His Ari.
hپووین چشمهای اشکیش رو با پشت دستش پاک و به فرد کناریاش نگاه کرد.
تائو بود، دست پووین رو توی دستش گرفته بود.
پسر آروم دستش رو بین دست تائو بیرون کشید، هنوز اطرافش رو درک نمیکرد.
تائو چرا باید اینجا باشه؟
اونم همچین موقعی...
"حالت خوبه؟" وزیر اعظم گفت و نگران به پسر نگاه کرد
سوالش پووین رو به خودش آورد.
"من خوبم اما...شما اینجا..."
زنی که کنار پووین بود نشست و دستش رو روی شونه پسر گذاشت
"من بهش گفتم...نمیدونستم باید به کی بگم"
پووین سر تکون داد و خواست بلند شه که مرد جلوش رو گرفت
"نیازی نیست...باید استراحت کنی"
ولی پسر لجباز تر از این حرفها بود که گوش کنه.
همون لحظه فردی اومد داخل اتاق و تعظیم کوتاهی کرد
"وزیر اعظم، پادشاه شمارو صدا میزنن"
تائو قبل از اینکه بره رو به پووین کرد
"چیزی نیاز داشتی صدام بزن"
پووین کمی مکث کرد، از کی تاحالا توی قصر به کارکنها انقدر اهمیت داده میشد؟
جوابی نداد؛ فقط سر تکون داد. الان که فکر میکرد دلیل حالش، کم خوابی و افکار بهم ریختهشه...
تائو برای دیدن پادشاه به طبقههای بالا رفت، قرار بود وقتی پادشاه برگشت باهم چیزی رو بررسی کنن ولی دلیل نبود وزیر اعظم حتما برای پوند سوال شده بود.
وقتی به اتاق پادشاه رسید چند بار در زد و منتظر موند.
"بیا داخل"
تائو داخل اتاق رفت و سر خم کرد
"کجا بودی؟" پوند پرسید و مشروب وارداتی گرون قیمتش رو سر کشید
"اعلیحضرت، یکی از کارکنهای قصر حال خوبی نداشت بهش رسیدگی میکردم"
"کی؟" با لحنی کنجکاوانه پرسید
"رقصندتون، پووین"
پادشاه سر تکون داد
"پس...الان دکتر هم شدی، تائو؟"
تائو هیچوقت اهمیتی به چنین مسئلهای نمیداد و میدونست پادشاه قراره واکنشی به این موضوع نشون بده.
"نه...اعلیحضرت"
پوند پوزخندی زد، هرچند کوتاه ولی از چشمهای تائو دور نموند.
"به اتاق درمان ببرینش" پوند گفت و با دستش به تائو اشاره کرد که بره
ولی تائو هنوز ایستاده بود.
"اعلیحضرت، مشکل اینه که خودش نخواست"
دست پوند روی جام شرابش خشک شد
"نخواست؟" آروم پرسید ولی جدیتی توی نگاهش پیدا بود.
"پس بیارینش اتاقم"
تائو انتظار چنین چیزی نداشت، دستی به گردنش کشید و به پادشاه نگاه کرد
"اتاق شما؟"
"نیازی نیست اعلیحضرت من بهش رسیدگی میک-"
پوند مانع ادامه حرفش شد
"تائو؟"
تنها همین یه کلمه باعث شد تائو سکوت کنه.
و اتاق رو ترک کنه.
پوند برای کارکنهاش تبعیض قائل نمیشد، دلیل استفاده از اتاق استراحت، برای درمان کارکنها همین بود.
وظیفه خودش میدونست که به خوبی از اونها مراقبت کنه، بهرحال قصر پادشاه، باید قوانینی رعایت میشد. درسته؟
راهروها بیشتر از همیشه ساکت بودن، پووین همراه با یکی از افراد، به دستور پادشاه، به اتاق پوند نزدیک میشد، و هر قدم دلش رو خالیتر میکرد.
حالش در حدی بد نبود که نتونه راه بره. ولی ذهنش درگیر بود.
هیچ ایدهای نداشت که قراره راجب چه موضوعی با پادشاه صحبت کنه...
فرد کناریاش وقتی رسیدن، در زد و وقتی اجازهای که میخواست رو گرفت، خودش بیرون اتاق موند و پووین تنها داخل اتاق رفت.
پوند، حالا وسط اتاق ایستاده بود.
پسر سر خم کرد و بعد ثانیهای صاف ایستاد
"اعلیحضرت...با من کاری داشتین؟" صدای بی جون پسر، سکوت رو شکست.
پوند کمی به پسر روبهروش نزدیک شد و به همون اندازه، پووین ناخواسته عقب رفت.
"تو، رقصندهی قصر...فکر کردی که..." نگاه تیزش، بدن پووین رو لرزوند.
"که کاملا اختیار خودتو داری؟" حرفش رو تکمیل کرد ولی پووین انگار قرار بود همچنان سکوت کنه.
"فکر کنم به درجهای رسیدی که متوجه بشی با بقیه رقاصها فرق میکنی نه؟"
پووین پاسخی نداد، فقط صدای نفسهاش میاومد، حق با پادشاه بود.
پوند یه قدم دیگه برداشت، فاصله بینشون حالا کمتر هم شده بود، پسر دلیل اینکارش رو نمیفهمید اما دیگه میترسید عقب بره.
پس فقط ایستاد، نه تکون خورد، نه عقب رفت.
"شایدم چون فکر میکنی رقصنده مهمی هستی میتونی هر تصمیمی بگیری"
پووین به مرد روبهروش نگاه نمیکرد.
"به من نگاه کن"
بلافاصله چشمهای پسر به سمتش اومدن.
فاصله انقدر کم بود بوی مشروب تلخ پادشاه مشام پسر رو پر کرده بود.
همون بو، همون اتاق...
"بهبود پیدا میکنی و اجرای بعدیات هم لغو نمیشه." لحنش آروم بود اما پر از دستور.
ولی پووین نمیفهمید...دلیل این فشارِ پادشاه رو نمیفهمید. غیر از خودش دهها رقصنده وجود داشته، پوند هدف خاصی داشت؟ از پووین چیزی میخواست؟
پوند انگار که از حالت چهره پسر، چیزی رو خونده باشه یه قدم دیگه برداشت.
"اشتباه نکن، من با همه اینطوریام."
نزدیکیِ پادشاه، قدری بود که نفسهاش به صورتش برخورد میکرد.
پس یعنی...پادشاه به همه همینقدر نزدیک میشد؟