His Ari.
hدستش رو روی سینهی لخت و یخزدهی پسر کشید، میتونست ضربان قلب پووین رو حس کنه و این فقط وحشیترش میکرد.
با دست دیگهاش، سر پووین رو خم کرد و گردنش رو در معرض نفسهای داغش قرار داد. شروع به گذاشتن بوسههای خیس روی خط نبضش کرد.
نفس پووین حبس شد، لبهای پوند درست روی گردنش درحال بوسیدنش بودن.
ردا هنوز تنش بود، افتاده بود روی رونهاش ولی بالاتنهاش که برای پوند مست کنندهتر از مشروب بود به خوبی در دیدرأس پوند بود.
دستش رو روی شونه لخت پووین گذاشت، پووین لرزی کرد دستهای پوند مثل یخی بود که روی بدنش کشیده میشد.
بوسههای پوند بالا تر رفتن نزدیک لبهای پووین مکث کرد به لبهاش نگاه میکرد اما فقط انگشتهاش بود که لبهای پووین رو لمس میکرد.
رد نگاههاش بدن پووین رو میسوزند، لبهای پوند دوباره به گردن پووین پیوند خورد.
اینبار کم کم پایین رفت دستش رو روی تتوی سینه پسر کشید و آروم بوسید، کمی اونطرف رفت قفسه سینه پووین رو مکید و دستش رو روی گودی کمرش کشید و همین باعث شد پووین روی پاهای پوند تکونی بخوره.
با تکونی که خورده بود چیزی رو زیر پایین تنهاش حس کرد که باعث شد بدنش بیشتر داغ کنه.
پوند درست روبهروی سینه پووین بود و فقط تشنهتر میشد، پس جلوتر رفت نیپلش رو بین لبهاش گرفت و مک محکمی بهش زد، پووین انگار که از این حرکت پوند شوکه شده بود ناخودآگاه ناله ای ریز و آرومی از بین لبهاش خارج شد که باعث شد پوند رو بیشتر ترغیب کنه.
لبهاش رو بین دندونهاش گرفت و سعی کرد صدایی ازش به گوش نرسه اما پوند انگار هرلحظه بیشتر از خودبیخود میشد.
"میخوام بشنومش." آروم اما محکم گفت. دستش رو روی ردای ابریشمی پووین گذاشت و پایین تخت انداختش، پووین از سردی یهویی ای که حس کرد کمی لرزید، حالا کاملا جلوی پادشاه برهنه شده بود و تنها لباس زیری به تن داشت.
دستش رو روی رون نرم پووین گذاشت و آروم جای جای رونهاش رو لمس میکرد.
تورهای قرمز رنگی که از تخت سلطنتی پوند آویزون بودن سایههایی روی بدن پووین میانداخت که این صحنه رو برای پوند جذاب تر میکرد، سرش رو دوباره جلو برد و نیپل پووین رو بین دندونهاش گرفت و محکم فشرد و پووین موفق نشد جلوی خودش رو بگیره ناله دیگه ای از میون لبهاش به صدا دراومد و ناخواسته دستش روی شونه پوند نشست و درست وقتی که خواست دستش رو برداره پوند مچش رو بین انگشتهاش اسیر کرد.
"گفتم گاز نمیگیرم اما..." با دست دیگهاش چونه پووین رو گرفت تا به چشمهاش نگاه کنه.
"قولی ندادم." حرفش رو کامل کرد و کمر پووین رو گرفت از روی پاهاش به سمت تاج تختش آروم هلش داد، توی چشمهای پووین ترس میدید اما خواستن هم میدید، چشمهای پووین همهچیز رو لو میدادن.
روی بدنش خم شد، موهای پووین روی پیشونیاش ریخته بودن، لبهاش کمی باز و قفسه سینهاش بالا پایین میشد و منتظر به پوند نگاه میکرد، انگار که خواهان همه دستوراتش بود.
هردو با تشنگی به هم نگاه میکردن، برای لحظهای پوند دوباره به لبهای پسر نگاه کرد اما ثانیهای طول نکشید و نگاهش رو گرفت
دستش رو روی گونه پسر گذاشت و به آرومی لمس کرد و خم شد زبونش رو روی چونه پسر کشید و نزدیک گوشش شد و زمزمه کرد:
"میتونی بهم دست بزنی پووین" صدای آروم همراه با نفس داغش کنار گوشش پخش شد.
"همیشه تونستی، فقط خودت"
اما پووین یهکمی تردید داشت، درسته، فقط خودش موفق شده بود پوند رو لمس کنه، اما الان همهچیز فرق داشت، پوند روی بدنش خم شده بود، همون پادشاهی که جز سردی چیزی ازش نمیدید.
دستش رو بالا آورد و ردای تیره رنگ و بلند پوند رو آروم باز کرد دستش رو روی یقهاش گذاشت و آروم کنار زدش و ردا از تن پوند سُر خورد و کنار رفت.
پووین جوری که انگار شک داشت دستش رو جلو برد و با حرکت یهویی پوند مکث کرد، مچش رو گرفته بود و دست پووین رو روی سینه خودش گذاشته بود.
پووین آروم دستش رو حرکت داد و تا پایین رفت، از سینه تا عضلات شکمش رو لمس کرد و به لباس زیرش رسید، نفسش سنگینتر شد، نگاهش از چشمهای مرد گرفته نمیشد.
نه خیلی محکم و نه خیلی آروم عضو پوند رو بین دستش فشار داد، پوند انگار که منتظر همین حرکت بود دوباره کنترلش رو از دست داد، دو دست پسر رو گرفت و بالای سرش نگه داشت به سمت گردنش هجوم آورد پوست خوشرنگش رو بین دندونهاش گرفت و محکم کشیدش، پووین آهی کشید زیر بدن مرد تکونی خورد.
پوند بعد از گذاشتن مارکهایی روی گردن پووین، عقب رفت و پایین رفت دستهای پووین رو ول کرد و لباس زیرش رو از بین پاهاش خارج کرد و دستش رو روی عضو پووین کشید.
پووین از لذت ناگهانی که توی بدنش پخش شد لبهاش رو گاز گرفت و چشمهاش رو بست.
پوند خم شد انگشتش رو روی سوراخ پووین کشید و جلو اومد زبونش رو روش کشید و مک باصدایی بهش زد.
صداش بالا رفت و پوند به کارش ادامه داد اما دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره، تا همین الانشم عجیب بود که پسر خواستنی زیرش رو زودتر برای خودش نکرده بود.
لباس اضافی تنش رو درآورد و گوشه ای انداخت.
"پاهاتو باز کن" درحالی که منتظر بود بهش دستور داد.
پووین اطاعت کرد اما نتونست جلوی خجالتش رو بگیره پس کم کم پاهاش باز میکرد، ولی پوند دیگه صبری براش نمونده بود پس خودش پاهای پووین رو باز کرد، حالا دید بهتری به پایین تنهاش داشت، رونش رو گرفت و محکم فشرد و با کف دستش محکم بهش زد و پووین توی جاش کمی وول خورد.
عضوش رو بدون اینکه بخواد تنظیم کنه با حرکت یهویی ای وارد کرد و فریاد پووین کل اتاق رو در بر گرفته بود، شایدم کل قصر رو.
پوند روی بدن پسر خم شد و روی تتوش رو دوباره بوسید و کمرش رو گرفت و داخلش کوبید.
"تو واقعا تنگی" حین ضربههاش گفت و ادامه داد.
"و تو...دوسش داری اعلیحضرت..." سعی میکرد به واضحی حرفش رو بزنه اما پوند ضرباتش رو هربار تند تر میکرد و فقط باعث بالا رفتن صدای نالههاش میشد.
پوند پاهاش رو گرفت و بیشتر از هم فاصلهشون داد عضوش رو ازش بیرون کشید و دوباره واردش شد، قفسه سینههای هر دو به شدت بالا پایین میشد.
پووین همزمان درد و لذت وجودش رو فرا گرفته بود.
"اعلیحضرت...آروم...تر" درحالی که نفس نفس میزد گفت
پوند چونه پسر رو گرفت و گونهاش رو لمس کرد.
"مطمئنی اینو میخوای؟"
اما پووین بیشتر از این میخواست، حتی عمیق تر، میخواست پوند رو بیشتر حس کنه.
"نه...تندتر انجامش بده" دستش رو روی کمر پوند گذاشت.
"لطفاً..."
پوزخندی روی لبهای پوند نمایان شد و پووین رو به خواستهاش رسوند.
بدن هردو داغ بود و خیس از عرق، موهای خیس پوند روی پیشونیاش ریخته بودن، حس میکرد مستیاش کاملا پریده، الان فقط مست یهچیز بود، پووین.
حالا دیگه هردو به اوج رسیده بودن، پووین قوسی به کمرش داد و پوند آه مردونهای کشید و نفسنفس میزد.
بالاخره چند دقیقه بعد، پوند توی بدن پووین ارضا شد و خودش رو کنارش انداخت. پووین از حس خالی شدن ناگهانی نالهای کرد و به خودش پیچید. احساس میکرد بدنش انقدر کرخت و بیحس شده که حتی نمیتونه تکون بخوره، برگشت سمت پادشاه و با دیدن چشمهایی که حالا کاملا بسته بودن لبخندی زدی، پادشاه دقیقا روی دستش در حالی که کمر پسر رو در آغوش گرفته بود به خواب رفته بود.
از نیمه شب گذشته بود و حدود دو ساعتی بود که پووین پادشاه رو در آغوش کشیده بود و به سینهاش میفشرد. بهنظر میومد پوند داره بهترین خواب زندگیش رو میبینه در حالی که پووین حتی نمیتونست بخوابه، تصمیم گرفت تنی به آب بزنه تا کمی دردش رو تسکین بده.
آروم پیشونی پادشاه رو بوسید، شیفتگی دیوانهوار اون مرد بهش بالاخره قلبش رو لرزونده بود، خیلی وقت پیش. خیلی آروم سعی کرد جوری که پوند از خواب بیدار نشه جابهجاش کنه تا از جاش بلند شه، اما به محض اینکه سعی کرد دستش رو تکون بده حلقه دست پادشاه دور کمرش محکمتر شد.
پووین اول فکر کرد که شاید پوند رو بیدار کرده.
"اعلیحضرت..."
صداش آروم و ملایم بود، مثل نسیمی که بین برگ و شاخههای درختها میپیچه. اما پوند چشمهاش رو باز نکرد، در عوض حلقه دستهاش رو محکمتر کرد جوری که انگار میترسید پووین هر لحظه ناپدید بشه.
"نرو...لطفا ترکم نکن"
پووین چند لحظه همونطور خشکش زد، دستش هنوز نیمهبلند بود، مثل کسی که نمیدونه باید ادامه بده یا نه. صدای پوند توی اون تاریکی خیلی واقعی بود.
خیلی شکستهتر از چیزی که پووین تا حالا دیده بود. اما وقتی مطمئن شد پادشاه هنوز خوابه، یک نفس کوتاه کشید و دوباره سعی کرد خودش رو آرومتر جابهجا کنه.
پوند تکون نخورد، فقط اون حلقهی بازوها. محکمتر شد، محکمتر از چیزی که یک خواب معمولی اجازه میداد. پووین چشمهاشو بست.
'اعلیحضرت...من فقط میخوام-"
تازه نیمجمله از دهنش بیرون اومده بود که پوند دوباره چیزی گفت، مثل صدایی که از ته کابوس یا ته دلتنگی دربیاد.
"لطفاً بمون...نرو"
پووین یخ زد. این بار صدای پوند فقط ملتمسانه نبود، پر از درد بود پر از چیزی که پووین تا حالا تو پوند ندیده بود، چیزی که حتی تو خشم و قدرتش هم پنهون بود.
پووین دوباره خواست اسم پادشاه رو صدا بزنه که یهو...
"آری..."
پووین انگار ضربه خورد، تمام بدنش برای یک لحظه قفل شد
حتی نتونست نفس بکشه. این اسم، اسمی بود که سالها زیر خاک دفن شده بود.