His Ari.

His Ari.

h

معبد کوچیک توی قصر، با شمع‌هایی سفید و بلند پوشیده شده بود، نور کم بود، بوی عود، مشام همه رو پر کرده بود.

کاسه‌ای که تا نصفه با آب پر شده بود و گل‌های شناور داخلش قرار داشت، وسط معبد، کف زمین بود.

"بشین و دعا کن" راهب رو به پوند گفت.

پوند نشست، دو دستش رو به هم چسبوند، چشم‌هاش رو بست

"قول می‌دم باعث افتخارت بشم"

تنها چیزی بود که توی دلش گفت و بلند شد.

مادرش هم همزمان با پوند اینکارو انجام داده بود، در آخر راهب قطراتی آب از شاخه‌ای گل معطر به مو، صورت، شونه اون دو پاشید.

از معبد بیرون اومدن، بیرون قصر، تقریبا تزییناتش تموم شده بود، اما هنوز هم افرادی مشغول بودن.

توی روزی که جشن برپا می‌شد و همه خوشحال بودن، پوند چه حسی می‌تونست داشته باشه؟ جز حس سنگینی روی دوشش...

برای اینکه هوایی تازه کنه از قصر بیرون رفت و فاصله گرفت.

____

پووین و بقیه، بعد از صبحانه، هنوز برای آماده شدن وقت کافی داشتن، پس گاهی توی آمادگی حیاط کمک می‌کردن. ریسه گل‌هایی به دیوار‌ها آویزون میکردن و یا گل توی سبد می‌ذاشتن.

همین حین، پووین چشمش به اسب سفیدی خورد که گوشه‌ای از حیاط بود، اسبی سفید، زیبا، اسب پوند بود

پسر نگاهی به اطرافش انداخت، کسی اون طرف نبود، پس سمت اسب رفت و دستشو روی پیشونی‌ِ نرمش کشید، یال‌های بلند و ابریشمی‌ای داشت، دمش بافته شده بود.

لبخندی زد و به نوازش کردنش ادامه داد. انگار اسب هم از نوازش خوشش اومده بود.

قبل از اینکه دیر بشه تصمیم گرفت برگرده پیش بقیه، توی راه برگشت پوند از سمت مقابل نزدیک می‌شد و پووین می‌رفت، نگاهشون برای ثانیه‌ای روی هم موند، پوند هنوز هم لباس‌های مشکی رنگش تنش بود، پووین احترام کوچیکی گذاشت و قدم‌هاش تند‌تر شد و رفت.

کوتاه بود، اما نه برای قلب پووین.

نمی‌دونست چرا وقتی اون مرد رو می‌بینه، قلبش شروع به تپیدن می‌کنه، احتمال می‌داد به دلیل اتفاقات اون شب باشه...

پوند برای آماده شدن داخل قصر، به اتاقش رفت، لباس‌های تیره‌رنگ رو با لباس‌‌ سفید و طلایی تعویض کرد، قبل از رفتن، موهاش رو مرتب کرد، موهاش همیشه توی صورتش ریخته بودن اما برای جشن، اون‌هارو بالا فرستاد، الان چهره‌اش بیشتر مشخص بود.

وقتی کامل آماده شد، همراه با فرمانده نگهبان‌ها، سوار اسب‌هاشون شدن و چند نگهبان‌ دیگه پیاده کنارشون ایستاده بودن و ملکه با کالسکه پشت‌ اون‌ها راه افتاد.

اهالی شهر، منتظر اومدن پادشاه بودن، کوچه‌ها به زیبایی تزیین شده بود، همه افراد، کنار هم ایستاده بودن و راهروی عظیمی رو برای ورود پادشاه آماده کرده بودن.

پوند نزدیک جمعیت شد، جلوتر از همه، با اسبش بین افراد اومد، هیاهوی جمعیت، گوشش رو پر می‌کرد.

گاهی گل‌هایی به سمتش پرتاب می‌شد.

همه مردم، لباس‌هایی رنگی به تن داشتن. انگار که با لباس‌هاشون شاد بودنشون رو ثابت می‌کردن.

پوند، حالت جدی‌ای نداشت، اما لبخند زیادی هم نمی‌زد. فقط یه لبخند کم‌رنگ.

جلوتر رفت، بچه‌هایی با ذوق به هوا می‌پریدن و از دیدن پادشاه خوشحال بودن.

شاید تنها جایی که پوند کمی احساس بهتری پیدا می‌کرد، بچه‌ها بودن، بچه‌هایی که بزرگ‌ترین دغدغه‌شون دیدن پادشاه از نزدیکه.

کمی جلوتر، به تخت سلطنتی رسیدن، پوند روی تخت نشست، مادرش هم روی تخت کناری نشسته بود.

پادشاه سکوت کرده بود، و هنوز صدای جمعیت همه‌جارو دربر گرفته بود.

نگهبان‌ها با دست‌هاشون به مردم اشاره کردن تا سکوتی کامل ایجاد بشه.

پوند بعد از ثانیه‌ای، از جا بلند شد

"از حضورتون به اینجا ممنونم.

برای آغاز نهمین سال، می‌خوام خوشحال باشین و خوش بگذرونین."

کوتاه گفت، مثل همیشه.

و دوباره نشست، اینبار صدای تشویق‌ها زیاد تر از قبل بود.

بعد از سخنرانی، به دستور پادشاه تعدادی از افراد به مردم شیرینی تعارف می‌کردن، وقتی صدای طبل‌ها کم کم شروع شد، مردم کمی عقب رفتن تا مسیری برای رژه باز بشه و سرباز‌ها از راهرو عبور کنن.

تعداد زیادی از سرباز‌ها، همراه با شمشیر‌هایی که به کمرشون بسته شده بود، از اول راهرو شروع کردن تا به پادشاه برسن.

زره‌هایی به تن داشتن که توی چشم‌های مردم، برق می‌زد.

کم کم سرباز‌ها به پادشاه رسیدن، و بلافاصله بعد از رژه، گروهی از رقاص‌ها برای اجرای نمایش و رقص، بین مردم اومدن و جلوی پادشاه و مردم، شروع به رقصیدن کردن.

پوند درحال تماشا کردن رقصنده‌ها بود اما...هیچ‌کدوم به اندازه اون پسر خیره کننده نبود، اعترافی نمی‌کرد اما ته دلش می‌دونست که مجذوب رقص‌های اون پسره، پووین رقصنده‌ای اصلی‌تر بود، پس برای مراسمی که توی قصر برگزار می‌شد قرار بود اجرا کنه و این‌ها فقط رقصنده‌هایی فرعی بودن که چندان توجه پوند رو به خودشون جلب نکردن.

با حرکات بدن‌اون‌ها ناخواسته یاد اولین باری افتاد که پووین جلوش رقصید.

شبی که پوند، برای استخدام رقصنده، چندین داوطلب جلوش اجاره می‌کردن.

و در کمال تعجب، رقصنده‌ای که چشمش رو گرفت، پسری بود که کسی انتظارش رو نداشت، غیرمعمول بود که یک پسر، بین زن‌ها برقصه اما اون پسر چیزی درونش داشت که اون زن‌ها نداشتن و پوند همون شب متوجه‌ش شد.

پوند پلک زد و از فکر دراومد، اجرای رقص تموم شده بود.

بلند شد و بعد از تشویق کوتاه دیگه ای، سوار اسبش شد و وقتی همه‌گی آماده رفتن بودن، راهی قصر شدن، مردم برای پادشاه و ملکه، دست تکون می‌دادن.

کم کم، اثری از پادشاه و همراه‌هاش نبود، اما مردم قرار نبود سریع به خونه‌هاشون برن، پادشاه برای شب شام‌هایی براشون آماده کرده بود.

____

افراد اشراف زاده و نجیب، قبل از اومدن پادشاه، به قصر اومده بودن، لباس‌های زن‌ها بلند، خیره کننده و زیبا بود.

تائو، توی قصر مونده بود، به امور قصر و مهمان‌ها رسیدگی می‌کرد و از دور حواسش به پووین بود.

پووین، جلیقه‌ای پوشید، و شلوار آزادی داشت، زن‌ها نیم تنه‌ای به تن داشتن و دامن‌های پف و پر از چین.

پووین دستی به گردنش کشید، دیگه ردی از کبودی‌ نبود. کبودی ای که باعث حرف‌های زیادی شده بود...

رقاص‌ها داخل اتاق منتظر بودن، تا پادشاه بیاد و نوبت اجرا بشه، همین انتظار باعث می‌شد پووین احساس اضطراب کنه، از رقص مطمئن بود، هیچ‌وقت احساس نگرانی‌ای بابتش نداشت اما انگار هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

توی همین‌فکر‌ها بود که با صدا‌هایی که شنید، فهمید پادشاه وارد قصر شده.

پوند بین جمعیت اومد، افرادی نجیب، بعضی‌ها آشنا و بعضی‌ها غریبه، اون غریبه‌ها دختر‌های اشرافی‌ای بودن که خانواده‌شون برای جشن همراه خودشون آوردن، تا شاید شانس‌شون رو برای به‌دست آوردن دل پادشاه، امتحان کنن. اما دریغ از نگاهی کوچیک از طرف پادشاه.

بعد از صحبت کوچیکی که پوند با بعضی از خانواده‌ها داشت، مهمان‌ها برای شام، به سالن دیگه‌ای رفتن، میز‌های بلندی سرتاسر سالن بود، روی میز، و هرجایی از سالن، شمع‌هایی احاطه شده بود، و همچنین میوه‌هایی تزیین شده.

ساز چنگ، آروم نواخته می‌شد، حالا همه‌گی روی صندلی‌ها نشسته بودن.

پادشاه و ملکه، میز جدایی با مهمان‌ها داشتن، خدمتکار‌ها با لباس‌های مخصوص یکی یکی برای مهمان‌ها غذا سرو می‌کردن، پووین از داخل اتاق، پشت در به مهمان‌ها نگاه می‌کرد، دوباره داخل رفت و روی حصیر نشست

حالا چندین دقیقه گذشته بود و پووین توی فکر بود.

"پووین؟" صدای یکی از زن‌ها بود.

"مثل همیشه نیستی اتفاقی افتاده؟"

پسر به نشونه مخالفت سر تکون داد

"نه...حالم خوبه" خودشم نمی‌دونست حقیقت داره یا نه.

همون حین در باز شد، تائو بود.

"آماده‌این؟"

رقصنده‌ها تایید کردن و همراه تائو به سالن رفتن، زودتر از انتظار پووین، شام خوردن مهمان‌ها تموم شده بود.

از در سالن رد شدن، جو آروم بود، صدای افراد هنوز می‌اومد.

مهمان‌ها به رقصنده‌ها نگاه می‌کردن، حالا همه جلوی پادشاه ایستاده بودن، منتظر فرمان.

با دستور پادشاه، صدای ساز‌های محلی، شروع شد، پوند نگاهش از رو‌به‌رو گرفته نمی‌شد.

و کل سالن خاموش شد، خاموش از صدای جمعیت.

حرکات نرم پووین توی هوا، چرخش رقصنده‌ها، ترکیب دیدنی‌ای به وجود آورده بود.

دست پووین، روی بدن خودش کشیده می‌شد، صدای زیورآلاتی که به خودشون آویزون کرده بودن، زیر صدای ساز، به گوش می‌رسید.

پووین تا جای ممکن سعی می‌کرد با مرد ارتباط چشمی برقرار نکنه و صندلی رو درست مثل قبل، خالی تصور کنه اما با مردی که چنان نشسته بود و نگاهی تیز داشت، نمی‌شد همچین تصوری کرد.

صدای تبل‌ها شروع شد، کم کم به اوج می‌رسید، پووین میون‌ اون‌ها درخششی داشت، که مهمان‌‌هارو به شوک انداخته بود. سال‌های گذشته، پووین رقصنده‌ای فرعی بود اما الان، به درجه‌ای بالا تر رسیده بود.

موسیقی به اوج رسید، همون قسمتی‌ باعث بی‌قراری قلب پسر بود.

زن‌ها هنوز می‌رقصیدن.

تنها پووین بود که ایستاده بود.

موهای کوتاهش رو پشت گوش انداخت انگشت شستشو روی دست چپش گذشت نبضش خودشو گرفت، برای حس زنده بودن. طبق عادت.

تک‌تک حرکاتش توسط چشم‌های پوند برانداز می‌شد.

پسر حس می‌کرد زیر پاش خالیه و هر لحظه قراره بیوفته، آروم قدم برداشت، با هر قدم تپش قلبش بیشتر می‌شد، با چرخشی که با ریتم زد، به پادشاه رسید، دستش رو آروم جلو اورد.

نگاه‌های پوند مثل همیشه نبود، انگار که صحنه‌ عجیبی رو دیده باشه، دست پووین روی قلب پادشاه نشست، هر دو به چشم‌های هم نگاه می‌کردن.

پووین تونسته بود واضح‌تر چشم‌های پادشاه رو ببینه و برای اولین بار، توی این سال‌ها، ضربان قلب پوند رو زیر دستش حس کرد، همیشه قلبش آروم بود اما الان، تپشش حس می‌شد...

Report Page