His Ari.

His Ari.

h

یک روز از اون اتفاق گذشته بود، و با اون پسر رو‌به‌رو نشد.

پوند توی بالکن بود، بالکن اتاقش قدری بالا بود انگار که شهر زیر پای پوند جا شده.

تماشا کردن مردم از این نقطه برای پوند لذت بخش بود، یکی سوار کالسکه بود، یکی درحال جا‌به‌جایی گاری، یکی درحال فروش میوه...

صدای در، ریشه افکار پوند رو مثل یه نخ نازک قطع کرد

"بیا تو"

وزیر اعظم در اتاق رو باز کرد، تنها کسی که به پوند نزدیک بود.

داخل شد و برای پوند تعظیم کرد

پوند از بالکن به داخل اتاق اومد

"تائو، قضیه مالیات شهر‌هارو به تو می‌سپارم."

دوباره سر خم کرد

"چشم اعلیحضرت"

پوند بهش اعتماد داشت، نه کاملا اما بیشتر از همه.

پوند رو برگردوند برای لحظه‌ای به بیرون نگاهی انداخت، به حیاط مرکزی، حیاطی که اون شکوه شب‌هاش رو نداشت.

"و برای شب، رقصند‌ه‌هارو واسم آماده کن."

تقریبا می‌شه گفت افراد داخل قصر از ارتباط بین پوند و اون رقصنده خبر داشتن پس تائو خوب می‌دونست از رقصنده منظورش پووینه.

"چشم...اما قرارمون این بود به شهر بریم"

پوند سر تکون داد و با دستش به تائو اشاره کرد که فعلا می‌تونه بره

به بسته شدن در و جای خالی تائو نگاه کرد، برعکس افکار افراد قصر...پوند جای دیگه ای بود.

خودش هم نمی‌دونست کجاست، شاید جایی بین چشم‌های پاک آری...

____

نور از بین پنجره‌ها به داخل تابیده بود، خونه با نور خورشید روشن مونده بود. نه خیلی روشن نه خیلی تاریک، اما برای پووین کافی بود.

درد بدنش بهتر شده بود، تونسته بود کمی استراحت کنه و به خودش اجازه دور شدن از اون قصر و افکارش رو بده.

ولی ناموفق بود.

یادآوری اون شب براش خجالت آور بود، اون حس درد، مردی که روی بدنش بود، رد لمس‌هاش...

تصمیم گرفت آبی به صورتش بزنه تا شاید بتونه افکارش رو کنار بزنه

"برای تو...هیچ اهمیتی نداره"

لحنش انقدر آروم بود که شک داشت خودش هم شنیده باشه.

پووین معلوم نبود نفر چندمی بود که بازیچه دست پادشاه ‌می‌شه...پس مطمئن بود اهمیتی برای پادشاه نداشت.

صدای در خونه، سکوت رو شکست، جایی که انتظار نمی‌رفت.

به سمت در رفت و در رو باز کرد، وزیر اعظم قصر بود

پووین با احترام سر خم کرد

"برای شب آماده باش باید برای پادشاه اجرا کنی"

پسر فکر کرد گوش‌هاش اشتباه شنیده، غم توی چهره‌اش نمایان شد. همچین چیزی رو نمی‌خواست حداقل الان نه.

"ولی زمان اجرا امشب نیست" آروم زمزمه کرد و نگاهش به زمین دوخته شد.

تائو عقب رفت پاش رو روی رکاب گذاشت، سوار اسبش شد و قبل از حرکت کردن جوابش رو داد:

"درسته، ولی پادشاه اینجور خواستن."

و رفت.

مجبور بود اطاعت کنه، راهی جز این داشت؟

فاصله خونه‌اش تا قصر زیاد نبود، باید می‌رفت تا به تمرین برسه، سمت قصر راه افتاد، هوای امروز سرد و ابری بود، پووین امیدوار بود بارون بیاد تا شاید کمی از غم‌هاش رو بشوره.

چندین سالی می‌شد به عنوان رقصنده قصر کار می‌کرد، راه قصر توی ذهنش حک شده بود.

به در ورودی قصر رسید، سرش رو بالا آورد یک نگاه کوتاه به بالکن اتاق پادشاه انداخت خالی بود، جایی که پوند حس غرورش بیشتر می‌شد.

به جایگاه همیشگی، کنار بقیه رقاص‌ها رفت، لباس زیبایی به تن داشتن.

برای اجرا، پارچه ‌ای ساتن آماده شده بود، ساتن قرمز رنگ.

ولی اون لباس...برای یک مرد کمی برهنه بود، گردنش نمایان می‌شد، همون گردنی که توسط پادشاه مثل یه مالکیت نشونه گذاری شده بود.

آب دهنش رو قورت داد، به ناچار اون لباس رو پوشید.

پارچه دور بدنش پیچیده شده بود و انتهای تقریبا آزادی داشت، ولی برای رقصنده‌های زن دامنی بلندتر بود.

وقتی لباس رو پوشید بین بقیه رقصنده‌ها رفت، صدای پچ‌پچ‌ها به گوشش رسید، زودتر از انتظار اما منتظر همین صحنه بود.

پووین فکر می‌کرد پوند...حداقل توی انتخاب لباس همچین کاری باهاش نمی‌کنه اما الان همه داشتن جلوی چشم‌هاش راجبش حرف می‌زدن.

____

پوند و تائو برای دیدن مردم به مرکز شهر رفته بودن.

صدای اهالی بازار، جمعیت، بچه‌هایی که بازی می‌کردن، برای پوند حسی خوشایند داشت، جوری که انگار عضوی از این خانوادست...

اما الان هوا تاریک شده بود، چندین ساعتی می‌شد که پوند بین مردم بود و همراهی‌شون می‌کرد.

"اعلیحضرت، برگردیم؟"

پوند برای بار اخر به مردم نگاه کرد، اینکه موقع بازگشت به قصر، مردم با لبخند بدرقه‌اش می‌کردن برای پوند ارزشمند بود.

برای مردم سر تکون داد و همراه با تائو سوار اسب‌هاشون شدن

پشت سرش صدا‌هایی به گوش می‌رسید

«زنده باد اعلیحضرت»

«باز هم تشریف بیارید»

لبخند کم‌رنگی زد و با اشاره به تائو راهی قصر شدن.

صدای تبل‌ها نزدیکی به قصر رو نشون می‌دادن، نور فانوس‌‌ها از پشت دیوار‌ها پیدا بود، باد فانوس‌هارو به رقص درمی‌اورد، همون‌جور که پادشاه انتظارش رو داشت حیاط به زیبایی چیده شده بود.

وارد محیط قصر شد.

پوند از اسبش پایین اومد و تائو هم کنارش راه افتاد، مثل شب‌های قبل روی تخت سلطنتی‌اش نشست و منتظر موند.

صدای تبل‌ها بلندتر شد مثل قلب آشفته‌ی پووین.

دیگه وقتش بود.

سه رقصنده به وسط حیاط اومدن و با فرمان پادشاه شروع به رقصیدن کردن.

دامن‌های بلندشون همراه با ریتم تبل‌ها به چرخش دراومدن، اما پوند چشم‌هاش دنبال چیز دیگه ای بود.

باد سرد باعث لرزش بدن رقاص‌ها می‌شد، اما ریتم حفظ شد و همراه با ریتم جلوی پادشاه اجرا می‌کردن.

صدای تبل‌ها آهسته تر شد.

پوند هنوز هم منتظر ورود پووین میون رقاص‌ها بود.

اما اثری از پسر نبود.

"پس رقصنده اصلی کجاست؟"

یکی از کارکن‌‌ها که بین بقیه ایستاده بود گفت.

صداش به گوش پوند رسید و از نبود پسر مطمئن شد.

بدون حرفی از روی تخت بلند شد و رفت.

و یهو رقص‌ها خاموش شد، ساز ساکت شد و افراد متعجب‌.

رقصنده‌ها توی جای خودشون ایستادن و تنها باد بود که هنوز جریان داشت.

Report Page