His Ari.

His Ari.

h

جای خلوقتی اومده بود اما صدای شلوغی هنوز هم توی گوشش بود، آری توی حال خودش بود، دور از همه، انگار که تنها بود، مطمئن نبود اما حداقل توی ذهنش تنها بود.

موهای نسبتا بلندش رو پشت گوشش انداخت انگشت شستش رو روی دست چپش گذاشت، نبض خودشو گرفت انگار که می‌خواست خودش رو آروم کنه، آبشاری رو‌به‌روش بود و حوض کوچیکی جلوی پاش، آبی زلال و شفاف.

لبخندی زد و خم شد پاهای برهنه‌ش رو توی اون آب برد، سردی یهویی ای حس کرد اما کم کم عادت کرد هم به اون سردی و هم به دلیل سردی...

____

فردای اون روز، اهالی بازار، دست‌فروش‌ها وسایل‌هاشون رو جمع کرده بودن، کوچه‌ها کاملا خلوت بود، تمیز‌ تر از همیشه، همه درحال انجام یه کاری بودن، یکی همه‌جارو گل بارون می‌کرد، یکی چراغونی...

همه برای جشن فردا آماده می‌شدن.

همه‌چیز باید بی نقص می‌بود.

این مقدمات، شامل قصر هم می‌شد، افراد قصر، درحال چیدن، دکوراسیون‌های جدید بودن.

برای همه، فردا روز خاصی بود.

اما پوند باز هم توی اتاقش بود، اتاقش تاریک‌تر از همیشه بود، پوند تعداد شمع‌هارو کمتر کرده بود.

دستش زیر چونه‌اش بود، نگاهش معلوم نبود به کجاست...

« "بابا"

"منم دلم یه اسب مثل تو می‌خواد"

پدرش خندید و دستش رو روی سر پسر کشید

"هنوز برات زوده اما قول می‌دم خوشگل‌ترین اسب برای تو باشه"

پوند لبخندی زد و با چشم‌هایی پر از ذوق‌های پنهان نشدنی بهش نگاه کرد. »

ناخواسته یاد اون روز افتاده بود.

روزی که پدرش بهش قول داده بود خوشگل‌ترین اسب برای خودش می‌شه...

لبخند زد، کوتاه اما پر از درد.

"فردا جشن نهمین سالگرد پادشاهیمه، اما من هنوز دلم می‌خواست شاهزاده باشم...بابا"

آروم زمزمه کرد، دستش رو روی میز دراز کرد و سرش رو به بازوش تکیه داد

به رو‌‌به‌رو نگاه کرد، لباسی که خیاط برای پادشاه دوخته بود، لباسی سفید و طلایی رنگ.

حتی نمی‌دونست علاقه‌ای به پوشیدن اون‌ها داشت یا نه...

مادرش برای پوند، هم مادری کرد هم پدری، اما پدرش...الان که فکر می‌کرد، بهش نیاز داشت، به نصیحت‌های پدرانه‌اش، به شنیدن قول‌هایی که فرصتی برای عمل کردنشون نداشت، به روز‌هایی که صبح زود پدرش می‌بردتش اسب سواری یادش بده، اما پوند همیشه با غر زدن بیدار می‌شد.

بی صدا خندید، به یاد روزهای شیرینش...روز‌هایی که همیشه دلش می‌خواست یک روزی برای آری هم تعریف کنه...

خسته بود، خیلی خسته، قدری که همون‌طور، بین افکار پراکنده‌اش روی بازوی خودش خوابش برد.

____

حرکات پووین، سنجیده‌تر، مرتب‌تر، و هماهنگ بود

چرخشی زد، دست‌هاش با حالت‌های مختلفی توی هوا می‌چرخیدن، هنوز هم درحال تمرین بود، بعد از اشتباهی که جلوی همه انجام داده بود، می‌خواست توی جشن، کامل و بی‌نقص باشه.

هرچقدر هم که ته دلش، احساس غم، و یا اضطراب بکنه باز هم باید بهترینش رو می‌ذاشت.

حالا فقط خودش مونده بود، بقیه رقصنده‌ها برای استراحت رفته بودن، پووین انقدر غرق تمرین بود متوجه شب شدن هوا نشده بود.

برگشت داخل قصر و توی اتاق رفت

روی زمین سفره‌ای حصیری پهن شده بود، رقصنده‌ها درحال خوردن شام بودن، پووین هم بینشون نشست، شروع کرد خوردن اما نگاه‌های دو زن رو‌به‌رو‌ش کمی عجیب بنظر می‌رسید

زن بالاخره صداش به گوش پسر رسید:

"آم...احیانا تو...جزو اون افرادی؟"

زن کناریش سریع به بازوی اون زن زد و خودش سوال پرسید:

"منظورش اینه که...تو...خب...به‌نظر نمیاد علاقه‌ای به زن‌ها داشته باشی..."

پووین حس کرد غذا توی گلوش گیر کرد، سریع یه لیوان آب برداشت و خورد، که شاید کمی باعث بشه وقت بخره و بحث عوض بشه.

ولی اون دو زن هنوز داشتن بهش نگاه می‌کردن، اولین بار نبود همچین چیزی رو می‌شنوه ولی هربار اندوهی به قلبش اضافه می‌کرد.

"نه...اونجوری نیستم" آروم گفت، درحالی که سعی میکرد بهشون نگاه نکنه.

اون دو زن بیخیال شدن اما باور هم نکرده بودن.

ولی حالا، پووین دیگه حتی اشتهایی واسه خوردن نداشت، از اتاق زد بیرون و توی حیاط قصر رفت، اون دو زن حالا ساکت شده بودن و به جای خالی پسر نگاه کردن.

پووین روی سکویی نشست، به آسمون نگاه کرد، ستاره‌هایی که چشمک می‌زدن، دیدنشون برای پووین لذت بخش ترین چیز بود.

حس می‌کرد همیشه می‌تونه به ستاره‌ها پناه ببره، شاید چون اون‌ها قضاوتش نمی‌کردن.

پووین دلیلی برای اینکه علاقه‌ای به زن‌ها نداشت، پیدا نمی‌کرد، همه دلشون می‌خواست زنی داشته باشن تا باهاش خانواده تشکیل بدن و همچنین بچه به‌دنیا بیارن اما پووین، هیچ‌وقت عاشق زنی نشده بود.

عاشق هیچ مردی هم نشده بود، اما حس می‌کرد در نهایت قراره قلبش برای یه مرد بتپه...هرچقدر هم عجیب به‌نظر برسه...

دو دستش رو قاب صورتش کرد، چشم‌هاش از ستاره‌ها پایین‌تر اومدن و روی بالکن مکث کردن، اتاق انگار خاموش بود.

پووین به عنوان کسی که چندین ساله توی جشن سالگرد‌ها حضور داشته، تقریبا می‌دونست پوند خوشحال نیست. همه می‌دونستن. اما پووین، اون رو درک می‌کرد، پووین وقتی پدر و مادرش رو از دست داد، سنی نداشت، نه برای درک اون حادثه، نه برای ادامه زندگی...نفس عمیقی کشید و دوباره به آسمون نگاه کرد، حالا حس بهتری داشت، دوست همیشگی‌اش آرومش کرده بود، آسمون شب و ستاره‌ها...

____

پوند هنوز هم اونجا بود، روی اون میز، سرش هنوز هم به بازوی خودش تکیه کرده بود، چشم‌هاش بسته، غرق در خواب.

اینکه با فکر و خیال پدرش به خواب رفته بود، انگار بهش کمک کرد که با آرامش بخوابه، تا خود صبح...

آروم پلک‌هاش رو باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت، دستی پشت گردنش کشید، گردنش درد گرفته بود.

خمیازه‌ای کشید و بلند شد، نزدیک صبح بود، پوند نگاهی به دو دست لباس روی تختش انداخت، یکی تیره یکی روشن، لباس‌های تیره رنگ رو برداشت، برای مراسم یادبود پدرش لباس‌هاش رو عوض کرد و موهاش رو مرتب کرد، دلش می‌خواست اگه ذره‌ای پدرش می‌تونست ببینتش، بهش افتخار کنه اما اون‌قدر حس رضایتی از خودش نداشت که بشه افتخار کرد

"هیچ‌وقت به اندازه تو خوب نبودم بابا" آروم گفت، درحالی که داشت خودش رو توی آینه نگاه می‌کرد.

صدای در، پوند رو به زمان حال برگردوند.

"بیا تو" واضح و محکم گفت، کسی نباید متوجه حال اشفته‌اش می‌شد.

در باز شد، مادرش بود، با لبخندی سمت پسرش اومد، لباس‌های ملکه، کاملا مشکی، کمی ساده‌تر از همیشه بودن.

"بریم پسرم؟"

پوند سر تکون داد و همراه مادرش رفت، به معبدی گوشه‌ی قصر، برای یاد بود...

Report Page