Homeless
Lunia Ficلوهان چرخی به چشماش داد و از دیدن اون درامای خسته کننده منصرف شد و تصمیم گرفت با خوابیدن از بیشتر دیدن اون صحنههای مسموم به چشمهاش لطف بزرگی کنه. قطعا هیچ جای دنیا رفیقای یک نفر برای منت کشی از بابای اون نفر چنین برنامه پیچیدهای نمیریزن ولی اون احمقای انتقام جو اینجا بودن که تمام معادلات دنیا رو بهم بریزن.
حتیسر و صدای بیش از حدی که از طبقه پایین میومد باعث نشد توی استراحتش اخلالی ایجاد کنه،فشاری که تحمل کرده بود خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکرش رو میکرد
یک هفتهای که برای اومدنش مضطرب بود به سرعت در حال تلف شدن بود و نمیدونست چه اقدام دیگهای باید انجام بده تا بعد از شکست شرمنده کم کاریش نباشه. صبحها زودتر از همه شرکت بود و شبها تا دیر وقت احتمالات و قیمتهای مزایده آنلاین رو چک میکرد، هرچقدر بهش فکر میکرد نمیتونست برنده باشه در مقابل قیمتهای سابق و پیشنهادی رقیبهایی که توی این مزایده قرار داشتند.
آخرین قیمتی که تونستن با تمام توانشون و محاسبه فروش با ارزشترین داراییشون بگن توی پاکتی گذاشتن و به محل برگزاری مزایده فرستادن، مزایده کاملا رسمی بود و احتمال تقلب زیر پنج درصد بود که عدد فوق العادهای محسوب میشد.
آخرین روز قبل برگزاری مزایده اصلا احساس خوبی نداشت، حتی به سهون زنگ نزد که به دنبالش بیاد. مسیری که از بیمارستان میشناخت با وسایل نقلیه عمومی طی کرد و پیاده روی تونسته بود کمی احساس سنگینی مغزش رو کم کنه ولی هنوزم دلش آشوب بود.
وارد بیمارستان شد تا اون پسر رو پیدا کنه ولی اطلاعات بخش با چیزی که گفت باعث شد تعجب کنه.
"امشب نوبت شیفتشون نیست"
اما مطمئن بود که سهون گفته امشب بیمارستان میمونه، ابرویی از شک و تردید بالا انداخت و نفس حرصیش رو بیرون داد. میتونست حدس بزنه اون کوالای همیشه خسته الان کجاست.
به سمت اتاقی که بارها مسیرش رو طی کرده بود رفت، دستگیره درو آروم پایین کشید و از شانس خوبش و حواس پرتی دوست پسرش در اتاق قفل نشده بود.
یکدفعه وارد شد تا اگر اون پسر در حال انجام کاری باشه غافلگیرش کنه ولی با تاریک ترین فضای ممکن رو به رو شد.
چیزی رو نمیتونست ببینه، داشت باورش میشد که توی بیمارستان نیست ولی محال بود جای دیگه باشه، چون اون جایی برای موندن نداشت!
به محض اینکه کلید برق رو زد دهنش از تعجب باز موند، احساس میکرد وارد کثیف ترین اتاق یک پزشک شده.
لباسهای مختلف از هرجایی که خواسته بودن آویزون شده بودن، روپوش سفیدی که میگفت براش خیلی زحمت کشیده در شلختهترین حالتش روی میزش قرار داشت و در آخر خودش روی اون راحتی مشکی رنگ طوری خوابیده بود که معلوم بود در بهترین حالت دو روز دیگه میل به بیدار شدن پیدا میکنه.
آهی کشید و و بالا سرش نشست و نتونست خودش رو در مقابل نوازش نکردنش کنترل کنه، به محض فرو رفتن انگشتاش بین موهای بلندش تونست ببینه که چطور توی خواب لبخند میزنه و خودشو لوس میکنه. اون پسر قطعا علاوه بر کوالا یک گربه درون داشت.
"هی سهونا! تو توی بیمارستان خوابیدی؟"
سهون تکون کوچکی خورد و کمی خودش رو بالا کشید تا اون انگشتای کشیده و گرم بیشتر سرشو لمس کنند. با صدای بم و خستهای زیرلب تایید کرد.
"اومم... حواست باشه... به لوهانی نگی!"
چیزی که لوهان در اون لحظه میخواست چنگ زدن موهاش و داد و بیداد کردن بود ولی سعی کرد به اعصاب خودش مسلط باشه.
لبخند مصنوعیای زد و نگاه عصبیش رو به جسم خسته و خواب اون پسر دوخت.
"اگر لوهان بفهمه چی میشه؟"
سهون توی خواب چرخی زد و انقدر بالا اومد که بالاخره تونست سرش رو روی پای لوهان بذاره، تمام کارش ناخودآگاه بود و اصلا متوجهش نبود.
"اون.. اگر.. بفهمه... خیلی دعوام میکنه.. آه! من طاقتشو ندارم"
نالهی آرومی کرد و دوباره به خواب فرو رفت، لوهان دندوناش رو روی هم میسایید و دنبال روشی بود تا برای کشتن اون پسر اجرایی کنه، بدون درد و خونریزی.
"اگر بدونی لوهان اینجاست چیکار میکنی؟"
داشت از تمام قوهی کرم ریختنش استفاده میکرد تا توی خواب اون پسر رو سکته بده.
لرزی به تن سهون نشست و باعث شد که بیشتر از قبل توی خودش جمع بشه.
"اوه.. نوووم... امکان نداره... اون.. اصلا اینجا نمیاد به من سر بزنه"
لوهان لحظهای جا خورد و حرکت دستش متوقف شد، فکر میکرد اگر بیاد اینجا مزاحم کارش میشه و حواسش رو پرت میکنه، اصلا فکرش رو نمیکرد که دوست پسر احمقش همچین فکری راجع بهش بکنه.
واقعا نیاز داشت موهاش رو چنگ بزنه و با تمام توان بکشه اما بر خلاف تصورش به نوازشهای آرومش ادامه داد.
"خب تو داری با لوهان حرف میزنی!"
سهون نفس عمیقی کشید و بیشتر از قبل به لوهان چسبید.
"نووووم.. شوخی نکن"
"من لوهانم احمق و الان هر چی که نگفته بودی شنیدم"
صداش یکدفعه محکم و بلند شد و باعث شد سهونی که توی رویای شیرینش بود تکون شدیدی بخوره و چشماش رو یکدفعه باز کنه.
غلتی زد و با دیدن صورت لوهان که با اخم بهش خیره شده تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.
با چشمایی که قرمز شده بود و تعجبی که نمیتونست جلوش بگیره، نیم خیز شد و بی اهمیت به درد کمرش به رونهای لوهان چنگ زد.
"اینجا...اینجا چیکار میکنی لوهان!"
لوهان دستاش رو روی سینش گره زد و یکی از ابروهاش رو طلبکارانه بالا انداخت و به محیط اطرافش اشاره کرد.
"من باید ازت بپرسم اینجا چیکار میکنی سهون!"
حالا که از ترس و شوکه شدنش کم شده بود میتونست از جاش بلند بشه و کنار اون پسر قرار بگیره. نگاهی به اتاق
بهم ریختش انداخت و پشت سرش رو خاروند، خجالت میکشید که بگه اینجا زندگی میکنه.
"بذار من بگم! اینجا زندگی میکنی؟ مگه بهت ماشین ندادم که راحت بری و بیای؟ چرا عین بی خانمانا اینجایی؟"
سهون لباش رو آویزون کرد و به بازوی اون پسر آویزون شد و چند بار پشت هم پلک زد.
"متاسفم عزیزم که بهت نگفتم. ولی اینجا کار زیاد داشتم نمیتونستم زمانو صرف رفت و آمد کنم"
لوهان با شنیدن دلیل منطقی اون پسر آهی کشید و برای مسلط بودن روی خودش با دو انگشت شست و اشارش چشماش رو ماساژ داد.
"پس همین الان اینجا رو جمع میکنیو میریم خونه ما!"
سهون تازه از شوک خارج شده بود که این حرف لوهان دوباره اون تعجب خالص رو بهش برگردوند.
"چی؟ شوخی میکنی؟"
"الان اصلا باهات شوخی ندارم چون اعصابشو ندارم"
"میدونم عصبانی هستی ولی لوهان فکر نکنم پروفسور در این حد بهم عادت کرده باشه!"
لوهان کاملا منظور اون پسر رو درک میکرد ولی چیزی که مهمتر بود سلامتی سهون بود و مطمئن بود اگر بیشتر به اینجا موندن ادامه بده مطمئنا مریض میشه.
"تو اشتباه کردی که از اول تصمیمتو بهم نگفتی برای اینجا موندن وگرنه زودتر از اینا جلوتو میگرفتم و بعد هم بابام برام مهم هست ولی تو هم مهمی"
سهون چند ثانیه مکث کرد، فکر کرد اشتباه شنیده ولی کاملا درست بود، اون پسر به اندازه پدرش دوستش داشت.
لبخند پهن و ذوق زدهای زد و دوباره به اون پسر چسبید ولی قبل از اینکه ابراز علاقه کنه لوهان دماغش رو گرفت و صورتش از انزجار جمع شد.
"سهون بوی بیمارستان میدی، من از این بو متنفرم.
وسایلتو جمع کن باید بریم"
با یک ضربه اون پسر رو از خودش دور کرد و از جاش بلند شد تا توی جمع کردن اون اتاق بهم ریخته کمک کنه و این سهون بود که تا قبل از بلند شدن صدای لوهان بخاطر اینکه به خودش تکون بده و سریعتر وسایلش رو جمع کنه، با تمام عشقی که داشت بهش خیره بود.
ماشین رو به روی خونهی لو مائوچن متوقف شد و سهوک هنوزم برای رد کردن دعوت زوری لوهان اصرار میکرد میکرد ولی فقط با نگاههای معنادار لوهان مواجه میشد.
"باشه میتونی نیای خونه ما ولی حق نداری بیمارستان بری. حالا شب کجا میخوای بخوابی؟"
سهون درحالی که مغزش کاملا قفل کرده بود چشماش رو منحرف میکرد تا از زیر نگاه تیز اون پسر فرار کنه.
"من هنوزم میگم این ایده اصلا خوب نیست"
فرمونو چرخوند و ماشین رو به سمت پارکینگ هدایت کرد. لوهان پوزخندی زد و به محض توقف ماشین پیاده
شد. مقاومت در مقابل خواستههاش یک امر غیرممکن بود.
برای رو به رو شدن با پدرش استرس داشت ولی از اینکه اون پسر رو به خونشون دعوت کرده بود اصلا پشیمون نبود. نفس عمیقی کشید و با یک مکث کوتاه در خونه رو باز کرد ولی حضور شخصی حس نمیشد.
سهون در حالی که کولهی بزرگی روی دوشش بود با تردید پشت لوهان قرار گرفت تا وضیعت رو بررسی کنه اما اون هم حضور کسی رو غیر از خودشون حس نمیکرد.
"هی دوباره از اون شوخیای بی مزه نباشه! دردش هنوز یادم نرفته"
لوهان نوچی کرد و چرخی به چشماش داد و کلید برق رو زد.
"بابام خونه نیست و نمیدونم چرا!"
سهون ته دلش یکم خوشحال شد، حداقل مجبور نبود با این وضعیت و قیافه بهم ریخته جلوی پروفسور عزیزش ظاهر بشه ولی نمیتونست نگرانی لوهان رو در نظر نگیره.
کوله ای که پر از لباس بود گوشهای رها کرد و به دنبال لوهان توی آشپزخونه رفت.
"بهش زنگ بزن ببین کجاست!"
لوهان در حالی که به یک دست نوشته نگاه میکرد و حالت عصبی داشت حرف زد.
"الان دیگه میدونم کجاست"
دست نوشته رو بالا گرفت که با اون دست خط بانمک و ایموجیهایی که سعی شده بود خوب کشیده بشه جلوی چشمای سهون گرفت.
سهون کمی چشماش رو ریز کرد و نوشته رو بلند زمزمه کرد.
"هانی:) من امشب با رفیقام میرم بیرون. ممکنه شب دیرتر بیام یا اصلا نیام خلاصه که شام با خودته جوجه عزیزم♡"
سهون تک خندهای زد و به لوهان که هنوز اخمهاش باز
نشده بود نگاه کرد.
"خب این مشکلش چیه؟ بابات رفته خوشگذرونی!"
"بزرگترین مشکلمون اینه که شام نداریم متخصص!"
سهون خندهای به دغدغهی لوهان کرد و به اون پسر نزدیک تر شد و دستش رو دور کمرش انداخت.
"من درست میکنم. به شرطی که یه کاری کنی خستگیم برطرف شه"
لوهان با ذوق بشکنی زد و متقابلا به چشمای خمار سهون که مشخص بود چی میخواد خیره شد.
"حموم آب گرم! مطمئنم یه دوش آب گرم سرحالت میکنه. میرم حمومو حاضر کنم"
به سرعت از بین دستای سهون خارج شد و اون پسر با دهن نیمه باز رفتنش به طبقه بالا رو تماشا میکرد، دقیقا متوجه نشده بود چه اتفاقی افتاده همینقدر میدونست که خنگی زیاد قطعا جذابیت نداره.
از خستگی و شکستی که توی لاس زدن خورده بود نالهای کرد و سرش رو به کانتر کوبید.
"سهون! بیا بالا"
صدای لوهان چرتش رو پاره کرد و با لبهای آویزون کوله بزرگش رو برداشت و از پلهها با التماس بالا رفت و با حفظ بودن مسیر وارد اتاق اون پسر خنگ و کیوت شد.
کولش یکدفعه از روی شونش کشیده شد و با دیدن ریخته شدن لباسهاش وسط اتاق فرصت مخالفت یا پرسیدن دلیل این کار ازش گرفته شد.
"واقعا بعضی وقتا حس میکنم با پارتی بازی بهت مدرک دادن!"
سهون با حالت طلبکار دستاش رو روی سینش قفل کرد و به اون پسر نگاه کرد، سر مدرکش اصلا شوخی نداشت، سختیای زیادی تحمل کرده بود.
"چطور این ایده به ذهنتون رسید مهندس!"
"از اونجایی که بی سواد ترین آدم دنیا هم میدونه کت شلوارو اینطوری مچاله نمیکنن و نمیذارن بین بقیه لباسا!"
با ابروهای بالا رفته به کت و شلوار مشکی رنگی که یک حالت جوییده شده به خودش گرفته بود نگاه کرد. لبخند خجالت زدهای زد، درباره این موضوع اصلا حرفی برای گفتن نداشت و حق با لوهان بود.
"خب تو تهدیدم کرده بودی سریع وسایلم جمع کنم!"
لوهان با حرص مشتش رو بالا برد تا قسمتی از بدن اون پسر رو هدف بگیره ولی فقط یک تهدید پوچ بود که اون پسر به اشتباهش پی ببره.
"برو حموم منم اینارو برای فردا میشورمو اتو میکنم، لباسای تمیزتم میذارم روی تخت"
سهون در حالی که با مظلومترین حالتش به سمت حموم قدم برمیداشت چندبار سرش رو به تایید تکون داد ولی قبل از اینکه وارد حموم بشه به سمت اون پسر برگشت و لبه در تکیه داد.
"لوهانی!"
"هوم!"
"من دارم میرم حموم!"
"چقدر خوب! خوش بگذره"
سهون آهی کشید و سرش رو به چهارچوب کوبید، چیزی که میخواست یک جیغ از بیچارگی بود.
"لوهانا~ تو هم باهام بیا"
لوهان دست از کلنجار رفتن با لباسهای بهم ریخته سهون برداشت و با ناراحتی به اون پسر که مظلومانه نگاهش میکرد خیره شد.
"مگه ندیدی بابام چی نوشته بود! گفت ممکنه شب بیاد!"
"ولی خط بعدش نوشته بود که ممکنه کلا نیاد!"
لبخند امیدواری زد و به لوهان چشمک زد، توی دلش تنها درخواستش این بود که رد نشه ولی برگدوندن نظر لوهان یکی از سختترین کارها بود.
"نه!"
سهون لبهاش رو آویزون کرد و مشت های محکمش رو به دشمن فرضیش که بین مولکولهای هوا پنهان شده بود، میکوبید.
خیلی دلش میخواست اون پسر رو همراهی کنه و یک دوش طولانی داشته باشن ولی میترسید. از وقتی با یونگ توی یک وضعیت بد مواجه شده بودن از همه چیز میترسید و قطعا پدرش هم جز این ترسها محسوب میشد هرچند که قبولشون کرده باشه.
با یادآوری چهره دراماتیک سهون تک خندهای زد و از جاش بلند شد تا لباسهای کثیف رو به ماشین لباسشویی بسپره و ست لباس فردای دکتر مورد علاقش رو آماده کنه، هر چند که بیش از حد چروک بود و هیچ امیدی به صاف شدنش نداشت.
بعد از نیم ساعت فقط تونسته بود دو تا آستین کتش رو در حدی اتو کنه که خطش بتونه هندونه رو از وسط نصف کنه. نفس عمیقی کشید و با لبخند هیستریکی که روی لبش بود به اجداد سهون فحش میداد و با دقت کارش رو انجام میداد ولی با شنیدن صدایی دست از کار کشید و گوشاش رو تیز کرد تا ببینه درست شنیده یا نه که برای بار دوم صدای سهون رو شنید.
اخمی از تعجب و کنجکاوی روی صورتش نشست و با خاموش کردن اتو به سمت سرویس اتاقش رفت تا ببینه مشکل از کجاست.
"سهون! منو صدا زدی؟ مشکلی پیش اومده؟"
"آه..آره لوهانی.. .مشکل شیرآلات این حموم چیه؟"
تا اونجایی که یادش میومد شیرآلات و فلکه و لوله کشی ساختمون هیچ مشکلی نداشت.
"چیشده سهون؟"
"آب یکدفعه جوش میشه.. کمرم سوخته نمیتونم دوش
بگیرم-"
قبل از اینکه اجازه بده اون پسر جملش رو تموم کنه با نگرانی و چشمایی که تا آخرین حد درشت شده بود در رو باز کرد و وارد سرویس شد تا شخصا بدن اون پسر رو چک کنه و اگر به کمک نیاز داره کنارش باشه.
"سهون! ببینمت؟ خوبی؟ کمرت چی شده—؟"
یکی از ابروهاش رو مشکوک بالا انداخت و به سهونی که هیچ اثری از اون نالهها و عجز صداش توی صورتش نبود نگاه کرد. چیزی بنظرش اشتباه میومد.
سهون در حالی که پوزخند زده بود از زیر دوش بیرون اومد و موهای بلند و خیسش رو به عقب هدایت کرد، حرکتی که قطعا باعث خفه شدن لوهان میشد.
"بالاخره اومدی!"
زمزمه آروم سهون و انعکاس صداش توی حمام باعث شد لرزی به بدنش بیوفته و ناخودآگاه سکسکهی کوتاهی کنه. لب پایینش رو گاز کوچکی گرفت و به خودش که هنوز به
سکسی بودن دوست پسرش عادت نکرده بود، لعنت فرستاد.
قدمی به عقب برداشت و سرش رو پایین انداخت، سهونی که لخت بود و خیسی بدنش که صد برابر جذاب ترش میکرد چیزی نبود که باعث دگرگونی حال لوهان نشه.
"فک‐فکر کردم.. به کمک نیاز داری... دیگه میرم"
لبخند کوتاهی زد و بدون اینکه سرش رو بالا بگیره سعی کرد از حمام خارج بشه ولی قبل از اینکه حرکتی کنه به دیوار پشت سرش چسبیده بود و سهون در فاصله کوتاهی بهش نگاه میکرد و لبخند کجی روی صورتش نشسته بود.
در یک ثانیه حالتش تغییر کرد و ابروهاش بالا پرید و خودش رو تبرئه کرد، کاری که لوهان میتونست قسم بخوره یک نمایش مضحک و مسخرست.
"من هنوزم به کمکت نیاز دارم... شاید برای شیرآلات نباشه ولی به حضورت حتما"
چطور یادش رفته بود که برای اولین بار جذابیت اون پسر
بود که زبونش رو بند آورده بود و بعد از این همه وقت حتی ذرهای تغییر نکرده بود. نفس حبس شدش رو رها کرد و با زبونش لبهای نیمه بازش رو تر کرد، اون پسر علاوه بر بدنش با روانش بازی میکرد، چشمای خمارش رو متقابلا روی چشمای کشیده و زیبای پسر رو به روش قفل کرد.
'بوسیدنش که اشکال نداشت؟' آخرین توجیه ذهنش در برابر از کارافتادگی مقابل اون پسر همین بود.
چشماش رو بست و با حلقه کردن دستاش دور گردن سهون اختلاف قدشون رو جبران کرد و بوسیدنش رو شروع کرد، طعم خاص لبهاش و نرمی بیش از حدشون باعث میشد از خود بی خود بشه و برای عمیقتر بوسیدنشون تلاش کنه.
سهون راضی از اینکه تونسته مثل همیشه اون پسر رو اغوا کنه لبخندی زد و دستای کنجکاوش رو برای حرکت کردن روی وجب به وجب بدن پسری که بین بازوهاش بود آماده کرد، عاشق تور لوهان گردی دستاش بود، تک به تک نقاط بدنش رو حفظ بود ولی هر بار برای لمس کردنشون هیجان زده بود.
با ورود دستاش زیر تیشرت گشادش و لمس سینههاش حس کرد که متوقف شده.
لوهان یک لحظه با یادآوری دلیلی که همراه سهون به حمام نیومده چشمهاش رو با ترس باز کرد و لبهاش رو از اون پسر جدا کرد و با ضربه آرومی که به سینش زد تمام تلاشش رو کرد بیشترین فاصله که هیچ بود بین خودشون به وجود بیاره.
"چیشده؟"
صدای بم و خمار سهون باعث شد بیشتر از قبل به حماقتش پی ببره.
آهی کشید و چهرهی عاجزی به خودش گرفت و سعی کرد با تکیه دادن به دیوار پشت سرش مغز از کارافتادشو مرتب کنه.
"بذاریمش برای بعد... اینجا خطرناکه ممکنه بابام هر لحظه بیاد!"
سهون لبخند دلگرم کنندهای زد و فاصله هیچ بدناشون رو به منفی رسوند. یکی از پاهاش بی اختیار بین پاهای لوهان قرار گرفت و یکی از دستاش برای نوازش کردن صورت فرشتهی رو به روش روی صورتش قرار گرفت.
"نگران چی هستی لوهان! همه چیز مرتبه!"
سرش رو پایینتر برد تا لبهاش روی گردن سفید و کشیده اون پسر قرار بگیره ولی قبل از اینکه به خواستش برسه دستای اون پسر مانع شد.
با اخم کوچکی به صورت مردد لوهان نگاه کرد، با اینکه وضعیت و حال خرابش رو میدید نمیفهمید در مقابل چی انقدر مقاومت میکنه!
"من میترسم حالا که همه چیز آروم شده دوباره خراب بشه.. بذاریمش برای بعد!"
با تکرار جملهای که سهون اصلا دوستش نداشت باعث شد اخم روی صورت اون پسر غلیظتر بشه، شاید توقع یک بداخلاقی و بد عنقی شدید داشت ولی اصلا اهمیت نمیداد.
سهون بدون اینکه حرفی بزنه قدمی عقب رفت و بدن اون پسر که بین دستاش بود رها کرد و لوهان به سختی تونست تعادلش رو بخاطر اون رها شدن یکدفعهای کنترل کنه، چون به اون احمق تکیه داده بود.
"باورم نمیشه کسی که بهم یاد داد شجاعت داشته باشم و فراموش کنم انقدر ترسو و محتاط شده! باشه، بمونه برای بعد"
چرخی زد و دوباره زیر دوش قرار گرفت، با این تفاوت که این بار پشتش به لوهان بود، نمیتونست رفتنش رو ببینه. قطعا توجیه یک ساعتِ بعدی حمام کردنش گریههای بچگانشه فقط منتظر بود تا صدای بسته شدن در رو بشنوه و یک ساعتش رو شروع کنه.
با صدای کوبیده شدن در نفس حبس شدش رو رها کرد و دستی به صورتش کشید، یک ساعتش از همین الان شروع شده بود.
"هی! یکم برو اونورتر نمیتونم دوش بگیرم"
با دهن نیمه باز و چشمهایی که یکم به سرخی میزد به
پسری که بدون هیچ لباسی کنارش قرار گرفته بود نگاه میکرد، مطمئن بود میتونه یک رویا باشه ولی میدونست خستگی هیچوقت انقدر بهش فشار نمیاره که توهم زنده بزنه.
لوهان در حالی که تلاش میکرد لبخندشو کنترل کنه کف روی بدن و سرشو زیر آب شست و با یک حرکت موهاش رو به عقب فرستاد و یکی از ابروهاش رو بالا فرستاد.
"چیه؟ نکنه نشناختی؟ میخوای معرفی کنم-!"
سهون پوزخندی زد و لب پایینش رو برای کنترل ذوقش گاز کوچکی گرفت، هیچوقت از سوپرایزای اون پسر در امان نبود. یک قدم دلتنگ به سمتش برداشت تمام اون پسر رو بین بازوهاش پنهان کرد.
"چرا انقدر منو اذیت میکنی؟"
لوهان خندهی خفهای کرد و دستاش رو دور کمر پسری که با شونههای پهنش کاورش کرده بود، حلقه کرد.
"سوپرایز! شما برنده یک دستگاه پمپاژ خون اضافه که
متعلق به لوهان است شدید"
سهون با تعجب سرش رو فاصله داد تا بتونه چشمای شیطونش رو موقع دست انداختنش ببینه، عاشق اون برق خاص چشماش بود.
با دیدن لبخند پهن و دندونمای لوهان قلبش به تپش افتاد، طوری که فکر میکرد این آخرین تپشهای پر قدرتش میتونه باشه. با عجز بوسههای محکم و سریعی به نقاط مختلف صورتش میزد ولی قلب بی قرارش آروم نمیگرفت.
آخرین نقطه لبهای درشت و نرمش بود که آب لیز تر و وسوسه انگیزترش کرده بود.
بوسه های محکمش طولانی تر میشدن تا جایی که لبهاش رو به بازی گرفت.
دستهای لوهان موهای بلندش رو چنگ میزد و برای بوسیدنش حریصتر میشد، قدمی به جلو برداشت و اون پسر رو مجبور کرد که به دیوار بخار گرفته حمام تکیه بده.
لوهان به محض برخورد کمرش به دیواری که خنک بود
هیسی کشید و بی اختیار قوسی به کمرش داد.
سهون با قرار دادن پاش بین پاهای لوهان موقعیتشون رو ثابت کرد و در حالی که با ران پاش ضربههای مکرر و آرومی به عضو نیمه تحریک شده اون پسر میزد، لبهاش مشغول بوسیدن گردن سفید و براقش بود.
نالههای آروم لوهان تنها چیزی بود که میتونست باعث دیوونگیش بشه.
سرشو پایینتر برد و سینههای تحریک شدش رو به دندون گرفت، با هر فشاری که بهشون وارد میکرد ناله های پسری که بین دستهاش بود بلندتر و کشیدهتر میشد. عاشق لمس تک تک اعضای بدن اون پسر بود.
لوهان نگاه خمارش رو پایین آورد و با گونه های سرخ شده و نفسهایی که به شماره افتاده بود به چشمایی که دست از نگاه کردن بهش برنمیداشتن خیره شد.
فاصله بین لبهاشون رو از بین برد و دستش رو روی عضو برآمدش گذاشت و هندجاب آرومش رو برای اون پسر شروع کرد.
سهوک بی اختیار بوسه رو برای رها کردن نالههای عمیقش
قطع میکرد و این لوهان بود که دوباره لبهاش رو به بازی میگرفت.
دستهای سهون روی باسن پسر رو به روش قرار گرفت و چنگ محکمی بهشون زد، قطعا دلش میخواست باسن سفید و پرش رو اسپنک کنه ولی میدونست که لوهان اصلا از اینکه باسنش کبود بشه خوشش نمیاد.
انگشتای کشیده و خیسش بین شیار باسنش کشیده میشد و گاهی انگشتش رو تا نیمه توی سوراخ نبض دارش فرو میکرد.
لوهان برای کنترل خودش سرش رو روی شونه سهون گذاشت و آه بلندی کشید، ایستادن واقعا براش سخت شده بود.
"آه..س‐سهونا!"
سهون لبخندی زد و پشت گوش کسی که عاشقش بود بوسهای گذاشت. دستش رو روی ران پای چپش کشید و یکدفعه پاش رو بلند کرد و مجبورش کرد دور کمرش حلقه کنه.
در حالی که به سختی روی پنجهی پای راستش ایستاده بود نالهی دردمندی کرد و دستاش رو دور گردن سهون حلقه کرد.
"فک‐ فکر کنم این اولین باریه اسانس توت فرنگیو حس نمیکنم!"
لوهان لبخند بی حالی زد و سرش رو به دیوار تکیه داد ولی خیلی نگذشت که خندهی روی لبهاش با بوسهی داغ سهون محو شد.
با مک عمیقی از لبهای ورم کردش جدا شد و لبهاش رو به گوش لوهان متصل کرد.
"همین الانشم تمام ست شامپو و صابون این حموم توت فرنگیه!"
پایین تنش رو به سوراخ آماده شدهی اون پسر نزدیک کرد و عضو برآمادش رو چندبار به شکاف خیس و لیز باسنش کشید.
"یکی خوب میدونسته چطور باید خودشو برای دوست پسرش آماده کنه! درست نمیگم لوهان!"
لالهی گوشش رو به دهن گرفت و همزمان با مک زدنش عضوش رو آروم واردش کرد. فشار انگشتها و صدای بلند نالههای پسر رو به روش رو حس میکرد ولی خیلی دوست داشت سریعتر شروع کنه.
"س‐سهون! سهون..آه..حرکت کن"
سهون آروم کمرش رو تکون میداد و ضربات آرومی میزد و با نزدیک شدنش به اوج سرعتش بیشتر میشد و لوهان با ریتم ضربات نالههای بلندش رو توی فضای بخار گرفته حمام پخش میکرد.
سهون دستش رو روی عضو پسری که توی دستاش در حال لرزیدن بود، گذاشت و سرعت دستش رو با سرعت ضرباتش هماهنگ کرد.
لوهان سعی میکرد با دهن باز نفس بگیره و لذتی که تجربه میکنه رو بروز بده، نمیتونست صداش رو پایین بیاره وقتی محکم به نقطه حساسش ضربه میخورد و تا به اوج
رسیدنش چیزی نمونده بود.
با ریخته شدن مایع گرمی بین بدناشون لوهان به اوج رسید و خیلی نگذشت که سهون هم حس رها شدن رو تجربه کرد.
بوسهای به لبهای نیمه بازش زد و بدن لرزونش رو که بخاطر ارگاسم شدید بود بین بازوهاش گرفت و بوسههای ریزش رو روی نقاط مختلف صورتش میذاشت.
سهون دوشی که تمام مدت باز بود و آب گرمی رو روی بدناشون میریخت بست و به چشمای نیمه باز و خسته لوهان خیره شد.
"بیا بالا سوییتی"
با حس دستای سهون زیر رانهای پاش متوجه شد که قراره استراحت کوتاهی به پاهاش بده، بدون مخالفت لبخندی زد و پاهاش رو بالا کشید و دور کمر اون پسر حلقه کرد، این پوزیشون انقدر سخت بود که بخواد یکم خسته بشه یا حتی خودش رو لوس کنه.
سرش رو روی شونههای پهنش تکیه داد و اجازه داد بدنش رو اون پسر کنترل کنه.
با فرو رفتن توی حجم آب گرم چشماش رو با تعجب باز کرد و به اطرافش خیره شد.
"نمیریم بیرون؟"
"به ماساژ آب گرم نیاز نداری؟"
لوهان لبخند آرومی زد و سرش رو چندبار به تایید تکون داد و از شرایط استفاده کرد تا کمی پایینتر بره و بتونه سرش رو روی سینه پهنش بذاره.
"از این به بعد با هم میاییم حموم"
سهون تک خندهی متعجبی زد و بدون اینکه دست از ماساژ دادن بدن کوفته و خسته پسری که از صبح سرکار بوده و قطعا خسته شده، دست برداره به چشمهای بستش نگاه کرد.
"نمیدونم این صدای کیه که میگفت «نمیخوام»!"
لوهان با لبهایی که دقیقا شبیه یک اردکش میکرد معترض سرش رو بالا آورد و با اخم ریزی به چشمای اون پسر خیره شد.
"من نگفتم نمیخوام! گفتم بذاریم برای بعد!"
سهون شونهای بالا انداخت و بی تفاوت به عصبانیت اردک عزیزش به حرص دادنش ادامه داد.
"هیچ فرقی نمیکنه لوهان، جفتش یک معنی رو میده!"
لوهان از حرص دندونایی که روی هم میسایید به سهون نشون داد و مشت نسبتا محکمی به سینش کوبید.
"توداری منو حرص میدی. منم نمیخوام اهمیت بدم. پاشو شام درست کن کوالای احمق
****
واقعا حموم یکی از جاهای مورد علاقمه به به، به این پسرا
خواستم وسطش دیگ ادامه ندم ولی دلم نیومد اذیتتون کنم عسلا
بوس بهتون پرتقال کوچولوها
-stylish-