His Ari.

His Ari.

h

تائو پشت سر پادشاه راه افتاد

"اعلیحضرت، چه اتفاقی افتاده؟"

سوالش بی جواب موند، خودش هم دلیل آشفتگی پادشاه رو می‌دونست.

"پووین رو برام پیدا کن و بیار اتاقم."

حرفی بود که قبل از رفتن زد.

پادشاه سرد تر از همیشه بود، مثل قلبی که زیر برف قندیل بسته.

تائو برای پیدا کردن رقصنده از چند نفر جست و جو کرد ولی کسی اون پسر رو ندیده بود.

به اتاق رقصنده‌ها رفت ولی باز هم خبری نبود.

چندتا از نگهبان‌هارو صدا زد

"محیط قصر رو بگردین برام رقصنده رو پیدا کنین"

نگهبان‌ها اطاعت کردن و رفتن

نمی‌دونست چخبره ولی حس میکرد این پسر قراره همه‌چیز رو بهم بریزه. ولی مطمئن هم بود که خودش به تنهایی نمی‌تونست جلوی پادشاه رو بگیره.

دور حیاط رو گشت زد تا شاید اثری از پسر پیدا کنه

به پشت قصر که رسید سایه‌ای روی زمین دید، پووین بود.

پسر از سرما بازو‌های خودش رو به آغوش گرفته بود و پشت قصر ایستاده بود

وزیر اعظم سمتش رفت و بهش نزدیک شد

"پادشاه منتظرته"

پووین سکوت کرد، سکوتی پر از حرف.

فقط سرش رو تکون داد آروم و کوتاه.

همراه با وزیر اعظم حرکت کرد و داخل قصر رفتن، پله‌های بلند طلایی قصر رو رد کردن، لوستر الماسی از سقف قصر آویزون بود، هنوز هم به زمین نرسیده بود اما بزرگ بود.

بی هیچ حرفی راه رو طی کردن و به اتاق پوند رسیدن

تائو در زد، وقتی صدای تایید پادشاه رو شنید در رو باز کرد و کنار رفت.

نفس پووین توی سینه حبس شد، وارد اتاق شد، اتاق درست مثل همون شب تاریک بود.

در پشت سرش بسته شد، صداش لرزی به تن پووین انداخت، پسر با نگاهش دنبال پادشاه گشت.

پوند از پشت میزش بلند شد، صدای قدم‌هاش توجه پسر رو به خودش جلب کرد.

حرفی نگفتن، کاملا سکوت بود، دریغ از حرف کوچیک.

پوند چند قدمیِ پسر ایستاد و براندازش کرد.

لباسش بدنش رو به نمایش گذاشته بود، بازو‌هاش برهنه بودن، گردنش، اثراتی از دو شب پیش رو نشون می‌دادن، جایی که لب‌های پوند بهش پیوند خورده بود.

چشم‌هاش بالا تر رفت، پسر سرش رو پایین انداخته بود، چشم‌هاش خبر از گریه‌های قبل از اومدن رو نشون می‌دادن

"چرا نیومدی؟" لحنش محکم بود.

پووین نمی‌دونست چه جوابی باید بده، چون دلیلی نداشت.

فقط...‌رو‌به‌رو شدن با مرد براش سخت بود.

وقتی جوابی نشنید چند قدم دیگه برداشت و آروم دور پووین چرخید

"از من فرار کردی؟"

پووین هول شد دست‌هاش رو برای مخالفت بالا آورد

"نه...نه اینطور نیست اعلیحضرت" صداش می‌لرزید مثل نخی که درحال پاره شدن بود.

"من فقط...لباس‌هام مناسب نبودن" خیلی آروم گفت.

بهونه می‌آورد، درسته که بین جمعیت اومدن با اون لباس براش سخت بود اما بزرگ‌ترین دلیلش رو‌به‌رو نشدن با پادشاه بود اما...

اما الان پادشاه دقیقا جلوش ایستاده بود، محکم و باوقار.

"پس تو..." پوند کمی نزدیک تر شد

"هنوز نمی‌دونی هرطور شده، هروقت من بخوام باید برام اجرا کنی؟" تن صداش مطمئن بود، پر از غرور و جدیت.

پووین هنوز هم سرش پایین بود.

"من رو ببخشید اعلیحضرت..." باز هم صداش به گوش نمی‌رسید، مثل کسی که سعی می‌کنه شنیده بشه اما نمی‌شه.

می‌دونست قراره با این برخورد پادشاه رو‌‌به‌رو بشه ولی یه‌چیزی جلوش رو می‌گرفت تا به اون اجرا نره، یه حسی مثل بختک، بختکی که قصد رفتن نداشت. سایه‌ای تاریک و عمیق.

نفسش رو آروم بیرون داد و سرش رو بالا اورد، خیلی آهسته.

چشم‌های پادشاه بی هیچ حسی بهش خیره بودن. جوابی از طرف پادشاه نگرفته بود، فقط نگاه. نگاهی عجیب و غیرقابل فهم.

"دیگه تکرار نمی‌شه" این‌بار سعی کرد بلند تر بگه اما صداش مثل پر بود، پری که توی هوا رها شده، غیرقابل لمس.

"تائو" پوند جوری که صداش به بیرون از اتاق برسه گفت

تائو وارد شد و سر خم کرد

"برای پووین اتاق آماده کن و لباس برای تعویض بهش بده"

تائو اطاعت کرد و خواست همراه پووین بره که صدایی مانع حرکتش شد

"بمون، تائو"

وزیر اعظم جلو اومد و منتظر به پادشاه نگاه می‌کرد. حالا دیگه فقط خودشون دوتا توی اتاق بودن.

پوند دستش رو جلو آورد و یقه تائو رو گرفت و مرتب کرد

"مسئول رقصنده‌ها تو بودی" دستش رو آروم روی شونه تائو کشید، انگار که می‌خواست چیزی رو پاک کنه.

"قصد خاصی داشتی؟"

تائو متوجه منظور پوند نشد

"اعلیحضرت من اشتباهی کردم؟"

پوند دستش رو عقب کشید اما هنوز هم به تائو نزدیک بود.

"لباسی که برای رقصنده‌ها انتخاب کردی دلیلی داشت؟" نگاهش تیز و محکم بود.

تائو سریعا سر خم کرد

"اعلیحضرت...من رو ببخشید قصدی نداشتم." توی لحنش ترس بود، خودش هم متوجه‌ش شد.

پوند کاملا عقب کشید و به سمت میزش حرکت کرد و لبه میزش نشست

"از این به بعد حواست رو جمع کن."

تائو دوباره رو به پادشاه سر خم کرد

"اطاعت می‌شه"

تائو اتاق رو ترک کرد و دوباره سکوت همه‌جای اتاق رو فرا گرفت.

سکوتی که پوند به هر صدایی ترجیحش می‌داد.

پوند ته دلش می‌دونست ممکن بود یک لحظه، فقط یک لحظه بخواد پسر رو آروم کنه تا گریه نکنه، اما غرورش چنین اجازه‌ای بهش نمی‌داد.

همچنین، مگه اون پسر برای پوند چه اهمیتی داشت؟ اون کششی که نسبت به پسر داشت از کجا منشا می‌گرفت...خودش هم خبری نداشت.

Report Page