خاتانگ از لحن صریحش شگفت‌زده شد، اما اتفاقا همین سبک اون رو بیشتر تحت تاثیر قرار میداد کمی گلوش رو صاف کرد و شروع کرد به حرف زدن


_خیلی صریح و بی‌محابا عالیه…


فرست گوشه‌ی لبش به خنده کش اومد و با سر تایید کرد که این باعث شد خاتانگ ادامه بده


_آقای کانافان می‌خوام نظرتون رو به بیزینس هتل‌داریه من، یعنی هتل “نئون” جلب کنم… من اینجا اومدم تا یه پیشنهاد کوچیک بهتون بدم روی هتل من سرمایه‌گذاری کنید این میتونه یه بیزینس‌پلن و یه ایده‌ برای بازسازی کامل کل مجموعه باشه


فرست داشت پرونده‌ی جلوش رو بررسی می‌کرد، اما در همون حال چشم‌هاش داشتن زیبایی خاتانگ، لب‌های پُر و جذابش، پوست صاف و به‌خصوص چشم‌های مسخ کننده‌اش رو می‌پایید که مثل یک گربه‌ی کنجکاو، دور و برش رو نگاه میکرد


فرست سرفه‌ای کرد تا توجه خاتانگ رو برگردونه


_خب راستش آقای تاناوات، این طرحتون رو دوست دارم اما می‌ترسم چون یه ریسکه! میدونید که این روزها بیزینس هاستل و هتلداری از مد افتاده و کمی دمده شده چون دانشجوها دارن به سمت دوره‌های آنلاین میرن و ترندها مدام متغیرن…پس متاسفم چون فکر نمی‌کنم بتونم به شما کمکی کنم


فرست خشک و کامل گفت اما همین که خواست بلند بشه، خاتانگ مچ دستش رو گرفت که فرست از این تماس ناگهانی یه برق خفیف از کل بدنش گذشت، اما خاتانگ از نگاهش شوکه شد و بلافاصله دستش رو عقب کشید...و خیلی آروم گفت


_لطفا… خواهش می‌کنم آقای کانافان، این رو به عنوان یه لطف در حق من در نظر بگیرید؛ من واقعا به این پول احتیاج دارم


فرست خیلی آروم سمت پنجره‌ی دفترش رفت و به اوضاع فکر کرد بعد نیم رخش رو به خاتانگ داد و با یه نیشخند به خاتانگ نگاه کرد و گفت


_میتونم قبولش کنم تاناوات که کمکت کنم، اما در قبالش چیزی می‌خوام


خاتانگ شوکه شد؛ می‌دونست شرکت‌های پویتراکول‌به درستکاری و اصول اخلاقی‌ بالا شون معروفن، اما دیدن اینکه مدیرعاملش داره این‌طوری حرف می‌زنه، اصلا براش راحت نبود و حس خوبی نسبت به این موضوع نداشت


فرست برگشت و دور میز قدم زد تا به خاتانگ رسید، آروم خم شد و چونش رو توی دستش گرفت


_رک میگم! من تو رو می‌خوام…تو خیلی جذابی و دلم می‌خواد صدای ناله‌هات رو زیر تنم حس کنم


رنگ خاتانگ پرید و نفس توی سینه‌‌اش حبس شد؛ از این نزدیکی ناگهانی و شنیدن این حرف‌ها تحلیل رفته بود درسته میدونست اون صریح حرف میزنه اما تا این حد؟ نه اصلا تحمل نداشت با خشم دستش رو پس زد فرست رو هل داد و سیلی محکمی تو صورت بی‌نقصش خوابوند


_تو..تو چطور جرات میکنی این حرفو به من بزنی !


فرست اصلا تعجب نکرد و بلعکس پوزخند زد اما توی عمق نگاهش تیرگی و سیاهی غریبی موج می‌زد که تن هر کسی رو می‌لرزوند... خاتانگ دستش رو مشت کرد خیلی داشت خودش رو کنترل میکرد که همین الان نزنه و صورتش رو داغون نکنه اما همین که خواست با عصبانیت بزنه بیرون، فرست با تحکم صداش متوقفش کرد


_تا امشب بهت وقت میدم تا تصمیمت رو بگیری پس خوب به این قضیه فکر کن، خاتانگ تاناوات


خاتانگ طوری که بشنوه گفت


_برو به درک کانافان


و بعد از اتاق بیرون زد و در رو پشت سرش محکم کوبید

فرست همون‌جا ایستاد، دست کشید رو گونه‌اش که از شدت سیلی قرمز شده بود و با یه نیشخند زیر لب گفت


_کاری می‌کنم از این کارت پشیمون بشی بچه گربه وحشی‌ من

.

.

همینکه در آسانسور باز شد، خاتانگ تقریبا با عجله خودش رو از اون شرکت خفقان کننده بیرون انداخت


هوای گرم بیرون به صورتش برخورد میکرد اما حتی گرمای هوا هم نمی‌تونست عصبانیتی رو که در وجودش شعله می‌کشید خاموش کنه


چند قدم جلو تر رفت و ایستاد دست‌هاش رو روی صورتش کشید و نفس عمیقی کشید


_عوضی…


هنوز باورش نمی‌شد چه اتفاقی افتاده بود اون خوشخیالانه برای یک معامله اومده بود، برای پیدا کردن سرمایه‌گذار، برای نجات هتلی که تمام زندگی‌اش رو پای اون گذاشته بود اما این رفتار؟احمقانه بود


نگاهش به ساختمان بلند پشت سرش افتاد شرکت پویتراکول!


یکی از معتبرترین شرکت‌های تایلند و مدیرعاملش…فرست کانافان


خاتانگ زیر لب با حرص گفت


_از اولش هم قیافه‌ات گویای همچی بود…


ادامه دارد…

Report Page