Honeyed Red Thread

Honeyed Red Thread

Blue spring

ریکی و سونو دوباره شروع کردن به حرف زدن. وقتی منتظرن نوبتشون برای عکاسی‌های چوسوک برسه، یواشکی با هم پچ‌پچ می‌کنن و نگاه‌های شیطنت‌آمیزی بین خودشون ردوبدل می‌کنن که احتمالاً باید جونگوون رو نگران کنه.

و واقعاً هم نگرانش می‌کنه.

ولی فعلاً فقط خوشحاله که این دوتا دوباره دارن با هم حرف می‌زنن.

جونگوون فقط به خاطر اینکه تونسته این دو نفر رو با هم آشتی بده، لیاقت داره لقب «بهترین لیدر ماه» رو بگیره.

البته که عملاً هیچ کاری نکرده، ولی تقریباً مطمئنه دلیل اینکه دوباره دارن با هم حرف می‌زنن اینه که دارن درباره‌ی خودش حرف می‌زنن.

جونگوون فقط باید بذاره هر ضربه‌ای که قراره از طرف این دوتا بخوره، یکی‌یکی از راه برسن و باهاشون کنار بیاد.

جونگوون مشغول کار با گوشیشه که جونگسونگ سرش رو روی پاهاش می‌ذاره؛ بالاخره عکاسی خودش تموم شده.

توی یه مکان فرهنگی کوچیک هستن؛ بازسازی یه هانوک قدیمی که انگار اون‌ها رو به گذشته برده.

انگشت‌های جونگوون بی‌اختیار روی نقش‌های گل‌دار نقره‌ای هانبوک جونگسونگ کشیده می‌شن.

«خوشگل شدم، مگه نه؟»

جونگسونگ شوخی‌کنان از پایین بهش نگاه می‌کنه.

جونگوون وانمود می‌کنه هنوز حواسش به گوشیشه.

«آره، شدی.»

«اوه.»

جونگسونگ سرخ می‌شه.

دست‌هاش روی سینه‌ش دستپاچه به هم می‌خورن و نگاهش به هر جایی می‌ره جز جونگوون.

«تو هم خوشگل شدی.»

جونگوون دستش رو توی موهای جونگسونگ می‌ذاره و با ملایمت بین تارهای موهاش دست می‌کشه.

«ممنون.»

جونگوون پلک می‌زنه و برای یه لحظه، چند صد سال جوون‌تره.

گیاه‌های اطرافشون واقعی‌ان؛ به‌سختی دارن آخرین نفس‌هاشون رو می‌کشن، چون پاییز خودش رو با رنگ‌های زنده‌ی درخت‌ها نشون داده.

دیگه تو یه لوکیشن فیلم‌برداری نیستن.

توی یه قصر واقعی تو دوران چوسان هستن.

سر جونگسونگ هنوز روی پاهای جونگوونه و دست‌های جونگوون هنوز لای موهاش حرکت می‌کنن.

چیز زیادی تغییر نکرده.

جونگوون لباس‌های ساده و معمولی پوشیده، احتمالاً لباس یکی از خدمه‌ی قصر.

اما جونگسونگ هانبوکی از جنس ابریشم پوشیده که با نخ‌های طلایی و پارچه‌های ظریف دیگه تزئین شده.

باوقار به نظر می‌رسه.

ظریف.

شیک.

مثل یه شاهزاده.

زیباست.

جونگوون کنترلی روی بدن خودش نداره وقتی خم می‌شه تا گونه‌ی جونگسونگ رو ببوسه؛ حرکتی که انگار صدها بار قبل انجامش داده و بدنش خودش راهش رو بلده.

رازی از تاریخ که هیچ‌کس هیچ‌وقت ازش خبردار نخواهد شد.

«جونگوون؟ کجا رفتی؟»

جونگوون از جا می‌پره.

دوباره برگشته به زمان حال.

استخون‌هاش سنگین‌تر به نظر می‌رسن، اما چشم‌هاش برق می‌زنن.

لب‌هاش حتی نزدیک گونه‌ی جونگسونگ هم نیستن، با اینکه سر جونگسونگ هنوز روی پاهاشه و دست‌های جونگوون هنوز توی موهاشن.

جونگسونگ با محبت بهش لبخند می‌زنه.

«اینجایی؟ دلم برات تنگ شده بود.»

جونگوون با لرزش نفسش رو بیرون می‌ده.

انگشت شستش رو دور گوش جونگسونگ می‌کشه و روی پیرسینگ لاله‌ی گوشش می‌ماله.

«منم دلم برات تنگ شده بود.»

جونگسونگ با نگرانی صدایی درمیاره.

«تو...»

ابروهاش در هم می‌رن.

«داری گریه می‌کنی؟»

جونگوون چشم‌هاش رو پاک می‌کنه.

خیسن.

«آه، نگرانش نباش.»

آرومش می‌کنه.

«فقط یه چیز خیلی زیبا دیدم.»

جونگسونگ هنوز قانع نشده به نظر می‌رسه، برای همین جونگوون دستش رو می‌گیره و کمکش می‌کنه از جاش بلند بشه.

اما دستش رو ول نمی‌کنه.

«درخت‌ها این موقع از سال از همیشه قشنگ‌ترن. وقتی کارمون تموم شد، بیا یه دوری بزنیم.»

جونگوون پیشنهاد می‌ده.

جونگسونگ دستش رو محکم‌تر می‌گیره.

«بریم.»


───


جونگوون روی تخت جدید جونگسونگ دراز کشیده و با کنسول ریکی، Animal Crossing بازی می‌کنه.

جونگسونگ هر بار که وارد اتاق خودش و جیک می‌شه و می‌بینه جونگوون از قبل اونجاست، همیشه غر می‌زنه؛ اما هیچ اثری از ناراحتی واقعی روی صورتش نیست وقتی خودش رو روی تخت بالا می‌کشه و دستش دور جونگوون جا می‌گیره.

جونگوون چند بار پشت سر هم با یه تبر سنگی به همون درخت می‌کوبه و می‌گه:

«هیونگ.»

«هوم؟»

جونگسونگ این صدا رو توی پوست جونگوون زمزمه می‌کنه.

صداش خواب‌آلود به نظر می‌رسه.

جونگوون تبرش رو با یه تبر معمولی عوض می‌کنه و درخت با یه ضربه از جا کنده می‌شه.

«به سولمیت ها باور داری؟»

جونگسونگ با گوش جونگوون بازی می‌کنه و با خنده‌ای آروم نفسش رو بیرون می‌ده.

«این فیلم‌های عاشقانه‌ی فانتزی دارن روا تاثیر میذارن جونگوونا؟»

جونگوون سرش رو عقب می‌بره تا جونگسونگ بتونه پوست سرش رو بخارونه و جونگسونگ هم همراهی می‌کنه.

«فقط کنجکاو بودم.»

جونگوون زیر لب می‌گه.

این اواخر، مدیریت بیشتر تشویقشون می‌کنه که آهنگ‌سازی رو تمرین کنن و چیزهایی که می‌نویسن رو نشون بدن.

و هر بار، بدون هیچ استثنایی، مداد جونگوون—و نوت گوشیش—دوباره و دوباره به یه جای مشخص برمی‌گردن.

و کلماتی پوشیده از عسل که روی پوست لکه‌هایی به شکل قلب باقی می‌ذارن.

اجتناب‌ناپذیری‌ها.

رگ های نجات.

سولمیت ها.

وقتی مربی ترانه‌سرایی‌شون یکی از نوشته‌های اخیر جونگوون رو خونده بود، با شوخی گفته بود:

«جونگوون‌شی، یه کم رمانتیکی، نه؟»

«یه کم.»

جونگوون قبول کرده بود.

اما چیزی که واقعاً توی ذهنش می‌گذشت این بود:

من فقط داشتم درباره‌ی جونگسونگ می‌نوشتم.

حالا جونگسونگ پشت گردن جونگوون زمزمه‌ای می‌کنه و جونگوون لرزش صداش رو حس می‌کنه که از ستون فقراتش پایین می‌ره.

«نه.»

بالاخره تصمیم می‌گیره جواب بده.

«ولی آره.»

«این دیگه یعنی چی؟»

جونگسونگ همچنان با یه دست پوست سر جونگوون رو می‌خارونه و دست دیگه‌ش رو دور کمر جونگوون حلقه کرده و آروم روی شکمش می‌کشه.

و اگه جونگوون گربه بود، مطمئن بود الان داشت خرخر می‌کرد.

و مطمئن بود جونگسونگ هم از این موضوع خیلی خوشش می‌اومد.

«گاهی فکر می‌کنم سرنوشت واقعاً وجود داره.»

جونگوون آروم شروع می‌کنه.

«اینکه الان اینجام، کنار هر شش‌تاتون، دقیقاً به این شکل... یه کم شبیه سرنوشته.»

«اینکه ممکن بود هرکسی رو، هر زمانی، ملاقات کنم... فکر کنم یه ذره سرنوشت توی شانس و اقبال وجود داره.»

جونگسونگ دست از مالیدن شکم جونگوون می‌کشه تا فکر کنه و جونگوون یه ناله‌ی اعتراض‌آمیز می‌کنه.

جونگسونگ دوباره دستش رو به حرکت درمیاره و همزمان ادامه می‌ده:

«ولی فکر کنم فقط همینه؛ یه ذره.»

«چون حتی اگه آدم‌ها مقدر شده باشن تا همدیگه رو ملاقات کنن، با هم باشن، نیمه‌گمشده‌ی هم باشن... اگه برای رابطه‌شون تلاش نکنن، هیچ معنایی نداره.»

«سرنوشت‌هایی که از قبل نوشته شدن، وقتی هیچ عمقی توی رابطه نباشه، ارزش چندانی ندارن، مگه نه؟»

«درسته.»

جونگوون سر تکون می‌ده.

«تو بهشون باور داری؟»

جونگسونگ دوباره کنجکاوانه می‌پرسه.

«هنوز مطمئن نیستم.»

جونگوون دروغ می‌گه.

«اینکه آدم‌ها برای هم ساخته شده باشن یه کم ترسناکه. مخصوصاً اینکه ممکنه این اتفاق بارها و بارها تکرار بشه.»

«آدم‌ها ممکنه برای هم ساخته شده باشن، ولی این به این معنی نیست که کنار هم می‌مونن.»

جونگسونگ می‌گه:

«آدم‌های درست انتخاب می‌کنن که بمونن.»

جونگوون در جواب ساکت می‌شه.

جونگسونگ اصلاً شبیه کسی نیست که به این زودی‌ها قصد رفتن داشته باشه.

جونگوون امیدوار می‌شه بتونه همین قول رو بهش بده.


───


«این چیزی نیست که سفارش داده بودی، هیونگ.»

جونگوون و جونگسونگ توی یه رستوران جدید نشستن و غذا می‌خورن.

این تبدیل شده به یه برنامه‌ی همیشگی برای وقت‌هایی که بین برنامه‌های فشرده‌شون وقت خالی پیدا می‌کنن؛ معمولاً دوشنبه‌ها، وقتی سونگهون مجریه، جونگوون و جونگسونگ با هم بیرون می‌رن و رستوران‌هایی رو امتحان می‌کنن که هیچ‌وقت قبلاً نرفتن.

جونگوون سعی می‌کنه زیاد به این فکر نکنه که این برنامه فقط مخصوص خود اون دوتاست.

سعی می‌کنه زیاد به این فکر نکنه که این کارها خیلی شبیه قرار گذاشتنه.

فقط نصفه‌نیمه موفق می‌شه.

«نمی‌خوام مزاحم پیشخدمت بشم.»

جونگسونگ سرش رو تکون می‌ده.

«اینجا شلوغه و... اشکالی نداره. می‌تونم همین رو بخورم.»

جونگسونگ یه کاسه جَمپونگ سفارش داده بود، اما به جاش یه کاسه دنجانگ‌جیگه آورده بودن.

این دوتا زمین تا آسمون با هم فرق دارن و جونگوون اصلاً از این خوشش نمیاد که جونگسونگ چیزی رو که می‌خواسته نگرفته.

«ببخشید.»

جونگوون دستش رو بالا می‌بره تا توجه پیشخدمت رو جلب کنه.

«جونگوون، اشکالی نداره—»

اما جونگوون به حرفش گوش نمی‌ده.

وقتی پیشخدمت کاسه رو می‌بره و دوباره به آشپزخونه برمی‌گرده، جونگسونگ با پای خودش آروم به پای جونگوون می‌زنه.

«لازم نبود این کار رو برام بکنی.»

غر می‌زنه.

«من برای تو هر کاری می‌کنم، هیونگ.»

جونگوون پای خودش رو به پای جونگسونگ می‌زنه، اما به چشم‌هاش نگاه نمی‌کنه؛ چون می‌ترسه چیزی رو ببینه که نباید.

بعدتر، وقتی دارن آماده می‌شن که برن، جونگوون می‌پرسه:

«هنوز خیلی سیر نشدی، نه؟»

«هوم؟ جای دیگه‌ای می‌خواستی بریم؟»

«خب، یه دکه‌ی جدید همین اطراف هست که ذرت و پنیر می‌فروشه و—»

جونگسونگ فوراً از جاش بلند می‌شه.

«دوستت دارم.»

منم دوستت دارم.

جونگوون لبخند بزرگی می‌زنه.

«فکر می‌کنی چرا این رستوران رو انتخاب کردم؟»

جونگسونگ دستش رو می‌گیره و از در بیرون می‌کشه.

«بریم!»

جونگوون با دیدن ذوقش توی دلش می‌خنده.

عاشق ذرت و پنیری.

بعد ذهنش، کاملاً طبیعی، یه فکر دیگه رو پیش می‌کشه:

اگه تو مال من بودی، داشتن یه سولمیت اون‌قدرها هم بد نبود.

جونگوون اون فکر رو همون‌جا، جا می‌ذاره و سعی می‌کنه سرعت خودش رو با سرعت قدم‌های جونگسونگ هماهنگ کنه.



Report Page