His Ari.
hآفتاب تیز، چشمهاش رو میسوزوند، جایی نشسته بود، پاهاش آویزون بودن، و توی هوا تکون میخوردن...
موهای لَختش با باد توی صورتش پخش میشدن.
"آری؟"
"چرا اینجا نشستی؟"
اون هنوز هم درحال تکون دادن پاهاش بود، با لبخندی شیرین.
لبخندی که کم کم، تلخ شد و از شیرینیاش چیزی باقی نموند...
____
هنوز هم همون شب بود، شبی که احساس شرم، خجالت، درون پووین شعلهور میشد مثل اتیشی خاموش نشدنی.
اون شب تائو، پووین رو به اتاقی که پادشاه دستور داده بود برد، پووین هنوز هم قلبش احساس سنگینی میکرد.
اتاق، زیادی بزرگ بود اما نه برای دل کوچیک پووین.
چشمهایی که چند دقیقه قبل اشکی بودن رو مالوند و دستی به صورتش کشید، لباسهاش تعویض شده بودن، احساس بهتری داشت اما توانایی مقابله با فردا رو نداشت، مطمئن بود قراره حرفهای زیادی رو بشنوه.
پووین برای فرار از افکار بیرحمش، به اطرافش نگاهی انداخت، لوسترهایی به سقف آویزون بود، حکاکیهایی از دیوار تا سقف ادامه داشت، که اتاق رو زیباتر کرده بود، انتهای اتاق پنجرهای بود که توجه پسر رو جلب کرد، پنجرهای بزرگ و چشمگیر.
رفت جلو و کنار پنجره ایستاد.
پردههای توری سفید رنگ رو کنار زد، هنوز هم حیاط قصر روشن بود، درخشان و خیره کننده.
دستش رو روی شیشه سرد پنجره گذاشت و پنجره رو باز کرد، هوای سرد و خنک به صورتش هجوم اورد، بهش نیاز داشت.
اولین بار بود از پشت پنجرههای قصر بیرون رو میبینه، شهر زیادی کوچیک بنظر میرسید.
پنجره رو باز گذاشت سمت تخت برگشت.
آهی کشید و روی تخت دراز کشید، حتی تختهای قصر هم فرق میکرد، نرم مثل ابری که توی آسمونه. اما باز اینها چیزی نبودن که به پووین حس آرامش و یا امنیت بِدن.
چشمهای پووین داشت سنگین میشد، دلش میخواست زودتر فردا بشه تا شاید اون نگاههای عجیب پادشاه رو فراموش کنه...چشمهاش کم کم بسته شدن.
بی صدا سایهای روی صورت پسر افتاد، سایهای تاریک.
اون سایه کم کم جلو اومد به پووین نزدیک شد ولی پسر برای فهمیدنش خیلی وقت بود که به خواب عمیقی رفته بود.
و حالا خبری از اون سایه نبود...
____
ریتم ضربان قلبش بالا رفت، نفسهاش سنگینتر شدن، بدنش خیس از عرق بود، از جا پرید و نگاهی به اطراف انداخت، نفس نفس میزد، دستش رو روی قلبش گذاشت و به تاج تخت تکیه داد، هنوز نوری نبود، شب بود، پووین فقط چند ساعت تونسته بود بخوابه و حالا با کابوسی نفسگیر، دیگه نتونست خوابش رو ادامه بده، آخرین صحنههای کابوسی که دیده بود هنوز هم جلوی چشمهاش بود.
پووین از جا بلند شد و همون ثانیه دوباره لبه تخت نشست
یادش نمیاومد که پتو روی خودش کشیده باشه، اما بیخیال افکارش شد و از روی تخت بلند شد
اتاق، سرویس بهداشتی جداگونهای داشت، پووین رفت تا به صورتش آب بزنه
باید سریعتر به اتاق همیشگیاش برمیگشت.
تقریبا خورشید درحال طلوع بود، بهترین ساعت برای بازگشت، الان بود. کسی نباید میدید که پووین شب رو طبقه بالا توی یکی از اتاقهای قصر گذرونده...
آروم در اتاق رو باز کرد، قصر روشن بود، ولی فعلا افراد زیادی داخلش دیده نمیشد.
پلهها رو طی کرد و به پایین رسید، اتاق رقصندهها کمی از پلهها فاصله داشت، گوشهای از قصر بود نزدیک به حیاط.
بدون اینکه جلب توجهای کنه سمت اتاق رفت ولی صدایی باعث توقفش شد
"همونجا وایسا" صدایی محکم و نسبتا بلند.
پووین یه لحظه حس کرد زیر پاش خالی شد. روی برگردوند، با دیدن صاحب صدا، سریع تعظیم کرد. زن اون رو شناخت.
"اینجا کاری داری؟"
پووین هنوز هم سر خم کرده بود
"من فقط داشتم میرفتم اتاق، ملکه..."
زن برای ثانیهای به پووین نگاه کرد و بدون اینکه حرف اضافیای بزنه رفت.
پووین سرش رو بلند کرد و به رفتن زن نگاه کرد، تپش قلبش دوباره خودنمایی میکرد. هوفی کشید و سمت اتاق رفت، خوشبختانه هنوز خواب بودن.
جلوتر رفت و جای خالی ای پیدا کرد و حصیر پهن کرد، دراز کشید و به سقف خیره شد، مکان همیشگی پووین و بقیه رقصندهها توی قصر همین اتاق بود اما بعد از اون شب، پووین نتونست بمونه، ولی دیگه باید برمیگشت...دیگه نمیتونست بیشتر از این فرار کنه...ناخودآگاه یاد اون مرد افتاد.
«بوی یاس میدی»
«گل مورد علاقهام»
«نرو...لطفا ترکم نکن»
رو به پهلو شد و دستش رو زیر سرش گذاشت
"آری...کجای زندگیِ اون بودی؟" آروم گفت، کوتاه و زمزمهوار...درست قبل اینکه دوباره به خواب بره...اما وقت زیادی نگذشت که دوباره بیدار شد، اینبار با صدای بقیه رقاصها، ساعت پنج و نیم بود، همه بیدار شده بودن.
نشست و به دیوار تکیه داد، متوجه نگاههای عجیب بقیه شد، سعی میکرد از نگاههاشون فرار کنه...
"دیشب کجا بودی؟چرا سر اجرا نیومدی؟"
یکی از رقصندهها بود، درواقع کسی که بقیه رو کنترل میکرد.
پووین از شرمندگی سرش رو پایین انداخت، نمیدونست چه جوابی باید بده
"معذرت میخوام" جز گفتن این جمله چیزی به ذهنش نمیرسید.
زن چیز دیگه ای نگفت فقط به پووین نگاه کرد و رفت.
پووین نفسی کشید و از جا بلند شد همراه اون زن رفت، باید به حیاط میرفتن.
حالا خورشید کاملا خودش رو نشون داده بود، هوای خنک پوست پووین رو لمس میکرد، کنار بقیه ایستاد.
قبل شروع نفسی تازه کرد، دستهاش رو باز کرد و چرخشی زد، همزمان بقیه اطرافش رقص رو ادامه میدادن، گاهی پووین وسط اونها بود گاهی عقب میرفت...سعی میکرد خونسرد باشه و بدون فکر به اضطرابش که از دیشب توی سینهاش باقی مونده بود به تمرین ادامه بده.
همون رقصی رو تمرین میکردن که وقتی به اوج میرسید رقصنده میاومد و دست روی قلب پادشاه میگذاشت، اما حالا تخت پادشاه خالی بود و تنها با تصور پادشاه روبهروی خودشون تمرین رو ادامه میدادن.
پووین کمی ایستاد، تا نفس بگیره، متوجه نگاهی که از بالکن به اون میشد، نبود. اما سنگینی چیزی رو حس میکرد...
صدای زنی از پشت بالکن به گوش مرد رسید،
"پسرم؟"
مادرش بود. اما کی وارد اتاق شده بود که متوجه نشد؟
"چندبار در زدم جوابی ندادی"
پوند فقط سر تکون داد، دوباره به بیرون نگاه کرد، جایی که رقصندهها مشغول بودن
زن رد نگاه پسرش رو ادامه داد و به رقصندهها رسید، همون رقصندهای که صبح دیده بودتش.
"رقصندهات، انگاری روی تخت همه پیداش میشه." زن گفت و دوباره به اون پسر نگاه کرد.
پوند برای لحظهای خشکش زد، رو برگردوند و حالا به چشمهای زن نگاه میکرد.
"آبروی قصر رو میبره." اینبار لحنش محکمتر بود.
پوند باز هم چیزی نگفت، جلوی مادرش چی میتونست بگه؟ اینکه خودش با اون پسر خوابیده بود؟
مادرش با سکوت پسرش مواجه شد، چیز دیگه ای نگفت فقط از اتاق بیرون رفت، اما پوند هنوز هم توی فکر حرف مادرش بود.
دوباره رو به بیرون کرد، دستهاش رو روی نردهی بالکن گذاشت، پسر، سخت درحال تمرین بود، برای یه مراسم خاص، مراسمی که رسیدنش چندان دور نبود.