His Echo | p.t 1

His Echo | p.t 1

@prladream

«عشق یه پدیده فیزیولوژی-عاطفی است که باعث ترشح دوپامین در بدن می‌شود. بر خلاف داستان ها و افسانه های رایج میان مردم، عشق بدون اختیار اتفاق نمی‌افتد، بلکه در مرحله اول فرد احساس را قبول می‌کند اما پس از ترشح دوپامین و اتفاق افتادن مرحله فیزیولوژی فرد قادر به فراموشی عشق نیست و به عبارتی... فرد به دام عشق می‌افتد.»


جملات آشنای پایان نامه‌ای که ده سال پیش نوشته شده بود و سوبین اون موقع اعتقادی بهشون نداشت. اما سوبینی که یه روانشناس با تجربه بود، چرا.

اما نه تجربه‌ای که از طریق روانشناسی به دست آورده بود، تجربه‌ای که از سفرش به دنیای دیگه به دست آورده بود. تجربیاتی از زندگی به عنوان پسر وزیر خزانه‌داری. تجربیاتی که فراموششون کرده بود اما هنوز تو ناخودآگاهش روی ذهنش اثر می‌ذاشتن.

هرچند بعد از ده سال اون سفر دیگه بیشتر شبیه یه خواب بود.

کابوسی که توش برای یه لحظه دیدن یونجون بارها تا دم مرگ رفته بود، کابوسی که توش بهترین دوستاشو از دست داده بود، کابوسی که توش همسرش مجبور شده بود با یه زن ازدواج کنه، و پسر کوچولوشون -وون- نه فرزند خونده‌شون بلکه پسر خونی یونجون بود.

سوبین حالا یه خانواده داشت، پنج سال بود که با یونجون ازدواج کرده بود و یک سال بعدش وون وارد زندگیشون شده بود. انگار نه انگار که هیچ وقت دنیای دیگه‌ای بوده.

اما اوضاع برای سوبینی که وزیر خزانه داری بود توی یه دنیای دیگه کاملا متفاوت بود. هیچ چیز تو این ده سال تغییری نکرده بود. یونجون هنوز پادشاه محبوب ملت بود با ملکه زیبایی که پادشاه به ظاهر عاشقش بود و ولیعهد دوست داشتنی‌ای که حالا هفت سالش بود.

دنیا برای سوبینی که وزیر خزانه داری بود هنوز هم یه کابوس بود.

هنوز هم جرئت نداشت تو چشمای پادشاه نگاه کنه، نه از احترام یا اختلاف طبقاتی. می‌ترسید برق حسرتی رو تو چشمای یونجون ببینه که تقریبا ده سال تو چشمای خودش حمل کرده بود. می‌ترسید برای پادشاهش هنوز یه غم سنگین باشه. یه عشق به سر انجام نرسیده، یه رویای ممنوعه.

سوبین خودش هم نمی‌دونست چطور این همه سال رو بدون نگاه کردن به چشمای یونجون از نزدیک، بدون لمس کردنش یا... بوسیدنش گذرونده.

حتی تصور بوسیدن پادشاهش هم زیادی گستاخانه بود. خودش هم نمی‌دونست این افکار گناهکارانه از کی وارد ذهنش شدن. اما حس می‌کرد که قبلاً انجامش داده. شاید توی خواب، توی یه رویا. یا حتی با همین بدن اما به عنوان سوبینی که از دنیای دیگه اومده. نه سوبینی که یه وزیره.

كاش می‌تونست برای پادشاهش بیشتر از یه وزیر باشه... کاش...

سرش تیر کشید، چرا از امروز صبح درگیر چنین فکرایی بود؟

- جناب چوی؟ چرا چند دقیقه‌ست که به پرتره پدرم خیره شدین؟

سوبین به ولیعهد هشت ساله‌ای که کنارش ایستاده بود نگاه کرد. اصلا نفهمیده بود کی وارد اونجا شده. هر چی بزرگتر می‌شد بیشتر شبیه پدرش می‌شد. چشم های روباهی و گونه هایی که وقتی می‌خندید برجسته می‌شدن. چقد برای دیدن اون لبخند روی صورت پادشاهش دلتنگ بود.

+ داشتم فکر می‌کردم که نقاش های دربار واقعا با استعدادن.

- همینطوره. نمی‌خوایم درس امروز رو شروع کنیم؟

+ حتما! چرا که نه؟

سوبین سر جای مخصوصش پشت میز نشست و ولیعهد وون رو به روش کتابش رو باز کرد.

ولیعهدی که سوبین معلمش بود، درست مثل پدرش، اما تو زمینه دانش‌آموزی کاملا برعکسش بود. یونجون ولیعهد سرکش و پر جنب و جوشی بود که پای درس هیچ کس جز سوبین نمی‌نشست. اما پسرش آرامش مادرش رو به ارث برده بود و مشتاق یادگیری بود.

- استاد چوی... اینجا نوشته «پادشاه، زبان آسمان است و سکوت او، فرمانی خاموش... معنی این جمله چیه؟

سوبین لبخند زد و سعی کرد بدون توجه به سرگیجه‌ش جواب بده.

+ پادشاه واسطه بین مردم و تقدیره. پادشاهه که تصمیم میگیره مردمش خوشبخت زندگی کنن یا نه. بنابراین پادشاه همیشه در حال فرمان دادنه‌. حتی اگه به نظر بیاد که سکوت کرده، خود اون سکوت هم روی زندگی مردم تاثیر گذاره.

و چقدر این جمله برای سوبین ملموس بود. وقتی خودش زندگی‌ای داشت که ده سال شبیه یه قفس پر از دلتنگی بود و دلیلش، سکوت پادشاه بود. درد آشنایی مثل یه گلوله از وسط مغزش گذشت.

- و آن که زبان آسمان را... جناب چوی؟ حواستون به منه؟

سوبین سعی کرد به خودش بیاد اما سردرد و سرگیجه‌ش هر لحظه بیشتر می‌شدن. چطور این سردرد انقدر براش آشنا بود؟

- به نظر میاد حالتون خوب نیست، می‌خواید درس امروز رو به تعویق بندازیم؟

سوبین چشماشو بست دستشو روی سرش گذاشت. نمی‌دونست چرا اما نمی‌خواست به دردش اهمیت بده:

+ من حالم خوبه ولیعهد... ادامه بدین...

- اما...

قبل از اینکه جمله ولیعهد رو کامل بشنوه، از حال رفت. خودش هم نمی‌دونست دردش اونقدر هست که از پا درش بیاره.

سقف اقامتگاهش، اولین چیزی بود که بعد از باز کردن چشم هاش دید. بعد از اون چهره پزشک سلطنتی که داشت نبضش رو می‌گرفت.

هنوز کاملا به هوش و متوجه اتفاقات اطرافش نبود که ندیمه پشت در صدا زد:

- پادشاه تشریف...

اما یونجون اونقدر سراسیمه بود که قبل از تموم شدن حرف ندیمه وارد اتاق سوبین شد و کنار تشکش نشست. سوبین هم سریع نشست و متعجب به چهره نگران پادشاه خیره شد. آخرین باری که یونجون رو اینطوری دیده بود یادش نمیومد. اتفاقی نیفتاده بود، چرا یونجون انقد نگران بود؟

رو به پزشک پرسید:

- حالشون چطوره؟

- نبضشون منظمه. به نظر میرسه به خاطر خستگی زیاد باشه.

رنگ یونجون بیشتر پرید. کلمات پزشک کاملا عادی بودن اما خود سوبین هم احساس عجیبی بهشون داشت. انگار این کلمات رو قبلا شنیده باشه. تو خواب، تو رویا یا... ده سال پیش؟

یونجون دوباره به سوبین نگاه کرد. انگار منتظر یه واکنش از طرف اون بود. سوبین با احساس نگاه یونجون لبخند زد:

- من حالم خوبه سرورم، چرا این همه راه تا اینجا اومدین؟

یونجون نفس راحتی کشید. انگار همین کلمات ساده از طرف سوبین اطلاعات مهمی بهش داده بودن.

+ داشتم این اطراف قدم میزدم که ولیعهد رو دیدم. می‌دونستم این ساعت باید سر درس شما باشه اما بعد بهم گفتن حالتون خوب نیست. الان که می‌بینم بهترین، دیگه از اینجا میرم.

با بلند شدن یونجون، سوبین هم میخواست از جا بلند بشه اما نتونست. سرش به طرز وحشتناکی دوباره گیج رفت. این سردرد ها و سرگیجه های آشنا چی بودن؟

قبل از اینکه بفهمه یونجون از اونجا رفته بود. دیدن نگرانی یونجون احساس گرمی تو قلبش به وجود آورده بود که دلیلش رو نمی‌دونست. شاید هم می‌دونست و فقط دوست داشت انکارش کنه. داشتن احساسات سرکوب شده به پادشاه اونم برای ده سال... برای یه وزیر مایه شرم بود.

پشت اون در، یونجونی ایستاده بود که تک تک کلماتی که گفته بود دروغ محض بود. وقتی وون بهش گفته بود سوبین حین درس از حال رفته دست و پاهاش شل شده و اضطراب کل بدنش رو فرا گرفته بود. آخرین باری که سوبین حین درس بیهوش شده بود... یونجون حتی نمی‌خواست بهش فکر کنه.

هر چند نمی‌دونست اگه بعد ده سال سوبین دنیای دیگه رو به جای وزیرش می‌دید ممکن بود چه احساسی داشته باشه. تک تک خاطراتش با اون سوبین هنوز به یاد می‌آورد و اگه واقعا تو اون موقعیت قرار نمی‌گرفت ممکن بود تصور برگشتن اون سوبین بیگانه بهش حس خوبی بده. هنوز هم تو اعماق قلبش نسبت به معشوق مخفی ده سال پیشش احساساتی داشت، پس چرا انقد نگران وزیرش شده بود؟

محوطه اقامتگاه سوبین رو ترک کرد. به هر حال یونجون دیگه اون ولیعهد بیست و چند ساله گذشته نبود.

بعد از رفتن پزشک، سوبین هم از اقامتگاهش خارج شد تا به دفترش برگرده. این موقع صبح، معمولا بعد از کلاس ولیعهد باید به کاراش توی وزارتخونه رسیدگی می‌کرد. هنوز هم کمی سردرد داشت اما نه اونقدر که آزارش بده.

اما به محض اینکه پاس به دفترش باز شد با انبوهی از نامه ها و گزارش ها مواجه شد.

متعجب یکی از کاغذ های پوستی رو برداشت و باز کرد و از مردی جوانی که بین انبوه نامه ها دنبال چیزی می‌گشت پرسید:

+ جناب لی این همه نامه خونده نشده چیه؟

مرد دست از گشتن برداشت و با احترام جواب داد:

- گزارشات ماهانه استان ها. در مورد مالیات ها و...

ابروهای سوبین بالا رفت. نامه رو دوباره بست و روی میز گذاشت. بررسی گزارشات ماهانه اصلا کار اون نبود.

+ پس چرا همه این ها مونده؟ معاون هان کجاست؟ مگه اون مسئول بررسی گزارش های ماهانه نیست؟

به نظر می‌رسید اون مرد حتی بیشتر از سوبین متعجبه.

- معاون هان؟ ببخشید جناب چوی ما هیچ وقت توی وزارتخونه همچین کسی نداشتیم!

سوبین اخم کرد. چطور ممکن بود چنین کسی وجود نداشته باشه؟ سردرد و سرگیجه‌ش اونقدر حواسش رو پرت کرده بود که اسم معاونش رو اشتباه گفته بود؟

+ اگه معاون هان نیست پس کی معاون منه؟

+ معاون وزیر خزانه داری؟ همچین منصبی هیچ وقت تو دربار وجود نداشته.

Report Page