Home Is Us 🏠 🎀

Home Is Us 🏠 🎀

Dao


قطره‌های بارون روی شیشه‌های بزرگ خونه سر می‌خوردن و صدای آرومشون کل سالن رو پر کرده بود.

نات روی مبل نشسته بود و هارتدی رو توی بغلش داشت.


دختر کوچولوی دوساله، با موهای نرم و یکمی نامرتب، سرش رو روی سینه‌ی نات گذاشته بود و با انگشت کوچیکش گوشه‌ی لباس باباش رو گرفته بود. پستونک کوچولوش رو از دهنش در آورد و گفت:


—بابا…


نات پایین رو نگاه کرد.


— جون بابا؟


هارتدی با صدای خواب‌آلود گفت:


— مَکس کو؟


نات لبخند زد.


— بابا مکس سر کاره.


هارتدی اخم کوچولویی کرد.


— بازم کال؟


نات خندش گرفت.


— کار، عزیزم ،کار.


هارتدی سرش رو بلند کرد.


— مَکس بیاد؟


— آره، میاد.


هارتدی چند ثانیه فکر کرد.


— قول؟


نات لپ نرمش رو بوسید.


— قول.


دختر کوچولو دوباره سرش رو روی سینه‌ی نات گذاشت.


اما نات می‌دونست امروز با روزهای دیگه فرق داره.


امروز سالگرد اولین روزی بود که مکس بهش گفته بود دوستش داره.


و نات از صبح برای امشب برنامه ریخته بود.


یه شام کوچیک.


چندتا شمع.


غذای مورد علاقه‌ی مکس.


و هدیه‌ای که چند هفته برای پیدا کردنش وقت گذاشته بود.


فقط یه مشکل وجود داشت.


مکس هنوز چیزی نمی‌دونست.


و نات تصمیم داشت برای اولین بار بعد مدت‌ها، خودش غافلگیرش کنه.


⸻


ساعت نزدیک هشت شب بود که صدای باز شدن در اومد.


هارتدی که روی زمین با عروسک‌هاش بازی می‌کرد، یه‌دفعه سرش رو بالا آورد.


چشم‌هاش برق زد.


— باباااا!


با پاهای کوچیکش دویید سمت در.


مکس هنوز کفش‌هاش رو کامل درنیاورده بود که دختر کوچولوش خودش رو به پاهاش چسبوند.


مکس خندید و خم شد.


— سلام عشق بابا


هارتدی دست‌هاش رو بالا برد.


— بغلمممم


مکس بلندش کرد.


هارتدی دوتا دستش رو دور گردن مکس حلقه کرد و سریع گونه‌اش رو بوسید.


— دلم بَت تنگیده بود.


مکس لبخندش عمیق‌تر شد.


— منم دلم برای تو تنگ شده بود.


هارتدی جدی پرسید:


— کادو آوردی؟


مکس زد زیر خنده.


— نه خانوم کوچولو.


هارتدی با ناراحتی گفت:


— پس چرا اومدی؟


مکس خندید.


— برای دیدن شما دوتا


هارتدی چند ثانیه نگاهش کرد.


بعد خیلی جدی گفت:


— خوبه


مکس برگشت سمت نات.


لبخندش آروم‌تر شد.


— سلام


نات با لبخند گفت:


— سلام


مکس چند قدم جلو رفت.


— این همه شمع برای چیه؟


نات شونه بالا انداخت.


— هیچی


مکس ابرو بالا انداخت.


— هیچی؟


— آره


مکس نزدیک‌تر شد.


— پس چرا من از صبحه حس می‌کنم یه چیزی رو ازم قایم می‌کنی؟


نات خندید.


— چون زیادی باهوشی؟


مکس دستش رو دور کمر نات حلقه کرد و همسرشو به خودش چسبوند.


— یا شاید چون شوهرم وقتی می‌خواد چیزی رو قایم کنه، گوشاش قرمز میشه؟


نات سریع دستش رو روی گوشش گذاشت.


— قرمز نیست


مکس خندید.


— هست


و یه بوسه طولانی و پر از عشق روی پیشونی نات زد


هارتدی که هنوز توی بغل مکس بود، به صورت هر دوشون نگاه کرد.


بعد با اخم گفت:


— منم بوس


نات خندید.


— بیا اینجا


مکس هارتدی رو بین خودشون نگه داشت.


نات گونه‌ی دختر کوچولوش رو آبدار ماچ کرد.


هارتدی ذوق کرد.


— یکی دیگه!


مکس گونه‌ی دیگه‌اش رو بوسید.


— حالا؟


— یکی دیگه!


— هارتدی…


— یکی دیییگه!


هر دو خندیدن.


و برای چند دقیقه، هیچی بجز خنده‌ی دختر کوچولوشون توی خونه نبود.


⸻


ولی درست وقتی شام شروع شد، هارتدی یهو ساکت شد.


قاشق کوچیکش روی میز افتاد.


نات سریع نگاهش کرد.


— چی شده؟


هارتدی به مکس نگاه کرد.


بعد به نات.


بعد با صدای خیلی آروم گفت:


— بابا…


— جانم؟


— من یه چی دیدم.


مکس خم شد.


— چی دیدی؟


هارتدی انگشت کوچیکش رو سمت کشوی کنار میز گرفت.


— اونجا.


نات با تعجب به کشو نگاه کرد.


— چی هست؟


هارتدی یهویی چشاش قلبی شد و گفت:


— یه پاکت


مکس کشو رو باز کرد.


پاکت کوچیکی داخلش بود.


روی پاکت اسم نات نوشته شده بود.


نات همون لحظه یهو رنگش پرید.


مکس پاکت رو برداشت.


— این چیه؟


نات سریع گفت:


— صبر کن


ولی مکس هنوز چیزی رو باز نکرده بود.


هارتدی با کنجکاوی گفت:


— کادوئه؟


نات نفسش رو بیرون داد.


— آره


مکس به نات نگاه کرد.


— برای من؟


نات لبخند زد.


— قرار بود آخر شب بهت بدم.


مکس پاکت رو کنار گذاشت.


— پس بازش نمی‌کنم.


نات متعجب نگاهش کرد.


— چرا؟


مکس آروم گفت:


— چون می‌خوام خودت بهم بدیش.


لبخند نات برگشت.


ولی قبل از اینکه چیزی بگه، هارتدی دستش رو بالا آورد.


— من می‌دم!


هر دو خندیدن.


هارتدی پاکت رو برداشت، ولی چون چثه‌ش خیلی کوچولو بود با دو تا دستش نگهش داشت.


رفت سمت مکس.


— این واسه باباست.


مکس نشست روی زانو.


— ممنونم عزیزم


پاکت رو گرفت.


داخلش یه دستبند ساده بود.


یه چیز کوچیک، ولی روی پلاکش تاریخ همون روز حک شده بود.


مکس چند ثانیه بهش نگاه کرد.


بعد به نات.


— یادت بود؟


نات لبخند زد.


— چطور ممکنه یادم بره؟


مکس دستبند رو بست.


بعد آروم دست نات رو گرفت و بوسید.


— من فکر می‌کردم اون روز فقط شروع یه رابطه بود.


نات چیزی نگفت.


مکس نگاهش کرد.


— ولی شد شروع خونه‌مون.


هارتدی وسط حرفشون پرید:


— خونه‌مون؟


نات خندید.


— آره عزیزم. خونه‌مون.


هارتدی دست‌هاش رو بالا برد.


— خونه منم!


مکس خندید.


— خونه تو بیشتر از همه


هارتدی اشتباهی با افتخار گفت:


— من کوچولوام!


— خیلی کوچولویی.


— نهههههه بزرگَم!


مکس و نات همزمان خندیدن.


⸻


بعد شام، هارتدی خوابش گرفت.


نات هارتدی رو روی مبل گذاشت و پستونک کوچولوشو گذاشت توی دهنش و پتو روش کشید.


اما چند دقیقه بعد، دختر کوچولو دوباره چشم‌هاش رو باز کرد.


— بابا نات…


— جان بابا؟


— نَرو.


نات نشست کنارش.


— جایی نمی‌رم.


هارتدی دستش رو گرفت.


— مَکسَم نَره.


مکس که از دور نگاهشون می‌کرد، نزدیک شد.


— منم اینجام.


هارتدی دست مکس رو هم گرفت.


حالا یک دستش دست نات بود و یکی دست مکس.


چشم‌هاش دوباره بسته شد.


ولی قبل خواب، خیلی آروم گفت:


— هردوتون مال منین.


مکس لبخند زد.


نات خنده‌ی آرومی کرد.


— آره کوچولو.


مکس کنار نات نشست.


— هر دوتامون.


هارتدی خوابش برد.


خونه دوباره ساکت شد.


مکس چند لحظه به دخترشون نگاه کرد.


بعد سرش رو روی شونه‌ی نات گذاشت.


— خسته‌ای؟


نات دستش رو روی موهای مکس کشید.


— یکم.


مکس دستش رو گرفت.


— ممنون.


— برای چی؟


— برای اینکه هنوز بعد از این همه مدت، وقتی میام خونه ، دلم می‌خواد اول تو رو ببینم.


نات لبخند زد.


— منم همینطور


مکس آروم پیشونی نات رو بوسید.


— سالگردمون مبارک


نات لبخندش رو پنهان کرد.


— سالگردمون مبارک


چند ثانیه بعد، صدای خواب‌آلود هارتدی از روی مبل بلند شد:


— بابااا…


هر دو برگشتن.


هارتدی چشم‌هاش بسته بود.


— بوس…


مکس و نات خندیدن.


هر دو خم شدن و گونه‌ی کوچولوش رو بوسیدن.


هارتدی توی خواب لبخند زد.


و درست همون‌جا، وسط خونه‌ای که با عشق ساخته بودن، سه نفر کنار هم بودن…

یه دختر کوچولوی دو ساله،


و دو نفری که چند سال قبل فقط عاشق هم شده بودن…


ولی حالا، همدیگه رو «خونه» صدا می‌کردن..


Report Page