His Ari.

His Ari.

h

دو هفته گذشته بود

از اون شبی که پووین برای آخرین بار جلوی پادشاه اجرا کرده بود.

رقاص‌ها مدتی می‌شد که هیچ اجرایی نداشتن، تنها تمرین‌های ساده‌ای داشتن...

پسر، کشی به بدنش داد و به اطراف نگاهی انداخت مکانی که پادشاه حضور پررنگی داشت حالا دیگه خبری ازش نبود

پوند توی این دو هفته، کمتر در قصر دیده می‌شد. گاهی از اتاق بیرون نمی‌رفت و یا به قصر برنمی‌گشت.

کسی دلیلش رو نمی‌دونست، فقط می‌دونستن بعد از روزی که پادشاه راجب خائن حرف زد هیچ‌چیز مثل قبل نبود

بقیه‌کارکن‌ها هم به کار‌های روزمره‌اشون می‌رسیدن اما حالا انگار خیالشون راحت تر بود

پووین هرروز تمرین‌هایی برای گرم نگه داشتن بدنش انجام می‌داد، دیر یا زود بالاخره برای اجرایی باید آماده می‌شدن.

اما الان تمرینش تموم شده بود پس فقط گوشه‌ای رفت.

چشمش به افرادی خورد که مشغول صحبت بودن

اون‌ها همونایی بودن که وقتی پادشاه بودش، به سختی برای قصر تلاش می‌کردن.

شاید عادی باشه ولی برای پووین عجیب بود، رفتار اون‌ها مثل قبل نبود.

جلوتر رفت کنار اون افراد ایستاد

"چرا..." با تردید صداش به گوش رسید

افرادی که جلوش ایستاده بودن حالا به پسر نگاه کردن

صحبت‌هاشون تموم شده بود.

"یه جوری رفتار می‌کنین انگار...خوشحالین؟"

پووین قصد بدی نداشت، فقط عجیب بود.

اونم وقتی که وضعیت قصر مثل همیشه نبود.

"تو خوشحال نیستی؟ از نبود پادشاه؟" یکی از مسئول‌های اصطبل گفت

سوال خوبی بود، پووین جوابش رو نمی‌دونست.

خوشحاله؟

جوابی نداد فقط مکث کرد، وقتی نگاه‌های خیره‌شون هنوز تموم نشده بود زمزمه کرد:

"من فقط...می‌گم که خائن هنوز بین ماست ولی انگار همه یادشون رفته"

پسر منتظر جوابی از طرف کسی نموند پس فقط اون جمع رو ترک کرد و به جایی که قبلش ایستاده بود رفت

سوالی شنیده بود که بهش فکر نکرده بود

حق با اون بود اگه همه از سخت‌گیری‌های پادشاه راحت شده بودن...

"چرا من...احساس خوشحالی‌ای ندارم" زیر لب زمزمه‌وار گفت

این حس مثل سنگی توی سینه‌اش نشست. اخم کرد و با دندونش افتاد به جون پوست لبش، انگار که از این سوال خوشش نیومده بود.

قطعا که دلیلی نداشت.

پووین مسئولیت پذیر بود، به شغلی که داشت علاقه مند بود و نمی‌خواست کارش به تعویق بیوفته.

چیزی غیر از این نبود.

"چم شده..."

نفسشو با صدا بیرون داد، دوباره به سمت رقصنده‌ها حرکت کرد

دختر بچه‌ای کنار یکی از زن‌‌ها دید، لباس معمولی‌ای تنش بود اما زیبا بود.

اون دختربچه درحال رقصیدن بود.

پووین به دختربچه نزدیک شد و خم شد تا هم قد اون بشه

"توهم قراره رقصنده بشی؟"

دختر به آرومی سرش رو بالا پایین کرد

"اوهوم...می‌خوام مثل تو بشم"

پووین خندید و دستش رو روی سر دختر کشید

"تو رقص‌های منو دیدی؟"

دختر نزدیک مادش شد و دامن مادرش رو بغل گرفت

مادرش یکی از رقصنده‌ها بود که میون خوبی با پووین داشت

"نه... اما مامانم همیشه می‌گه تو رقصنده‌ مورد علاقه پادشاهی"

وقتی اسم پادشاه اومد، پسر نگاهی به مادر بچه انداخت و صاف ایستاد

"قول می‌دم تو رقصنده‌ای بهتر از من بشی"

لبخند دیگه‌ای زد و عقب رفت.

خودش رو بهترین رقصنده نمی‌دونست اما همیشه سعیشو می‌کرد.

صدای سم اسب، توی محوطه قصر پیچید و مکالمه رو تمام کرد.

اولش فکر کردن که پوند برگشته اما

دختری جوان از اسب پایین اومد و همراه با یکی از افرادش وارد قصر شد

این دختر...

برای پووین آشنا بود اما یادش نمی‌اومد کی بود.

"تو اونو می‌شناسی؟" از زن کناریش پرسید

زن هم جلو اومد و کنار پووین ایستاد

"از خاندان اشرافیه، نالین"

نگاهی به پسر انداخت و توضیحش رو ادامه داد

"قبلا اسمش توی قصر پیچیده بود."

پووین آروم سر تکون داد، پس دختری که ملکه درنظر داشت این بود؟

باید اعتراف می‌کرد که خوشگل بود.

قطعا سلیقه پادشاه بود.

"به پادشاه میاد...اینطور نیست؟" زن از پووین پرسید

پسر آروم سر تکون داد

"درسته..."

دروغ چرا، برای همچین پادشاه زیبایی، این دختر کامل به‌نظر می‌رسید.

چند دقیقه از ورود دختر نگذشته بود که دوباره صدای سم اسب‌ها که محکم روی زمین کوبیده می‌شدن، به گوش رسید.

این دفعه پادشاه بود.

پوند جلوی در ورودی از اسب پایین اومد و وارد قصر شد.

در همین حد دیده می‌شد.

پله‌های قصر رو بی حوصله طی کرد، توی این مدت سردرد‌های عجیبی داشت. کمی لاغر‌تر شده بود ولی خودش متوجه نمی‌شد.

پشت در اتاق جلسه ایستاد

نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد.

مادرش، وزیر اعظم، وزیر جنگ، وزیر خزانه مشاور عالی...و نالین.

همگی پشت میز نشسته بودن و تنها صندلی پادشاه خالی بود.

حالا برای احترام بلند شده بودن.

پوند نگاهی به اطراف انداخت جلوتر رفت و روی صندلی نشست

با دستش بهشون اشاره کرد که بشینن.

جو آروم بود، انکار منتظر بودن پادشاه حرفی بزنه اما اون هم سکوت کرده بود.

"پسرم، همونطور که قبلا راجبش حرف زدیم، خانواده نالین از ما حمایت می‌کنن" ملکه اولین نفری بود که جو خفه کننده رو از بین برد

"اعلیحضرت...خاندان‌های زیادی هستن که مایل به حمایت هستن...در قبال اتحاد" وزیر اعظم درحالی که به اسامی نوشته شده روی برگه نگاه می‌کرد گفت

"اما...

تنها خاندانی که به طور کامل حاضر به کمک برای خزانه بود..." صدایی مانع صحبتش شد:

"پدر من بود، اعلیحضرت. درواقع خاندان ما همیشه آماده چنین اتحادی هستن." دختر بالاخره سکوتش رو شکست و به پادشاه نگاه کرد

اما نگاه پادشاه، هدف خاصی نداشت، فقط به رو‌به‌رو نگاه می‌کرد.

مادرش درمورد خاندان دختر صحبت کرده بود اما پوند قبول نکرده بود.

ولی الان...اون دختر پشت میز نشسته بود.

مشاور عالی صداش رو صاف کرد و خودش رو وارد بحث کرد:

"اعلیحضرت این خاندان، یکی از قدرتمندترین اشرافی‌های کشوره، خودتون هم می‌دونین پس همکاری باهاشون منطقی به‌نظر می‌رسه."

پوند بالاخره به دختر نگاه کرد

"انتظار داشتم با پدرت ملاقاتی داشته باشم"

دختر سر خم کرد و لبخند کم‌رنگی زد

"حق با شماست...جلسه‌ بعدی حتما"

پوند فقط سر تکون داد و بلند شد، سریعا همه همزمان با پادشاه از صندلی‌ها بلند شدن

"همگی می‌تونین برین جز شما، ملکه" پوند با همون لحن محکم همیشگی‌اش گفت

حالا افراد توی جلسه کم کم رفته بودن.

پوند اهی کشید و به مادرش نگاه کرد

"می‌دونستی که راضی نیستم، چرا الکی اوردیش اینجا؟"

ملکه که انتظار این برخورد رو داشت کاملا خونسرد به پسرش نگاه کرد

"الکی نیست پوند، تو نباید تنهایی بار همه‌چیز رو به دوش بکشی"

پوند از کنار صندلی رد شد و چند قدم دور خودش چرخید

"منو باور نداری مامان؟!"

مادرش بهش نزدیک شد و دستش رو روی سر پسرش کشید

"اینطور نیست...ولی اگه همکاری کنی مشکلمون سریع تر حل می‌شه"

پوند هنوز اخم کرده بود، ته دلش می‌دونست حق با ملکه‌ست اما...غرورش اجازه نمی‌داد.

ملکه به آرومی پسرش رو توی آغوش گرفت، پوند هم متقابل مادرش رو بغل کرد. به این آغوش نیاز داشت، توی این مدت به آرامشی نیاز داشت، به چیز‌هایی که شاید به نظر مسخره برسن...

پوند نفس عمیقی کشید و از آغوش مادرش بیرون اومد، مکثی کرد و به زن نگاه کرد

چاره ای نداشت.

"قبوله"

Report Page