His Ari.
hتاریک بود، به طرز عجیبی همهجا تاریک بود.
هیچ شمعی اتاق رو روشن نگه نداشته بود، پوند حتی چشمش جایی رو نمیدید که بخواد شمعهارو روشن کنه...
پس فقط جلو رفت، دستش رو جلو برد و با لمس چیزی فهمید درِ اتاقشه.
دو دستش رو روی در بزرگ گذاشت و با تمام نیرویش هل داد، صدای سنگینیِ در توی فضای خلوت پیچید.
عجیب بود اما حتی راهرو هم تاریک بود...
"اینجا چه خبره...؟" زیر لب گفت و سعی میکرد کسی رو پیدا کنه
اما کسی نبود.
حتی سایهای هم نبود.
جلو تر رفت و با هرقدمش بیشتر همهچیز غیرقابل شناسایی میشد.
با حس برخورد به چیزی مکث کرد آروم دستش رو جلو برد.
صورت بود...فک استخونیاش رو زیر انگشتهاش لمس کرد، دستش رو بالاتر برد و روی چشم اون فرد گذاشت.
پلکهاش کمی میلرزیدن.
"اعلیحضرت..." صدایی از دل تاریکی بلند شد.
صدا خیلی آشنا به نظر میرسید...
"پووین...تویی؟" آروم پرسید.
الان که دقت میکرد زیادی به اون فرد نزدیک بود و همین باعث شد ضربان قلبش بالا بره.
نفس پسر توی صورتش پخش شد، پوند چشمهاشو آروم بست...
خودش بود. اون پووین بود.
پووین دستش رو پشت گردن پوند گذاشت و مرد رو به خودش نزدیک تر کرد.
نفس پوند توی سینه حبس شد.
"چرا هرچقدر هم بهت نزدیک بشم بازم ازم دوری...؟"
یک دفعه چشمهای پوند باز شد، نگاهی به اطرافش انداخت...
اتاقش نیمه تاریک بود، شمعها روشن بودن. همهچیز سر جای خودش قرار داشت.
جز قلب پوند...
"من...چرا باید خواب اون پسر رو ببینم؟" زیر لب از خودش پرسید.
پاسخی هم نداشت، فکرش درگیر پسر بود؟
انقدر واقعی به نظر میاومد، انگار که هنوز گرمای وجود پسر رو روی پوستش احساس میکرد.
ولی نه...این نمیتونست باشه.
شاید...فقط شاید، از خستگی بود.
"آره...همینطوره" با خودش زمزمه کرد.
ریتم نفسهاش حالا دوباره جون گرفته بود، به تاج تخت تکیه داد و یاد آخرین مکالمهاش با مادرش افتاد
«اگه همکاری کنی مشکلمون سریع تر حل میشه»
پوند دیگه نمیدونست باید به چه مسئلهای رسیدگی کنه، فکر میکرد همهچیز تحت کنترلشه اما برعکس...
دوباره دراز کشید تا شاید بتونه بخوابه اما بعید میدونست.
الان حتی چیز جدیدی برای فکر کردن داشت.
اون دختر اشرافی...
حداقل از اینکه مادرش توی این موقعیت فشاری بابت موضوعهای تکراری نمیاورد، خشنود بود.
ولی با این حال چیزی از درگیری ذهنش کم نمیکرد...
____
صبح زود هنوز نور خورشید به حیاط قصر نرسیده بود که پوند بیدار شده بود درواقع میشه گفت دیگه خواب سراغش نیومده بود. بعد از چک کردن یه سری برگه درمورد خزانه، به حیاط رفته بود و حالا میخواست مثل روزهای قبل، برای رسیدگی به یه سری از کارها بیرون بره.
روی میز توی حیاط، صبحانهای چیده شده بود اما طبق معمول پوند چیزی نخورد.
جلوتر رفت و به اصطبل رسید، بوی اسبها به وضوح حس میشد، اسبهای زیادی وجود داشتن اما در آخر پوند یه اسب مخصوص برای خودش داشت.
نزدیک اسبش شد و دستش رو نوازش وار روی پیشونی اسبش کشید، نرم و مخملی بود.
"آمادهای بریم؟" رو به اسبش گفت و ریسمان اسب رو گرفت و همراه خودش از اصطبل بیرون اومدن.
حالا خورشید طلوع کرده بود، کمکم هوا روشن شده بود.
پوند دسته زین چرمیِ اسبش رو گرفت و سوارش شد
با قدمهای آروم به سمت در خروجی رفت ولی همزمان، فردی سوار بر اسب به سمت قصر میاومد که باعث شد پوند کنجکاوانه نگاه کنه و متوقف شه
این وقت صبح...کی میتونست باشه؟ توی دلش گفت و منتظر نگاه کرد
مرد میان سالی با اسبش وارد محیط قصر شد و پاش رو روی رکاب گذاشت پایین اومد
با نزدیک اومدنش، حالا پوند فهمیده بود کیه، از خاندان پاریت، یعنی پدر نالین.
پوند هم متقابل از اسبش پایین اومد و مقابل مرد ایستاد
مرد تعظیم کوتاهی کرد.
پادشاه برای احترام لبخند محوی زد
"انتظار نداشتم به این زودی ببینمتون" پوند گفت و با دستش به مرد اشاره کرد جلوتر بره
مرد همراه با پوند راه افتاد و به میز توی حیاط رسیدن
"درسته، خواستم شخصا ببینمتون، اعلیحضرت" مرد میان سال گفت و روی صندلی نشست
پادشاه هم متقابلاً روی صندلی نشست و به خادمی که کنار میز ایستاده و منتظر دستور بود اشاره کرد از مرد پذیرایی کنه
زن توی فنجان کوچیکی مقداری چای ریخت و جلوی مرد گذاشت و عقب رفت.
"جناب پاریت، برای همکاری با سلطنت ازتون تشکر میکنم. امیدوارم این همکاری به نفع هر دو باشه."
مرد لبخندی زد و فنجون رو برداشت و کمی نوشید و بی صدا سرجاش گذاشتش
"ما همهجوره هوای شمارو داریم اعلیحضرت"
پوند درحالی که به مرد نگاه میکرد، لحظهای نگاهش جای دیگهای از حیاط رفت
پووین، درحال آموزش دادن به یه رقصنده دیگه ای بود.
انگار که یه لبخند کوچیکی روی صورتش دیده میشد.
پوند هنوز هم به اون پسر نگاه میکرد، یاد خواب دیشب افتاد، اون لمس و اون نزدیکی و اون...حرف عجیب.
"حواستون به منه اعلیحضرت...؟" صدای مرد، پوند رو به وضعیت فعلی برگردوند
پوند به مرد نگاه کرد، لبخند زورکیای زد
مرد وقتی متوجه شد پوند گوش میکنه حرفش رو ادامه داد:
"درواقع، پدرتون همیشه میگفت اتحادها کم کم شکل میگیره."
پوند، هرچقدر هم به این اتحاد ناراضی بود، لطفهارو فراموش نمیکرد.
سر تکون داد و دستهاشو به هم گره زد
"شاید اتحادها توی شرایط سخت خودشون رو نشون میدن."
پوند بعد از حرفش ناخواسته چشمش دوباره گوشه حیاط رفت، شاید برای چک کردن اینکه پسر هنوز اونجاست یا نه...
همونجا بود.
نمیرقصید، فقط ایستاده بود.
اما چرا ایستادنش هم به اندازه رقصیدنش...تماشا کردنی بود؟
پوند آب گلوش رو قورت داد و دوباره به مرد روبهرو چشم دوخت.
احساس میکرد تاثیرات خواب شب گذشتهست.
یا شاید میخواست اینطور فکر کنه.
وقتی مرد بلند شد، پوند هم همراهش بلند شد، یادش نمیاومد آخرین باری که مرد چیزی گفت چی بود.
فقط میدونست حواسش پرت شده بود.
مرد لبخندی گوشه لبش نشست و دوباره سر خم کرد
"از دیدار باهاتون خوشحال شدم، از این به بعد زیاد هم رو میبینیم."
پوند در جواب مرد فقط سر تکون داد و مرد سوار اسبش شد و محیط قصر رو ترک کرد.
پوند نفسی کشید و دوباره روی صندلی نشست
دلیل این همه آشوب توی قلبش چی بود؟
حتی متوجه نشد با مرد چجوری برخورد کرد.
نفسش رو با صدا بیرون داد آروم سرش رو چرخوند برای بار سوم به اون قسمت حیاط نگاه انداخت
این دفعه فرق میکرد...پووین هم بهش نگاه میکرد.
اما سریع رد نگاهش عوض شد.
پوند هم سریع نگاهش رو به جای دیگهای داد و خودش رو بیخیال نشون داد
همین الانش هم دیر کرده بود.
وقت اینکه بشینه یه جا رو نداشت پس بلند شد و سمت اسبِ منتظرش رفت و سوارش شد، این دفعه بدون مزاحمت کسی از قصر خارج شد...