His Ari.

His Ari.

h

شب، همون‌جوری که همیشه تو فصل بارون اتفاق می‌افتاد، سنگین و مرطوب رو سر قصر نشسته بود. مشعل‌های طلایی کنار راهرو با هر نسیمی می‌لرزیدن و سایه‌ها مثل موجودات زنده رو دیوارهای سنگی بالا و پایین می‌رفتن. صدای طبل‌های آرام از حیاط مرکزی می‌اومد، ریتمی کشیده و منظم که مخصوص اجرای رقاصای سلطنتی بود. اما امشب،یه فرق کوچیک داشت.امشب نوبت پووین بود.

پادشاه، رو تخت بامبوطلایی خودش تکیه داده بود. شنل سیاه و سنگینش مثل یه سایه‌ی غلیظ دور بدنش جمع شده بود؛ تاج طلایی کنار تخت افتاده بود، انگار حتی اون هم زیر وزن نگاه پوند کم آورده. همه می‌گفتن نگاه پادشاه مثل تیغ برنده‌ست، آدمو تا ته می‌شکافه، اما الان....نگاهش فقط یه جا گیر کرده بود: جایی که پووین از پشت پرده‌های ابریشمی قرمز بیرون میومد.

پووین آروم قدم برداشت، همون‌طور که همیشه تمرین کرده بود؛ سبک، بی‌صدا، انگار زمین زیر پاش فقط یه لایه هوا بود. لباس رقصش از نخ‌های طلایی بافته شده بود و هر بار که تنش می‌چرخید، نور مشعل‌ها روش می‌رقصید و برق می‌زد. موهاشو عقب داده بود، اما دو سه تار از کنار صورتش جدا شده بودن و با هر خم شدن سر، رو گونش سر می‌خوردن.پوند ناخودآگاه نفسشو حبس کرد.

لحظه‌ای بود که همه‌ی اطرافیان با اون هماهنگ می‌شدن؛ همه می‌دونستن این چند دقیقه، زمانیه که پادشاه حتی پلک هم نمی‌زنه. چون تمام حواسش، دقیق و تیز، فقط به پووین وصله. رقصنده سلطنتی.

پووین شروع کرد به چرخیدن؛ آروم، با وقار، مثل موجی که از دل دریا بلند می‌شه و بی‌صدا به ساحل برمی‌گرده. قدم‌هاش هیچ صدایی نداشتن جز صدای زنگ کوچیکی که دور مچش بسته بود. هر قدم یه صدای ظریف می‌داد؛ همون صدایی که پوند رو مثل طلسم، به سمت خودش می‌کشوند.

پوند ناخودآگاه خم شد جلوتر. انگار رقص پووین دست می‌نداخت دور گردنش، بدون لمس، و می‌کشیدش به سمت خودش.

هیچ‌کس اجازه نداشت به پادشاه نزدیک بشه و لمسش کنه؛ حتی وزیر اعظم.

ولی موقع رقصیدن پووین، همیشه یه لحظه بود. لحظه‌ای که فقط مال خودش بود. وقتی رقص به اوج می‌رسید، پووین نزدیک می‌اومد و کف دستشو خیلی آروم، مثل پر، روی قلب پادشاه می‌ذاشت

لمسی که برای هیچ‌کس دیگه تو دنیا ممکن نبود.

هیچ‌کس

اون لحظه رسید

پووین از چرخش آخرش که ایستاد، نیم‌قدم جلو رفت، سرشو بالا گرفت؛ دستش رو آورد جلو و انگار هوا خودش کنار رفت تا اجازه بده انگشت‌هاش بشینن روی سینهٔ پادشاه.

پوند پلک زد، خیلی آهسته. و نفسش توی سینه‌اش گیر کرد. تموم خشم و سردی و بی‌رحمی‌ای که همیشه مثل زره تنش بود، همون لحظه مثل بخار تو هوا پرید و گم شد

پووین با صدایی آروم، نرم، زمزمه کرد.

"زنده‌ باد اعلیحضرت"

صداش مثل نوازش بود، مثل چیزی که بی‌اجازه زیر پوست آدم می‌خزه. پوند لبشو جمع کرد، انگار می‌خواست چیزی بگه اما نتونست. فقط نگاهش کرد.

نگاهی که هم بوی مالکیت داشت، هم پرستش، ترکیبی عجیب و خطرناک

پووین تازه عقب رفته بود که ریتم طبل تغییر کرد؛ صدا شدیدتر شد و از دو طرف سالن، بقیه‌ی رقاص‌ها وارد شدن. لباس‌های ابریشمی رنگارنگ، زنگ‌های ریز و زیورهای براق.همه آماده بودن که رقص گروهی شروع بشه

همه‌چی طبق روال هر جشن قصر جلو می‌رفت

جز یه چیز

پادشاه هنوز فقط پووین رو نگاه می‌کرد. انگار بقیه اصلاً وجود نداشتن. رقاص اول خم شد تا شروع رقص رو اعلام کنه، بقیه جاشون رو تنظیم کرده بودن،اما قبل از اینکه اولین ضرب رو بردارن، صدای پوند توی سالن پیچید:

"کافیه"

نه فریاد بود، نه خشن، اما چنان قوی و قطعی که کل سالن یخ زد.طبل‌زن دستش وسط هوا خشک شد.

رقاص‌ها تو همون حالت نیم‌خم گیر کردن، انگار زمان قفل شده باشه

وزیر رقص، دستپاچه، یه قدم جلو اومد

"اعلیحضرت، اجرا هنوز شروع نشد-"

پوند حتی بهش نگاه نکرد .چشم‌هاش هنوز روی پووین بود که گوشه‌ای داشت موهاش رو مرتب می‌کرد.

خیلی آرام، با لحنی که جای بحث نداشت، گفت:

"حوصله ندارم. نذارین ادامه بدن"

همه بی‌چون‌‌ و‌ چرا اطاعت کردن

رقاص‌ها سریع و بی‌صدا عقب رفتن، پرده‌های ابریشمی پشت سرشون بسته شد.

پووین کنار ستون ایستاده بود، چشم‌هاش پایین و شونه‌هاش کمی جمع شده بودن، اما کاملاً معلوم بود این رفتار پوند روی قلبش یه اثر عجیبی گذاشته. ترس محض نبود و خوشحالی هم نبود، یه چیزی بین بود این دوتا، یه خاکستریِ خطرناک.

پوند دستشو کمی بلند کرد، حرکتی کوتاه، اما به اندازه‌ی یک فرمان کامل

"امشب بیا استراحتگاهم"

هیچ‌کس لازم نبود بپرسه کی، تمام نگاه‌ها رفت سمت پووین

____

راهروهای قصر وقتی شب کامل می‌شد، همیشه ساکت‌تر از حد معمول بودن؛ صدای بارون که روی طاق‌های سنگی می‌ریخت، مثل یک لالایی خشن، همه‌جا پیچیده بود. مشعل‌ها با شعله‌های کوچک می‌سوختن و سایه‌ها پشت سر پووین حرکات نرم و نامنظم داشتن، انگار خود قصر داشت نگاهش می‌کرد.

پووین جلوی در اتاق پادشاه ایستاد. در بزرگ چوبی با نقش اژدهای طلایی روش، نیمه‌باز بود. انگار خود پادشاه منتظرش بود

خیلی آهسته دستشو روی در گذاشت و یه فشار کوچیک داد در با صدای خش‌خشی باز شد.

Report Page