His Ari.

His Ari.

h

پووین هنوز توی همون اتاق بود، اتاق تاریک تر از قبل بود، تنها صدایی که شنیده می‌شد نفس‌های پوند بود، مثل بچه ای که انگار بالاخره به آرامشش رسیده بود.

پووین به لب‌های پادشاه خیره شد حتی به اون حلقه‌ی محکم دست‌ها، به سینه‌ی گرمش که نفسش رو آروم بالا و پایین می‌برد.

"تو...کی هستی؟"

زیر لب گفت و دوباره به پادشاه نگاه کرد، هنوز هم غرق در خواب بود.

تصوراتش یه‌چیز دیگه بود، پوند، آدمی که همه فقط با بی روح بودن اون رو می‌شناسن الان به آرومی توی بغل پووین بود.

دستش رو روی دست مرد گذاشت، نه سرد بود نه گرم، معمولی

آروم حلقه دست‌های پوند رو باز کرد و خودش رو از آغوش مرد بیرون کشید

پوند تکون ریزی خورد اما انگار چیزی قرار نبود باعث بشه آرامشش بهم بخوره، پس از روی تخت بلند شد

رو‌به‌روی تخت آینه‌ای قدی بود که با تیکه‌های طلا تزیین شده بود

پووین جلو رفت و زیر نورِ کم اتاق، بدنش رو برانداز کرد.

گردنش...گردنی که رد‌های بنفش رنگی، اون رو به خوبی تزیین کرده بودن، رون‌هاش هنوز هم رد دست پوند روش مونده بود.

از توی انعکاس آینه نگاهی به مردی که روی تخت خوابیده بود انداخت.

می‌دونست. خوب می‌دونست تنها همین شب بود که قرار بود همه‌چیز خوب باشه.

تنها چیزی که نمی‌دونست این بود که باید مقابل مرد چجوری رفتار کنه...

____


به آرومی توی جاش چرخید، نور خورشید بخاطر توری‌ قرمز‌ رنگ تخت هاله‌ای زیبا روی بدنش به وجود اورده بود

سردرد فرصتی برای ادامه خوابش نداد و چشم‌هاش رو باز کرد با انگشت‌هاش شقیقه‌اش رو ماساژ داد و روی تخت نشست نگاهی به اطراف انداخت، قوطی مشروبش پایین انداخته شده بود، ردایی که به تن داشت گوشه ای به دور از تخت بود

با یاداوری شب قبل با اون رقصنده کمی جدی تر شد حس می‌کرد شجاعتش به اندازه دیشب‌ نیست

با این وجود، همه‌چیز رو به خاطر داشت، لمس‌ها، صحبت‌ها، نگاه‌ها، و مهم‌تر از اون بوی یاس.

ولی چیزی رو که باید به یاد داشته باشه رو به یاد نداشت، آری.

به ناچار با سردردی که داشت از جا بلند شد، تنها چیزی که الان حالش رو بهتر می‌کرد آب سرد بود.

همون ردای دیشب رو تنش کرد و از اتاقش خارج شد، به خدمتکارش دستور داد براش حمام رو آماده کنن

پوند زیادی به خوردن صبحانه علاقه نداشت پس فقط به سمت حمام قصر رفت.

کف حمام با سنگ مرمر کار شده بود، دیوار‌ها حکاکی شده، که فضا رو زیباتر می‌کرد

وان حمام بزرگی وسط بود که فرق چندانی با استخر نداشت

پوند پاهاش رو توی آب سرد گذاشت و کم کم بدنش رو رها کرد، درست مثل کسی که به آزادی رسیده.

به دیشب فکر نمی‌کرد اما اون پسر...

تمام صحنه‌های دیشب جلوی ذهنش رژه می‌رفت مثل فیلمی که نمی‌تونی متوقفش کنی.

"گل یاس..."

زیر لب گفت اما انگار بلند گفت، صداش توی حمام پیچید.

ناخودآگاه یاد لب‌های پسر افتاد، اون فقط لب‌های پسر رو لمس کرد، پوند هیچ‌وقت بوسه ای نداشته، مادرش همیشه آرزو می‌کرد پوند با دوشیزه‌ای زیبا ملاقات کنه اما پوند...پوند خیلی وقت بود که قلبش رو باخته.

بعد از اتمام حمامش تیکه پارچه‌ای با نقش‌های گلدوزی شده پایین تنه‌اش پیچوند

هوای حمام دیگه براش نفس گیر شده بود، پس فقط زودتر محل رو ترک کرد.

____

پووین از شب قبل نتونست بخوابه، خوابیدن براش سخت بود هم از درد و هم بعد از اون حرف‌هایی که شنیده بود.

صدای پوند هربار توی گوشش پخش می‌شد، درست مثل یک نوار.

«لطفا نرو، آری...»

پووین فکر می‌کرد پادشاه ادمی بی نیازه اما دیشب...مثل ادمی بود که نیاز به کوچیک‌ترین توجه‌ای از طرف کسی داشت

اما اون فرد پووین بود...؟

دستی به صورتش کشید، نفس عمیق کشید، قفسه سینه‌اش بالا پایین می‌شد

نمی‌دونست باید چه حسی داشته باشه، ترس؟استرس؟

ذهنش پر از سوال بود، درمورد اون مرد، درمورد اتفاق بینشون...

اما هیچ جوابی برای هیچ‌کدوم از سوال‌هاش نداشت.

تنها چیزی که می‌دونست، اون مرد...آری رو می‌شناخت.

Report Page