Homeless

Homeless

𝙃𝘽


بین عکس‌ها متن وجود داره.

بهم گفت از مهاجرت بنویس. گفتم هجرت نوشتنی نیست، تا وقتی تجربه‌اش نکنی نمی‌فهمی. گفت درمورد تجربه‌اش بهم بگو. گفتم اولش شبیه وقتیه که می‌رفتی بازار و مامانت رو گم می‌کردی. نگاهت روی پاها می‌چرخید تا همون کفش آشنا رو پیدا کنی؛ اما فرقش اینه که تو دیگه هیچ‌وقت کفش مامان رو پیدا نمی‌کنی. باید بین غریبه‌ها ادامه بدی، لبخند بزنی و وانمود کنی که گم‌ نشدی و نترسیدی. که اگه نشون بدی ترسیدی، مثل بازنده‌ها بهت نگاه می‌کنن که ارزش سرمایه گذاری نداشتی.

یه‌کم می‌گذره، توی اتوبوس که نشستی به شهر نگاه می‌کنی. شهری که اسم خیابون‌هاش رو بلد نیستی؛ اما توش زندگی داری می‌سازی. شبیه اون بچه‌‌ای که توی پرورشگاه بزرگ می‌شه؛ می‌دونه خانواده‌ای داشته؛ اما الان منتظره تا غریبه‌ها انتخابش کنن چون از پرورشگاه خسته شده.‌ چون پرورشگاه برای موندن آسون نبود. چون توی پرورشگاه رویاهاش رو می‌کشتن، چون هر چقدر می‌دویید بازم سرجاش درجا می‌زد.


حالا اینجاست. توی یک خونه‌ی جدید؛ اما هنوز دلش برای اتاقش توی خونه‌ی قبلی تنگ می‌شه. دلش برای وقت‌هایی که مامان میومد و ازش می‌پرسید چیزی خورده یا نه تنگ می‌شه. دلش برای وقت‌هایی که دور هم جمع می‌شدن و مرور خاطره می‌کردن تنگ می‌شه. برای جشن تولدهایی که حالا از پشت گوشی توش شرکت می‌کنه تنگ می‌شه.


انگار اونجا، بدون اون، همه دارن به زندگیشون می‌رسن و اون ازشون جا مونده. انگار فرصت خاطره‌ساختن باهاشون رو از دست داده و درموردش نمی‌تونه اعتراض کنه چون باید ادامه بده. باید روی تصمیمش بایسته و قوی باشه؛ اما فقط گاهی... گاهی می‌خواد که همه‌چیز رو زمین بذاره تا یک‌نفر که می‌شناستش به سراغش بیاد و ازش معمولی‌ترین سوال‌ها رو بپرسه. بپرسه چرا چشم‌هات این شکلیه؟ ببینم گریه کردی؟ یا که حرف‌هایی بزنه که مختص خودشن، مثلاً: برای تو فلفل نریختم چون می‌دونستم تند دوست نداری. مشکی‌اش رو خریدم چون می‌دونستم فقط تیره می‌پوشی.


دلم می‌خواد برگردم به یکی از اون روزها و به خودم بگم: «خوب نگاه کن. این لحظه‌ها یه روزی می‌شن تمام چیزی که از خونه برات باقی مونده. این آدم‌ها رو محکم‌تر بغل کن. بیشتر کنارشون بشین. از روزهای معمولی خسته نشو. تو هنوز نمی‌دونی قراره چقدر دلت برای معمولی بودن روزهات تنگ بشه.»


و بی‌رحمانه‌ترین قسمتش اینجاست؛ اینکه دلت برای یه نفر تنگ می‌شه؛ اما نمی‌تونی بغلش کنی. می‌تونی عاشق خونه‌ات باشی؛ اما نمی‌تونی توش زندگی کنی. می‌تونی تمام تلاشت رو برای آینده بکنی؛ اما هر شب برای گذشته عزاداری کنی. همه چیز رو گم می‌کنی و دلت برای تعلق داشتن تنگ می‌شه.


اینجا کم‌کم یاد می‌گیری به هیچ‌کس وابسته نشی. چون آدم‌ها میان و می‌رن، چون نمی‌دونی تا کی قراره بمونی، چون از یه جایی به بعد حتی نمی‌دونی کجا رو باید خونه صدا کنی. توی کشور خودت غریبه شدی، توی کشور جدیدت هنوز غریبه‌ای و این سوال‌ها هرروز تکرار می‌شن و فقط خستگی برات می‌ذارن.


بعضی روزها حتی دلم نمی‌خواد با کسی حرف بزنم. چون اگه شروع کنم، نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم که چرا دلم برای یه خیابون معمولی تنگ شده، چرا شنیدن زبان مادریم توی مترو باعث بغضم می‌شه، چرا وقتی یه خانواده رو کنار هم می‌بینم، چند ثانیه بیشتر نگاشون می‌کنم.


چطور بگم گاهی دلم می‌خواد مریض بشم تا یکی باشه که برام سوپ درست کنه؟ چطور بگم دلم می‌خواد یه روز اون‌قدر خسته باشم؛ که یک نفر از راه برسه و بگه خودم همه‌چیز رو حل می‌کنم تو نگران نباش. چطور بگم دلم می‌خواد کسی دنبالم بگرده؟ چطور بگم دلم هم‌غصه، همراه و هم‌درد می‌خواد. کسی که با من همون شرایط رو تجربه کنه، نه اینکه از طریق گوشی بهش خبر بدم. چون وقتی می‌خوای درمورد سختی‌هات به کسی توی گوشی خبر بدی، جلوی خودت رو می‌گیری و می‌گی بیخیال! گفتنش فقط اون رو هم ناراحت می‌کنه.


بعضی وقت‌ها حتی وقتی اتفاق خوبی می‌افته، اولین کاری که می‌کنم اینه که گوشی‌ام رو برمی‌دارم تا به کسی که دوستش دارم خبر بدم. بعد یادم می‌افته درد فقط فاصله و چند ساعت پرواز نیست؛ درد اینه که نمی‌تونی شادی‌ات رو با یه بغل تموم کنی. نمی‌تونی بعد از یه روز سخت بری خونه و سرت رو بذاری روی شونه‌ی کسی که دوستش داری.


نمی‌دونم آخرش به همه‌چیزهایی که براشون اومدم می‌رسم یا نه. نمی‌دونم یه روزی می‌رسه که به این روزها نگاه کنم و بگم ارزشش رو داشت. نمی‌دونم و فقط می‌ترسم یه روز به تمام چیزهایی که به دست آوردم نگاه کنم و بفهمم در تمام این سال‌ها، اون‌قدر مشغول ساختن آینده بودم که فرصت زندگی کردن در لحظه‌هایی رو که داشتم، از دست دادم. 


من هنوز دارم ادامه می‌دم. هر روز بیدار می‌شم، کارهام رو انجام می‌دم، برای آینده تلاش می‌کنم و به بقیه می‌گم همه‌چیز خوبه. اما اگه یه روز برگشتم و دیدین بیشتر از چیزی که انتظار داشتین ساکتم، اگه دیدین بی‌دلیل به خونه نگاه می‌کنم، اگه دیدین برای یه دورهمی ساده، غذای مامان یا حتی صدای آدم‌هایی که دوستشون دارم ذوق می‌کنم، لطفاً تعجب نکنین. من فقط دارم سعی می‌کنم دوباره به چیزهایی نزدیک بشم که یه روزی داشتمشون و نمی‌دونستم چقدر خوشبختم.


شاید مهاجرت همین باشه؛ اینکه برای ساختن آینده‌ای که همیشه آرزوش رو داشتی، هر روز تکه‌ای از گذشته‌ات رو از دست بدی.


نمی‌دونم آدم از کجا می‌فهمه که داره به آخرش نزدیک می‌شه. از دردهایی که دیگه با هیچ قرصی آروم نمی‌شن؟ از نفس‌هایی که هر روز کوتاه‌تر می‌شن؟ یا از لحظه‌ای که به آینده فکر می‌کنی و برای اولین بار، نمی‌تونی خودت رو توی اون ببینی؟


من از شانزده‌سالگی دارم با مرگ زندگی می‌کنم. فقط اون موقع‌ها اسمش رو نمی‌دونستم. فکر می‌کردم خستگی‌هام طبیعیه، فکر می‌کردم همه گاهی وسط دویدن احساس می‌کنن قلبشون می‌خواد از سینه بیرون بزنه، فکر می‌کردم یه روزی بالاخره قوی می‌شم و زندگی‌‌ام تازه از اون روز شروع می‌شه.


اما حالا بیست‌وچهار سالمه و هنوز منتظرم زندگی‌‌ام شروع بشه در حالی که دارم برای نمردن تلاش می‌کنم.


هشت ساله که دارم صبر می‌کنم. هشت ساله که هر بار قلبم نامنظم می‌زنه، هر بار نفسم بالا نمیاد، هر بار دکتر با اون نگاه آشنای لعنتی بهم می‌گه باید بیشتر مراقب خودت باشی، با خودم می‌گم هنوز وقت دارم. هنوز کلی کار نکرده دارم. هنوز کلی جا هست که ندیدم. هنوز آدم‌هایی هستن که باید بیشتر دوستشون داشته باشم.


هنوز عشق رو تجربه نکردم. بودن کنار تو رو تجربه نکردم. اما حالا که دارم تجربه‌اش می‌کنم، بیشتر از قبل نمی‌خوام بمیرم. همه‌ی عمر هم برای بودن کنار تو کمه.


مرگ برای من همیشه یه احتمال دور بود، چیزی که می‌تونستم با چندتا قرص، چند تا آزمایش، چندتا قرار ملاقات با متخصص قلب و یک کپسول اکسیژن برای مدتی از ذهنم بیرونش کنم.


اما تو فرق داری. تو خود زندگی‌ای، تو همون آینده‌ای هستی که من همیشه توی ذهنم ساختم و هیچ‌وقت مطمئن نبودم فرصت زندگی کردنش رو داشته باشم.


گاهی شب‌ها که نمی‌تونم بخوابم، به چیزهای احمقانه‌ای فکر می‌کنم که شاید هیچ‌وقت اتفاق نیفتن.


به اینکه یه روز صبح کنار تو بیدار بشم و اولین چیزی که ببینم صورت خواب‌آلودت باشه. به اینکه سر چیزهای بی‌اهمیت با هم بحث کنیم، چند ساعت قهر کنیم و آخرش هیچ‌کدوم یادمون نیاد سر چی دعوامون شده بود. به اینکه یه روز از سر کار برگردم، خسته و بی‌حوصله، و تو ازم بپرسی شام چی می‌خوام. به اینکه پیر بشیم. به اینکه موهامون سفید بشه. به اینکه یه روز از دندون‌های مصنوعی شکایت کنیم و به روزهایی که فکر می‌کردیم دردناک‌ترین مسئله‌ی دنیا، دور بودن از همدیگه‌ست، بخندیم.

اما جونگ‌کوک... می‌دونی دردناک‌ترین قسمت بیماری من چیه؟

این نیست که ممکنه بمیرم. اینه که من دقیقاً می‌دونم دلم می‌خواد با باقی عمرم چی کار کنم؛ اما نمی‌دونم چقدر ازش باقی مونده. چقدر فرصت بودن دارم. چقدر از نفس‌هام مونده.


می‌دونی؟ من نمی‌خوام قهرمان باشم. نمی‌خوام کسی بهم بگه چقدر شجاعم که با این وضعیت زندگی می‌کنم. من فقط می‌خوام یه آدم معمولی باشم که می‌تونه بدون فکر کردن به ضربان قلبش بخنده، بدوئه، عاشق بشه و برای هفته‌ی بعدش برنامه بریزه. می‌خوام وقتی می‌گم «بعداً می‌بینمت»، مطمئن باشم که یه بعدایی وجود داره.


اما همین حالا از گفتن این جمله می‌ترسم. می‌ترسم ضبط رو نگه دارم همه‌چیز تموم بشه.

می‌ترسم وقتی دستم رو روی سینه‌ام بذارم و ضربان نامنظم قلبم رو زیر انگشت‌هام حس کنم. می‌ترسم که بفهمم همین حالا که دارم از درد روی زمین خودم رو می‌کشم، همون لحظه‌ی جون دادنه که توی فیلم‌ها دیدم.

جونگ‌کوک من نمی‌خوام تنها بمیرم؛ اما نفس‌هام دارن کم میان.

و من هنوز کلی حرف نگفته دارم.


هنوز بهت نگفتم وقتی می‌خندی، چطور برای چند ثانیه یادم می‌ره بیمارم. هنوز بهت نگفتم بعضی روزها فقط به خاطر اینکه می‌دونم یه جایی توی این دنیا نفس می‌کشی، خودم رو از تخت بیرون می‌کشم. هنوز بهت نگفتم وقتی از آینده حرف می‌زنی، چقدر دلم می‌خواد وسط حرفت بپرم و بگم منم می‌خوام. منم می‌خوام اونجا باشم. منم می‌خوام اون روزها رو ببینم. منم می‌خوام سهمی از زندگی‌ای داشته باشم که تو با خیال راحت درباره‌‌اش حرف می‌زنی.


اما نگفتم.


چون نمی‌خوام عشقم به تو تبدیل بشه به ترسی که هر روز باهاش زندگی می‌کنی. نمی‌خوام هر بار که دیر جواب می‌دم، فکر کنی اتفاقی افتاده. نمی‌خوام وقتی کنارمی، به جای اینکه منو ببینی، مدام به قلبی فکر کنی که ممکنه یه روز از کار بیفته.


بارها به دروغ بهت گفتم خوبم؛ اما الان دارم راستش رو می‌گم که خوب نیستم. سینه‌ام درد می‌کنه. می‌سوزه.


وقتی سوال هواپیما شدم، می‌ترسیدم. از اینکه بالاخره بهت برسم؛ اما بدنم دیگه فرصت نکنه برای موندن تلاش کنه.


اما اومدم؛ چون تنها جایی که از مرگ نمی‌ترسم آغوش توئه.


دوستت دارم و امیدوارم که این آخرین باری نباشه که بهت می‌گمش.



Report Page