His Ari.

His Ari.

h

پووین واکنشی نشون نداد ذهنش دستور رو دریافت کرده بود اما بدنش توی شوک مونده بود.

قبل از اینکه صدای اعتراض پادشاه به گوش برسه پووین چند قدم جلوتر اومد، سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه.

بدون پرسیدن سوالی، شروع کرد رقصیدن.

موسیقیه پووین سکوتِ اتاق بود، بدون هیچ صدایی می‌رقصید.

همون‌جور که پادشاه می‌خواست.

پوند آرنجش رو روی میز گذاشته بود و به دستش تکیه داد و به پسر رو‌به‌رو خیره شده بود.

پووین سعی می‌کرد به آخرین چیزی که توجه کنه چشم‌های مرد باشه...

چند بار چرخید که بالاخره صدایی سکوت رو از بین برد، صدای زنگوله مچ پاش.

بعد از چرخش، دست‌هاش و پاهاش با ریتم خاصی حرکت می‌کردن. انگار برای پووین موسیقی‌ای پخش می‌شد که برای پوند قابل شنیدن نبود.

"بسه"

به محض شنیدن صدای پادشاه پووین متوقف شد.

"حرکاتت خیلی آرومن خوابم گرفت" پوند گفت، جامش رو از روی زمین برداشت، دوباره پر کرد و نوشید

پووین بی صدا فقط نگاه می‌کرد.

"سریع‌تر برقص!" لحنش این‌بار محکم‌تر بود.

پووین سر خم کرد، نفسی گرفت و دوباره شروع کرد.

این‌بار سریع‌تر از قبل، حالا صدای باد با رقصش قاطی شده بود.

پوند با لذت تماشا می‌کرد چشم‌هاش کم‌کم خسته می‌شدن اما اهمیتی نمی‌داد.

حرکات دست پسر زیادی خیره کننده بودن. جوری که انگار خوب می‌دونست باید چیکار کنه.

بادی که از بالکن به سمت اتاق هجوم می‌اورد مستقیما به پوست پووین برخورد می‌کرد اما بدن پووین خیلی وقت بود دیگه گرم شده بود، گرمِ رقص.

خیس و براق بودن بدن پووین از دور هم به چشم می‌اومد.

اما دریغ از فرمان توقف.

پوند هنوز هم درحال تماشا بود. دیگه شرابی برای نوشیدن باقی نمونده بود.

هرازگاهی به پسر احساس سرگیجه دست می‌داد اما ریتم هنوز رهاش نمی‌کرد.

مثل قبل می‌رقصید، همون‌قدر زیبا.

پوند از پشت میز بلند شد و به وسط اتاق اومد

با اومدنش پووین باز هم متوقف نشده بود اما وقتی که پوند تعادلش رو از دست داد، ایستاد.

سمت پادشاه رفت اما بهش دست نزد فقط کنارش بود

"شاید بهتر باشه بشینید...اعلیحضرت" پووین گفت اما انگار پوند چیزی نمی‌شنید.

پوند دوباره خواست بیوفته که پووین بازو‌هاش رو گرفت

"چرا نمی‌ذاری...بیوفتم؟" پوند با حالت مستی گفت.

چشم‌هاش کاملا بسته بودن.

پووین جوابی نداد فقط آروم پادشاه رو به سمت تخت هدایت کرد

پادشاه رو روی تخت نشوند و پوند دراز کشید آروم چشم‌هاش رو باز کرد، پسر هنوز بالا سرش ایستاده بود.

"توهم میری...مث..مثل...اون" شمرده شمرده گفت.

پووین می‌دونست هذیون می‌گه اما نمی‌تونست کنجکاو نباشه.

"مثل کی؟" آروم پرسید.

جوابی نگرفت، به جاش دستش توسط پادشاه کشیده شد و ناخواسته روی تخت نشست.

پوند مچ دستش رو گرفته بود.

نگاهی به دست پادشاه انداخت و بعد به صورتش نگاه کرد، موهای پوند کمی از هم فاصله گرفته بودن، لب‌هاش باز بودن انگار می‌خواست چیزی بگه اما صدایی نمی‌اومد.

پوند دستش رو بالا آورد انگشت شستش رو روی لب پایینی پسر کشید

پووین بی حرکت مونده بود.

انگشت پوند پایین تر اومد و چونه پسر رو گرفت

"نمی‌شناسیش..." پوند با لحنی بی جون گفت و دستش شل شد و چونه پسر رو ول کرد

"اون...می‌شناستت؟" پووین گفت اما خبری از چشم‌های باز پادشاه نبود. پوند خوابیده بود. صدای نفس‌‌های سنگینش ثابت می‌کرد به خوابی عمیق فرو رفته.

پووین انگشتش رو روی لبش کشید، جایی که پوند لمس کرده بود

عقب رفت از روی تخت پایین اومد روی زمین نشست چونه‌ش رو به دستش تکیه داد به چهره غرق در خواب پادشاه نگاه کرد

"تو...از کی حرف می‌زدی؟" خیلی آروم گفت که مبادا صدایی پادشاه رو بیدار کنه.

تنها صدایی که دریافت می‌کرد صدای نفس‌های مرد بود.

"از آری...؟" دوباره زیر لب گفت و بعد از همون حرف خستگی امونش رو برید و همونجا چشم‌هاش کم کم بسته شدن...

روی زانوهاش نشسته بود، سرش حالا دیگه روی تخت بود.

هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد کنار پادشاه خوابش ببره...

اما حالا خواب رفته بود، بدون کابوسی، بدون فکری که آرامشش رو ازش بگیره

سکوت اتاق ادامه دار شد و چندین ساعت همین‌طوری پیش رفته بود...

باد از بالکنی که از دیشب باز مونده بود اتاق رو سرد کرده بود، پوند آروم روی تخت جابه‌جا شد

لرزی کرد و دنبال پتو می‌گشت که روی خودش بزاره اما پتویی نبود.

نفسش رو بیرون داد و چشم‌هاش رو باز کرد، اما اولین صحنه‌ای که دید پووین بود.

پووین کاملا خوابیده بود، موهاش تمام صورتش رو پوشونده بودن...

پوند حس کرد داره اشتباه می‌بینه.

سردرد شدیدی داشت...

شاید هنوز مست بود؟

جلوتر رفت و دستش رو نزدیک پسر برد و کمی از تار‌ موهای پسر رو کنار زد

خودش بود.

پووین واقعا شب قبل رو اینجا بوده...

دستش رو روی شقیقه‌اش گذاشت و فشار داد

چرا یادش نمی‌اومد که چه اتفاقی افتاده؟

دوباره به پسر نگاه کرد

لباس‌هاش تنش بودن؛

پس یعنی اتفاقی بینشون رخ نداده بود.

از روی تخت بلند شد جلوتر رفت بالکن اتاق رو بست، نگاهی به اطراف انداخت

"تو چرا اینجایی..." زیر لب گفت و از کنار بالکن به پسر نگاه کرد.

چنان خواب بود انگار بهترین جا خوابیده درصورتی که قطعا جای راحتی نبود.

دستی به صورتش کشید، حس کرد یه‌ چیزایی داره به خاطر میاره...

«برو...اون پسره رو...بیار»

«کدوم پسر اعلیحضرت؟»

«همون...رقاصه»

چرا باید همچین موقعیتی کسی رو صدا می‌زد؟

کسی تاحالا خستگی و رنج کشیدن پادشاه رو ندیده بود اما الان...

پووین اولین نفر بود.

Report Page