Hollow
Larisa-2018-
- تبریک میگم. استری کیدز نه نفری دبیو میکنه.
همین جمله کافی بود که جیغ صدای آدمهای توی سالن بلند شه. همین کافی بود که فلیکس با ذوق به مینهویی که شوکه به اطرافش نگاه میکنه، نگاه کنه. آره، درست شنیدید. استری کیدز، گروه جدید از کمپانی جیوایپی امروز نه نفری دبیو میکنه. این لقب براش زحمتها کشیده شده و گریههای زیادی رو به خودش دیده.
خنده جا خوش کرده بود روی لبهاشون. همه دستهاشون رو باز کرده بودن برای بغل کردن مینهو و فلیکس. این لحظه تاریخی و زیبایی بود. نمیشد شادی و خوشیش رو توصیف کرد. فلیکس اولین کسی بود که رفت توی بغل اعضا. هفت تا دست فلیکس رو به آغوش کشیده بودن، اما مینهو چی؟
هنوز روی استیج ایستاده بود و به تشویق تماشاچیها نگاه میکرد. چرا گریهش گرفته بود؟ این خوشحالش میکرد که حالا واقعا به آرزوش رسیده و با ناراحتی نمیرفت خونه. دیگه قرار نبود به خاطر اینکه موفق نشد خودش رو توی اتاق حبس کنه و غذا هم نخوره. اینها خوشحالش میکردن، ولی متاسفانه فلج شده بود. انگار این خبر مینهو رو تبدیل به مجسمه کرده بود.
چان کمی سرش رو بالا آورد و وقتی دید مینهو هنوز از استیج پایین نیومده دستش رو جدا کرد. میتونست قطره کوچیکی که از گونه مینهو سر خورد رو ببینه. مینهو داشت گریه میکرد؟ حق داشت. چان با لبخندی از اعضا که دور فلیکس رو گرفته بودن جدا شد و سمت سن رفت. انگشتهاش انگشتهای مینهو که خیس عرق بودن و کمی لرز داشتن رو لمس کرد.
مینهو حواسش نبود، ولی با لمس انگشتهاش سمت چان برگشت. نمیدونست چطوری نشون بده خوشحاله. شاید گریه تنها چیزی بود که باید نشون میداد. مینهو هر دو دستش رو باز کرد و توی بغل چان رفت. صدای هقهقهاش توی گوش چان میپیچید. دستهای چان کمر مینهو رو از روی پیرهنش لمس کرد و اون رو به آغوش کشید. با خنده به مینهو گفت با اینکه خودش هم میخواست گریه کنه.
- دیوونه چرا گریه میکنی؟ باید خوشحال باشی.
مینهو نمیدونست چی بگه چون خودش هم دلیل گریهش رو نمیدونست. سرش رو توی گردن چان گذاشت و نفسش گردن چان رو قلقلک میداد. کمکم حس میکرد که دست چان کمرش رو نوازش میکنه. گرمای وجود چان بهش آرامش میداد. حالا دیگه تموم شده بود. حالا مینهو میتونست هر روز چان رو ببینه. میتونست کنارش باشه. حالا چیزی مانع فاصله گرفتن این دوتا عاشق دلخسته نبود. همهچی درست پیش رفت.
•••
-2020-
- ووجین!
این صدای فریاد مینهو بود که بهش هشدار داد. این دعوا برای هیچکدوم از اونها مناسب نبود. ووجین بالاخره یقه چان رو ول کرد و گوشه لبش که خون ازش میومد رو پاک کرد. بالاخره چان از دیوار جدا شد و حالا روی زمین افتاده بود. هیونجین و چانگبین سمت چان رفتن تا بلندش کنن. جیسونگ پنیک کرده بود و یه گوشه افتاده بود. باید از فلیکس ممنون بود که گوشهای جیسونگی رو گرفته بود و سعی در آروم کردنش داشت.
حالا نوبت مینهو بود که یقه ووجین رو بگیره. خشم، وجودش رو گرفته بود و دست خودش نبود. این حس فقط برای چان فوران نمیشد، این حس به خاطر جیسونگی که پنیک کرده بود و جونگینی که از ترس میلرزید و سونگمین اون رو برده بود توی یه اتاق تا صدا رو نشنوه و فلیکسی که لرز دستشهاش واضح بود.
یقه ووجین رو گرفته بود و چسبونده بودش به دیوار. فاصله بدنشون خیلی کم بود. از چشمهای مینهو میشد خشم رو خوند. هیونجین چان رو ول کرد تا مینهو رو کنترل کنه. بیش از حد دعوا داشت اوج میگرفت.
- خجالت بکش. اونی که این همه زحمت کشیده تا برسی به همچین جایی چان بوده. چان بوده که باعث موفقیت ما شده. بفهم چی زر زر-
- کدوم موفقیت، مینهو؟ چیزی جز هیت نصیبمون شده؟
سکوت. مینهو سکوت کرد. ووجین با نیشخند مینهو رو هل داد. مینهو هنوز توی فکر بود. نه، این درست نیست. اون خیلی تلاش کرده بود که استری کیدز تشکیل شه، نه تنها مینهو، همه تلاش کرده بودن، ولی... ولی کسی که زیادی داره از دور خارج میشه ووجینه.
مینهو این بار از همون فاصله کم غرید و سعی کرد طوری به ووجین بتوپه که یاد بگیره با هیچکدوم از اونها، مخصوصا چان، همچین رفتاری نداشته باشه.
- اونی که عوضیبازی درآورده و باعث شده ما هیت بگیریم تویی، نه ما ووجین. اینکه هیچوقت نمیتونیم جایزهای که لیاقتمونه رو بگیریم به خاطر توئه. اینکه جیسونگ میترسه چیزی بهمون بگه هم به خاطر توئه. مقصر اینکه فلیکس هنوز با ترس خفه شدن زیر دستهای تو از خواب میپره تویی. تویی که نقص استری کیدز شدی. من اجازه نمیدم خانوادهای که با هزاران هزار زحمت ساختیم رو تو یه شبه به آتیش بکشی. این اجازه رو بهت نمیدم. ووجین اگه میخوای به این کارهات ادامه بدی برو. برو و بدون هیچکس برات دلسو-
حرفهای مینهو خیلی برنده بودن. هیونجین با یه سیلی تونست بالاخره مینهو رو ساکت کنه. بیش از حد داشت ادامه میداد. البته خیلی متاسف شد. اون لحظه نمیتونست مینهو رو کنترل کنه. همون سیلی و صدای کشیدهای که به وجود آورد باعث شد همهچی ساکت شه. مینهو بود که حالا خودش رو خالی کرده بود. تکون نمیخورد فقط دستش رو جای سیلیای که خورده بود گذاشت. نگاهش رو به هیچ جا جز چانی که داشت بهشون نگاه میکرد نداد. چان خیلی شکسته به نظر میومد. اونقدر شکسته که هنوز نتونسته بود بلند شه و چانگبین دورش عین پروانه میچرخید.
نمیدونست برای سیلی گریه کنه یا حال نداشته چان. باید میپرید بغل چان و توی بغلش آروم میگرفت، اما نه. رابطه اونها باید مخفی میموند. ووجین با اعضا بدرفتاری کرده و چند تا آدم دیگه قراره اینجوری رفتار کنن؟ هیچکس الان آدم مورد اعتماد مینهو نبود، حتی چان. در حال حاضر شدیدا میخواست ووجین رو تیکهتیکه کنه تا یه بار دیگه دستش به چان نخوره، اما ووجین قبل از هر چیز دیگهای رفت سمت اتاق مشترکش با جیسونگ و جونگین.
هیونجین تنها کسی بود که روبهروی مینهو ایستاده بود و سعی میکرد دلجویی کنه. بهش بگه که واقعا میخواست جو رو کنترل کنه، اما قبل از هر چیزی که به زبون بیاره، مینهو بلند شد و رفت سمت اتاق مشترکش با چان. حال نداشت حرفی بزنه. به اندازه کافی ذهنش پر شده بود از چیزهای مسخره.
خودش هم میدونست چه حرفهای بدی به ووجین زده و بابتش عذاب وجدان داشت. وقتی که وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست، به در تکیه داد و سرش رو بین دستهاش گرفت. اشک میریخت، اما نه اونطور که صداش رو کسی بشنوه. مینهو خودش رو دور میکرد تا بتونه با انرژی برگرده پیش بقیه. حتی چان هم نمیتونست وارد دایره افکار مینهو شه. این دایره زیادی تیغ و خردهشیشه داشت و ممکن بود به هر کسی که واردش میشه آسیب وارد کنه.
صدای در زدن بود که باعث شد مینهو دماغش رو بالا بکشه. کی بود؟
- مینهو در رو باز کن.
اون صدا رو خوب میشناخت. اون صدا، صدای قشنگ چان بود. چان بود که با وجود اینکه میدونست مینهو غرق در افکار منفیه و میدونست اجازهای نداره که وارد شه، اما با وجود اینکه درد کل وجودش رو پر کرده بود نمیتونست بذاره مینهو زجر بکشه. یه بار دیگه در زد و مینهو هیچ جوابی نداد. دستش رو روی دهنش گذاشته بود تا هقهقهاش رو کنترل کنه.
این طرف در، چان بود که از ووجین سیلی خورده بود. حرفهایی پر از درد شنیده بود. اون طرف در، مینهویی بود که عذاب وجدان ولش نمیکرد. هر دو نفر اون روز آسیب زیادی دیده بودن. شاید برای آدمهای عادی بغل کردن همهچی رو درست کنه، اما مگه چان و مینهو عادی بودن؟
•••
نور میتابید. مینهو کف زمین دراز کشیده بود. حتی بحث دیشب هم توی خوابش مرور میشد. دیشب حتی چان هم وارد اتاق نشد و مینهو تا صبح خواب میدید. دیگه صداها انقدر توی سرش چرخیده بودن که مینهو چشمهاش رو باز کرد. آروم به دنیای اطرافش نگاه انداخت. اتاق مشترکش با چان به هم ریخته بود. مینهو حتی وقت نکرده بود تمیزش کنه. البته حالش رو نداشت... وگرنه هیچوقت جایی که مینهو توش بود کثیف نبود.
نگاهش رو بالاتر داد. تخت دیدش رو گرفته بود و چون روی زمین خوابیده بود، کاملا دیدش نسبت به پنجره رو از دست داده بود. نور بالای سرش میتابید. دستش رو روی زمین سرد گذاشت و سعی کرد بلند شه. سرش درد میکرد. دستش رو روی تخت گذاشت و با پاهای شلش سعی در ایستادن کرد.
سمت میز کنار تخت رفت و کشو رو باز کرد. اینکه چان هیچوقت سمت کشوهای مینهو نمیره چیزی بود که مینهو هزاران بار خدا رو بابتش شکر میکرد. چان هیچوقت نباید میفهمید که مینهو قرصهای ضد افسردگی مصرف میکنه.
از بین قرصها، قوطی قرصی رو برداشت و یه دونه از اون قرص ها رو درآورد. باید از آشپزخونه آب برمیداشت، پس کشو رو بست و آروم در رو باز کرد. وقتی وارد هال شد، گرما از زیر زمین بالا اومد. هوای سرد اتاق با هوای گرم بیرون اتاق باعث شد بدن مینهو لرز یهویی پیدا کنه. کمی از در اتاق فاصله گرفت. با قدمهای آرومی که برمیداشت، سمت آشپزخونه رفت و یخچال رو باز کرد. از یکی از قفسهها بطری آبی برداشت و در یخچال رو بست.
قرص رو توی دهنش گذاشت و آب رو بالا کشید. زود قورتش داد تا تلخی قرص رو حس نکنه، اما متاسفانه به محض اینکه آب وارد دهن مینهو شد قرص تلخیش رو پراکنده کرد. از تلخی قرص مینهو صورتش رو مچاله کرد. این چشمهای به هم فشرده وقتی باز شد، اولین چیزی که دید چان بود که روی کاناپه خوابیده بود. مینهو بطری رو بدون اینکه درش رو بذاره روی کابینت گذاشت و سمت کاناپه رفت.
خم شد و به چان که به پهلو خوابیده بود و موهاش روی صورتش ریخته بود نگاه میکرد. خوشحال بود که خونه گرمه و چان سردش نیست، اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه. با لبخند بلند شد که یه پتو برای چان بیاره که دیدش. یه برگه که روش خودکار بود تا باد اون رو نندازه. برگه چی بود؟!
مینهو جلو رفت و برگه رو برداشت. شروع کرد به خوندن اون برگه.
"زیادی فکر کردم و فکر کنم نیازی نباشه که توضیحی بهتون بدم. این شمایید که بازندهاید، نه من. من خودم رو از شما عوضیها جدا میکنم و راه خودم رو ادامه میدم. شما هیچوقت قرار نیست موفق شید، پس بهتره شما هم راهتون رو از هم جدا کنید. مطمئنم سال بعدی حتی کسی نمیدونه استری کیدز چیه. البته الان هم هیچکس نمیدونه. فقط در تلاش بیهودهاید. این منم که ولتون میکنم. شما به دردنخورترین افرادی هستید که من توی زندگیم دیدم. من تا ابد میرم و شما بیاستعدادها رو ول میکنم."
ووجین نوشته بود. برگه توی دست مینهو مچاله شد و با اشکی که توی چشمهاش جمع شده بود سمت اتاقی که توی راهرو بود رفت. با دست لرزونش دستگیره در رو گرفت. باید در رو باز میکرد و همین کار رو هم کرد. در رو باز کرد و با تخت خالی و وسایل ووجینی که نبود مواجه شد. تموم شده بود و هیچی نبود.
نه... این امکان نداره. این تقصیر مینهوئه. این افکار که من مقصرم توی ذهن آشفته مینهو پرسه میزد. برگه توی دستش بیشتر مچاله شد. نباید اجازه میداد که بقیه این نامه رو ببینن. نباید میذاشت بیشتر از این گروهشون بپاشه. آروم در اتاق رو بست و رفت سمت اتاق خودش.
•••
-2025-
صدای فریاد آدمهایی که توی کنسرت بودن بیش از حد زیاد بود. این تشویق بود. حس اینکه یه کنسرت دیگه رو رد کردن خوشحالشون میکرد. هر هشت نفر با تعظیم سعی کردن احترامشون رو نسبت به استیها نشون بدن. یه فندوم بزرگ برای استری کیدز. حس موفقیت زیر زبون همه بود.
خستگیشون با تشویقهای استیها از بین رفته بود. چان میکروفن رو نزدیک لبهاش برد. صداش توی بلندگوها پیچید.
- استیها، مراقب خودتون باشید.
این صدای پرانرژی چان بعد از سه ساعت اجرا واقعا ستودنی بود. این مرد خستگی نمیفهمید. البته بماند که چان دچار کمخوابی شدید شده بود و اصلا نمیخوابید. با وجود اینکه دیشب نخوابیده بود، ولی انرژی بالاتری نسبت به بقیه داشت.
نگاه چان با برق توی چشمهاش سمت استیها بود، ولی مینهو به عرق روی صورت چان نگاه میکرد. حسابی خسته بود، ولی برای استیها ارزش قائل شده و با خنده ازشون پذیرایی میکنه. با خنده نگاهش رو به استیها داد و میکروفن رو بالا آورد.
- دوستتون داریم.
این جمله مینهو اتمام کنسرت رو اعلام کرد. یکی یکی همهشون از استیج بیرون رفتن و آروم پلهها رو پایین رفتن. وقتی وارد راهرو شدن خنده از صورتشون پاک شد. خستگی جاش رو داد به خنده. خستگی توی مویرگهای اون هشت نفر جریان پیدا کرد. با وجود این به اتاقی رفتن.
هر کدومشون گوشهای افتادن. هیونجین و جونگین روی زمین دراز کشیده بودن. سونگمین به دیوار تکیه داده بود. جیسونگ روی مبل نشسته بود و سعی میکرد نفس عمیق بکشه. فلیکس داشت آب میخورد. چانگبین هم دو سه تا از دکمههاش رو باز کرده بود. همه خسته بودن. چان دیگه واقعا توان ایستادن نداشت. از خستگی زیاد، خودش رو پرت کرد روی مبل. یه تکونی به خودشون دادن و با نگرانی به چان خیره شدن.
مینهو نفسش رو بیرون داد و سعی کرد بهش نتوپه. خوشش نمیومد از اینکه چان بیش از حد خودش رو اذیت میکنه. درست روبهروش زانو زد. این کار مینهو باعث شد سر چان بالا بیاد و توی چشمهای عصبانی مینهو نگاه کنه.
- فکر نمیکنی زیادهروی کردی؟ این بار هم استراحت نکردی. برام مهم نبود توی کنسرت میوفتادی یا نه، این مهمه که بالاخره میوفتی و با این حال هر بار بهمون قول میدی کارت رو میکنی چان. اینکه جلوی استیها نقش بازی میکنی و وانمود میکنی خوبی من رو... نه، ما رو اذیت میکنه.
مینهو میدونست چرا چان اینطوری میکنه. دست خودش نبود. توی این چند سال خیلی اذیت شد، مخصوصا بعد از اینکه ووجین از گروه رفت. چان همیشه خودش رو مقصر میدید و این مینهو رو عذاب میداد چون مینهو خودش رو مقصر میدونست. بابت اون حرفهایی که به ووجین زده بود خودش رو مقصر میدونست.
نباید چان اینقدر به خودش سخت بگیره، ولی میگیره و این بیشتر مینهو رو اذیت میکنه. به خاطر یه آدم عوضی، عشق زندگیش آسیب میبینه. هر بار که چان قول میده، بازم اضطراب "اگه چیزی خوب نباشه چی؟" میاد توی ذهنش و میزنه زیر قولش. این بار اولش نیست و مینهو خوب میدونه دفعه بعدی کار چان به بیمارستان کشیده میشه با این حجم از فشاری که خود چان برای خودش ساخته.
فقط دستش رو به نشونه تسلیم بالا آورد. لبخندی ملیح زد و گفت:
- قول میدم دیگه تکرار نمیکنم.
افراد اون اتاق خوب میدونستن که چان بازم زیر قولش میزنه و شب تا صبح خودش رو توی اون استودیوی لعنتی زندانی میکنه. عادتش این بود و مینهو از این بدش میومد که چان حتی از اون هم دوری میکنه.
مینهو دستهاش رو بالا آورد و موهایی که روی پیشونیش بودن رو بالا داد. عصبانی بود که چان با خودش همچین کاری میکنه، ولی اگه اون هم از چان ایراد میگرفت، چان واقعا نابود میشد. مینهو فقط دستهاش رو روی دستهای چان که بالا بود گذاشت و آروم اونها رو پایین آورد.
- دفعه بعدی دیگه این کار رو نکن چان، باشه؟
لحن مینهو نرم شد برخلاف چیزی که درونش میگذشت. وقتی دید چان سری تکون داد، لبخندی زد و بلند شد. باید یه قرص به چان میداد. از اون قرصهای آرامشبخش تا یه کم هم که شده چان بخوابه و از شر بدن و سردردش خلاص شه. سمت کولهپشتیش رفت و بلندش کرد. سرش رو کرده بود توش و بالاخره یه چیزی از کوله بیرون کشید و سمت چان گرفت.
- این رو بگیر برم برات آب بیارم.
•••
همهشون توی فورد ترانزیت نشسته بودن. یه ون مشکی نه نفره. یکی از رانندههای کمپانی داشت اون هشت نفر رو میرسوند خوابگاه. مینهو روی صندلی شاگرد نشسته بود و سرش رو به صندلی تکیه داده بود. به نظرش خیابون خیلی خلوت بود، ولی زیادی روشن بود و این چشمهای مینهو رو کمی اذیت میکرد.
دوتا صندلیهای سمت چپ و راست و سهتا صندلی هم عقب به هم چسبیده بودن. برخلاف بیرون ماشین که مشکی بود، داخل کرمی بود. جونگین و سونگمین ردیف اول نشسته بودن. جونگین سمت راست و سونگمین سمت چپ. سونگمین سرش رو به شیشه تکیه داده بود. جونگین هم داشت با گوشیش ور میرفت. ردیف بعدی، جیسونگ سمت راست، پشت جونگین نشسته بود و هر از گاهی به جونگین چیزی نشون میداد. یه بار یه پیرمرد که وسیله دستش بود. یه بار دیگه یه ساختمون بزرگ رو نشونش داد.
سمت چپ چانگبین نشسته بود و برخلاف همه خوابیده بود. امروز برخلاف روزهای دیگه، پرسر و صدا نبود. برخلاف روزهای دیگه که با جیسونگ آتیش میسوزوندن، امروز هر دوشون خسته بودن و حال نداشتن.
ردیف عقب، فلیکس وسط نشسته بود و سرش رو روی شونه هیونجین که سمت چپش بود گذاشته بود. چان هم سمت راست نشسته بود. بعد از قرصی که مینهو بهش داده بود و چرتی که زده بود، الان حالش بهتر بود، ولی از اون لحظه که خواستن سوار ون شن میدید که مینهو بیحاله. باید درک کرد که بعد از خوابیدن و استراحت کردن چان همهچی میوفته گردن مینهو. از جمع و جور کردن بچهها بگیر تا ون گرفتن از کمپانی.
فلیکس وقتی که توی اون اتاق استراحت بودن و چان از خواب بلند شد گفته بود که مینهو حسابی کار کرده. براشون غذا سفارش داده و به کمپانی زنگ زده که ماشین بفرستن و به تک به تک اونها کمک کرده و به همهشون رسیدگی کرده، اما خودش اصلا استراحت نکرده با اینکه مینهو هم استراحت نکرده بود و دیشب خودش رو غرق در خوندن نتها کرده بود.
گوشیش رو روشن کرد و صفحه چتش با مینهو رو باز کرد. فاصله اجازه نمیداد که چان و مینهو با هم توی خلوت خودشون حرف بزنن، پس چت کردن تنها راه ارتباطی اونها بود.
انگشتهاش خیلی سریع حرکت میکردن و تایپ میکرد. همیشه اینطوری بود، برای چت کردن با مینهو، به شکل باورنکردنیای تندتند تایپ میکرد. عاشق وقتهایی بود که با مینهو حرف میزنه.
دست از تایپ کردن برداشت و انگشتش روی دکمه ارسال موند. آروم انگشت زد و پیامی برای مینهو فرستاد.
مینهو با ویبره گوشیش، گوشی رو از جیبش درآورد. روشنش کرد و وقتی دید که پیامی از طرف چانه، سرش رو از صندلی جدا کرد. سریع وارد صفحه چت شد. پیامی که چان نوشته بود رو خوند.
"خرگوش کوچولو، هنوز کمرت درد میکنه؟"
مینهو با یادآوری دو شب پیش که با چان خوابیده بود، گونههاش گل انداخت. همیشه با فکر کردن به این نوع رابطه با چان خجالت میکشید. درسته کمرش آروم گرفته بود، اما الان با یادآوری اون شب کمردرد گرفت. خدا رو شکر میکرد که بچهها باور کردن مینهو به خاطر سرما عضلاتش گرفته.
انگشتهای مینهو این بار روی گوشی کشیده میشد. تندتند تایپ کرد و در نهایت همچین پیامی برای چان فرستاد.
"چان تو یه بار دیگه مست شو ببین من چیکارت میکنم مرتیکه، کمر نذاشتی برام."
چان با خوندن همچین چیزی لبخندی روی لبهاش کشیده شد. از لقب جدید مینهو خندهش گرفته بود. دوباره تایپ کرد و فرستاد.
"صدای نالههات اون شب این خشم رو نشون نمیداد."
پشتبندش یه پیام دیگه هم فرستاد و به مینهو فرصت نداد پیام قبلی رو جواب بده.
"میگفتی چانی محکمتر..."
گونههای مینهو سرخ شده بود. از خجالت؟ صد درصد از خجالت و شاید ترکیبی از خشم. نفسش رو آروم بیرون داد و شروع کرد به تایپ کردن.
"یه بار دیگه بحث اون شب رو بکشی وسط، جات روی کاناپه بدون بالش و پتوئه."
این لحن مینهو برای چان خندهدار بود. ترجیحش این بود بحث رو تموم کنه چون حتی مینهو اجازه نمیداد روی کاناپه هم بخوابه. دفعه قبلی مینهو رسما داشت چان رو بیرون مینداخت. این عجیبه که واقعا شش نفر خنگن یا چان و مینهو بازیگرهای خوبیان. این حس، خستگیش رو کم کرد. یه پیام دیگه از طرف چان.
"ممنونم مینهو، امروز همه کارهای من افتاد گردن تو. ببخشید."