Hospital

Hospital


امشب شیفت پسر مو حنایی بیمارستان بود.کسی که همه عاشقش بودن، چه دختر چه پسر. اما اون به هیچکس توجهی نمیکرد. معتقد بود که باید کار کنه و گلیم خودشو از اب بیرون بکشه.


بدون توجه به دختری که براش عشوه میومد به سمت بخش رفت.

کریم با دیدن علیرضا لبخندی زد.


+هی داداش، چیزی شده؟اخم کردی.

-وای کریم انقدر خستم که نگو..صبح از کافه اخراج شدم..اون یارو که مدیر اونجا بود برگشت گفت تو صبا دیر میای از اونور زود میری تازه حقوقم میخوای..منم شروع کردم داد و بیداد و بعدش اخراجم کرد.

+باشه حالا آروم باش..

در همون لحظه صدای فریاد پسری کل سالن رو فرا گرفت.

-کمک، توروخدا کمک کنید.


بچه ها با برداشتن برانکارد سریع به بیرون رفتن و چند دقیقه بعد پسرک مو فرفری با چشم های بسته و صورت خونی و لباس خونی وارد بیمارستان شد.

علیرضا منتظر گفتن وضعیت اون پسر از زبان دکتر شد.


"ببرینش اتاق عمل، همراه ایشون کی هستن؟"

پسری که چند لحظه پیش با فریاد کمک وارد بیمارستان شده بود، جلو اومد.

دستای خونیش رو بالا گرفت و آروم من رو زمزمه کرد.

"لطفا کارای عملشون رو انجام بدید، وضع وخیمی دارن"

تخت پسر رو گرفت و هل داد و به سمت اتاق عمل بردش.

بهش نگاه کرد..از نظر علیرضا اون قشنگترین پسری بود که دیده بود..


•مهدی•

امضا کردم و برگه رو تحویل پسری که اونجا وایساده بود دادم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم.


گوشه لبم هنوز خون میومد و پاره بود.

شخصی که بهش برگه رو دادم جلو اومد و دستمال نمداری جلوم گرفت.


-بیا اینو بگیر خون گوشه لبتو پاک کن.

تشکر کوتاهی کردم و دستمالو ازش گرفتم.

انتظار داشتم بره اما کنارم نشست و دستمالو ازم گرفت.


سرم رو به سمت خودش برگردوند و با دقت مشغول پاک کردن و تمیز کردن زخمم شد.

دستمالو دور کرد و لحظه آخر انگشت شستش رو روی لبم کشید.


-وقتی میگم زخمتو پاک کن یعنی این.

لبخند کوچیکی زدم..به نظر پسر خوبی میومد.

-جای دیگت زخم نیست؟

+نه مرسی..زخم اصلیو سعید داره..

-سعید؟

+همونی که تصادف کرده.

-اها..! اون که وضعش خیلی بد بود..بعید میدونم با حال خوب از اتاق عمل بیاد بیرون..تو موقع تصادف تو ماشین بودی؟

من از تمام حرفش یه چیز فهمیدم."بعید میدونم با حال خوب از اتاق عمل بیاد بیرون"


حال سعید خوب نبود..چیزی بود که تو مغزم اکو میشد..

با تکون های دستی از شوک درومدم.

-خوبی؟صدامو میشنوی؟اقا پسر؟

سرم رو تکون دادم و جوری که فقط خودم میشنیدم شروع به صحبت کردم.دیوونه شده بودم..حس جنون بم دست داده بود.


+سعید..سعید داره میمیره...پسرکم حالش خوب نیست..من بدون اون دووم نمیارم..

دستشو رو کمرم گذاشت و شروع به نوازش کرد.

-باشه اروم باش..ببخشید..خوب میشه..سعید حالش خوب میشه..نگرانش نباش..


آروم کمرم به سمتش کشیده شد..آروم تو بغلش فرو رفتم. و آروم آروم داستان عاشقی من شروع شد.


•علیرضا•

بعد از سه ساعت عمل سختی که داشتیم از اتاق عمل بیرون اومدیم.

خوشبختانه خوب بود..فقط چندتا احتمال وجود داشت و تا وقتی که بهوش نیاد نمیتونیم بفهمیم چیه.


خسته نباشیدی به دکتر افشار گفتم و به سمت کریم که گوشه سالن کنار پسری نشسته بود رفتم.

پسره همراه کسی بود که عملش کردیم.

سرش روی پای کریم بود و خواب بود.


کریم با دیدنم لبخندی زد و آروم زمزمه کرد:خسته نباشی پسر! عمل چطور بود؟

-خوب بود..زنده بیرون اوردیمش..چندتا احتمال هست فقط.. ممکنه که بره کما..و یا ممکنه که وقتی بهوش بیاد یه نقضی توی بدنش به وجود اومده باشه.آسیب به نخاعش یکم زیاد بوده...


+باشه باشه..فقط..اینارو به این پسره نگیا..از دهنم پرید گفتم وضعش خوب نیست بدبخت حالش خیلی بد شد..

-کریم؟

+ها؟

-خوشت اومده؟

-از؟

+این پسره؟

-علی..فقط از جلو چشام گمشو..

خندیدم..

+میگم کریم؟از این پسره که عملش کردیم اطلاعاتی چیزی نداریم؟

-نه..هروقت این پسره فرفری بیدار شد ازش میپرسم بهت میگم..

به پسر فرفری ای که گفت نگاه کردم..

+کریم دقت کردی دوتاشون فرفرین؟اون پسره هم فرفری بود..

-شاید داداشن..

+نمیدونم..ولی خیلی خوشگله کریم..

-من باید به تو بگم خوشت اومده نه تو به من..

+بگو ولی من مثل تو نیستم میگم خوشم اومده.

پس گردنی ای بهم زد و خندید.


کریم برای من دقیقا مثل داداش بزرگتری بود که هیچوقت پشتمو خالی نکرده بود.دوسش داشتم و بدون ترس از قضاوت شدن همه چیو بهش میگفتم..



Report Page