Honeyed Red Thread

Honeyed Red Thread

Blue Spring

توی این خواب، جونگسونگ داره می‌میره.

دور و برشون پر از معماری‌های سبک گرجیه و جلیقه‌هایی به تن دارن که یقه اشون خفه‌کننده‌ست.

روی کف سرد و کاشی‌کاری‌شده‌ی یه اتاق تاریک و دورافتاده افتادن و جونگوون دستش رو روی خونی که از گردن جونگسونگ بیرون می‌زنه فشار داده.

خدایا، این همه خون.

دست‌هایی روی سینه‌ی جونگوون فشار میارن و وقتی جونگوون به صورت جونگسونگ نگاه می‌کنه، چشم‌هاش پر از ترسه.

آدرنالین توی رگ‌هاش جریان داره و جونگوون کم‌کم متوجه می‌شه که اصلاً سعی نداره جلوی خونریزی رو بگیره؛ بلکه داره چاقو رو عمیق‌تر فرو می‌کنه.

این‌همه خون... این‌همه خون.

جونگوون با وحشت از خواب می‌پره.

وسط زمستونه و تازه دیروز اولین برف سال اومده، اما پتوها دارن خفه‌اش می‌کنن. جونگوون نمی‌تونه نفس بکشه، اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه، برای همین پتوهاش رو کنار می‌زنه و کورکورانه دستش رو بین ملحفه‌ها می‌چرخونه تا گوشیش رو پیدا کنه.

ساعت رو چک می‌کنه و می‌بینه حسابی از نیمه‌شب گذشته.

جونگوون توی هوای سرد دراز کشیده و یکی از تمرین‌های تنفسی‌ای رو انجام می‌ده که مادربزرگش هر هفته براش میفرسته.

جونگوون چشم‌هاش رو پاک می‌کنه و حالا دیگه مطمئنه که دست‌هاش رو به خون آغشته کرده.

پاهاش رو از تخت آویزون می‌کنه و با انگشت‌هاش دنبال دمپایی‌هاش می‌گرده و با فشار ناگهانی درد روی مفاصلش، صورتش درهم می‌ره؛ سنگینی دونستن چیزهایی بیشتر از چیزی که باید بدونه، استخون‌هاش رو سنگین و حرکت‌هاش رو کند کرده.

همین که می‌ایسته، چشم‌هاش ناخودآگاه اتاق خواب رو می‌گردن تا سریع بقیه رو بشماره و با تعجب می‌بینه فقط سونگهون همراهشه.

جونگوون یواشکی وارد راهرو می‌شه و نور کم‌رنگ تلویزیون رو از اتاق نشیمن می‌بینه.

ریکی و سونو روی مبل خوابشون برده و تقریباً روی هم افتادن و خوراکی‌های مختلف روی میز جلوشون پخش شده، در حالی که تلویزیون یه فیلم ترسناک پخش می‌کنه.

جونگوون تلویزیون رو خاموش می‌کنه و آروم پتو رو روی هر دوتاشون می‌کشه.

بعد سریع سری به اتاق هیسونگ می‌زنه و می‌بینه تو خواب عمیقیه.

خب، حالا همه رو پیدا کرده، به‌جز—

جونگوون قبل از چرخوندن دستگیره‌ی اتاق جیک و جونگسونگ مکث می‌کنه.

جیک جوری خوابیده که محاله راحت باشه؛ یه پاش بیرون از پتو توی هوای سرده و دستش دور سرش پیچیده.

جونگوون پاش رو دوباره زیر پتو می‌ذاره و با ملایمت دستش رو باز می‌کنه تا کنار بدنش قرار بگیره.

بعد برمی‌گرده و چشمش به جونگسونگ می‌افته که آروم نفس می‌کشه. توی گوش‌هاش گوش‌گیر گذاشته و یه چشم بند روی چشم‌هاشه.

جونگوون به ماه‌گرفتگی روی پوست جونگسونگ خیره می‌شه.

یه جایی، خیلی عمیق، زیر لایه‌های چندین و چند زندگی، جونگوون فکر می‌کنه شاید خودش دلیل به‌وجود اومدن اون ماه‌گرفتگیه.

تو یک زندگی، چاقویی عمیق توی گردنش فرو رفته بود؛ تو یکی دیگه، لب‌هایی پشیمون روی همون پوست قرار گرفته بودن.

جونگوون از تصورش می‌لرزه.

می‌دونه گم شدن توی گذشته خطرناکه؛ نخ‌های شل و درهم‌تنیده‌ای که کم‌کم به چیزی ترسناک و وحشتناک تبدیل می‌شن، تا جایی که وقتی سعی کنی از هم بازشون کنی، همه‌چیز یک‌جا از هم می‌پاشه.

با احتیاط خودش رو توی فضای خالی شبیه جونگوون که جونگسونگ توی تختش براش گذاشته می‌کشونه و سریع زیر پتو می‌ره، قبل از اینکه سرمای هوا وارد بشه و جونگسونگ رو سرد کنه.

جونگسونگ تکون می‌خوره و صدای خش‌دار و خواب‌آلودش وقتی زمزمه می‌کنه «جونگوون؟» مو به تن جونگوون سیخ می‌کنه. هنوز چشم بند روی چشم‌هاشه.

«هنوز بیداری؟»

«کابوس دیدم.» جونگوون این رو زیر لب می‌گه و با احتیاط انگشت‌هاش رو لای انگشت‌های جونگسونگ قفل می‌کنه.

انگار دوباره می‌تونه نفس بکشه.

«اوه...» جونگسونگ با همدردی جواب می‌ده و دست جونگوون رو فشار می‌ده. «بیا اینجا.»

دست گرمش پشت گردن جونگوون قرار می‌گیره و آروم اون رو به گودی گردنش می‌کشونه.

جونگوون خودش رو جابه‌جا می‌کنه تا روی سینه‌ی جونگسونگ قرار بگیره و گوشش رو محکم روی قلبش می‌ذاره.

صدای تپش قلبش باعث می‌شه جونگوون از شدت آرامش دلش بخواد گریه کنه.

جونگوون سعی می‌کنه ضربان قلب خودش رو با جونگسونگ هماهنگ کنه تا لرزش دست‌هاش آروم بشه.

یه بخش کوچیک و غیرقابل توضیح از وجود جونگوون از جونگسونگ متنفره.

ازت متنفرم که منو به این حال می‌ندازی.

ازت متنفرم که این‌قدر دوست‌داشتنی‌ای.

ازت متنفرم که دوستم داری.

هیچ‌کدومش منطقی نیست.

وقتی پای جونگسونگ وسط باشه، هیچ‌چیز هیچ‌وقت منطقی نیست.

جونگوون دوباره زیادی به بودن کنارش عادت کرده؛ فراموش کرده چه چیزی اول کار باعث شد از ترس خودش رو از جونگسونگ دور کنه.

می‌دونه نباید به افکاری که از دل تاریکی شب بیرون میان گوش بده، اما اون جمله مدام توی ذهنش تکرار می‌شه:

ما یه تراژدی خواهیم بود.

شاید جونگوون باید کم‌کم ازش فاصله بگیره.

این به نفع خودته.

جونگوون خیلی به این فکر نمی‌کنه که این کار چقدر شبیه فرار کردن دوباره‌ست.


───


پروموشن‌های کامبکشون اواخر بهار تموم می‌شه و برای همین وقتی تابستون رو صرف آماده شدن برای تور کوچیک شوکیس آمریکا می‌کنن، همه‌چیز یه‌کم غیرواقعی به نظر می‌رسه.

یه جور تردید و دودلی دور و بر این تور هست، ولی مدیریت نسبتاً مطمئنه که اجراها بدون مشکل پیش می‌رن.

در هر صورت، رقص‌های قدیمی و جدیدشون رو تمرین کرده بودن، اما حالا نوبت تمرین با لباس، و برنامه‌ریزی برای زمان‌های آزاد کوتاهشون بین برنامه‌هاست.

فقط قراره به پنج شهر برن—نیویورک، شیکاگو، دالاس، لس‌آنجلس و سیاتل—اما جونگوون از یه انرژی برخورداره که مدت خیلی خیلی زیادیه حسش نکرده.

جونگسونگ می‌خنده. «خیلی هیجان‌زده به نظر میای.»

الان فقط خودشون توی اتاق تمرینن و بقیه قراره بعداً بهشون ملحق بشن.

جونگوون با لبخند بین پاهاش جابه‌جا می‌شه. «هستم. خیلی، خیلی هیجان‌زده‌ام.»

«خیلی بامزه‌ای.»

جونگسونگ درست وقتی این رو می‌گه که جونگوون روی پنجه‌ی پاش می‌چرخه، برای همین وقتی جونگوون از تعجب تعادلش رو از دست می‌ده و می‌افته، جونگسونگ می‌دونه باید بگیرتش.

«وونی دست‌وپاچلفتی، وونی دست‌وپاچلفتی...» با آهنگ و کش‌دار می‌خونه.

برای لحظه‌ای، وقتی دست‌های جونگوون رو گرفته، حالت صورت جونگسونگ نرم می‌شه.

«وونی خوشگل، وونی خوشگل.»

جونگوون به سختی آب دهنش رو قورت می‌ده و خودش رو عقب می‌کشه.

«بیا دوباره اون دنس‌بریک رو تمرین کنیم، هیونگ.»

این رو در حالی می‌گه که می‌ره آهنگ رو عوض کنه و لحنش رو دوباره جدی می‌کنه.

اما وقتی جونگسونگ وسط یه حرکت پرشی قرار داره، جونگوون اون‌قدر بلند که جونگسونگ بتونه از روی صدای موسیقی بشنوه، زیر لب می‌گه:

«تو هم بامزه‌ای.»

جونگسونگ از تعجب زمین می‌خوره، اما جونگوون اونجاست تا بگیرتش.

جونگوون با لبخند می‌گه: «تلافی بود.»

به نظر نمیاد جونگسونگ از اون یه ذره انتقام ناراحت باشه.

جونگوون و جونگسونگ توی هواپیما به نیویورک اتفاقی کنار هم می‌شینن و وقتی برای تعیین هم‌اتاقی‌های هتل قرعه‌کشی می‌کنن، باز هم اسم‌هاشون کنار هم درمیاد.

جونگوون می‌گه: «عجیبه.»

جونگسونگ چیزی رو پشت سرش به ریکی می‌ده.

«آره، خیلی عجیبه.»

دو اجرای اول تقریباً همون‌قدر بی‌دردسر پیش می‌رن که جونگوون امیدوار بود.

با اینکه استف ها مدام سعی می‌کنن منصرفش کنن، جونگوون تا جایی که دستاش جا دارن گل‌ها، نامه‌ها و عروسک‌های گربه‌ای که طرفدارها براش گذاشتن رو تو بغلش جا میده.

و الان تازه اولین لایو جشنیشون رو تموم کردن؛ هر هفت نفرشون توی اتاق جونگوون و جونگسونگ دور هم جمع شدن و لیوان‌هایی از نوشیدنی‌هایی با رنگی نامحسوس شبیه شراب توی دستشونه.

جونگسونگ برای یاداوری خاطرات قدیمی، جلوی دوربین با حالت کاملاً جدی گفته بود:

«آب انگوره.»

یک شهر تموم شده، چهار شهر دیگه مونده.

جیک زودتر از همه رفته خوابیده بود و بعد بقیه هم کم‌کم یکی‌یکی رفتن تا فقط اون دوتا بمونن.

جونگسونگ سرش روی شونه‌ی جونگوون افتاده و خوابش برده و جونگوون سعی می‌کنه تعداد کک‌ومک‌های صورتش رو بشمره که سونو از دم در صدا می‌زنه:

«جونگوونی! جی هیونگ—»

سونو گوشه‌ی اتاق می ایسته و همون‌جا خشکش می‌زنه.

بی‌صدا گوشیش رو درمیاره و ازشون عکس می‌گیره.

صدای شاتر جونگوون رو از حالت خلسه بیرون می‌کشه.

«چی؟ چی شده؟»

سونو با لحنی کاملاً خونسرد می‌پرسه: «چیزی که من می‌بینم رو نمی‌بینی؟»

«چی رو؟»

جونگسونگ روی شونه‌ی جونگوون جابه‌جا می‌شه و پاهاشون روی هم قرار می‌گیره، در حالی که خودش رو بیشتر به جونگوون نزدیک می‌کنه.

سونو به باقی اتاق هتل اشاره می‌کنه.

«اینجا این‌همه جا برای نشستن هست! سه تا صندلی راحتی دیگه اینجاست. چرا شما دوتا باید توی یکی از اون‌ها این‌جوری مچاله بشین؟»

فقط یه ذره به پهلوهای جونگوون فشار اومده.

«خوابیده، هیونگ. نمی‌تونم همین‌جوری جابه‌جاش کنم.»

«تو از همه بهتر می‌دونی که با یه تکون کوچیک بیدار نمی‌شه.»

«ولی اگه بقیه به جا برای نشستن نیاز داشته باشن چی؟» جونگوون با لب‌های آویزون غر می‌زنه.

سونو میاد کنارش و دستش رو روی شونه‌ی راست جونگوون می‌ذاره، حواسش هست که سر جونگسونگ اون طرف شونه‌شه.

«کدوم بقیه‌ جونگوونا؟»

چند لحظه به هم خیره می‌شن.

جونگوون یه نگاهی بهش می‌ندازه که انگار معنی‌ش اینه:

هیونگ، بذار این یکی رو برای خودم داشته باشم.

سونو هم با نگاهی جواب می‌ده که انگار می‌گه:

اگه می‌خواستی، می‌تونستی بیشتر از اینم داشته باشی.

جونگوون به این نتیجه می‌رسه که اصلاً از داشتن قدرت تله‌پاتی خوشش نمیاد.

دیگه نه ذهن‌خوانی، نه نگاه‌های معنی‌دار و پر از منظور.

سونو بعد از اون دیگه کاری به کارشون نداره و آخرش جونگوون همون‌جا روی صندلی خوابش می‌بره.

صبح روز بعد از گرفتگی گردنش غر می‌زنه، اما وقتی می‌بینه جونگسونگ انگار بهتر از همیشه خوابیده، از کاری که کرده پشیمون نیست.


───


همه‌چیز انگار داره خراب می‌شه.

نه، واقعاً این‌طور نیست.

اما خدای من، حسش دقیقاً همینه.

شیکاگو به اندازه‌ی کافی خوب و بی‌دردسر گذشته و حالا چمدون‌هاشون از بس سوغاتی و خرت‌وپرت توریستی جمع کردن، زیادی پر شده.

جونگوون و جونگسونگ به شکلی عجیب همچنان هم‌اتاقی هتل همدیگه‌ان.

جونگسونگ یه بار با سوت گفته بود: «شانس واقعاً بعضی وقت‌ها خیلی عجیبه.»

اما توی دالاس یه کم به مشکل می‌خورن.

یا شاید هم جونگوون فقط دنبال یه چیزی می‌گرده که بد پیش بره.

شب بعد ، جونگسونگ راهش رو سد می‌کنه.

«هی، همه‌چیز خوبه؟»

جونگوون سرش رو بالا نمیاره و به لباس‌هایی که برای سومین بار اون شب با وسواس تا می‌کنه خیره مونده.

«آره، چرا نباید باشه؟»

جونگسونگ با احتیاط پیراهنی رو که جونگوون داشت تا می‌کرد از دستش می‌گیره.

«فقط خیلی مضطرب به نظر میای.»

«همه‌چیز خوبه.» جونگوون دوباره تکرار می‌کنه و پیراهن رو از دستش می‌قاپه.

اخم می‌کنه.

حالا دوباره چروک شده.

«باشه، باشه.» جونگسونگ تسلیم می‌شه.

روی تخت جونگوون دراز می‌کشه و نگاهش می‌کنه که حالا مشغول مرتب کردن دوباره‌ی کیف لوازم بهداشتیشه.

حدود پنج دقیقه‌ی دیگه ساکت می‌مونه، قبل از اینکه دوباره بپرسه:

«مطمئنی همه‌چیز خوبه؟»

جونگوون ناله‌ای می‌کنه.

«چرا این‌قدر گیر دادی بهش؟»

جونگسونگ اخم می‌کنه.

«چون برام مهمی.»

جونگوون الان اصلاً نمی‌تونه این حرف رو بشنوه.

«می‌شه فقط—» نفسش رو با شدت داخل می‌کشه و بلند می‌شه. «می‌شه الان بهم گیر ندی؟»

«من نمی‌خوام بهت گیر—»

«ولی این‌طور به نظر میاد.»

جونگوون به سمت حمام می‌ره.

جونگسونگ دنبالش می‌کنه.

«فقط به نظرم یه چیزی درست نبود—»

«و من هی دارم بهت می‌گم همه‌چیز خوبه.»

جونگوون در رو محکم پشت سرش می‌کوبه.

همون لحظه که نفسش رو بیرون می‌ده و ذهنش کم‌کم آروم می‌شه، پشیمونی سرتاسر وجودش رو می‌گیره.

عصبانیتش فروکش می‌کنه و با خجالت در رو باز می‌کنه.

جونگسونگ هنوز همون‌جا ایستاده؛ انگار اصلاً ناراحت نشده.

«ببخشید که در رو تو صورتت کوبیدم.»

جونگسونگ شونه بالا می‌اندازه.

«این چیزی نیست که بابتش نگرانم، جونگوون.»

«با این حال... ببخشید. حق نداشتم این‌طوری باهات رفتار کنم.»

«عذرخواهیت رو قبول می‌کنم.»

نورهای این هتل کم‌سو هستن و جونگسونگ یه‌جورایی توی تاریکی گم شده. شبیه یه روحه.

جونگوون اعتراف می‌کنه:

«در اصل همه‌چیز خوب نیست.»

جونگسونگ دستش رو دور شونه جونگوون میندازه واون‌ رو به سمت تختش می‌بره و هر دو روی تخت جونگسونگ دراز می‌کشن.

«خب، چی شده؟»

جونگوون آه می‌کشه و صورتش رو می‌ماله.

«برای فردا یه مصاحبه‌ی دقیقه‌نودی برامون جور شده، پس نمی‌تونیم بریم اون رستورانی که ریکی این‌همه منتظرش بود. می‌دونی که من از دیدن قیافه‌ی ناامیدش متنفرم.»

جونگوون با ناله‌ای انگشت‌هاش رو می‌کشه.

«یکی از رقصنده‌های بکاپ مچ پاش پیچ خورده، پس فرممون قراره عجیب به نظر برسه. بعد من صورت‌حساب بیمارستانش رو دیدم و قسم می‌خورم اون عدد پنج سال از عمرم کم کرد.»

جونگسونگ می‌خنده، ولی اجازه می‌ده جونگوون ادامه بده.

«یکی از پیراهن‌هام یه دکمه کم داره و اصلاً نمی‌دونم کجاست. اگه توی نیویورک گمش کرده باشم، احتمالاً الان توی شکم یه موش خیابونیه و این واقعاً منو ناراحت می‌کنه، هیونگ.»

جونگسونگ یادآوری می‌کنه: «ما که حتی فرصت نکردیم مترو رو ببینیم. احتمالاً توی شکم یه کبوتره.»

«یادم ننداز که حتی نتونستیم سوارش بشیم.» جونگوون با حسرت می‌گه. «من همیشه دلم می‌خواسته اون موش پیتزایی رو ببینم. حتی اگه دکمه‌ی پیراهنم رو بخوره هم مشکلی ندارم.»

جونگسونگ روی شونه‌ش می‌زنه.

«دفعه‌ی بعد می‌بینیمش.»

جونگوون می‌دونه که جونگسونگ هم می‌دونه واقعاً هیچ‌چیز اشتباهی پیش نیومده؛ درست همون‌طور که خودش گفته بود.

حداقل هیچ چیز واقعاً مهمی.

تمام چیزهایی که همین الان ردیف کرد، فقط اتفاق‌های کوچیکی بودن که باعث شدن بیشتر از قبل عصبی و بی‌قرار بشه.

این بداخلاقی‌ها واقعاً تقصیر خودشه.

جونگوون تمام مدت شوکیس سعی کرده بود حتی یک بار هم دست جونگسونگ رو نگیره.

تا الان موفق شده بود.

اما راستش بیشتر از اینکه حس موفقیت داشته باشه، حس می‌کنه شکست خورده.

جونگسونگ نگاهش می‌کنه که چطور انگشت‌هاش رو دور حلقه‌ای که هنوز از دستش درنیاورده می‌چرخونه.

طبق یک قانون نانوشته، می‌پرسه:

«می‌دونی همیشه با دست‌هات ور می‌ری؟ تا حالا بهش توجه کردی؟»

جونگوون یه نفس کوتاه بیرون می‌ده که حتی به خنده هم شبیه نیست.

«همه با دست‌هاشون ور می‌رن، هیونگ.»

جونگسونگ زمزمه می‌کنه: «درسته.»

تظاهر می‌کنه که خمیازه می‌کشه و یکی از دست‌هاش رو روی سینه‌ی جونگوون، درست کنار دست خودش می‌ذاره.

شبیه یه دعوته.

«تو با دست‌های منم همیشه ور می‌ری.»

جونگوون دستش رو فقط یه ذره نزدیک‌تر می‌بره.

«اگه بخوای، می‌تونم دیگه این کارو نکنم.»

جونگسونگ برمی‌گرده و جدی نگاهش می‌کنه.

«هیچ‌وقت این کارو نکن.»

جونگوون تصمیم می‌گیره به این شکنجه‌ای که خودش برای خودش درست کرده پایان بده.

اولین قدم رو برمی‌داره و انگشت‌های کوچیکشون رو به هم قلاب می‌کنه.

بعد اجازه می‌ده جونگسونگ دستشون رو کاملاً توی هم گره بزنه.

وزوز مضطرب‌کننده‌ای که توی بدن جونگوون بود، بلافاصله محو می‌شه و جونگوون متوجه می‌شه که حتی بعد از دو سال، هنوز هم این حقیقت سر جاشه—فکر نمی‌کنه بتونه جونگسونگ رو رها کنه.

و تمام کاری که از دستش برمیاد اینه که محکم‌تر نگهش داره.



Report Page