His Ari.
hپوند از شب قبل، نتونسته بود بخوابه. ذهنش اجازهای برای آرامش داشتن نداد.
صبح زود، درحالی که پیشخدمت صبحانهاش رو به اتاقش میآورد، پوند پشت میزش نشسته بود. برگههایی جلوش قرار داشتن، شاید دلیل نخوابیدنش همونها بودن.
"به وزیر اعظم، وزیر خزانه، وزیر جنگ بگو به اتاقم بیان." بدون اینکه به فرد مقابل نگاه کنه گفت و هنوز چشمهاش روی کاغذها بود.
پیشخدمت اطاعت کرد و رفت...
پووین، چند دقیقهای میشد که بیدار شده بود، بر خلاف خواستهاش، باز هم کابوس دیده بود.
این کابوس کم کم براش عادت شد، ولی درست وقتی که فکر کرده بهش عادت کرده
با شنیدن اون اسم...فهمید هیچوقت عادتی نکرده بود.
فضای اتاق، مثل شب قبل بود، ساکت، بدون حرف، بدون هیچ اتفاقی.
ترجیح میداد الان درحال تمرین و رقص باشه جای این اتاق خفه کننده اما با یادآوری دیشب، نظرش عوض میشد.
همچنان روی تخت دراز کشیده بود.
اما، باید به کارش برمیگشت، تحمل همچین جایی، اونقدر سخت نبود، ولی پووین، میدونست رقص همیشه حالش رو بهتر میکنه.
پووین، رقص رو از زمانی شروع کرده بود که هنوز آری صدا زده میشد...
پسر غافل از چند ساعت آینده، دوباره خوابش برد، توی همون اتاق ساکت و پرآرامش.
____
نیم ساعت گذشته بود، زمان جلسه فرا رسید، جلسه با وزرا همیشه توی تالارهایی بزرگ پشت میزی عظیم، برگزار میشد اما الان شرایط فرق میکرد.
پوند حتی به وزیرها هم نمیتونست اعتمادی کنه، باید به خودش نزدیکشون میکرد.
پوند، دیگه متوجه نوشتههای روی کاغذ نمیشد، نیاز به استراحت داشت، حتی برای لحظهای کوتاه.
اما صدای در مانع همون خواسته کوچیک پادشاه شد.
بهشون اجازه ورود داد و سه وزیر وارد اتاق شدن.
هر سه به نشونه احترام خم شدن و جلو اومدن، شمعهایی که از دیشب روشن بودن تا نصفه سوخته شده بودن، هنوز پنجره باز بود و باد سرد اتاق رو دربر گرفته بود اما پوند متوجه اینجور چیزها نمیشد.
پوند هنوز مکث کرده بود.
به هر سه نفر نگاه میکرد، فضا معذب کننده بود اما نه برای پوند.
بالاخره به حرف اومد.
"امروز، صداتون کردم چون حرفهایی از قصر به بیرون رفته که نباید."
اعتماد چیز راحتی نبود، نه برای پادشاه، به تائو بیشتر از همه اعتماد داشت ولی دلیل بر این نبود که شک نکنه.
پس به خوبی همشون رو برانداز میکرد، چشمهاشون، حالت چهرهشون، دستهاشون، حتی طرز نفس کشیدنهاشون.
"و میدونین که، جز شماها، افراد دیگهای هم باخبرن"
پوند نفسی گرفت و ادامه داد
"اما باز هم زیاد نیستین."
هر سه نفر خوب میدونستن منظور پادشاه رو، انتظار اعتماد کامل هم نداشتن، چون پادشاه حق داشت.
"جوابی ندارین؟" پوند گفت و منتظر موند.
استرس توی چهره وزرا مشخص بود حتی اگه بیتقصیر بودن.
"اعلیحضرت، از دیشب درحال بررسی هستیم" تائو گفت و سر خم کرد
"نتیجه؟!" پوند رو به وزیر اعظم گفت
"هنوز هیچی، اما-"
پوند از پشت میزش بلند شد سمت ورزا رفت، حرف تائو رو قطع کرد
"اما چی؟" فاصله بینشون رو کمتر کرد، حالا ترس توی چهرشون واضحتر بود.
"میدونین مسئله چیه؟" مکث کوتاهی کرد.
بحث اعتباره، مردمه، و اونها...به اندازه "کافی دلیل برای شورش دارن."
وزیر خزانه وارد مبحث شد.
"درسته اعلیحضرت، اما هنوزم میتونیم جلوش رو بگ-"
پوند حرفش رو قطع کرد
"نه!"
هر سه ساکت شدن، فقط نگاه میکردن.
"از این به بعد، هیچ نوع گزارش، تغییر اعداد، بدون اطلاع من جابهجا نمیشه."
سمت بالکن رفت و پشت به افراد ایستاد
"حتی بین خودتون!"
صدای ورزا به گوش رسید.
"چشم اعلیحضرت" هر سه گفتن.
"میتونین برین بیرون"
ورزا باهم، تعظیم کردن و یکی یکی از اتاق خارج شدن.
وقتی صدای کوبیده شدن در اومد، پوند نفسی کشید، نشون دادن آشفتگیای که داشت، به هیچوجه نباید رخ میداد.
نگاهی به محوطه بیرون انداخت، ناخواسته ذهنش جای دیگهای رفت، شاید جایی مثل دیشب و اون رقصنده، که حال چندان خوبی نداشت
"الان وقتش نیست..."
زیر لب گفت و دستهاش رو روی سنگِ سرد بالکن گذاشت.
نفسش رو آروم بیرون داد و از بالکن خارج شد.
وقتش بود که کل افراد قصر رو جمع میکرد.
اما خستگی رو به خوبی توی تنش حس میکرد.
____
پووین، بعد از چرت کوتاهی که زده بود، دیگه نخوابید، با هم اتاقیاش مشغول حرف زدن شد، فهمید یکی از مسئولهای باغچهست و بخاطر سرما، مریض شده و حدودا قبل از پادشاه شدن پوند، اونجا کار میکرده...
"عجیبه که زیاد توی باغ ندیدمتون" پووین رو به مرد گفت
مرد تقریبا مسن سال، سر تکون داد
"میشه گفت بیشتر نظارهگر باغم، حواسم به بقیه کارکنهاست"
پووین لبخندی تحویل مرد داد
شایدم چون، پووین طرف دیگه قصر کار میکرده زیاد متوجهش نشده بود، درحد نگاهی گذرا.
"خب...پس یعنی شما برای پدر پادشاه کار میکردین؟"
مرد از کنجکاویِ پسر خنده آرومی کرد
"درسته، پادشاه خیلی بهم لطف کرده توی این چندین سال"
پووین فقط سر تکون میداد و مرد براش حرف میزد، یجورایی حرف زدن باهاش برای پووین لذت بخش بود.
"و من فقط در جواب لطفهاش مراقب گلهاش بودم"
کنجکاوی پسر بیشتر از قبل شد
"گلهاش؟"
مرد مسن روی تختش جابهجا شد و به دیوار تکیه کرد
"آره...گلهای یاسی که براش همیشه میکارم"
و همین حرف مرد کافی بود تا دوباره...دوباره یاد حرف پادشاه بیوفته
«بوی گل یاس میدی»
پووین دستی پشت گردنش کشید و از فکر بیرون اومد
"گل مورد علاقه پادشاه؟"
مرد تعجب کرد
"تو از کجا میدونی؟"
پووین بخاطر سوتیای که داده بود لعنتی فرستاد
"آم...خب جوری که تعریف کردین قابل حدس بود..."
پاسخ پووین برای مرد قانع کننده بود پس دیگه سوالی نپرسید
"پادشاه، پشت قصر باغچهای جدا داره بیشتر مسئول اونجام"
پس...این دلیلی بود که پووین زیاد مرد رو ملاقات نکرده بود...
"میدونی، شاید بهش نخوره اما پادشاه پسر بچهای لوس بود" مرد خنده کوتاهی کرد و ادامه داد
"همیشه وقتی پدرش همراه با وزیرها بیرون میرفت پشت سرش گریه میکرد"
پووین ناخواسته، لبخندی به حرف مرد زد، فکر نمیکرد اون مردی که همیشه همه خشن بودنش رو میدیدن، همچین بچهای بوده باشه
صدای در، بحث بینشون رو تمام کرد.
پووین و مرد هر دو به طرف در نگاه کردن
یکی از نگهبانها بود.
"آماده شین، همه کارکنها باید به تالار اصلی برن"