His star

His star


یونجون، پادشاه صحنه بود،

همیشه عین یه ستاره روی صحنه می‌درخشید، حرکاتش، لبخندش، رقصش همه انقد خیره کننده بودن که نفس هر تماشاگری رو بند می‌آورد

ستاره‌ای که نورش همیشه انقد خیره کننده بود که انگار متعلق به این سیاره نبود.

زمین برای ستاره‌ای مثل یونجون زیادی کوچیک به نظر می‌رسید.

همه یونجون رو اینجوری می‌شناختن،

پرنور و بی نقص.

اما اگه درست بهش نگاه میکردی، شاید رد نور آبی رنگی از غم رو توی چشماش می‌دیدی؛ اما هیچکس متوجه این نبود

هیچ‌کس جز عکساش..

سوبین عکاس تورش بود. همیشه یه گوشه، پشت دوربینش می‌ایستاد و از یونجون عکس می‌گرفت؛ از لحظه‌ای که وسط آهنگ دست‌هاش رو برای طرفدارها باز می‌کرد، از موهای خیسش بعد از اجرا، از لبخندهایی که برای دوربین‌ها می‌زد و از نورهای آبی و بنفشی که روی صورتش می‌رقصیدن.


عکس‌ها همیشه فوق‌العاده می‌شدن.


همه عاشقشون بودن...


اما عکس‌های موردعلاقه‌ی سوبین هیچ‌وقت اون‌هایی نبودن که یونجون توشون شبیه یه خواننده‌ی بی‌نقص به نظر می‌رسید!


عکس موردعلاقه‌اش، یه عکس ساده از پشت صحنه‌ی اون بود..

یونجون درست چند دقیقه قبل از اجرا، جلوی آینه نشسته بود. بطری آب نصفه‌ای توی دستش بود و سرش پایین افتاده بود. موهاش هنوز مرتب نشده بودن و نور سفید اتاق، خستگی زیر چشم‌هاش رو بیشتر نشون می‌داد.


نه لبخند می‌زد؛

نه شوخی می‌کرد؛

فقط... خسته بود.


نه از اون مدل خستگی‌هایی که بعد از چند ساعت تمرین به وجود میاد، یه خستگی عمیق‌تر؛ خیلی عمیق‌تر.

انگار یچیزی مدت‌ها توی دلش سنگینی می‌کرد و دیگه حتی توانایی پنهان‌کردنش رو هم نداشت، هر چند به همون اندازه هم بازیگر خوبی بود، چون خیلی ماهرانه اون خستگی رو پنهان میکرد.


سوبین دوربینش رو پایین آورد.


یونجون از توی آینه نگاهش کرد.


چند ثانیه هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.


بعد یونجون با صدایی آروم گفت:

+پاکش کن.

سوبین اخم کوچیکی کرد

- چرا؟

یونجون نگاهش رو از آینه گرفت.

+ الان خوب نیستم..

سوبین چند لحظه به صفحه‌ی دوربین نگاه کرد؛ بعد خیلی ساده گفت

- به نظرم توش خیلی خودتی

یونجون سرش رو بلند کرد.

انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.

سوبین ادامه داد:

- همه از اون یونجونی عکس می‌گیرن که روی استیج می‌بینن، من فکر می‌کنم این یکی بیشتر شبیه خودته


چشم‌های یونجون برای لحظه‌ای لرزید.

بعد نگاهش رو پایین انداخت، هیچ‌وقت درباره‌ی اون عکس دوباره حرفی نزد.

ولی از اون شب، یچیزی بینشون تغییر کرد.

یونجون فهمیده بود سوبین فقط به صورتش نگاه نمی‌کنه، فقط لبخندهای اجتماعیش رو نمی‌بینه بله دیدش چیزی عمیق‌تره اون درخشش آبی توی چشماش رو میبینه،‌ سکوت‌ سنگینش رو؛

به لحظه‌هایی که وقتی همه از اتاق بیرون می‌رفتن، خستگی‌ای که روی شونه‌ش سنگینی می‌کرد و اون آدم پرانرژی روی استیج، تبدیل می‌شد به پسری که فقط دلش می‌خواست چند دقیقه هیچ‌کس ازش چیزی نخواد

و عجیب‌تر از همه این بود که سوبین هیچ‌وقت سعی نمی‌کرد نجاتش بده.

فقط کنارش می‌موند.

گاهی یه بطری آب می‌ذاشت کنارش.

گاهی بدون اینکه چیزی بگه، روی صندلی‌ای همون نزدیکی مینشست.

و گاهی، وقتی می‌دید یونجون واقعا توانش تموم شده، فقط آروم می‌پرسید:

-می‌خوای بغلت کنم؟

وقتی سوبین برای اولین بار اینو گفت، یونجون هیچی نگفت، فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آهسته سر تکون داد، انگار تشنه‌ی اون آغوش امن بود.

سوبین نزدیک شد و دست‌هاش رو دورش حلقه کرد، یونجون اول خشک و بی‌حرکت موند، اما چند ثانیه بعد، انگار همه اون خستگی‌ها و استرسش یهو ناپدید شدن و قلبش آروم گرفت.

پیشونیش رو روی شونه‌ی سوبین گذاشت و نفس عمیقی کشید

برای اولین بار قبل از اجرا، لازم نبود قوی باشه

لازم نبود یونجون روی استیج باشه

فقط خودش بود، همون پسری که عاشق رنگ قرمز و رامیون خوردن بود، همونی که عاشق تماشای آسمون بود و از عکاسی لذت میبرد، فقط!

و سوبین همون‌جا بود.

درست کنارش، کنار خود واقعیش نه فقط تصویری که همه ازش میدیدن


از اون روز به بعد، آغوش سوبین تبدیل شد به بخشی از مراسم قبل از اجرا، دقیقا درست چند دقیقه قبل از اینکه صداش کنن، یونجون بی‌سروصدا دنبالش می‌گشت

و اگه سوبین توی اتاق نبود، یونجون مضطرب دنبالش میگشت و اگه وسط شلوغی پیداش میکرد، فقط چند قدم سمتش می‌اومد و آروم می‌پرسید:

+امروزم می‌شه؟

و سوبین همیشه می‌فهمید منظورش چیه، بالافاصله دوربینش رو کنار می‌ذاشت، دست‌هاش رو باز می‌کرد و یونجون رو به آغوشش می‌کشید

گاهی فقط چند ثانیه و گاهیم تا وقتی که یکی از استف‌ها صداشون می‌کرد.

اما هر بار یونجون قبل از اینکه وارد دنیای درخشان بیرون بشه، چند لحظه توی تاریکی امن آغوش سوبین می‌موند


انگار برای چند ثانیه می‌تونست تمام چیزی که روی دوشش بود رو زمین بذاره..‌

سوبین هیچ‌وقت به این فکر نکرد چرا یونجون این‌قدر بهش وابسته‌ست

جوابش رو می‌دونست.

سوبین تنها کسی بود که عاشق اون قسمت از یونجون شده بود که هیچ‌کس دیگه نمی‌دید و اون نه یه ستاره معروف بود نه یه آیدی بین‌المللی، برای سوبین اون فقط یونجون بود

همون پسری رو که وقتی نورها خاموش میشد، گاهی بی‌صدا به سقف خیره میشد و به نظر میرسید دلش میخواد برای چند ساعت از دنیا ناپدید بشه.

و سوبین، بدون اینکه بخواد، عاشق همون یونجون شده بود.


عاشق سکوت آرام بخشش، عاشق لبخندهای کوچیکی که فقط وقتی با سوبین بود روی لبش مینشست. عاشق اون لحظه‌‌هایی که یونجون بعد از هر آغوش، قبل از رفتن روی استیج، خیلی آروم زیر لب میگفت

+ بالاخره میتونم نفس بکشم.. فکر کنم الان آماده ام که برم

آخرین شب تور، سالن بیشتر از همیشه شلوغ بود، یه هرج و مرج زیبا، فن‌ها با آهنگ‌ها می‌خوندن و ستاره استیج رو با جون و دل تشویق میکردن، تا نوبت به آخرین آهنگ رسید، یونجون خیلی یهویی وایساد

عرق روی پیشونیش نشسته بود، موهاش به صورتش چسبیده بودن و لبخند درخشانشش از دور هم دیده میشد

هزاران چشم روی اون بود، هزاران نفر اسمش رو صدا میکرد اما...


اما وسط اون همه آدم، نگاه یونجون فقط دنبال یک نفر میگشت.


سوبین.


وقتی پیداش کرد، برای چند ثانیه نگاهشون به هم گره خورد.


سوبین دوربینش رو بالا آورد؛


و مثل همیشه میخواست از سوژه مورد عکس بگیره

اما این بار دستش روی شاتر موند.

یونجون لبخند زد.

نه اون لبخند درخشان و حرفه‌ای که برای دوربین‌ها می‌زد.

یه لبخند کوچیک، آروم و آشنا

لبخندی که فقط برای اون بود، فقط برای سوبین.

سوبین دوربینش رو پایین آورد، یهو به این فکر کرد بعضی لحظه‌ها رو نمیشه فقط با عکس ثبت کرد بلکه بعضی لحظه‌ها فقط باید زندگی بشن...


بعد از اجرا، سالن کم‌کم خالی شد، نورهای صحنه خاموش شدن و صدای جمعیت از دور، آروم‌آروم محو شد.


یونجون با لباس راحتی و موهای بهم‌ریخته وارد راهروی خلوت شد و سوبین اونجا منتظرش بود، یونجون چند قدم برداشت و روبه‌روش ایستاد


چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد با صدای خسته‌ای که بخاطر خوندن کمی گرفته بود گفت:

+امشب ازم عکس نگرفتی

سوبین لبخند زد

- نه

+چرا؟

سوبین دوربینش رو کنار گذاشت.

-چون دلم نمی‌خواست امشب هم از پشت لنز ببینمت

یونجون ساکت شد.

سوبین ادامه داد:

می‌خواستم با چشمای خودم ببینمت و هر لحظه رو توی ذهنم ثبت کنم نه با دوربینم

چشم‌های یونجون نرم شد، یه قدم جلو اومد؛

بعد یکی دیگه؛

اون‌قدر نزدیک شد که سوبین گرمای نفسش رو روی صورتش حس کرد.

+ پس...

صدای یونجون کمی لرزید.

+ بازم بغلم می‌کنی؟

سوبین چیزی نگفت، فقط دست‌هاش رو باز کرد، یونجون بلافاصله خودش رو توی آغوشش انداخت، صورتش رو کنار گردن سوبین گذاشت و چشم‌هاش رو بست، این بار نه برای اینکه آروم بشه و بره روی استیج؛

این بار هیچ استیجی منتظرش نبود، هیچ دوربینی روشن نبود، هیچ‌کس قرار نبود ازش چیزی بخواد...


اینجا فقط سوبین بود و یونجون.


بعد از چند لحظه، یونجون خیلی آروم سرش رو بلند کرد، چشم‌هاش هنوز خسته بودن، اما برای اولین بار سوبین توی اون خستگی، یه آرامش کوچیک هم دید.

یونجون چیزی نگفت،‌ فقط نگاهش کرد.

نگاهی طولانی و پر از حرف‌هایی که هیچ‌کدومشون جرئت نکرده بودن به زبون بیارن.

سوبین دستش رو بالا آورد و تار مویی رو از روی صورت یونجون کنار زد؛ از آرامش اون لمس یونجون چشم‌هاش رو بست.

و این بار، وقتی سوبین کمی نزدیک‌تر شد، هیچ‌کدوم عقب نکشیدن و لب‌هاشون فقط برای چند ثانیه، خیلی آروم و محتاطانه به هم رسید.


هیچ عجله‌ای در کار نبود، حتی اعتراف بزرگی هم نبود

فقط یه بوسه‌ی کوتاه و نرم، درست به اندازه‌ی تمام چیزهایی که مدت‌ها بینشون ناگفته مونده بود..


وقتی از هم فاصله گرفتن، یونجون هنوز چشم‌هاش بسته بود.


سوبین لبخند زد.

یونجون هم، برای اولین بار، لبخندی عمیقی زد که نه برای طرفدارها بود، نه برای دوربین‌ها، نه برای هیچ استیجی

فقط برای سوبینش.

بعد پیشونیش رو به پیشونی سوبین تکیه داد و خیلی آهسته گفت:

+ فکر کنم دیگه نمی‌خوام فقط قبل از استیج بغلت کنم...

سوبین خندید.

- پس کی‌ها میخوایش؟

یونجون چشم‌هاش رو باز کرد.

+ هر وقت دلم خواست!!


بعضی آدم‌ها برای ثبت‌شدن توی یه قاب یا فریم به زندگیمون نمیان، بلکه میان تا خود زندگیمون شن.


و یونجون، بین تمام نورهای صحنه و تمام تاریکی‌های پشتش، بالاخره کسی رو پیدا کرده بود که هر دو قسمت وجودش رو دوست داشت.

هم ستاره‌ای که همه می‌دیدن.

و هم پسری که فقط سوبین بلد بود دوستش داشته باشه.

Report Page