His Ari.
hبعد از اتمام اون شب، قصر در خاموشی به سر میبرد، بالاخره صداها محو شده بودن.
پووین، باز هم مثل قبل بیرون از قصر، با ستارهها درد و دل میکرد.
دستش رو روی سینهاش گذاشت، یاد چند ساعت قبل افتاد، اون نگاه پادشاه، چه معنی ای پشتش بود؟
هربار، اون مرد بیشتر و بیشتر گیجش میکرد اما الان برای فکر کردن زیادی خسته بود. پس به اتاق برگشت و دراز کشید، شاید خواب راه چارهای بود برای کم تر فکر کردن.
از اون طرف پوند، حس میکرد باری از دوشش کم شده، دراز کشیده بود، اما بیدار.
هنوز توی فکر اون صحنه بود، رقص پسر و لمس قلبش توسط پسر.
یک چیزی این وسط درست نبود. حسی مبهم و ناشناخته ای داشت...حسی آشنا.
اما خستگیاش مهلت نداد و خوابش برد، بین همین افکار بهم ریختهاش...
بعد از چند ساعت سکوت و خاموشی، نور خورشید از لابهلای پردهها به اتاق نفوذ کرده بود که شروع روز تازه ای رو نشون میداد.
پوند همیشه قبل طلوع آفتاب بیدار میشد اما از خستگی دیشب، هنوز بیدار نشده بود.
کمی بعد، پلکهاش آروم باز شدن، به تاج تخت تکیه داد
"خدمتکار!"
کسی که پشت در، همیشه گوش به فرمان بود سریع داخل اومد و تعظیم کرد
"لباسهام رو آماده کن، الان."
خدمتکارش زود اطاعت کرد و لباسی از بین لباسهای روزانه اما شیک و درخشانِ پادشاه براش حاضر کرد و بیرون رفت.
لباسها برای پوند، قالبی برای تظاهر بودن. لباسهاش رو تعویض کرد و رفت، قصد داشت به بیرون از قصر بره اما مادرش انگار فکر دیگه ای توی سرش داشت.
توی حیاط مسیر رو طی میکرد که صدای مادرش به گوشش رسید:
"پسرم."
"مهمان داری" ملکه گفت و منتظر به پسرش نگاه کرد.
پوند نمیدونست، مهمان داره یا مادرش مهمان آورده.
نگاه به مادرش کرد، توی حیاط، میز ناهارخوری کوچیکی وجود داشت، که مادرش و دختری نجیب، روی صندلی نشسته بودن.
"نالین، خانوادهاش فرستادنش اینجا" ملکه رو به پوند گفت.
پوند جلو رفت و کنار میز ایستاد، دختر بلافاصله بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد، لباسی شیک و اشرافی به تن داشت و موهای بلندی داشت که روی بازوهاش پخش بودن.
"خوشبختم، خوننو" صدای مردونهاش به گوش دختر رسید.
دختر لبخندی شیرین زد و با خجالت روی صندلی نشست و مشغول بازی با پایین موهاش شد.
"چهرهاش برات آشنا نیست؟" مادرش گفت و با چهرهای سوالی به مرد نگاه کرد.
"دیشب توی قصر حضور داشته"
اما پوند، در عین عصبی بودنش، خندهاش گرفته بود.
"خوننو، متاسفم اما اولین باره چهرت رو میبینم."
لبخند دختر خشک شد اما حفظ ظاهر کرد و دوباره لبخند زد.
"درک میکنم، اما میتونیم الان بهتر هم رو بشناسیم." دختر با صدای نازکش گفت و بین جملهش لبخند از لبهاش پاک نمیشد.
پوند با حرف دختر اگه ذره ای به قصدش شک داشت، الان کاملا مطمئن شده بود. البته، باید کمی حق میداد، پادشاهی، جوون، زیبا، کیه که نخواد کنارش باشه؟
پادشاه گلوش رو صاف کرد و به چهره دختر نگاه کرد، نه صمیمیتی توی نگاهش دیده میشد و نه نفرتی، نگاهی ساده.
"الان مجبورم تورو با مادرم تنها بزارم، احتمالا...یه وقت دیگه"
پوند بعد از حرفش از کنارشون رفت و سوار بر اسبش کم کم از دید خارج شد.
مادرش خجالت زده به دختر نگاه کرد. بار اولش نبود که مادرش رو خجالت زده میکرد.
درواقع هیچوقت تسلیم نشد و دخترهایی که مادرش به قصر میاورد رو همراه خودش جایی نمیبرد، شاید برای آشنایی کوچیک، اما بی فایده بود.
ملکه برای اینکه فضا رو تغییر بده خندهای کرد و به دختر نگاه کرد
"ممکنه یکم خجالت کشیده باشه"
دختر در جواب ملکه سر تکون داد، شاید نیاز بود یه وقت دیگه دوباره شانسش رو امتحان کنه...و سکوت بینشون حکم فرما شد...
گوشهای از از قصر، پسر بعد از تمریناتش برای استراحت نشسته بود، حالش مثل همیشه نبود ولی نمیدونست چش شده، موقع تمرین سرگیجه داشت و یکی از زنها کمکش کرده بود تا کمی بشینه.
"پووین، حالت بهتره؟"
پسر نفسش رو آهسته بیرون داد و سر تکون داد
"یهکم بخوابم حالم خوب میشه."
از زن فاصله گرفت و کم کم صداها از بین رفت، سکوت...همونچیزی که پووین بهش نیاز داشت.
دراز کشید چشمهاش رو بست، برای یک لحظه. ولی انگاری که بدنش نیاز به همون یک لحظه داشت تا تسلیم خواب بشه...
خواب بود اما ذهنش بیدار، هنوز صداهایی از بیرون به گوشش میرسید...
اما حالا قصر خلوتتر شده بود، مهمانِ ملکه رفته بود و تنها ملکه توی حیاط نشسته بود و عمیق در فکر بود.
کنترل پوند، چیزی نبود که از پسش بربیاد، اما امید داشت یه روزی، به خواستهای که داره میرسه.
هرچند زنی نبود که زور بگه اما حرفهایی میشنید که دلش نمیخواست...اما تا جای ممکن، پوند رو درک میکرد، نفس عمیقی کشید انگار که باعث میشد کمی از افکارِ آینده به حال برگرده، بوی گلها به ریههاش رسید، چند نفس عمیق دیگهای کشید و اجازه داد ذهنش آروم بشه...گلها کار خودشونو کرده بودن، ملکه کم کم حس بهتری پیدا کرده بود...
____
« اون روز همهجا سرسبز بود، پرتوهای خورشید، به چشمهای پسر برخورد میکردن.
"آری؟ چرا اینجا نشستی؟"
پسر لبخندی زد و از سکو پایین اومد کنار زن ایستاد.
"پسرم، ممکنه بیوفتی"»
همون لحظه، پووین از خواب پرید، انگار که قرار نبود خواب آرومی داشته باشه، سر جاش نشست، همهچیز خیلی واقعی بنظر میرسید، چشمهاش ناخواسته پر از اشک شده بودن و قلبش به درد اومده بود...درست مثل دفعههای قبلی که این خواب رو دیده بود. این خواب، برای پووین با کابوس فرقی نداشت...
پسر هنوز متوجه اطرافیانش نمیشد اما بین همون چشمهای اشکی، کسی رو بالاسرش دیده بود، کسی که دستهاش توی دستش بود...