Hospital Playlist
OceanƁlųePart 6:
"خیلی تاسف برانگیزم مگه نه؟ دوباره اینجا با تو... مثل یه ترسو از همه چیز فرار میکنم."
دوباره فرار کرده بود، با زخمهای بازی که خونریزی میکردن و قدمبهقدم روحش رو به مرگ نزدیکتر میکردن. دوباره فرار کرده بود، با همون پسری که تاریکترین روزهاش رو دیده و ترکش نکرده بود؛ لعنت بهش، جیسو از ضعیف نشون دادن خودش -حتی جلوی خودش- متنفر بود.
با احساس تار و خیس شدن چندین بارهی چشمهاش توی اون شب، نفس عمیقی کشید و -بیتوجه به بیشتر خاکی شدن شلوارش- با دراز کردن پاهاش، به شب رنگارنگ سئول که زیر پاهاش به نمایش گذاشته شده بود، خیره شد. بعد از اون دیدار نحس و شکستن دوباره میون بازوهای سوکمین، به اصرار پسر به اونجا اومده بودن.
نسیم خنک شبهای سئول صورتش رو لمس میکرد و مثل مادری مهربون تمام غم و دردهاش رو به آغوش میکشید. نمیدونست چندمین باره که برای فرار از تمام دردهاش به این تپه خاکی پناه میبره؛ تپهای که داستان زندگی جیسو رو به خوبی میدونست، تمام اشکها، دردها و شکستنها و خرد شدنش رو دیده و در سکوت بهش تسلی میداد. اصلا از کِی بود که سوکمین هم تنها همدم تنهاییهای جیسو رو میشناخت و همیشه اون رو به اینجا میآورد؟ و جیسو از این متنفر بود که سوکمین اون رو مثل یه کتاب باز به راحتی میخوند.
"قهوهات داره سرد میشه جیسو."
جمله سادهای که تا عمیقترین لایههای روح جیسو رو لمس میکرد؛ که میگفت 'من نیازی به این توضیحهای اضافه برای بودن باهات ندارم.'، که میگفت 'من با تمام این زخمها دوستت دارم.' و جیسو حتی از این هم متنفر بود که چطور کنار سوکمین تمام اعصاب و احساساتت فلج میشن و به هیچچیزی نمیتونه فکر کنه.
دستش رو دور لیوان کاغذی قهوهای که سوکمین با رسیدن به اون مکان براش خریده بود و در حال سرد شدن بود حلقه کرد و کمی از اون رو نوشید، نوشید تا پیچیدن طعم تلخ اون نوشیدنی، تلخی و دردی که تمام زندگیش رو در برگرفته بود کم کنه.
"من تمام زندگیم رو با چارچوبهایی که داشتم گذروندم مینی."
با همون لبخندی که روی لبهاش حک شده بود، به آرومی گفت و به قهوهای که حالا گرما و بخار دلانگیزش رو از دست داده بود خیره شد. لبخندی که به نقاب جیسو برای ادامه دادن تبدیل شده بود؛ نقابی که گاهی ترک میخورد و جیسوی پونزده ساله، پسری که شکست و درد تمام زندگیش رو در برگرفته بود رو به آدمهای اطرافش نشون میداد.
"من همیشه باید کامل میبودم تا مورد تایید خانوادهام باشم؛ نمرههای خوب، اخلاق خوب، رفتار خوب... لعنت بهش! من عملا عروسک دست سازشون بودم."
جیسو با پوزخندی که روی لبهاش جا گرفته بود، گفت و سوکمین؛ سوکمین فقط میخواست برای اون شونههای خمیده، اون لبخند دروغین و چشمهای خیس پناهی از جنس سکوت باشه. احمقانه بود که خودش و قلبش رو برای این احساسات یک طرفه و بیجواب فدا میکرد ولی مگه عشق چیزی جز یه ریسک احمقانه و دلنشین بود؟ سوکمین حاضر بود برای پسر کنارش احمقترین آدم روی زمین باشه.
لرزیدن جیسو کنارش چیزی نبود که بتونه از چشمهاش دور بمونه. پسر اونقدر غرق ابرهای سیاهی که تمام ذهن و روحش رو در بر گرفته بودن، شده بود که متوجه نمیشد توی سرمای دسامبر فقط با یه بافت اونجا نشسته. نفس عمیقی کشید و با درآوردن پالتوی طوسی رنگش، اون رو روی شونههای جیسو گذاشت و به دستهای پسز که بیرحمانه مشغول کندن کنارههای ناخونش و زخمی کردنش بودن خیره شد.
"بسه جیسو... سکوت کردن و آسیب زدن به خودت هیچ چیزی رو بهتر نمیکنه. لعنت بهش! اصلا بیا و منو خرد کن ولی اینقدر خودت رو بیشتر از قبل نابود نکن."
سوکمین با گرفتن دستهای سرد جیسو و متوقف کردن پسر، به آرومی زمزمه کرد و با دیدن چشمهای خیس و مردمکهای لرزونی که در سکوت به چشمهای منتظرش خیره بودن، نگاهی انداخت و بوسهای روی موهای مشکی و مجعد پسر زد.
و جیسو، حتی از این هم متنفر بود که سوکمین هیچوقت اون رو رها نمیکرد و تنها نمیذاشت. قلب ضعیفش به تنهایی و رها شدن عادت کرده بود و نمیتونست بودن پسر رو در کنار خودش قبول کنه.
'اون فقط به یه تلنگر نیاز داره، یه تلنگر تا هیولای درونت رو ببینه و ازت متنفر بشه هونگ جیسو.'
"اصلا لعنت به هر چی قانون و چارچوبه."
جیسو دیگه نمیتونست تحمل کنه، بغضی که به غدهای سرطانی شده بود، نفس کشیدن رو براش به سختترین کار دنیا تبدیل کرده بود. شاید میتونست خودش رو بابت کاری که میخواد انجام بده بعدا سرزنش کنه، ولی اون لحظه، اون ثانیه برای فلج کردن تمامی احساساتش به اون پسر نیاز داشت.
با گرفتن یقه سوکمین بین مشتهاش، فاصلهای که بینشون ممنوعه خطاب میشد رو به صفر رسوند و با حس لمس گرمای لبهایی که روی لبهاش قرار گرفتن -مثل کسی که تمام اون مدت در حال غرق شدن بود و با رسیدن به سطح آب بالاخره میتونست نفس بکشه- به بغضش اجازه ترکیدن داد و طعم تلخ و تیز اون بوسه رو با شوری و درد اشکهاش، به یادموندنیتر کرد.
"حالا شاید تو هم بتونی دلیلی بیاری که از من متنفر بکشی سوکمین."
____________________________
تمام مسیر در سکوت گذشته بود؛ یکی پر از حرفها و خاطراتی بود که اون رو ذرهذره نابود میکردن و دیگری خیره به سکوت شخص کنارش. با توقف ماشین روبهروی درب فلزی و بزرگی که ققنوس بزرگی روی اون حک شده بود، پسر کوچیکتر -که در سکوت از پنجره ماشین به بیرون خیره بود- تکیهاش رو از پشتی صندلی شاگرد برداشت و به منظره مقابلش خیره شد.
نمیتونست؛ نمیتونست لرزش دیوونهوار دستهاش و قلبی که تپیدن رو به فراموشی سپرده بود رو کنترل کنه. اون خونه؛ اون عمارت -که نورهای سفید و زرد رنگش چراغها، زیبایی خیره کننده طراحی رومی مرمر نمای بیرونی خونه رو بیشتر به نمایش میذاشتن- به کابوس بیداری تبدیل شده و مثل بختکی نحس، اون رو فقط به سمت درد و بدبختی سوق میداد.
"من..."
لرزش لبهاش و صدایی که توی حنجرهاش به اسارت گرفته شده بود، اجازه نمیدادن تا بتونه حرفش رو کامل کنه. چوی ونوو برای برگشتن به اون خونه توی اون زمان بیش از حد ضعیف و آسیب پذیر بود.
سونگچول با پارک کردن ماشین توی جایگاه مخصوص خودش، نگاهی به پسر کوچیکتر که سعی داشت با چنگ زدن به دستگیره در کمی از لرزش دستهاش رو کم کنه، نفس عمیقی کشید و با باز کردن داشبورد ماشینش، کراوات مشکی رنگی رو بیرون کشید و از ماشین پیاده شد.
سونگچول توی تمام اون ثانیهها معنای واژه سرزنش و خودخوری بود. مثل همیشه در سکوت و با لبخندی که به تنها سلاحش برای پنهان کردن دردهاش تبدیل شده بود، با قدمهایی محکم و نگاهی مملوء از غرور و قدرت -که در تضادی کامل با ترکهای عمیقش داشتن- حرکت میکرد؛ چون اون سونگچول، پسری که از کودکی یاد گرفته بود تکیهگاه باشه تا تکیه کنه.
با دور زدن عرض ماشین و رسیدن به در شاگرد راننده، در ماشین رو به آرومی باز کرد و به سمت برادرش، که با چشمهای شیشهایش، چشمهایی که از اون التماس میکردن تا به اون جهنم پا نذاره خیره شد. با دیدن لبهای لرزون ونوو لبخندی زد و با مرتب کردن یقه پیراهن آبی آسمانی رنگ پسر، کراوات توی دستش رو دور گردن پسر حلقه و مشغول بستنش شد.
"یک درصد فکر کن اجازه بدم پسر من با زیباترین ظاهرش اونجا حاضر نشه... مگه میشه؟"
سونگچول همونطور که گره کراوات رو محکم میکرد، با چاشنی شوخیهای همیشگیش -شوخیهایی که همیشه برای به عقب روندن دردی که تمام روحش رو تسخیر میکرد، استفاده میکرد- گفت و چتریهای بلند ونوو که جلوی چشمهاش سایه میانداختن رو کنار زد.
"بریم داخل ونوویا؟"
ونوو با دیدن دست دراز شده سونگچول، نگاهی به دستهای لرزون خودش و در نهایت به لبخند روی لبهای برادر بزرگترش داد و با گرفتن دست پسر، از ماشین پیاده شد. دستهای سونگچول گرم بودن، مثل همیشه گرم بودن و به ونوو حضور و حمایت پسر بزرگتر رو نشون میدادن و ونوو؛ ونوو متنفر بود که چطور کنار برادرش به ضعیفترین نسخه خودش تبدیل میشه.
"خیلی خوش اومدید اربابهای جوان."
و شنیدن دوباره اون صدا، صدای لطیفی که فقط به یه نفر تعلق داشت میتونست کمی روان آشفتهاش رو به آرامش دعوت کنه. صدایی که حالا اثر گذر سالها و میانسالی روی اون اثر گذاشته، قامت اون رو کمی خمیده و صورت جوون و بینقصش رو کمی میزبان خطها و چروکهای میانسالی کرده بود.
"آجوما!"
ونوو بیتوجه به نگاههای قضاوتگری که میدونست حتی نفس کشیدن اون رو هم زیر نظر میگرفتن، با لبخندی که روی لبهاش نقش بسته بود، اسم زن رو فریاد زد و با آزاد کردن دستش از دست سونگچول، به سمت زنی که حالا از آخرین باری که دیده بودش تغییرات زیادی کرده بود -زنی که شاید ندیمهای بیشتر نبود ولی جایگاهی والاتر از جایگاه مادر در قلب ونوو داشت- پا تند کرد و جسم نحیف زن رو به آغوش کشید.
خندهدار بود؛ بازی سرنوشت خیلی خندهدار بود، روزی این ونووی کوچیکِ پنج ساله بود که به آغوش زن پناه میبرد و بین بازوهاش گم میشد و حالا، این اون زن بود که بین بازوهای ونوو بیست و نه ساله حل میشد.
"بالاخره به خونه برگشتی پسرم... بالاخره بعد از یازده سال دلتنگ این پیرزن شدی."
ونوو با بیرون اومدن از آغوش زن، لبخندی زد و به زمین خیره شد. حرفی برای زدن وجود نداشت، اصلا چه چیزی میتونست وقتی خود زن بهتر از باقی افراد اون خونه، دلیل فرارش از اون جهنم رو میدونست. زن با دیدن سکوت ونوو و نگاه سونگچول که به در ورودی عمارت اشاره میکرد، با تعظیم کوتاهی، در چوبی بزرگ عمارت چوی رو باز کرد.
عمارتی که در زیریترین لایههای خودش، ما بین دیوارههای گچبری شده و لوسترهای بزرگ و با شکوه خودش، صدای فریادها و التماسهای زیادی رو پنهون کرده بود. عمارتی که شاید آرزوی دست نیافتنی خیلی از آدمهای اطرافشون تلقی میشد ولی برای اون دو پسر فقط یه جهنم بزرگ بود.
"خیلی خوش اومدی پسرم... چرا جنی رو کنارت نمیبینم؟"
ونوو با شنیدن صدای مرد، که بدون نیم نگاهی از کنارش گذشته و برادرش رو به آغوش میکشید خیره شد و با نگاهی که به زمین قفل شده بود، دستهاش رو مشت کرد و نفس عمیقی کشید. اون به این بیتوجهیها و فراموش شدنها عادت داشت ولی چرا هر بار به اندازه دفعه اول اونقدر درد داشت و قلبش رو میفشرد؟
سونگچول با حس دستهای مرد که به دور شونههاش حلقه میشدن، نفس عمیقی کشید و با مشت کردن دستهاش و نگه داشتنشون کنار بدنش، به هرجایی جز چشمهای خیس و ترکخورده برادرش خیره شد. همیشه از این تبعیض بیمارگونهی مرد نفرت داشت؛ نفرت داشت از تمامی کارهای اون مرد ولی باید برای در امان موندن جون مادر و برادرش سکوت میکرد و تن به خواستههای مرد میداد. اون مرد برای رسیدن به خواستههاش میتونست به یه شیطان غیرقابل کنترل تبدیل بشه.
"جنی ازتون عذرخواهی کرد که نتونست حضور پیدا کنه. عمل مهمی داشت و باید بعد از اون کمی استراحت میکرد. البته ونوو-"
"تا شام رو آماده کنن کمی طول میکشه، میتونی توی اتاقت استراحت کنی پسرم."
سونگچول با شنیدن حرفهای مرد -که حتی اجازه نمیداد اسم برادرش رو به راحتی توی اون خونه به زبون بیاره- نفس عمیقی کشید و با گرفتن دست مشت شده و سرد ونوویی که کنارش قرار داشت، اون رو به کنار خودش کشید.
با رفتن مرد به سمت نشیمن خونه و کنار رفتن وجود نفرت انگیزش از میدان دیدش و دیدن قامت آشنا و آسیب دیده زنی که بیماری چندین سالی میشد اون رو از پا درآورده و به تازگی حتی قدرت تکلم رو هم از اون گرفته بود، لبخندی روی لبهاش نشوند و به سمت ونوویی که با چشمهایی درشت و اشکهایی که گونههاش رو خیس کرده بودن برگشت و با پاک کردن اشکهاش، به آرومی در گوشش زمزمه کرد.
"پارکینسون خیلی وقته اون مامانی که میشناختی رو از جفتمون گرفته ونوویا... خیلی وقته که حتی نمیتونه حرف بزنه."
ونوو نمیدونست چطور باید تلخی کلماتی که سونگچول بدون هیچ مکثی به سمتش روانه میکرد رو تحمل کنه. زنی که حالا روبهروش، روی یه ویلچر، با بدنی که ضعیفتر و نحیفتر از یه کودک هشت ساله شده بود، با چشمهایی خیس و لبخندی که مثالی از اون رو به برادرش هدیه داده بود، به اون خیره بود و در سکوت از اون آغوشی به اندازه یازده سال دلتنگی میخواست، کاملا با آخرین تصاویری که ونوو از مادرش به یاد داشت فرق میکرد.
اون زن با غرور توی نگاهش که هر شخصی رو به زانو در میآورد، اون زن که زیباییش تمام شهر رو انگشت به دهان میذاشت. پرنسس و عروس خانواده چوی حالا به چنین وضعیت و جایگاهی رسیده بود.
"مامان."
و بدنش بود که قبل از باز شدن لبهاش به حرکت افتاده و جسم نحیف و شکننده زن رو میون بازوهاش گرفته بود. ونوو هيچوقت گفتن یه واژه این چنین بتونه اون رو به مرز نابودی بکشونه، اصلا چطور تونسته بود تموم این سالها بدون استشمام عطر شیرین یاس اون زن دووم بیاره؟ چطوره تونسته بود بدون گرفتن دستهاش تمام اون سختیها رو دووم بیاره؟
"مامان... وای مامان! خواهش میکنم پسر احمقت رو ببخش. مامان التماست میکنم."
همونطور که زن رو میون بازوهاش میفشرد گفت و اجازه داد اشکهاش دوباره گونههاش رو برای اون شب خیس کنن. ونوو پر از حسرت و سرزنش بود، حسرت حس لمس دوباره موهاش توسط مادرش، حسرت دوباره شنیدن طنین صداش که اسم اون رو صدا میزد، حسرت دیدن لبخند دوباره روی لبهاش. ونوو پر از حسرت بود و تمامی اونها رو باید به لیست آرزوهای دست نیافتنیش اضافه میکرد.