His Ari.
hحالا، همه توی تالار اصلی، ایستاده بودن.
پیشخدمتها، خادمها حتی خادم اصلیِ پوند
رقاصها، آشپز و سرآشپز، ساقی و مسئول شراب خانه، مسئول اصطبل
نگهبانها، فرمانده نگهبانها، نگهبانهای باغ و افراد نزدیک به ملکه، همگی به ترتیب ایستاده بودن و منتظر ورود پادشاه بودن.
صدای پچپچها زیاد بود، همه کنجکاو بودن، زیاد پیش نمیاومد پادشاه اینجوری صداشون بزنه...مگه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه.
با ورود پادشاه، صدای پچپچها هم تموم شد، ترس جایگزینِ کنجکاویشون شد.
همزمان همه خم شدن و اطاعت کردن.
پوند روی تخت سلطنتیاش نشست، با سکوت کامل به افراد نگاه میکرد.
اگه خیانتکار از وزرا نبود، قطعا بین این افراد بود.
هنوز صدایی نمیاومد، حتی نفس کشیدن هم خطرناک بهنظر میرسید.
سر همه افراد پایین بود که صدای پادشاه، لرزی به تنشون انداخت، مثل وزش باد سردی روی پوستشون.
"من، کسی که سالها مراقب خانوادههاتون بودم" نگاهش کمی جدی تر شد.
"کسی که سالها بهتون پناه دادم"
هنوز کسی نمیدونست قضیه چیه، فقط گوش میکردن.
"باید بفهمم، همین افراد از پشت بهم خنجر زدن؟!" تن صداش تغییر کرد، از روی تخت بلند شد و قدم زنان به سمت کارکنها اومد
"خائن..." بین قدمهاش مکث کرد و صداش توی کل تالار پیچید.
"بین شماها، خائنی هست، که اگه روزی پیداش کنم..."
برای لحظهای ایستاد نگاه به کل کارکنها انداخت
"جلوی همهی شماها، اعدامش میکنم."
کسی جرأت گفتن چیزی رو نداشت، حتی اگر هم داشتن، اجازه گفتن چیزی رو نداشتن.
پوند دوباره راه افتاد، یکییکی نگاهش رو بین صورتها میچرخوند. انگار دنبال چیزی میگشت.
"شاید هم..."
درست وقتی که روبهروی پووین بود ایستاد، برای لحظهای کوتاه، چشم تو چشم شدن.
"شکنجهاش کنم!" پوند حرفش رو محکمتر از قبل گفت.
اما پووین، به تنها چیزی که دقت کرد، این بود که مرد روبهرو چقدر...چقدر شکسته بنظر میرسه.
پادشاه یه نگاه کوتاه دیگهای به پسر انداخت و رد شد.
هنوز اجازه حرف زدن به کسی نداده بود، فقط شاهد لرزش دست خیلی از افراد بود. شاید همون چیزی که میخواست هم همین بود.
"از امروز به بعد، قرار نیست به کسی رحمی کنم."
بعد از حرفش، بدون گفتن چیز اضافهای سالن رو ترک کرد و تنها صدای قدمهای پادشاه بود که به گوش میرسید
و کم کم صدای پاهاش هم محو شدن.
کارکنها نفسی راحت کشیدن...
"یعنی چه اتفاقی افتاده...؟" صدای یکی از پیشخدمتها بود.
"ممکنه...واقعا خائنی بین ما باشه؟" صدای یکی دیگه از افراد بود که با شک و ترس جملهش رو تموم کرد
"زود باشین برگردین سرکارتون."
تائو وارد تالار شد و رو به همه گفت.
بعد از دستور وزیر اعظم همه بعد از اینکه به نشونه احترام سر خم کردن یکی یکی رفتن.
پووین کنار رقصندهها به اتاقشون برگشت، حالش بهتر شده بود دیگه نیازی به استراحت نداشت.
بعد از گفت و گو کوتاهی که با اون مرد مسن سال داشت، دیگه اون فرد رو ندید
باید با اون مرد بیشتر صحبت میکرد شاید اون مرد چیزهای بیشتری راجب پادشاه میدونست اما فرصت نشد...
"پووین حالت خوبه؟ میتونی تمرین کنی؟" صدای سرپرست رقص، به خودش اوردتش
پسر چندبار سرش رو بالا پایین کرد
"میتونم"
ولی باز هم رفت توی فکر.
الان دیگه ذهنش درگیر اون مرد نبود، ذهنش به جایی رفت که پادشاه روبهروش ایستاده بود و از شکنجه میگفت، هربار که سعی میکرد نگاهش رو به پادشاه عوض کنه، بدتر میشد...اما ته دلش درکش میکرد. کم اما به اندازه، چون میدونست خائن جایی برای بخشش نداره...
"پووین مطمئنی که خوبی؟" دوباره صدای فرد روبهرواش به گوش رسید.
"همین الان شروع میکنم" پسر گفت و به گوشهای از اتاق رفت
بعد از تعویض لباسهاش همراه با بقیه به حیاط رفتن
پووین وسط حیاط ایستاد، پاهای برهنهاش روی زمین سرد کشیده میشد، بدنش رو به ریتم سپرد، خودش رو رها کرد.
از بچگی علاقه داشت با پاهای برهنه، روی خاکها برقصه، پس گاهی برای تمرین انجامش میداد.
دستهاش توی هوا با ریتم حرکت میکردن، دقیق و حساب شده.
اما ریتمها کمکم تندتر شد، حرکات برای پووین سنگین تر شد، بقیه افراد جلوتر از پسر حرکت میکردن
"پووین!"
صدایی باعث شد پووین خودش رو به بقیه رقصندهها برسونه و دوباره ریتم رو بهدست بگیره
دست خودش نبود.
اون لحظه توجه زیادی به کلمه شکنجه نکرده بود ولی انگار الان ذهنش واکنش نشون میداد...اما سریعا خودش رو جمع و جور کرد و ادامه داد.
____
سکوت شب، بیشتر از همیشه روی قصر نشسته بود.
دیگه صدایی از حیاط نمیاومد.
اتاق پادشاه با چند تیکه شمعهایی نصفه و کج شده هنوز روشن مونده بود
پوند پشت میزش نشسته بود و جام شرابش افتاده بود روی زمین و چندین قطره از جام به کف اتاق ریخته شده بود.
سکوتِ قصر زیادی اذیت کننده به نظر میرسید. انگار شراب هم کارساز نبود.
بطری رو برداشت و کمی ازش نوشید و با صدای بلندی روی میز جلوش گذاشتش
"نگهبان" با صدایی که کاملا مست بودنش رو لو میداد گفت
ولی انگار صداش به گوش کسی نرسید
صداش رو کمی صاف تر کرد و محکمتر صدا زد. نگهبان داخل اتاق اومد
پادشاه با نگاهی گیج و خسته رو به نگهبان کرد
"برو...اون پسره رو...بیار"
نگهبان متوجه منظور پادشاه نشد
"کدوم پسر اعلیحضرت؟"
پوند انگار درحدی گیج بود که اسمی هم به ذهنش نمیرسید.
"همون...رقاصه"
با مکث گفت و با دستش اشاره کرد زودتر بره.
متوجه اطرافش نبود.
متوجه هیچچیزی نبود.
چند ساعتی میشد که مشغول نوشیدن شده بود.
شاید فکر میکرد اینجوری استراحت کافی رو برای بدنش فراهم میکنه...
زودتر از چیزی که انتظارشو داشت صدای در توی اتاق پیچید
"میتونی بیای" سعی کرد صداش رو محکم نگه داره
پووین وارد اتاق شد، پادشاه مست پشت میز نشسته بود.
نه تاجی روی سرش قرار داشت نه لباس رسمیای تنش بود، موهاش توی صورتش ریخته بودن. چشمهای خستهاش از پشت موهاش هم مشخص بودن.
لباسهای عادیای پوشیده بود؛ حالش هم چندان تعریفی نداشت.
تعظیم کوتاهی کرد و کنار در ایستاد.
پوند با همون نگاه تیز همیشگیاش به پسر خیره شد و بهش اشاره کرد جلوتر بیاد.
پسر آب دهنش رو قورت داد و بعد از نفس عمیقی که کشید چند قدم جلو تر اومد.
منتظر به پادشاه نگاه میکرد، اما پادشاه هم انگار همینکار رو انجام میداد. هر دو حرفی نمیزدن.
حتی با وجود موهایی که توی صورت پادشاه ریخته شده بودن، چیزی از عمیق بودنِ نگاهش کم نمیکرد.
بعد از گذشت چند ثانیه پوند لب باز کرد تا چیزی بگه:
"برام..." نگاهش روی پسر ثابت موند.
"برقص."