His Ari.

His Ari.

h

پووین همچنان خواب بود.

پوند حالا نزدیک‌تر اومده بود، بالا سر پسر ایستاده بود. آروم خم شد و به پلک‌های بسته پسر نگاه کرد

«چرا تهش به سمت تو کشیده می‌شم؟»

توی دلش گفت و دوباره به پووین نگاه کرد.

صدای نفس عمیقی که توی خواب کشید باعث شد پوند سریعا عقب بره و از تخت دور شه

نگاهی انداخت ولی پووین هنوز خواب بود.

احتمالا داشت خواب می‌دید.

اما دیگه وقتش بود، باید پسر رو بیدار می‌کرد.

خواست دوباره نزدیک بشه که صدای در مانعش شد

تائو پشت در منتظر بود اما صدایی از طرف پادشاه شنیده نمی‌شد.

در آروم باز شد، پادشاه پشت در نمایان شد.

پوند در رو کامل باز نکرده بود، به اندازه.

"چی‌شده؟"

برای تائو عجیب بود که اجازه ورود بهش داده نشده بود.

"اعلیحضرت، نامه‌ای به دستم رسیده که گفتن مهمه، خواستم خودم به دستتون برسونم."

پوند نگاهی به نامه توی دست تائو انداخت و گرفتش

"باشه" همین رو گفت و در رو بست.

تائو پشت در مونده بود.

رفتار پادشاه انگاری عجیب بود...

پووین با مکالمه‌ کوتاه اون دو فرد بیدار شده بود اما وقتی در بسته شد خودشو به خواب زد.

شاید چون نمی‌دونست باید چی به پادشاه بگه یا می‌ترسید بابت موندنش تحقیر بشه...

از بین پلک‌های نیمه بسته‌اش یواشکی به پوند نگاه کرد.

پوند کنار میزش ایستاده بود.

نامه رو باز کرد، با چهره‌ای خنثی شروع کرد به خوندن.

«بعضی عادت‌ها در خلوت ممکنه عادی به نظر برسن.

اما نه تا وقتی که آشکار بشن.

مردم وقتی بفهمن پادشاه شب‌ها مست، به یاد معشوقی، غصه می‌خوره

شاید سوالی پیش بیاد؛

و این سوال‌ها خطرناک‌تر از دشمن‌اند.»

و باقی صفحه سفید و خالی بود.

پوند برای لحظه‌ای فقط مکث کرد

بار‌ها متن نامه رو خوند

به پشت و روی نامه نگاه کرد...

اما هیچ اثری از اسمی شخصی نبود. جز اسم خود پوند

نامه رو توی مشتش مچاله کرد مثل قلبش که با هر متنی که می‌خوند مچاله شده بود.

عصبی دو دستش رو روی میز کوبید و همونجا نگه داشت.

صدای نفس‌های عصبی‌ش به گوش پووین رسیده بود، نمی‌دونست چخبره اما قطعا خبر‌های خوبی در راه نبود.

پوند رو به پسر کرد.

تنها فردی که از مست بودنش اطلاع داشت پووین بود

اما...اگه این پسر بود

الان اینجا نبود، بود...؟

پووین وقتی سنگینی نگاهی رو روی خودش حس کرد، معذب تر شد.

اما فکر کرد که دیگه کافیه، بیشتر از این نمی‌تونه اینجا بمونه. باید هرچه زود‌تر اتاق رو ترک می‌کرد.

آروم چشم‌هاش رو باز کرد و سریعا بلند شد

جوری تظاهر کرد که انگار تازه از خواب بیدار شده

سر خم کرد و رو به پادشاه تعظیم کرد و دستشو پشت گردنش کشید، زیاد خوب نخوابیده بود...

اما نمی‌تونست به چهره پوند نگاه کنه، پوند هنوز هم عصبی بود.

مثل بمبی بود که هر لحظه ممکن بود منفجر بشه.

مرد خودش جواب سوال رو می‌دونست اما باز هم پرسید:

"دیشب اینجا چی‌کار می‌کردی؟!"

پووین از لحن پادشاه کمی هول شد

"من...شما...دستور داده بودین" آروم گفت و سرش رو کمی بالاتر آورد

"بلندتر حرف بزن!" پوند گفت و نامه توی دستش رو مچاله تر کرد.

پووین تکون ریزی بخاطر صدای پادشاه خورد

"ازم خواستین براتون اجرا-" پوند حرفش رو قطع کرد

"کافیه، متوجه شدم."

حق با پووین بود، پسر با خواست خودش اینجا نبود

عجیب بود اما پوند این دفعه بعد از مستی‌اش همه‌چیز رو فراموش نکرده بود.

چیز‌هایی به خاطر داشت.

یادش می‌اومد هذیون می‌گفت و یادش می‌اومد پووین کنارش موند

از دید پووین، پادشاه سکوت کرده بود اما پوند درحال بررسی همه‌چیز بود.

"برگرد اتاق، و دیگه نیازی نیست اینطوری بخوابی" لحنش محکم بود.

همین حرف کافی بود تا چشم‌های پووین به چشم‌های مرد گره بخوره

آروم سر خم کرد و از اتاق بیرون رفت

اما گوش‌هاش هنوز درگیر چیزی بودن که ثانیه‌ای قبل شنیدن.

پسر پشت در ایستاده بود، سعی کرد نگاه‌های نگهبانِ پشت در رو نادیده بگیره و با قدم‌های نسبتا سریع راه افتاد.

"منظورش چی بود...یعنی قراره دفعه بعدی‌ای هم وجود داشته باشه؟" زیر لب با خودش گفت...

منظوری نمی‌‌تونست داشته باشه...شاید پووین زیادی فکر می‌کرد.

پوند هنوز به جای خالی پسر نگاه می‌کرد.

خائن از چیزی که بهش فکر می‌کرد نزدیک‌تر بود. خیلی نزدیک.

اما اون نمی‌تونست پووین باشه.

پوند اون پسر رو باور نداشت اما، ته دلش نمی‌تونست اون رو مقصر بدونه...پووین کل شب رو پیش خودش بوده.

نامه رو روی میز گذاشت، دست‌هاش لرزون بودن، نه از وحشت، از خشم.

"بازی رو تو شروع کردی..." نفس عمیقی کشید و حرفش رو کامل کرد

"من ادامش می‌دم‌."

اتاق حالا برای پوند گرم شده بود، شاید بخاطر باری بود که روی دوشش سنگینی می‌کرد.

باید یه کاری می‌کرد.

نباید دست روی دست می‌ذاشت.

دیگه کافی بود.

از اتاقش خارج شد، با قدم‌های آروم مسیر رو طی می‌کرد.

جوری به افرادی که جلوش رد می‌شدن نگاه می‌کرد، انگار که انتظار داشت روی پیشونی یکی از افراد، خیانتکار نوشته شده باشه.

همین‌قدر با شک.

پوند بی هدف قدم برمی‌داشت، همون حین نگاه برخی از نگهبان‌ها که پوند می‌تونست ترس رو از توی اون نگاه‌ها بفهمه.

"تائو کجاست؟" رو به یکی از نگهبان‌ها، کوتاه پرسید.

نگهبان نتونست با پوند ارتباط چشمی برقرار کنه پس فقط آروم زیر لب گفت:

"پیش ملکه‌ست اعلیحضرت"

پوند سر تکون داد و راه افتاد

مسیر اتاق مادرش، طبقه‌پایینی بود، تنها اتاقی که بالاترین طبقه قرار داشت. اتاق خودش بود.

با هر پایی که روی پله‌ها می‌‌ذاشت، نفس‌های می‌کشید. شاید برای آروم کردن خودش.

وقتی به اتاق رسید، در باز بود پس فقط وارد شد.

اما فضای اونجا...برای پوند یادآوری بیش نبود

اتاقی بود که پوند هم یه زمانی رو اونجا گذرونده بود، بین پدر و مادرش.

"پسرم اتفاقی افتاده؟"

پوند موهاش رو کمی مرتب کرد و با لحنی خونسرد گفت:

"نه"

رو به تائو کرد و بدون مقدمه رفت سراغ اصل مطلب:

"نامه رو از کی گرفتی؟"

تائو نه خبری از محتوای اون نامه داشت و نه از میزان اهمیتش

"از نگهبان دروازه گرفتم اما، گفت که کسی تحویلش نداده."

ملکه سکوت کرده بود، فقط به اون نگاه می‌کرد.

"یعنی چی؟" پوند هنوز هم سعی می‌کرد خونسرد به نظر برسه

تائو نفسی کشید، از واکنش پادشاه می‌ترسید.

"نامه روی زمین بود اعلیحضرت، جلوی در ورودی قصر، فقط اسم شما روش نوشته شده بود."

پوند آهی کشید، دست‌هاش مشت شدن.

"پوند آروم باش، توی نامه چی نوشته بود؟" مادرش سکوت پوند رو شکست و سمتش قدم برداشت

مرد چیزی نگفت، توی اون نامه چیزی وجود داشت که کسی نباید می‌فهمید. هیچکس.

"خودم حلش می‌کنم، مامان"

پوند گفت و رو به در اتاق کرد که بره، اما قبل رفتن عکس روی میز باعث شد مکث کنه.

نگاهی به قاب عکس کوچیک روی میز انداخت

عکس پدرش بود...

پوند کنارش لبخند زده بود، لبخند واقعی.

بعد مکث کوتاهی از اتاق بیرون رفت.

راهرو زیر پاش سنگینی می‌کرد، با قدم‌هایی محکم به مقصدی نامعلوم رفت.

این برای پوند یه شروع بود.

شروعی که می‌دونست پایانش، یه برندست و اون برنده خودشه.

Report Page