His Ari.

His Ari.

h

اتاق پادشاه تاریک بود فقط چند شمع روی میزی گرد سوخته بودن، مومشون روی لبه‌ها چکیده بود بوی تند عود و چیزی گرم‌‌تر، بوی شراب سلطنتی سنگین، شیرین، و کمی تلخ پوند روی تخت سلطنتی نشسته بود، نه مثل همیشه صاف و مغرور

این‌بار تکیه داده بود، یک‌دست زیر سر، یک‌دست آویزون کنار تخت. موهاش کمی روی پیشونیش ریخته بود، لباس نیمه‌گشوده‌ی تیره‌ش افتاده بود پایین‌تر از حد معمول چشم‌هاش کمی سرخ بود و نگاهش، سنگین‌تر از همیشه

یه ظرف نیمه‌خالی شراب کنار پاش افتاده بود.

و ردِ قطره‌هاش روی سنگ‌ها، مثل لکه‌های یاقوتی پخش شده بودن.

پووین چند ثانیه فقط وایستاد، نفسش کمی گرفت. پادشاه هیچ‌وقت این‌طوری دیده نشده بود،آسیب‌پذیر؟ نه

اما... خام

برهنه

چشم‌های پوند خیلی آهسته از لبه‌ی تخت به پووین رسید

اولش انگار شک کرد، بعد گوشه‌ی لبش تقریبا نامحسوس بالا رفت.صدایش کمی خش‌دار و خطرناک بود مثل همیشه:

"پووین"

اسمش رو که گفت، پووین حس کرد زنگ مچ پاش لرزید، پوند نفس عمیقی کشید انگشتش رو به سمت خودش تکون داد حرکتی کوچک اما دستورش واضح بود.

"بیا... نزدیک‌تر"

کلماتش کش‌دار، سنگین، و مست بودن ولی تهش، همون قدرت همیشگی خوابیده بود. قدرتی که می‌تونست هرکس رو مجبور کنه اطاعت کنه. پووین قدم برداشت، یک قدم،دو قدم زنگ مچ پاش تو سکوت اتاق پخش شد.

پوند چشم‌هاشو نیمه‌بسته کرد، انگار اون صدا، اون قدم‌ها، مستش‌تر می‌کرد.

همین‌که پووین به سه قدمی تخت رسید، پوند دوباره حرف زد

'گفتم...نزدیک‌تر، پووین"

انگار فاصله‌ی بینشون هنوز زیادی بود، اما نبود. پووین پلک زد، یه لحظه مکث کرد، اما بعد یه قدم دیگه جلو گذاشت، کم کم سایه‌ش افتاد روی بدن پادشاه و نفس‌کشیدنشون یکی شد.

پووین یک قدم دیگه جلو رفت. دیگه چیزی بینشون نبود جز چند وجب هوا و ضربان سنگین قلب پادشاه.

پوند نگاهشو از روی صورت پووین برنداشت، نگاهی که از شدت و وزنش، حتی شعله‌ی شمع‌ها رو بی‌قرار می‌کرد، انگار هرچقدر پووین نزدیک‌تر می‌شد، چنگ‌های پادشاه توی نگاهش تیزتر می‌شدن. پووین نفسش رو آهسته بیرون داد

پلک‌هاشو یک لحظه بست، مثل کسی که خودش رو آماده می‌کنه وارد دنیای کسی بشه که هیچ‌کس حق ورود بهش رو نداره

بعد، خیلی آهسته خم شد، زانوش با سنگ مرمر سرد زیر پا تماس پیدا کردصدای ظریف پارچه‌ی ردای ابریشمی طلایی‌ش که روی زمین می‌لغزید، توی اتاق پیچید و زنگ مچ پایش، آخرین صدا را داد، و زانو زد.

"اعلیحضرت"

پوند انگار تمام هوای اتاق رفت توی ریه‌هاش، نفسش کمی لرزید، نه از مستی، از صحنه‌ای که می‌دید.

پووین درست مقابلش زانو زده بود.

سرش رو کمی پایین گرفته بود، گردنش کشیده، موهای ریخته از کنار صورتش روی گونه‌‌ و خطوط شونه‌های ظریفش زیر نور شمع برق می‌زد.

پوند آروم خم شد جلو، انگشت‌هایش از لبه‌ی تخت رها شدن

صدای انگشت‌ها، خشک و سنگین، روی طلای حکاکی‌شده‌ی تخت خورد. پوند دستش رو دراز کرد و به آرومی با انگشتش چونه‌ی پووین رو بالا اورد و و مجبورش کرد بهش نگاه کنه. چشم‌هاش، اون نگاه، همه چیز برای پووین مثل همون شراب تند. و تیز کنار تخت وجود پووین رو می‌سوزوند‌.

شستش قبل از اینکه دستش رو عقب بکشه، لب‌های پووین رو لحظه‌ای لمس کرد. با صدای آروم اما محکمش دستور داد

"بلند شو"

نگاه پووین کمی لرزید اما بعد به آرومی از روی زانو‌هاش بلند شد. پوند نگاه وحشیش رو از سر تا پای بدنش گذروند و بعد با دستش به پاش کوبید. پووین کمی جا خورد، چشم‌هاش لرزیدن و انگار برای لحظه‌ای مطمئن نبود که چی شنیده.

پوند چند لحظه صبر کرد و بعد ابروش رو بالا انداخت.

"گاز نمی‌گیرم، پووین بشین"دوباره به پاش زد، این بار با اصرار بیشتر. نگاهش هیچ‌وقت حتی برای لحظه‌ای از پووین جدا نمی‌شد. با چنان شدتی بهش خیره می‌شود که پووین هر لحظه احساس می‌کرد قلبش داره وایمیسه.

بالاخره آب دهنش رو قورت داد و چندین قدم باقی مونده رو هم طی کرد تا بالاخره به پوند رسید و با تردید خم شد و روی پاس نشست. پادشاه دستاش رو دور کمر باریکش حلقه کرد و بدن نحیفش رو به خودش نزدیک‌تر کرد، تا جایی که عملاً هیچ فاصله‌ای بین بدن‌‌هاشون وجود نداشت. دست‌های بزرگش به راحتی کمر باریک پووین رو می‌پوشوند.

نفس پووین حبس شده بود، قبلا هیچ‌وقت آنقدر به پادشاه نزدیک نشده بود، انقدر نزدیک که بوی مردونه‌اش را که با عطرش مخلوط شده بود‌ رو حس کنه.

پوند به آرومی گردنش رو نوازش کرد و با صدای بم و گرفته از مستیش زمزمه کرد

"بوی یاس میدی" نفس داغش پووین رو لرزوند.

"گل مورد علاقه‌ام" یکی از دست‌هاش به آرومی شروع به نوازش کمر پووین کرد. پووین می‌دونست، می‌دونست که بالاخره روزی از این روزها اون نگاه دیوانه‌وارش پووین رو می‌سوزوند‌، چه موقعی که می‌رقصید و چه الان. و انگار این مرز بعد از سال‌ها با یک بطری شراب شکسته شده بود. جایی که دست‌های پوند جای جای بدنش رو لمس می‌کرد و نگاهی که همیشه تهدیدش می‌کرد بالاخره عملی شده بود.

دست پوند به آرومی روی بدنش حرکت می‌کرد تا جایی به به ردای ابریشمی نازکش رسید، با دست دیگه‌اش ردا رو باز کرد

Report Page