His Ari.
hپووین هنوز توی همون اتاق سرد، روبهروی پادشاه ایستاده بود.
پادشاه هنوز بهش نزدیک بود.
قدری نزدیک که هر ثانیه برای پووین نفسگیر تر میشد.
قدری نزدیک که بوی گل یاس، دوباره حس میشد.
پووین احساس کرد نفس کم اورده، نیاز به فضا داشت اما پوند همچنان ازش فاصله نگرفته بود.
چشمهاش تار شدن، نفسهاش تندتر شدن برای لحظهای حس کرد خواست بیوفته، اما دستهایی مانعش شد، دستهای پوند روی کمرش.
پوند انگار حالا درک کرده بود حال پسر واقعا خوب نیست.
هنوز کمر پسر رو گرفته بود، همون کمری که یه شب همهجاشو لمس کرده بود اما الان، عین دو فردی که تظاهر میکنن اتفاقی نیوفتاده، روبهروی هم ایستاده بودن...
"خوبی؟" لحن پوند، آروم بود، بدون هیچ دستوری، برای اولین بار.
پووین به پایین نگاه کرد، جایی که دستهای پوند قرار داشت.
الان پادشاه نگرانش بود؟ یا باز هم با همه همینطوری بود؟
"من...خوبم اعلیحضرت" صدای پسر آروم بود اما فاصله به حدی کم بود که به راحتی به گوش مرد برسه.
بعد از حرفش، پوند عقب رفت، کمر پووین ول شد، خیلی یهویی، انگار چیزی جلوشو گرفت.
پووین از ناگهانی عقب رفتن پادشاه، تعجب کرد. شاید فکر میکرد قراره مثل همون شب بهش نزدیک شه اما اشتباه فکر میکرد.
شاید اون شب، چیزی جز اشتباه نبود.
"میتونی بری" دوباره با همون لحن سرد گفت.
پووین رو به پادشاه تعظیم کرد و از اتاق رفت، و بوی گل یاس کم کم محو شد.
نگهبان، پووین رو به اتاق استراحت همراهی کرد.
ولی قلب پووین هنوز همونجا بود، هنوز همون نقطه ایستاده بود، با خودش چی فکر کرده بود؟ پادشاه بهش نزدیک بشه؟
نمیدونست همچین انتظاری داشت یا نه...ولی اون مرد هربار بیشتر از قبل شوکهاش میکرد.
به اتاق رسید و داخل رفت، نگاهی به اطراف انداخت، چند تخت چوبی ساده توی اتاق قرار داشت.
یه فرد دیگهای که معلوم بود حال خوبی نداشت روی تخت دراز کشیده و خواب بود.
سمت یکی از تختها رفت و نشست، به دیوار تکیه داد.
بوی دارو فضا رو پر کرده بود، اتاق نیمه تاریک بود، نه خیلی شیک که جلب توجه کنه و نه خیلی ساده، معمولی بود.
نفسهای پووین هنوز هم تند بودن. سعی میکرد افکارش رو جمع و جور کنه.
حتی به پاسخ سوال اینکه اون مرد چرا اسم آری رو گفته، یک ذره هم نزدیک نشده بود.
اما حداقل این رو فهمید. که شاید پادشاه کسی رو توی قلبش داشت؟ اون عقب کشیدنِ یهویی مثل این میموند که بری لب مرز اما...چیزی جلوت رو بگیره.
"هوف...پووین داری به چی فکر میکنی" زیر لب با خودش گفت.
ارتباط پادشاه با یه رقصنده، غیرممکن ترین چیزی بود که بشه بهش فکر کرد. پووین فقط یه بازیچه بود.
سعی کرد به دیدارش با پادشاه فکر نکنه، الان فقط دلش میخواست بخوابه اما میترسید، که بازم کابوس ببینه.
نیاز به آغوشی داشت برای آروم شدنش، برای فرار از کابوسش...شاید آغوش مادرش.
ولی با این حال، باز هم خوابش برد.
بدون پناه امنی که نیازمندش بود. مثل همیشه خودش بود و خودش...
برعکس پسر، پوند خواب به چشمهاش نمیاومد، توی بالکن، به نقطهای خیره شده بود. نقطهای دور از قصر. توی تاریکیها.
اما انگار خلوقتش همینقدر بود. صدای در، باز هم خلوتش رو بهم ریخت.
"مگه نگفتم کسی مزاحمم نشه؟" پوند گفت، دستور داده بود کسی به اتاقش نزدیک نشه اما انگار تمومی نداشتن.
"اعلیحضرت، قضیه جدیه"
صدای تائو از پشت در هم مشخص بود. پوند بهش اجازه ورود داد.
تائو وارد شد، پشت سر پادشاه کنار بالکن اومد
"امیدوارم حرفهای مهمی داشته باشی" لحن سردش فضای اتاق رو پر کرد.
"خبرهایی به گوشم رسیده"
وزیر اعظم وقتی جوابی نگرفت، ادامه داد.
"چند ایالت از کمبود بودجه باخبر شدن..."
پوند، برای لحظهای خشکش زد.
"چی؟"
رو به وزیر اعظم کرد، انگار خبری که شنیده بود، هنوز قابل باور نبود.
"مشکل خزانه، افراد کمی ازش باخبرن" پادشاه گفت، لحنش حالا دیگه قابل تشخیص نبود.
مرد تایید کرد و سر تکون داد
"درسته اعلیحضرت...اما اطلاعات خزانه به بیرون درز پیدا کرده" تائو بعد از کمی مکث حرفش رو تکمیل کرد
"و قبل از اینکه شورش شروع بشه باید مشکل رو حل کنیم اعلیحضرت"
پوند پشت میزش نشست، چهرهاش حالا تغییر کرده بود، اما نمیشد فهمید عصبیه یا خونسرد...
"پس...کسی از بین دربار، انقدر از جون خودش سیر شده که خیانتکار بشه؟" پوزخندی زد، دقیقا همون پوزخندی که پادشاه رو ترسناکتر میکرد.
"اعلیحضرت...باید چیکار کنیم؟" تائو گفت و منتظر دستوری از پادشاه موند.
"خائن، بالاخره اشتباه میکنه" جام شرابش رو پر کرد
"دستور بده نگهبانهای دروازه حواسشون به رفت و آمدها باشه"
تائو اطاعت کرد و از اتاق رفت.
پوند کمی از مشروبش نوشید، قبل از این خبر، ذهنش جای دیگه ای بود اما الان، نمیدونست باید به قلبش بپردازه، یا چنین مسئلهای.
قبلا هم با شورشیها، مسئلهای داشته اما الان یه چیزی فرق میکرد. خائن.
پوند خوب میدونست باید چجور این وضعیت رو کنترل کنه، اون قول داده بود.
به پدرش.
به خودش.
باید پدرش رو سربلند میکرد...
الان، حتی بیشتر از قبل مطمئن بود خواب به چشمهاش نمیاد اما، خوب میدونست.
فردا روز عادی ای نبود.